شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

خرابه‌های اجداد

کلمات کلیدی :نوشته های من

چه می‌گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد... فریبت می‌دهد بر آسمان این سرخی قبل از سحرگه نیست... حریفا... گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است...
شب است. بر سنگفرش خیابان‌های هنوز داغ یزد راه می‌روم. و این شعر اخوان «بی‌خودآگاه» تکرار می‌شود. تازه از اصفهان برگشته‌ام. یاد عالی‌قاپو می‌افتم و دیوارهایی که روزی منقش به نقش‌و‌نگار بوده و الان که می‌روی آنجا انگار دستی بی‌فرهنگ با سمباده افتاده است به جان دیوارها... کم نیست از این «وحشی‌گری‌»‌ها. وحشی‌گری‌هایی که بخشی‌اش باقی از قاجار است و بخشی دیگر باقی از همین سی‌وشش سال پیش به این طرف... آن زمان که انگار تازه برگشته بودیم به تاریخ سنگی و ناچار بودیم همه‌ی تاریخ را در این چندساله با شتاب زندگی کنیم.
فکر می‌کنم به یک عبارت معروف در یکی از کتاب‌های دبیرستان: «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی». این عبارت و درس مرتبطش و کتاب مرتبط با آن درس ظاهرا می‌خواست به ما بگوید که «آن طرف» فرهنگشان برهنگی است و از این رو فرهنگ‌شان تهی است. سال‌ها بعد از دبیرستان بود که فکر کردم «فرهنگ» بد نمی‌شود حتا اگر فرهنگ برهنگی باشد. حتا اگر برهنگی در جامعه‌ای تبدیل به «فرهنگ» شود، یعنی دیگر عقده نیست. یعنی دیگر نباید دست‌وپا شکاند برایش. یعنی حتا می‌شود با خیال راحت برهنه شد و در ساحلی یا جایی دراز کشید.
آن وقت برهنگی فرهنگی چیست؟ لخت کردن یک زن با نگاه نیست؟ متلک انداختن حتا به زنان و دختران چادری نیست؟ برهنگی فرهنگی مگر جز این است که ما در حرف مدعی ارزش‌های انسانی و اجتماعی باشیم و در عمل دروغ بگوییم، ناسزا بگوییم، دزدی کنیم، در ربا و نزول و رشوه شرکت کنیم،‌ در برابر فرودست خائف باشیم و در برابر زیردست ظالم؟ و بعد تنها در بین تمامی مسائل پیدا و ناپیدای اجتماعی بند کنیم به موی و حجاب کسانی که اکثرشان برای چرخاندن چرخ‌های اقتصادی مقاومتی که به آنها تحمیل شده، باید هم‌پای مردان اجتماع کار کنند و در این بین، دیگر نه تنها چیزی از شهروندی نمی‌ماند بلکه هرچه است کارگربرده‌هایی می‌ماند که از زندگی و زندگی‌کردن تنها باید به زنده‌ماندنی روزانه قانع باشند. و بند کنیم به راه‌رفتن و باهم‌بودن جوانانی که از تمامی «نعمت»‌های قرن بیست و یک، تنها بهره‌مند از تکنولوژی چندبرابر گران‌تر آن هستند و همه‌ چیز باید برایشان گرفته و خاکستری باشد. برهنگی فرهنگی چیست به جز فریاد سر دادن برای کشته‌شدگان در جایی و فریاد سر دادن برای کشتن عده‌ای در کشور خود و در عین حال کمک‌کردن به کشتن و خون‌ریزی بیشتر...
برهنگی فرهنگی چیست جز اینها و بسیاری از این دست؟
قاصدک در دل من همه کورند و کورند... آه دست بردار از این در وطن خویش غریب... قاصد تجربه‌های همه تلخ با دلم می‌گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب...
باز شعر دیگری از اخوان... که تبدیل می‌شود به شعر سایه: آه این سخت سیه آن‌قدر نزدیک است که چو برمی‌کشم از سینه نفس نفسم را برمی‌گرداند...

راه می‌روم... در کنار خانه‌ی ما، خانه‌های قدیمی زیادی بودند که برای ساخت‌وساز تخریب شدند... قرار بود مدرسه و درمانگاه و فروشگاه ساخته شود برای این محله... خانه‌هایی با قدمت بیش از صدسال تخریب شدند برای این کار... و فکر می‌کنم نه مگر اینکه کشورم خراب شد تا دوباره ساخته شود؟
و هنوز بر روی ویرانه‌های به جا مانده از اجدادمان راه می‌روم.



چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤

ما همه پراید هستیم!

کلمات کلیدی :نوشته های من

پراید خودرویی است که معرف حضور همه هست. البته این نوشته ربطی به سیاست‌های شرکت سایپا و مسئولان محترم و نامحترم آن ندارد، بلکه به یک چیزی ربط دارد که حتا آنهایی که پراید هم نداریم، داریمش.
قبل از پرده‌برداری از آن چیز،‌بگذارید به این چیز یعنی پراید بپردازیم. پراید یک خودرو است،‌ یک ماشین. با یک مشت نسبتا محکم بدنه‌اش فرو می‌رود، هر چند روز یک‌بار یکی از قطعات پلاستیکی‌اش می‌شکند و هرچند وقت یک‌بار یکی از قطعات فلزی‌اش دچار نقص فنی می‌شود. در هر پراید یک مشکلی وجود دارد. یکی شیشه‌اش خوب بالا نمی‌رود، یکی فنر صندلی‌هایش مشکل دارد، یکی دنده‌اش خوب جا نمی‌رود،‌ یکی پدال‌هایش خوب کار نمی‌کند و همین‌جور بگیرید تا برسید به یکی که اصلا راه نمی‌رود و لااقل روزی‌ یک‌بار سری به تعمیرگاه می‌زند. مسلما این حرف‌ها را کسانی که روزی پراید داشته‌اند خوب درک می‌کنند.
اما... چه می‌گویید آقا، این یک خودرو است! راه می‌رود! درست است که بنزین و آب و روغن‌موتور و هزار چیز دیگر می‌خواهد، و سالی چندبار هم باید تنظیم شود هزارجایش (و تازه این برای همه خودروهای معمولی است نه فقط جناب پراید)، اما با همه این حرف‌ها راه می‌رود! سرعتش به 100 کیلومتر در ساعت هم می‌رسد! درست است که هوای اتاقک خودرو با وجود کولر گرم است و با وجود بخاری سرد، اما توجه داشته باشید که اتاقک دارد. یعنی بهتر از این هم می‌شد خودرویی ساخت؟
خب راستش خودم هم هیجان‌زده‌ام که چیزی که می‌خواهم معرفی کنم چه قدر به این خودروی همه‌چیز تمام پراید شباهت دارد. اصلا انگار یکی را از روی آن یکی ساخته‌اند.

