خداحافظی با خیلی چیزها

شرمنده برای همه نگفتن هایم. باید می گفتم، زودتر از این حرف ها، ولی نشد، ولی نتوانستم. حالا می گویم، حالا، هرچند که آب از سر گذشته...

از دانشگاه اخراج شدم.

اواخر تیرماه، برای سومین بار نامه ای آمد از دانشگاه که می گفت: ادامه تحصیل امکان پذیر نیست.

اولین نامه اذرماه 88 آمده بود. علت عدم رعایت مسائل اخلاقی بود. درخواست مدرک کردم، اول گفتند حق نشان دادن مدرک را ندارند، و بعد گفتند طبق شنیده ها، این تصمیم را گرفتند. با وساطت، پارتی بازی و دادن تعهد، حکم قبلی (اخراجی) لغو شد.

دومین نامه اسفند 88 آمد. بعد از نوروز، پیگیر علت شدم. این بار شرکت در مسائل سیاسی بود. باز، به جز گفته ها، مدرکی نبود. با کلی وساطت، پارتی بازی و تعهد، حکم قبلی لغو شد.

سومین نامه تیرماه 88 آمد. علت، مساله ای است که نمی توانم بگویم. این بار، بهانه ای که گرفتند محکم تر از قبلی هاست، و من این بار مانده ام درست لای منگنه...

 

این که در این یک سال چه بر من گذشت، خدا می داند. مدام اضطراب و نگرانی از وضعیت آینده تحصیلی، ترس از گفتن و نوشتن مطالبی سیاسی، اعتقادی و کلا هر چیز. نگرانی خانواده که علاوه می شد بر اضطراب خودم. حیرانی از این که، این بهانه ها از کجا می آید، و در نهایت خودخوری و خودخوری و خودخوری، سفید کردن بیش از اندازه موها، و ریزش پی در پی موها...

این که در این یک سال چه شد، فقط خدا می داند. به بچه های دانشگاه، به خاطر ناراحت و نگران نکردنشان، چیزی نگفتم. حتی به نزدیک ترین دوستانم چیزی نگفتم، چون فکر نمی کردم مملکتی داریم تا این حد مزخرف و بی قانون و دیکتاتور...

بار اول، تعجب کردم. خیلی تعجب کردم. آخر من کسی نبودم که مشکلی اخلاقی داشته باشم. علت را جویا شدم، گفتند اخراجی. با چند واسطه و پارتی، فهمیدم علت اخراج مسائل اخلاقی نوشتند. همان طور که حدس می زدم، مدرکی نبود. بنابراین، دانشگاه که نمی توانست کاری کند، حکمش را پس گرفت.

در این بین، قرار شده بود دو کتاب از من (یکی مجموعه داستان و دیگری نقدی بر جنگ و صلح) چاپ شود و تا مراحل نهایی هم رفته بود، که در بهمن، ناشری که قرار بود کتاب ها را چاپ کند، گفت فعلا امکانش نیست. به همین راحتی و به همین سادگی.

اواخر اسفند، نامه دیگری آمد. این بار دلیلشان شرکت در مسائل سیاسی بود. خواهان مدرک که شدیم، گفتند عده ای از بچه های دانشگاه، صحبت های من را باعث انحراف سایر دانشجویان دانسته اند. باز با واسطه و پارتی و تعهدهای متفاوت، اجازه ماندن دادند.

و این بار دلیلشان مساله ای است که به پدرم مربوط است و ظاهرا دستورش را وزارت کشور داده، تا دانشگاه. این دلیل را نمی توانم بگویم، ولی چون پای خانواده را به میان کشیدند، مجبورم که ساکت شوم. چند روز پیش که به دانشگاه رفته بودم برای این کارها، گفتند اگر نمی خواهی آن مساله را به جریان بندازیم، باید تا آخر شهریور چند برگه را امضا کنی، که نشان می دهد به صورت قانونی و با دلیل، از دانشگاه اخراج شده ای، وگرنه که خود دانی...

و البته من به زودی باید آن برگه ها را امضا کنم و به نوعی خودم را با دست خودم با دلیل محکمه پسند، اخراج کنم...

در این یک سال، و به خصوص در این یک ماه، به کلی پیر شدم. به کلی افسرده شدم. و خودم مانده ام که چه طور یک حکومت و یک دولت می تواند این کارها را بر سر هیچ و پوچ انجام دهد و دلم بیشتر از این می سوزد که در این یک سال، قدمی به همراه مبارزان سیاسی انتخابات و پس از آن و اکنون، برنداشتم و سکوت کردم، و تقیه کردم و الآن این درد، من را بیشتر می سوزاند...

----------------------------------------------------------------------

در این مدتی که دانشگاه بودم، با کسانی از دانشگاه و از غیر دانشگاه دوست شدم، رفیق شدم؛ و تا حدودی شناختمتان. خیلی چیزها ازتان یاد گرفتم. این چندسال باعث تحول فکری من شد و این را مدیون شماها هستم.

خودم هم هنوز مانده ام چه طور توانستم راجع به این مسائل چیزی به هیچ کس نگویم. گاهی اتفاق می افتاد که می خواستم درد دل کنم و مشکلم را بهتان بگویم، ولی می دیدم که هرکدامتان دردها و مشکلاتی دارید و بهتر می دیدم من باری روی دوشتان نگذارم. هربار که حل می شد، خوشحال می شدم که چیزی نگفتم و به خودم می گفتم چه خوب که دیگران را ناراحت نکردم. این بار هم نمی خواستم بگویم، ولی دیدم واقعا نمی شود و واقعا تحملش را ندارم، و دیگر این که، به هر حال که می فهمیدید و نیامدن به دانشگاه را می دیدید.

در این چند سال، خیلی دوستانم را اذیت کردم، به خصوص کسانی که با هم در خوابگاه زندگی می کردیم. من در کل فردی بداخلاق و اخمو هستم و حتی حرف های معمولی را با نوعی برافروختگی می گویم و می دانم که ممکن است در این سالها کسانی را با حرفم، رنجانده باشم که البته کاملا به سهو بوده و هیچ کس را نخواستم به عمد و از روی اختیار، برنجانم. به هر حال امیدوارم من را به خاطر همه اخم هایم، همه توداریم و همه بدی هایم ببخشید و حلال کنید و حرف هایی که بهتان می زدم را بگذارید به حساب برادر کوچکتری که هیچ وقت هم اعصاب نداشت، ولی خدا می داند که دلش پاک بود.

---------------------------------------------

و دیگر این که در این سال ها، از اصفهان خوشی ای ندیدم. دو سال اول مشکلی دیگر داشتم که گذشت و امسال هم که این گونه. با این که شهر اصفهان و مردمانش، لااقل برای من خوشایند و خوب نبودند، با این حال، با همه بدی ها، من را با یکی از بهترین آدم ها آشنا کرد به نام ابوالفضل ناظمی. به خاطر همین یک دوستی و آشنایی هم شده، از اصفهان ممنونم.

 

محسن رجبی. دوم شهریورماه سال 1389.

/ 1 نظر / 2 بازدید