یک چیز سیاه

یک چیز سیاه. یک چیز سیاه لزج. درست در دلم. در عمق دلم بود، و من نمی دانستم. آب می دادم به خاک دلم، و این چیز سیاه،‌ بزرگ می شد در خاک دلم.

امروز، جوانه زد. به اندازه یک دانه لوبیاست، ولی از الآن کلی برای خودش جا می طلبد... انقدر که آن یک خورده "اجتماع" بودن را هم می خواهد اضافه کند به مِلک "تنهایی". خواستم تا زیاد بزرگ نشده، لهش کنم، اما دلم نیامد. آخر، خودم هم چیزی جز یک چیز سیاه نبودم.

خدا به خیر کند، اما از الآن حس می کنم تمام شیره خاک دلم را کشیده است. شما کودفروشی خوب سراغ ندارید؟

/ 3 نظر / 3 بازدید
مریم

بهش کود ندین بهتر نیس؟

امیرحسین مجیری

یه کم پیچیده شد قضیه! اما به نظرم چیز ارزشمندیه این چیز سیاه. با این که ندونم دقیقن چیه اما به نظر خوب می رسه.

شهاب

یک گیاه بیشتر به نور احتیاج داره تا به کود