خانم‌ها و آقایان، این شما و این هم از بدن ما. دقیقا. این بدن ما، که با این همه دقت ساخته شده. اصلا انگار داده‌اند شرکت سایپا بسازدش. دارای دستگاه‌ گوارش، گردش خون، لنفاوی و هزار چیز دیگر، دارای یک مغز بسیار پیشرفته، دو دست، دو پا، و چیزهایی که خودتان بهتر از من می‌دانید. فقط روزانه نیاز به تأمین آب و غذا دارد، یک‌سوم عمرش را هم باید بخوابد. تازه اگر خوش شانس باشید. خیلی‌ها که این قدر شانش ندارند و متاسفانه بعد از چندسال باید از این تعمیرگاه،‌ ببخشید دکتر، به آن دکتر بروند و یک‌جوری این بدن را به پارکینگ نهایی‌اش برسانند.

نتیجه‌گیری 1: عالم، به قول علمایی که سالهاست خودروهایشان را پارک کرده‌اند، عالم کون و فساد است. انتظاری هم نمی‌شود ازش داشت.
نتیجه‌گیری 2: لطفا همه چیز را به همه چیز ربط ندهید. چون خیلی چیزها را می‌شود به خیلی چیزها ربط داد و بعد می‌بینید که از این موضوع اصلا راضی نیستید.

 



جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤

زباله‌دانی حرکت‌های جمعی

کلمات کلیدی :من و تنهایی، نوشته های من

تصورش هم سخت است و تلخ... اما عجیب. همه‌اش آن شروع عجیب و غریب مرگ قسطی مجسم می‌شود که: «دیروز خانم برانژ سرایدار مرد... خیلی‌ها آمدند. خیلی چیزها گفتند. چیز خاصی نگفتند البته.»

من، وقتی با مرگ دیگران روبه‌رو می‌شوم، دلم می‌خواهد نباشم. نروم. آخر چه بکنم؟ بروم بگویم «خدا صبرتان بدهد؟» چه صبری؟ خدا که صبری نمی‌دهد همان وقت. روزگار که می‌گذرد غم نان و فرزند و زندگی آن غم مرگ را کهنه می‌کند. خیلی که طرف عزیز باشد، مرگش می‌شود یک زخم کهنه‌ که تنها در اعماق تنهایی هرکس یقه‌اش را می‌گیرد. حالا من بلند شوم بروم که چه؟ انگار خیلی ارزش دارد. خیلی معنا دارد، این رفتنم.

کلا در لحظه‌های همگانی بنده قدری بی‌ذوق تشریف دارم. دست خودم هم نیست. مثلا وقتی یکی عروسی‌اش است که من دو بار در کل ندیده‌امش بروم چه بکنم؟ یا حتا، وقتی یکی از دوستان دارد ازدواج می‌کند. آخر من چه بدانم از کجا این عروسی مبارک است؟ از کجا معلوم آن طرف دیگر خوب است؟ مثل این می‌ماند به نویسنده‌‌ای که تازه کتابش چاپ شده برویم بگوییم انشالا نوبل می‌گیری. نه آقا. مگر چندتا نویسنده نوبل گرفتند که حالا این یکی. عروسی هم همین است. باید بگذارند سه سال بگذرد. وقتی گذشت، آن وقت دعوت کنند همه‌ را، آن وقت آدم با خیالی کمی راحت‌تر برود بگوید که مبارک بوده‌ است تا به حال، امیدوارم مبارک بماند این پیوند، وگرنه که کاری بیهوده است تبریک چیزی را گفتن که زندگی‌ها را براندازی کرده است، بسیار وقت‌ها.

بسیار تلخ است و مزخرف است این حس؟ نه‌خیر! کلا کاش می‌شد کمتر از این حرکت‌ها برمی‌داشتیم. از این تریپ‌های همه‌ شادن منم شادم. یا برعکسش. مثلا در مرگ یک پیرمرد نود ساله‌ای که دقیقا مشخص نیست بیست ساله‌‌ی آخر عمرش چه گلی به جمال کی زده است و کلا هم اگر زده باشد، معلوم نیست که الان مرگش دقیقا باید چه تأثیری در حال و هوای من باید داشته باشد، بلند شوم بروم در عزایش و بگویم خدا صبرتان بدهد و بنشینم یک شیرینی بخورم یا نخورم. این چهره‌ی دروغی و دورو را همین طور می‌کشیم با خودمان همه‌جا. آن وقت با دوستانی که دلمان دلتنگشان است بسیار، یک وقتی قرار نمی‌گذاریم که یک چای یا چیپس و پنیری بخوریم و ببینیم که چه می‌کنند. یا از این اقدامات دسته‌جمعی که جمع می‌شوند با تیتری جذاب و دهان پر کن از حمایت از این و آن گرفته تا شرکت در مراسمی... اما هدفش تنها کنجکاوی است و ارضای این حس که یعنی من هم دارم کار مثبتی می‌کنم، در حالیکه طرف زورش می‌آید یک کمک مداوم به یکی از مؤسسات خیریه کند یا کارهای بی سر و صدای دیگری، چون کسی نمی‌فهمد. مثل حرکت رئیس جمهورهایی می‌ماند که با کلی دوربین و خبرنگار و حرام کردن اموال بیت‌المال بلند می‌شوند راه می‌افتند این ور و آن ور.

