شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

یادش بخیر عاشق را

کلمات کلیدی :عشق، مولوی

دیروز توی یکی از کلاسای دانشکده دیدم این رو نوشته بودن:
اگه هستی باش
نباشی هستن.

یک لحظه موندم که تا چه حد احساسات مان نسبت به کسی که قرار است "یار"مان باشد، آبکی شده... در این جور مواقع، آدم می خواهد صد سال "نباشد" تا دیگران به این "هستن" باطل خود ادامه دهند، و مسلما دیگرانی دیگر، به "بودن" باطل با اینها که همیشه هستند.

+و بمان
د که زمانی شاعری بود که می گفت "یار مرا مرا عشق جگرخوار مرا/ یار تویی، غار تویی، خواجه نگه دار مرا"... یادش به خیر شاعر "بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود" را.



پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢

آغاز کن حسینی

کلمات کلیدی :عاشورا، چهارده معصوم، اسلام، مولوی

دو شعر از مولوی، با موضوع کربلا... اصل حرف هم همین دو شعر است:
حسین، اگر امروز بود، باز هم رسالت و هدفی داشت، رسالتی که در اصل همان "احیای سنت جدش، رسول خدا" و "بی ذاری از ذلت" بود و در شکل به گونه ای دیگر... برماست که رسالت حسین را بیابیم و خودمان و دیگران را به قول مولانا از می دین مست کنیم. برماست که آن بزرگان را بشناسیم و "پشتدار و جانسپار و چشم سیر" شویم. وگرنه همه این بر سرزدن ها، فایده شان چیست؟ جز این که جاهل بمانیم در حوادثی که از یک صبح تا شام بر آن خاندان رفته است. اگر تاریخ را مطالعه نکنیم و ندانیم چرا و با چه هدفی حسین قیام کرد، و اگر خودمان را هم ملزم به پیروی از سیره آن امام ندانیم، همه عمر را هم که بگرییم بر عزای حسین، هیچ فایده این نخواهد کرد.
خوشا به حال مولانا که در روزگار خود به این نکته رسیده بود. کاش ما هم برسیم.

شعر اول
از مثنوی معنوی
دفتر ششم
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت
پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت وآن سو رای کرد
قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد
چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او والقاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای
تو نه‌ای شیعه عدوی خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

شعر دوم
از دیوان شمس
ای چنگ، پرده‌های سپاهانم آرزوست
وی نای، ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه‌ای
من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه بر
چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن به زنگله‌ام کانم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شهادتست
چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی‌نمود
دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست



جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢

همه، اوست!

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، عید رمضان

خورشید و ستارگان و بدرما اوست
بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عید رمضان و شب قدر ما اوست
مولوی.




یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

مستان سلامت می کنند

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، سید خندان

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
:
:
:
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن دام آدم را بگو آن جان و همدم را بگو
وان سر خضرا را بگو مستان سلامت می کنند



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

سر کند ناگاه روزی از پس این پرده ها...

کلمات کلیدی :شعر، مولوی

هر خوشی که فوت شد، از تو، مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بی‌چون کید اندر نقش‌ها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند
جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبره للعالمین
ترسم از فتنه وگرنی گفتنی‌ها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین

مولوی- غزلیات شمس



چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

جان را چو خوشی نَبوَد...

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، سعدی

(جان را چه خوشی باشد...

بی صحبت جانانه؟)

زاهد بودم...

ترانه گویم کردی.

سرفتنه بزم و...

باده جویم کردی.

سجاده نشین باوقاری بودم...

بازیچه کودکان کویم کردی...

                                       مولوی

 

+ای که دنبال لبِ خنده کنان می گردی/ از دل ما بگذر...



شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱

شراب تنهامانده‌گی

کلمات کلیدی :مولوی، شعر

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه/ چندبار ترا گفتم، کم خور دو سه پیمانه...
(من نمی فهمم، مولانا مسته، بعد به اون یکی می گه کمتر می خوردی...
راستی، شراب مولانا رو که بخوری، دیگه به خونه نمی رسی... در راه مانده می شی. تنها مانده می شی... اگه چیز دیگه ای خوردی و به خونه رسیدی، بدون که اشتباهی خوردی... راستی، بعد از این همه سال، بعد از این همه تلاش، تنها مانده ایم؟)

زاهد بودم...
ترانه گویم کردی.

سرفتنه‌ی بزم...
وَ
باده جویم کردی.

سجاده نشین باوقاری بودم...

سرگشته کودکان کویم کردی.

+یعنی همین که مولانا فهمیده: زهد و سجاده نشینی رو بذارین کنار. یه کسی گیر بیارین که ترانه گویتون کنه. گرداننده مجلس بزمتون کنه... سرگشته کودکان شهرتون کنه... خلاصه، باید یه نفر گیر آورد که:
چون کشتی بی لنگر، کج می شد و مژ می شد
در حسرت او مانده، صد عاقل و فرزانه

البته این درد رو هم باید تحمل کرد که:
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود

کلمات کلیدی :مولوی

بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود
گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود
گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی
پس دل من از برون خیره چرا می‌رود
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود
گه مثل آفتاب گنج زمین می‌شود
گه چو دعای رسول سوی سما می‌رود
گاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهد
گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود
بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود
صورت بخش جهان ساده و بی‌صورتست
آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود
هست صواب صواب گر چه خطایی کند
هست وفای وفا گر به جفا می‌رود
دل مثل روزنست خانه بدو روشنست
تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود
فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رود
سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید
کیسه جوزا برید همچو سها می‌رود
با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن
کیسه شد و جان پی کیسه ربا می‌رود
گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت
سحر اثر کی کند ذکر خدا می‌رود
گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست
سحر خوشت هم تک حکم قضا می‌رود
دایم دلدار را با دل و جان ماجراست
پوست بر او نیست اینک پیش شما می‌رود
اسب سقاست این بانگ دراست این
بانگ کنان کز برون اسب سقا می‌رود
------------------------------------------------------------
کاش کمی مردمان، بو از مولوی داشتند.


سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩

دوباره بچه می شوم...

کلمات کلیدی :بچگی، بچه گی، فرانسیس تامسون، مولوی

بچه بودن، یعنی کل عالم را در دانه ای شن دیدن، یعنی همه عظمت بهشت را در یک گل وحشی دیدن، یعنی بی نهایت را در کف دست نگه داشتن، و یعنی ابدیت را در یک لحظه حس کردن...

                                                               فرانسیس تامسون.

 

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

                             بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

                                                                   مولوی.



 

مجله