بی مهتاب موها

بگذار در را ببندم

این سبزی جابه‌جا و

این شکوفه‌های زودهنگام،

دردی ز درد من دوا نمی کنند.

 

در خاکستری این خانه سرد

که حتا روزنی بر آفتاب گشوده ندارد

و در پشت آنچه پناه من از مخالفت و سردرد است

بگذار سنگر بگیرم.

 

من انتحار را بلد نیستم

و با اینحال هر روز یک قدم قائم به سمت مرگ برمی دارم.

 

فایده گشت و گردش چیست

وقتی می دانی که در خانه ای حبسی

که چاردیوارش از چارطرف و سقفش از بالا

می خواهند نفست را بند بیاورند؟

 

من خسته تر از آنم که بمیرم

خسته تر از آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنم.

وعده فردای سبز را چرا باور کردم

وقتی می دانستم که بهار هم با همه قوتش

نمی تواند کرختی زمستانی این خانه را ببرد؟

 

برو و رها شو از این شهربندان دل من

برو و بگریز و بگذر

شاید بی زوزه های این گرگ پیر

و بی مهتاب موهایم

بختت بلندتر باشد؛

بگذار در را ببندم.

/ 1 نظر / 21 بازدید
نرگس

سلام. سال نوی شما مبارک!