همچون کلاغ

و من
هر تاج زرینی را که با دست های پینه بسته به دست می آورم
تو به یغما می بری
با تو ام ای آشنای قدیمی!
با تویی که چون کلاغی بر دیوار فرو ریختۀ خانه من نشستی
و هرچه را که می خواهی می بری!
امروز
بر دستهای بید مجنون حیاط من
قناری ها عاشقانه ها می خوانند
افسوس که آنها نمی دانند
دل من را
سالها پیش
کلاغی به رنگ مرغ عشق درآمده
به اسارت به لانه اش برده
و تو
همچنان بر دیواری
و در پی برقی از کلبۀ من...حتی... کذایی می پری...
و من نمی دانم
دل اسیر من تو را بس نیست؟


شعر از نفیسه اسلامبل چی

/ 2 نظر / 3 بازدید
نرگس

سلام. شعر قشنگی یه.

علیرضا

آری،تنها مانده ایم.. زیباست.. زیباست..