خودمان را گول می‌زنیم و خوشیم با این گول‌زدن‌ها. چون اگر گول نزنیم ناگهان وجدانمان از آن ته سر بر می‌دارد که های، چه کرده‌ای که یک ریال بیارزد؟ برای فرار از این هیچی و پوچی زندگی نکبت‌ است که فرار می‌کنیم در آن اعماق زباله‌دانی حرکت‌های جمعی.

------------------------------------------------------
بعد از نوشت:
1- پر واضح است که نمی‌شود عمومی کرد مسائل را. گاهی استثنائاتی هم وجود دارند، اما وقتی می‌گوییم که استثنا وجود دارد، همه خودشان را استثنا می‌دانند. کمی سخت‌گیر باشیم نسبت به خودمان. مخاطب این پست در اولین مرحله خود شخص شخیص بنده هستم مثل همیشه، و هرکس که فکر کند این پست برای او نوشته شده.
2- این پست را زمانی می‌نویسم که نه کسی مرده و نه کسی دارد ازدواج می‌کند، هر دو خوشبختانه. پس در این مورد یک نظر عمومی است و به فردی خاص ربطی ندارد.
3- این پست را دارم زمانی می‌نویسم که چند روز قبل اتفاقی افتاده بسیار پربازتاب. همین قدر می‌شود گفت که ظاهرا خصلت این شهادت این است که باید برای مصیبت‌های شهدا در زمان حاضر اندوه بیشتری داشت. همانند شهادت حسین که اکنون کسانی از آن نان می‌خورند و نفع می‌برند و حنجره می‌درند که شکی نیست اگر در کربلا بودند برای بریدن سر حسین صف می‌کشیدند.
4- این روزها تلخم. اما این حرف‌ها برای امروز نیست. تنها امروز آنها را پست کرده‌ام.



یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

کاشی‌ها

کلمات کلیدی :نوشته های من

در حیات هوشمند چندین هزارساله‌ی تمدن بشری بر روی سیاره‌ی زمین کم نبوده‌اند انسان‌هایی که فکر می‌کردند بزرگ‌اند و تأثیرگذار. بیش از آن، خیل فراوان انسان‌هایی بودند که آنها را به‌درست یا نادرست بزرگ می‌دانسته‌اند. در این چندین هزاره‌ای که گذشته کارهای خوب و بد فراوانی توسط این انسان‌ها انجام شده‌است. اما آیا آن‌قدر که فکر می‌کنیم بزرگ هستیم؟ و مهم‌تر از آن آیا انسان‌هایی که بزرگشان می‌دانیم واقعا بزرگ‌اند؟

در همین ابتدا می‌خواهم عکسی فضایی را توصیف کنم. عکسی که یکی از فضاپیماهای ناسا هنگام عبور از طریق منظومه‌ی شمسی به زمین ارسال کرده‌است. این فضاپیما هنگام عبور از سیاره‌ی زحل، توانسته عکسی را شکار کند که زمین ما هم در آن جای دارد. البته جایی بس ناچیز. یک نقطه بسیار کم‌رنگ و کوچک آبی که برای دیدنش واقعا باید تلاش کنید. باید بدانید که اینجا زمین است و آن وقت است که می‌توانید ببینیدش. زمین، سیاره‌ی مادر ما که شاید تنها سیاره‌ی دارای حیات هوشمند و مسلمن یکی از معدود سیاره‌های دارای حیات است، در خود منظومه‌ی وابسته‌اش نیز بسیار کوچک است.

بزرگ‌نمایی‌تان را اگر چند برابر کنید، به موجوداتی به نام انسان می‌رسید. چندین میلیارد آدم. اما بگذارید روش بزرگ‌نمایی را تغییر دهیم و به گونه‌ای دیگر این گونه را بررسی کنیم. هرانسانی، کوچک یا بزرگ، فردیتی برای خودش دارد و این فردیت او را مرکز جهان خودش می‌گرداند. هر انسانی جهان را ابتدا از درون خودش درک می‌کند و سپس از طریق انسان‌ها و اشیایی که با آنها مرتبط است. در بعد بسیار میکروسکوپی، این انسان هرچه قدر کوچک، سطحی بسیار بزرگ است. اما کم‌کم که به بعد ماکروسکوپی می رویم، انسان‌های دیگری را می‌بینیم و متوجه این نکته می‌شویم که هر انسان تنها یک بخش کوچک از محیط پیرامونش است. بخشی که هرچه بالاتر برویم به شدت از اندازه آن کم خواهد شد.

بگذارید تا به این اعضا یک اسم بدهیم. اسمی که مسلما برای همه آشناست. «کاشی». واژه‌ی کاشی لااقل برای جامعه ایرانی واژه‌ای بسیار مأنوس است. احتمالا برای جوامع غربی باید از واژه‌ی موزاییک استفاده کرد که همان کارکرد کاشی را دارد.

