قصه بگو

قصه بگو ای یار قدیمی

از پادشاه و دختر پریان و اژدها

از معدن و مرزعه و کارگاه

از جنگ، از صلح، از زندان.

 

قصه بگو ای یار قدیمی

و بگذار لحظاتی در آغوش تو

رها شوم از این زمان طلبکار

که خرده خرده موهای سیاهم را

از من گرفته است.

 

قصه بگو

و مگذار خون من

یخ بزند از این همه دلتنگی

از این همه نداشتن

از این همه نبودن.

 

قصه بگو

شاید که زمانی، لحظه ای،

فراموش کردم سرنوشت محتوممان را.

/ 2 نظر / 20 بازدید
روزالی پیرسون

خــــــــدای مـن تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم، تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتـم باز گـشتم، تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ، اما… تـــــو در من چه دیدی که به من وفادار ماندی…؟[گل] خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید و نظرتون رو راجب دستنوشته هام بگید...

غزل برهانی

درود تم ملموس بود برایم و لذت بردم موفق باشید