هشت هشت هشت اد و هشت

جمعه مانند همیشه صبح زود بیدار شدم، اما آن روز مثل همیشه نبود. انگار همه چیز نو شده بود. انگار که روغن جلا به در و دیوار خوابگاه زده بودند...

از صبح شاد بودم و نمی دانم این شادی از من بود که به دیگران منتقل می شد، یا از دیگران به من، یا از بیرون به ما. به هر حال همه شاد بودیم، حتی من که صبح های جمعه اخلاق درست و حسابی ای ندارم.

بعد از مدت ها در دانشگاه ماندن،‌ بچه ها پیشنهادی عجیب دادند. برویم سینما. سینما؟؟؟ چه کسانی هم این پیشنهاد را داده اند، کسانی که جمعه ها بهترین روز درس خواندشان است. رفتیم. در راه انگار به اصفهان هم روغن جلا زده بودند. مردم هم تازه تر بودند، حتی چیپس و پفک ها هم جلای دیگری داشت. فیلم را دیدیم: کتاب قانون. فیلم خوبی بود و شاد بودیم از این که پولمان را دور نریخته ایم برای دیدن فیلمی که حتی دو ساعت هم زندگی را شیرین نمی کند.

خلاصه این که تا شب روز را گذراندیم. روز خوبی بود. همه شاد بودیم. نمی دانم چرا؟ این را بلند گفته بودم. گفتند چرا چی؟ - چرا امروز همه شادیم؟ - خوب تولد امام رضاست دیگر. -امروز هشت هشته؟ -بله. هشت هشت هشتاد و هشت. -پس امروز هشت هشته...

اولش که فهمیدم ناراحت شدم. ولی بعد خوشحال شدم. مگر نبود که آن روز خیلی خوشحال بودم. مگر نبود که آن روز جزء معدود روزهایی بود که به مان خوش گذشته بود. که خوش حال بودیم بعد از مدت ها.

آن شب برکت دیگری هم داشت. کتاب خانوم که روزها از شروع شدنش می گذشت تمام شد و من که دلم نمی آمد که این روز خوب را به آن زودی تمام کنم، دلم را و صورت را از آّب شوری شست و شو دادم که خدا داده بود و دهانم را از آب شیرینی شست و شو دادم که خدا فرستاده بود. همان حال، این شعر هم آمد که امروز در به روز کردن وبلاگ کتاب خور فهمیدم، که چه احتیاجی به آن داشتم. اول آن شعر، این بود:

در آن جا که پرنده ذکر می گفت                  قناری همره او شعر می گفت

خدایی بود و از آب زلالش                         خیالم قصه ها با فکر می گفت

به هر حال، آن روز که به شب متصلش کرده بودم هم تمام شد و صبح شنبه رسید و من برای مزمزه آن روز خوب، خوابیدم.

---------------------------------------------------

بی ربط به نوشته:

قالب قبلی به دلایل فنی عوض شد و همان قالب اول را گذاشتم.

من هم م.رجبی به معنای محسن رجبی هستم و آن مفرد به علت دیگری بود. به هرحال، از محسن مفرد به م.رجبی تغییر دادم. امیدوارم که دیگر کسی به اشتباه نیافتد.

یکی از دوستان از طرف وبلاگ نوشته بود ما را به خودمان وانگذار. اولا من که باشم، خداست که نباید چیزها را به خود واگذارد. بعد هم،‌ در نظرم بود که اینجا را تعطیل کنم. ولی فعلا ترجیح دادم که بماند. تا ببینیم.

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

ممنون بابت كامنتتون. به روزم

زم بور

قالب اولتون مبارک باشه دوباره.

رضاپارسی پور

سلام محسن جان...بیا یه حرف گبری باهات دارم.منتظر و ممنونتم.شاد و سلامت و روشن باشی. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

فاطیما

من هم اون روز حال خوبی داشتم البته خودم فکر می کردم به خاطر اینه که رفته ام خونه ..اما هر زمان که به تلویزیون نگاه می کردم کلی حالم گرفته می شد چرا چون مشهد نبودم.

رضاپارسی پور

یک نفس با مانشستی خانه بوی گل گرفت !! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

بهنام خسروی

سلام شما هم خوانده اید بی وتن را عالی بود باید دوبار ه بخوانم

فرشته باران

نکنین اینکارو گناه ما که اینجا رو دوس داریم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ............ ممنون از اینکه به عابر سر میزنین

حسین جعفریان

بله خدا ما رو به خودمون واگذار نکنه حتی به اندازه ی یک پلک زدن ....

استامینوفن

سلام ، خیلی خوب بود. به نظرم الکی ربط نداده بودی همه چیو به هم . بعدش هم واقعا خدا مارو به خودمون وانگذاره. راستی دوست داشتی بیا به من هم سربزن واخواستی نظر هم بده. ممنون