یک دیوار، و دقیق تر بگوییم یک سطح در معماری را می توان با کاشی‌ پوشاند. هر کاشی جایی برای خودش دارد و در ارتباط با دیگر کاشی‌هاست. سطحی که من اینجا از آن صحبت می‌کنم یک سطح بسیار بسیار بزرگ است با کاشی‌های فراوان. اکثر کاشی‌ها در یک اندازه و شکل‌اند و شاید تفاوت اندکی در رنگ با سایر کاشی‌ها داشته‌باشند. در یک سطح وسیع، یک کاشی هرچه قدر هم از دیگران بزرگ‌تر باشد، باز کوچک است. هرچه‌قدر که بر روی تعدادی از کاشی‌ها تأثیرگذار باشد، باز بر روی تعداد زیادی از آن‌ها هیچ تأثیری نداشته و ندارد.

اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که یک کاشی فکر می‌کند بر روی همه تأثیر دارد. (و یا یک کاشی فکر کند که تأثیر کاشی‌ای دیگر بر او بسیار بسیار زیاد است.) که همه باید خصوصیات او را داشته‌باشند. که اگر یک کاشی جدا از این قاعده باشد باید تغییر کند یا تعویض شود. عدم درک چه‌قدری بزرگ بودن سطحی که در آن قرار دارد موجب می‌شود برای خود نقشی بزرگ‌تر از آنچه واقعا داراست قائل شود. وقتی خود را به جای کاشی در این سطح، یک آجر فرض کردیم راه به بی‌راهه برده‌ایم. واقعیت این است که ما در این سطح بزرگ به هیچ وجه آجر نیستیم. یعنی اصلا دیواری در کار نیست که آجری باشد. همه‌اش یک سطح است. سطحی که متشکل از بی‌نهایت کاشی است. بی‌نهایت از این جهت که هیچ «کاشی» یا حتا هیچ «مجموعه‌ای از کاشی‌ها» قادر به برآورد بزرگی این سطح نیستند. این سطح بزرگ‌تر از هرچیزی است. هرچند خود از تمام این کاشی‌ها ساخته شده، اما بزرگی بی‌حد و حصرش امکانی منحصر به آن داده تا بود یا نبود دسته‌‌ای از این کاشی‌ها در نهایت تأثیری کلی بر آن نداشته باشد.

تا به اینجا سطح را توصیف کردم و کاشی‌ها را. و این امکان که ممکن است کاشی‌ها به غلط فکر کنند در «کل» سطح تأثیرگذارند. اما باز بگذارید برگردیم به یک کاشی نه کل سطح. یک کاشی مسلما به خاطر رابطه‌ با پیرامونش اثرگذار و اثرپذیر است. در یک سطح مشخص مجموعه‌ای از علت و معلول‌ها هستند که هر جزء را تعریف می‌کنند و به عمل وامی‌دارند. اشتباه دیگری که ممکن است یک کاشی بکند این است که فقط تأثیرگذار یا تأثیرپذیر است. باز هم واقعیت این است که ما به طور دائم و پیوسته هردوی تأثیرگذاری و پذیری را داریم، حتا با یک کاشی مشخص. انفعال ما در پذیرش تأثیرات و یا خودخواهی‌مان در گذاشتن آنها مانع از این حقیقت نیست. ضمن اینکه باید بدانیم که اگر یک کاشی مشخص بر روی ما تأثیر بزرگ و قابل توجهی دارد، می‌توان با جمع‌کردن تأثیرات متفاوتی که از دیگر کاشی‌ها می‌توانیم بگیریم یا بگذاریم، آن تأثیر بزرگ ناخوشایند را به کمترین میزان ممکن کاهش دهیم. من در اینجا معتقدم که برآیندگیری همه تأثیر و تأثرات کاری است که از یک کاشی برمی‌آید و باید انجام دهد و صرف گفتن یا قائل بودن به اثر یک کاشی هر چه‌قدر هم بزرگ تنها شانه‌خالی کردن از وظیفه ماست در محدوده‌ای که در آن قرار داریم.

در پایان بگذارید یک‌بار دیگر تعریفی از «کاشی» داشته‌باشیم. در این مطلب من انسان‌ها را به صورت یک کاشی در نظر گرفته‌ام اما آنها تنها کاشی‌های موجود نیستند. هرچیزی در این دنیا یک کاشی است که خود متشکل از کاشی‌های کوچک‌تری است و تشکیل دهنده کاشی‌هایی بزرگ‌تر. مثل یک درخت که خود از برگ‌های زیاد تشکیل شده و خود عضوی از مجموعه‌ای بزرگ‌تر مانند جنگل است. یک انسان کوچک‌ترین جزء در دسته کاشی انسانی است. وقتی یک انسان را به صورت یک کاشی در نظر می‌گیریم، همه انسان‌ها و اشیای موجود در این سطح کاشی‌های مؤثر او هستند با این توجه که هرچه به او نزدیک‌تر باشند مسلمن از/به مؤثر بودنشان کم/اضافه می‌شود.

هدف از این مطلب، نخست توجه به میزان صحیح نقشی است که ما می‌توانیم داشته‌باشیم، بدون هیچ بزرگ‌ یا کوچک‌انگاری و به‌عبارتی توجه صحیح و منطقی به اندازه و جایگاه‌مان در این سطح بسیار وسیع و بی‌کران. دوم توجه صحیح به اثری که سایر کاشی‌های پیرامون ما برما دارند و یا از ما می‌پذیرند. اینکه بدانیم چه چیزهایی و چه‌قدر در زندگی ما نقش اثرپذیری و اثرگذاری دارند. سوم این نکته که ما توانایی کنترل چه میزان از نقش هرکاشی پیرامون‌مان داریم. این نکته مهم است که ما بدانیم چه چیزهایی را می‌توانیم تحت کنترل داشته‌باشیم و چه چیزهایی را نمی‌توانیم چون اتفاقی که برای اکثر کاشی‌ها می‌افتد این است که در کنترل کردن موردی که هیچ موفقیتی از آن نصیب‌شان می‌شوند عملا توانایی کنترل بر سایر تأثیراتی که در حالت معمول از آن برخوردار بوده‌اند را از دست می‌دهند.

