کسی را می خواهم، که از او، اسب‌شناسی را بیاموزم...

از کی تاحالا نوشتن حرفه تو شده؟ نوشتن هیچ چیز نبوده جز مذهب تو. هیچ چیز. حالا کمی بیش از حد هیجان زده ام. از آن جا که این مذهب توست، می دانی وقتی بمیری ازت چه سوالی می کنند؟ نه، اول بگذار بگویم ازت چه نمی پرسند. ازت نمی پرسند که دم مرگ داشتی یک قطعه معرکه و تأثیرگذار می نوشتی یا نه. ازت نمی پرسند که آن قطعه کوتاه بود یا بلند، غم انگیز بود یا خنده دار، چاپ شد یا نشد. ازت نمی پرسند که موقع کار کردن روی آن سرحال بودی یا نه. حتی ازت نمی پرسند که اگر می دانستی وقتت سرآمده باز هم روی این قطعه کار می کردی یا روی چیزی دیگر – فکر می کنم این را فقط از سورن ک بیچاره بپرسند. ولی مطمئنم از تو فقط دو چیز می پرسند: بیش تر ستاره هایت در آسمان بودند؟ آیا داشتی می نوشتی که دلت را کنار بگذاری؟

کاش می دانستی که برای تو چه آسان است به هر دو سوال جواب مثبت بدهی. کاش هر بار پیش از آنکه به نوشتن بنشینی به یاد بیاوری که اول خواننده بودی. فقط این واقعیت را در ذهنت جا بینداز، بعد آرام بنشین و به عنوان خواننده از خودت بپرس، اگر بادی گلس حق انتخاب داشت، پیش از همه چه نوشته ای را دوست داشت بخواند.

 

سیمور: پیشگفتار، صفحه 135 و 136، جی. دی. سلینجر، ترجمه امید نیک‌فرجام، انتشارات ققنوس.

/ 3 نظر / 4 بازدید
مریم

جالب بود موفق باشید[گل]

مریم

چقدر جالب... آره انگار آدم برای چند لحظه فراموش می کنه... اصن شاید تو لحظات نوشتن یادش نمونه که داره به سبک کسی می نویسه که عاشق قلمشه

سیمورگلس

:)