چهارمین نکته، که مهم‌ترین نکته و هدف اصلی من از نوشتن این مطلب بوده، یادگیری و تقویت مهارت برآیندگیری این تأثیر و تأثرات است. من معتقدم که می‌توانیم تأثیرات ناخوشایند را با جمع سایر تأثیرات خوشایند و استفاده از آنان علیه آن تأثیر منفی خنثی کنیم و کاری کنیم که لااقل در محدوده‌ی خودمان زندگی قابل‌ قبولی داشته‌باشیم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳

درونی‌ترین حرفه‌ی من

کلمات کلیدی :نوشته های من، سیاره کتاب، آدم ها

واقعا فکر می‌کنم اگر روزی بخواهم به سوال چه کاره هستی جواب بدهم، اگر بخواهم آنچه واقعا احساس می‌کنم هستم را بگویم، نه آن شغلی که در آن هنگام دارم، باید بگویم: من خواننده‌ام.

تقریبا همه چیز برای من خواندنی است. از کتاب‌های دوست‌داشتنی دور و برم گرفته و فیلم‌ها و سریال‌ها، تا آدم‌هایی که خواه یا ناخواه در زندگی‌ام هستند و کردار و رفتار آنها. از آدم‌هایی که هستند چون «مجبورم» که باشند، تا آدم‌هایی که می‌خواهم باشند. و این دسته اخیر که تقسیم می‌شوند به آنها که خوشبختانه هستند و آنهایی که از من دوراند و به جز تماسی گاه‌به‌گاه، حضوری چندان «مرئی» ندارند.

مدام در  حال سنجش چیزهایی هستم که خوانده‌ام. در حال بررسی قسمت‌های خوب چیزی که خوانده‌ام و قسمت‌های بدش. و سعی می‌کنم همه این خوانش‌ها را یک جا ثبت کنم. نکته این جاست، در مورد آدم‌هایی که واقعا دلم می‌خواهد در زندگی شخصی یا اجتماعی‌ام باشند، این نکات خوب و بد را می‌گویم. و هنوز یاد نگرفته ام که عده‌ای از این گفتن‌ها خوششان نمی‌آید. که گفتنشان را (حتا قسمت‌های خوب را) درست نمی‌دانند. چه کنم که من اینجور هستم.

اما یک نکته این وسط هست که شاید چندان دیده نشود. اگر من، به «خواندن» چیزی ادامه بدهم، یعنی واقعا آن متن چیزی بسیار خوشایند است. هرچند که ممکن است که همانجا به نویسنده‌اش یک سری انتقادات در مورد نوشته‌اش بگویم، اما او باید از متنش بسیار راضی باشد. مساله این است که در هر اثری، هرچه قدر هم شاهکار، باز ایراداتی هست، باز آن را می شود بهتر کرد، و گفتن انتقادات یک اثر، یعنی بهاداشتن آن برای من، نه عکس آن که متاسفانه چیزی است که اغلب برداشت می‌شود.

 

+ بند آخر این نوشته، در مورد یک مورد «خواندنی» صادق نیست، و آن خود کتاب، در معنای غیراستعاره‌ایش هست. من تمام کتاب‌هایی که تابه‌حال شروع کرده‌ام را خوانده‌ام. چه کنم، دست خودم نیست و نمی‌توانم از خواندن یک کتاب، هرچه قدر هم بد، دست بکشم.



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳

زیبایی‌ آبله‌ها بر صورت ماه

کلمات کلیدی :نوشته های من

ماه من، صورت پرآبله ات را چه کنم؟ می‌خواهم بر داغمه‌بسته‌های بدنت دست بکشم. جرات ندارم. حسرت لمس کردنشان را دارم اما می‌ترسم، نه از درد شدیدی که احتمالا بر تو وارد خواهد شد، نه از احتمال ترکیدن آبله‌ها، نه از ترس واگیرداربودن آنها و مبتلا شدن خودم... می ترسم،‌ که شاید، فکر کنی، که فکر می کنم، این آبله ها تنت را زشت کرده‌اند، و این دست کشیدن من، نه از روی محبت،‌ نه از شریک‌بودنم در رنجی که می‌بری، بلکه از ترحم است.

ماه من، من اینجا، از بالکن این اتاق تنگ، که هوای درونش دم‌کرده و خفه است، و کسی نیست که تکیه‌گاهش باشم و تکیه‌گاهم باشد، گاه‌به‌گاه، تو را می نگرم، تو را می بینم، و دلم می خواد که بر روی پست و بلندی‌های وجودت دست بکشم. عاشق آنم که لب‌هایم بر تاریکی‌ها و روشنی‌هایت بوسه بزنند...

ماه من، من موری‌ام بس خرد و کوچک در میان سایر مورچگانی که در این لانه بزرگ پرجنب‌وجوش می‌لولند. لحظه‌ای می‌خواهم بارم را زمین بگذارم، فراموش کنم این فاصله بسیار را و خود را در چاله‌ای که به بازتاب روی تو مفتخر شده، غرق کنم. پستی و بلندی‌هایت، تاریک و روشناهایت، آبله‌هایت، تو را ساخته‌اند؛ و من هرچه این ماه را ساخته‌است، دوست می‌دارم.

ماه من، بوسه مرا بر صورت پرآبله و زیبایت می‌پذیری؟



سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

دانستن های بدلی

کلمات کلیدی :نوشته های من، آلدوس هاکسلی، آلبر کامو

آلدوس هاکسلی، نویسنده شهیر انگلیسی، در کتاب «دنیای قشنگ نو» (Brave New World 1932) دنیایی را در آینده ای بس دور (سال 2540 میلادی) پیش بینی می کند که در آن «دسترسی زیاد به اطلاعات»، «بمباران خبری»، «تحریک خبری» و «استفاده از مخدرهای دارویی» برای القای حس خوشایند در مردم کاربرد فراوانی دارند. در واقع، کار به مقایسه بین این اثر و دیگر اثر تحسین شده در زمینه «ویران شهر» یعنی 1984 نوشته جورج اورول که می رسد، می بینیم با تمام ویژگی های مثبت و قابل تحسینی که اثر اورول دارد، و با وجود اینکه نمونه هایی از پادآرمانشهر ترسیم شده در 1984 را در گوشه و کنار می بینیم، این اثر خلق شده هاکسلی است که زندگی اجتماعی نوین ما را به تصویر کشیده است.

اگر در روزگار گذشته، روزگاری نه چندان دور، «جهالت عوام الناس» مساله ای بود که به کمبود امکانات و وسایل خبری مربوط می شد، در این روزگار، این جهل بسیار متفاوت و با قالبی بسیار عالم مآبانه همراه شده است. امروزه دستگاه های اطلاع رسانی بسیار بسیار فراوان شده اند. کاربرد تلویزیون، روزنامه و سینما فراگیر شده و مثلا فقط تلویزیون به معنای حقیقی کلمه به دورترین و عقب افتاده ترین نقاط دنیا نیز رسیده است. «به لطف» ماهواره های ارتباطی، کوچکترین خبری در یک گوشه از دنیا به سرعت به نقطه ای دیگر گزارش می شود، «به لطف» اینترنت کمترین و بی اهمیت ترین خبری ناگهان تبدیل می شود به «بمب خبری» روز، و «به لطف» دستگاه های همراه هوشمند دیگران می توانند به راحتی با شما در تجربه کارهای ارزشمندی چون راه رفتن، خوابیدن، دستشویی کردن و سایر اعمال حیاتی شما سهیم شوند.

در واقع، ماجرا این نیست که جهل و نادانی ما مردم کم شده است، بلکه مساله این است که اگر در گذشته امکان و آگاهی ای برای خبرگیری نبود، امروزه آن قدر خبرها فراوان و بسیار شده است که هرکسی در منجلابش غرق می شود. و به همین دلیل فردی که در دنیای ماقبل فراگیری رسانه زندگی می کرده شانس خیلی بیشتری برای رسیدن به آگاهی داشته، چون لااقل اگر زمانی متوجه می شد که در جهل است و خبرهایی بیشتر از آنچه روزانه او را درگیر کرده وجود دارد، فرصت خوبی برای رهایی از آن بی خبری برایش به وجود می آمد. اما امروزه، با وجود این همه خبرهایی که روز به روز تولید می شود، و با وجود این همه خبرهایی که ما روزبه روز از خودمان تولید می کنیم و روز به روز بیشتر به این کار تشویق می شویم، احتمال اینکه کسی فکر کند خدای ناکرده در بی خبری به سر می برد، بسیار ناچیز است.

اما واقعا چند درصد از این خبرها به چیزی می ارزند؟ در دنیایی که هر روز هزاران «تیتر اول» تولید می شود، چگونه می توان تشخیص داد که کدام خبر مهم تر است؟ حمله داعش؟ نزدیک شدن سیارکی به زمین؟ سونامی در ژاپن؟ عمل کردن سینه های فلان بازیگر سینما؟ برهنه شدن بازیگری دیگر؟ ازدواج فلان بازیگر با فلان بازیکن فوتبال؟ رسوایی جنسی رئیس جمهور پیشین یک کشور مهم؟ در خبرهای داخلی چه؟ کدام خبر واقعا مهم است؟ سفرهای فلان مسئول به فلان نقطه کشور؟ آتش گرفتن یک مدرسه؟ اختلاس های چندملیاردی؟ به هم خوردن رابطه یک زوج مشهور تلویزیونی که «اصلا انتظار نداشتم اینجوری بشه، خدا مرگم بده»؟ این قدر در سطحیات خودمان غوطه ور بوده ایم که پوستمان چروکیده است، این قدر آب شور خورده ایم که دیگر عادت کرده ایم. حتا در مرگ هم قدرت تشخیص نداریم. بزرگ ترین نوازنده نی ایران، که یکی از مهم ترین ابزارهای موسیقی ایرانی، هم در عرفان مان، هم در ادبیات مان، هم در فرهنگ مان است، می میرد و اصلا نمی فهمیم، و حتا نمی دانیم اسمش کیست، و در مقابل یک خواننده پاپ که همه اش 30 سال در این مملکت سابقه ندارد می میرد، و مردم آن چنان غصه دار می شوند که برای آشنایان نزدیکشان نمی شوند.

این بیماری از کجاست؟ این بیماری که نه فقط گردن ایران، که گردن دنیای قرن بیست و یک را گرفته از کجاست؟ نه از این است که در دست هریک از ما، یک وسیله داده اند که با آن سرگرم شویم؟ توهم برمان دارد که عکاسیم، خبرنگاریم، «فعال حقوق بشر»یم؟ آخر مگر نمی دانیم که هیچ چیزی، هیچ چیزی مطلقا و ابدا بدون تلاش به دست نمی آید؟ بدون تلاشی مستمر و پیگیر؟ آخر نمی فهمیم که با «هیچ» هزینه کردن نمی شود به درستی در زمینه ای حرفی برای گفتن داشت؟ نمی دانیم که مثلا برای عکاس بودن باید سال ها زحمت کشید، سال ها تجربه داشت تا عکاس شد؟ آن وقت با یک دوربین ساده دست گرفتن، فکر می کنیم که عکاس شدیم و باید در گالری ها عکس هایمان را بگذارند؟ چندماه در فیسبوک و توییتر پست می گذاریم و فکر می کنیم که خبرنگار شده ایم؟ با چند «لایک» و «فالوو» در فیسبوک، توییتر، اینستاگرام فکر کرده ایم فعال حقوق بشر شده ایم؟ مشکل از ما نیست. مشکل اینجاست که ما تنها اسم می شنویم، و از بیرون و درون حلقه های اجتماعی مان، فکر می کنیم که اهمیت داریم. فکر می کنیم که کاری که می کنیم پرارزش است. از «مادر ترزا» اسمی شنیده ایم. نخوانده ایم که بهترین سال های جوانی اش را برای خدمت به بی چیزترین افراد جامعه ای که جامعه خودش هم نبود سپری کرده است. از فعالیت دیگران فقط یک دورنما دیده ایم. اگر یک سیلی در خیابان خورده ایم گذاشته ایم به پای یک عمر زندان بودن مبارزی سیاسی. و گفتم، ماجرا به ما ختم نمی شود اصلا. و ما تنها انسان های شیئ شده این دنیا نیستیم.

در هر گوشه و کنار دنیا، مردم را خوش کرده اند با لیستی طولانی از خداوندگارهای عصر جدید: ماهواره، اینترنت، فیسبوک، وایبر، توییتر، اینستاگرام... همه اینها شده اند رب النوع های جدید ما، که به جای اینکه زیر سلطه و تسلط ما باشند و از آنها در راه آگاهی و آزادی خود به کارشان ببریم، بی قید و شرط به زیر بندگی آنها رفته ایم، دل خوش به اینکه انسانی جدید و مدرن و احتمالا «بی اعتقاد به چیز دست و پاگیری مثل مذهب» هستیم.

برای ما که به تیزهوشی کامو و هاکسلی نیستیم، باید عصرش می رسید تا پوچی و بی حاصلی دنیا را با چشمان خود ببینیم و تا مغز استخوان حس کنیم. باید روزگار قدرت و سلطه بدلیجات را ببینیم تا بفهمیم که ارزش طلای واقعی چه قدر است. شاید توانستیم که بلند شویم، و خود را از «تار جهان گستر»ی که به دست و پایمان پیچیده شده رها کنیم، و به جستجوی آنچه اهمیت دارد برویم. چه اینکه حتی در جهان پوچ و بی حاصل کامو، انسان ابزورد، انسانی منفعل و یک جا خزیده نیست. «ابزورد (پوچی، بی حاصلی) انسان را در جهان رها نمی کند، او را متصل می کند» و «انسانی که پوچی را لمس کرده، یک گوشه نشین نمی شود، بلکه عصیان می کند» نصیحت های این نویسنده بزرگ به ما هستند، که شاید در جستجویی باشیم.

آلدوس هاکسلی، عنوان کتابش، «دنیای قشنگ نو» را، از نمایشنامه طوفان و از زبان میراندا گرفته، آن جا که می گوید:

شگفتا،

چه بسیار مخلوقات خداوندگونه ای اینجایند.

آدمیزاد چه بسیار فریباست! اوه، دنیای قشنگ نو،

که چنین مردمانی درآنند.

 

این «دنیای قشنگ نو» برای همان هایی که قهرمان شخصی آنند. باید دنیایی دیگری ساخت، و اگر شد، آدمیتی دیگر از خودمان. باید یک بار در این دریا غواصی کرد، مروارید را برداشت و بیرون آمد. خیلی کارها هست که باید کرد. و امید که با یاری یاریگر بزرگ، این «باید» ها، «شد» بشوند. امید و آمین.



دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

برادر بزرگ تر رویا

کلمات کلیدی :نوشته های من

خیلی وقت ها، خیلی شب ها، وقتی می خوابیم رویا می پردازیم. رویاهایی گاه دور و دراز، درازتر از سفر به مریخ و گاه رویایی کوچک مانند خواندن کتابی همچون طبل حلبی که در جلوی رویت مدام چشمک می زند.

رویاپردازی بد نیست. اما مدام از این به آن پریدن و مهم تر از آن تنها شب ها در رختخواب به این رویا پرداختن کاری بیهوده نیست که «هیچ» در پی دارد.

رویا نرم است و لطیف. زیبا، بدون دردسر، بدون مشکل، بدون هیچ مساله. فرایند و روند کار حذف می شود، تنها خوشی ها و خوبی هایش و تنها لذت آن لحظه های آخر و بعد از آن است. اما این رویا خانم، برادری هم به اسم واقعیت دارد. به شدت سخت، جدی، پر از دست انداز و پستی و بالایی و بسیار دور از آن لحظه های پایانی و بعد از آن. و همیشه این برادر جدی و سخت جلوی راه شماست.

رویا، در ابتدا خیال است و در انتها حقیقت. در این میان واقعیت قرار گرفته. برادری که با وجود همه سخت و عبوس بودنش، منطقی است. باید ببیند شما برنامه ریزی دارید و خیلی سخت و خیلی جدی (مانند خودش) به دنبال به دست آوردن رویا هستید.

شاید این بار به جای زود به رختخواب رفتن و با خیال رویاها خوش بودن، بهتر باشد برنامه به دست آوردنشان را بنویسیم و با برادر بزرگ تر روبه رو شویم.



پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳

شیئ ارزشی

کلمات کلیدی :مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

گاهی چراغ ناامیدی آن قدر پرنور است، که چشمانت را کور می کند. البته در حال عادی نیز این چراغ، چشم را آزار می دهد، ولی گاهی کور می کند. آن لحظه ها، دلت می خواست می توانستی چشمانت را ببندی. اما نه. با گیره ای پلک چشمانت را بالا نگه داشته اند و تنها راه رهایی از آن ها، بسته شدن همیشگی شان است. کور هم بشود باید باز بماند. باید یک سفیدی عمیق را ببینی، چون «کوری»، و باید تحمل کنی.

چه می شود گفت. چه می شود کرد. دل، را باید خوش کرد به چیزهایی که دم دستت پهن می کنند. جنسی را در این دنیا به ده برابر قیمت به تو می اندازند و می گویند ارزان تر از آن جایی گیر نمی آوردی. خر که نیستم الاغ. می فهمم این چیزی که به من می دهی، آن قدر ارزان است، که اگر به قیمت می فروختی، صدتایش را با همین مبلغ می بردم. اما آن قدر گران می فروشند که خیلی هایمان باورمان می شود آن چیز گران، خوب هم هست.

ساده لوحیم یک زمانی. زود گول می خوریم از خوب بودن چیزها. گول پوسته شان را می خوریم. گول چراغ نئونی ای که آویزان است از سقف دنیا. فکر می کنیم جنسی را خریده ایم که سالها دنبالش بوده ایم. و هربار می بینیم که اساسا چیزی نیست که می خواستیم، و جرات اعلامش را هم نداریم، خیلی هایمان.

ساده لوحیم یک زمانی، و بعد شکاک می شویم. به عالم و آدم بند می کنیم. هیچ کس را قبول نمی کنیم. اهل از وسط راه رفتن نیستیم. یا از این لبه، یا از آن لبه. یک نفر را یک زمانی تا حد تقدس می بردیم بالا، و بعد از آن تا حد توحش می آوریم پایین. حتی یک نفر را هم نه. یک چیز، یک موجود، یک کتاب.

ساده لوحی بیش از حدمان، کار را می رساند به شکاکیت بیش از حد. دیگر باور نمی کنیم که چیز خوبی هم وجود دارد. دیگر باور نمی کنیم که جنس اعلایی هم هست و تنها چیزی که فرق نمی کند، این است که ما اشتباه نمی کنیم. که همه مقصر بوده اند به جز ما. که «چاره»ای نداشتیم جز «تحمل».

شاید، اگر خوش شانس باشید، در بازار مکاره دنیا، در آن شلوغی یک بار نگاهتان بیفتد به پسرک دست فروشی که تنها، آن کنار ایستاده و شعر پخش می کند بی آنکه تبلیغ کند، یا دخترکی که غزل به دست، ایستاده و منتظر است تا تقدیمتان کند یک عالمه نور و روشنایی را. اگر خوش شانس باشید، و اگر خوشبخت، نگاه این پسر یا دختر با نگاهتان گره می خورد و تنها شیئ ارزشی این بازار را پیدا می کنید. آن روز، نزدیک باد.

بامداد پنج شنبه دهم ماه مهر هزاروسیصدونودوسه



یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳

گردونه عمر، باز از سر گرفت چرخیدنش را

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

همیشه، هراسی عمیق هست از رسیدن سال‌روز تولد. 364 روز سال می گردند تا برسند به آن روز، و بعد ببینی چه کرده ای. و همیشه افسوس از نکرده ها بیشتر است. فیلم هایی که همچنان دیده نشدند، کتاب هایی که خوانده نشدند، مکان هایی که نرفتی و آدم هایی که ندیدی. سال به سال اضافه می شود، و موها جوگندمی تر، و روح خسته تر و می مانی که این همه خالی بودن از کجاست. سال به سال اضافه شده، و تو تنها کشیده ای بار خردکننده هستی و زمان را، بی جرأت آن که رها کنی این بار را.

همیشه، هراس است و تردید در پنج مهر برای من. هراس از اینکه سال های در پی، طولانی باشند و به این شکل. هراس از اینکه در این جامعه که پوستش مدام و سال به سال دارد عوض می شود، باطن فاسد چند هزارساله اش همچنان باقی باشد، در سال های پس از این. هراس از اینکه آن قدر کوچک باشد نقش تو در زندگی خودت، که سرنوشت ماجرای گذشته تا حال را بر سرت بیاورد در سفر حال به آینده.
تردید است و تردید درد دارد. درد از اینکه روزگار بی مروت، در کار آماده کردن بساطی باشد که تلخ بخندد به تو.

امسال اما دلم شادتر است از هر سالی پیش از این. شاید دلیلش نبود آن کسی است که هشت سال تحقیرمان کرد. شاید دیدن و آشنا شدن با آدم هایی است که در این روزگار همچون معجزه به نظر می رسند. شاید آشنایی های اتفاقی است که با یک چیز ساده شروع می شود و دنیایت را روشن می کند و می گذارد لحظاتی از روز را با آشامیدن نور بگذرانی، نوری به روشنایی یک شعر ناب، و به آرامبخشی یک غزل.

هرچه هست یا نیست، این است که سال از روزی که شروع می شود دیگرگون است. روزها شروع می کنند به حول عددی جدید چرخیدن، لیست ها به‌روز می شوند و رسیدن به نقطه پایان نزدیک تر به نظر می رسد و شاید بشود مخدر بی توجهی را با محرک لذت بدل زد. شاید، و به هر حال، گاهی تغییر هم می تواند مفید باشد، حتی برای متولد پنج مهر.



یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

داستان کوتاه تابوت چهارم

کلمات کلیدی :نوشته های من

یک داستان کوتاه نصفه نیمه است که چند شب پیش نوشتمش. تنها خوبیش شاید این باشد که کمی از خوردگی های درونم را کم کرد.

+ روایت داستان شاید ابتدا کمی پیچیده به نظر می رسد، اما واقعا ساده است.

http://www.mediafire.com/download/5oc0pkdi9zee559/Taboute+Chaharom.pdf



 

مجله