شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤

زباله‌دانی حرکت‌های جمعی

کلمات کلیدی :من و تنهایی، نوشته های من

تصورش هم سخت است و تلخ... اما عجیب. همه‌اش آن شروع عجیب و غریب مرگ قسطی مجسم می‌شود که: «دیروز خانم برانژ سرایدار مرد... خیلی‌ها آمدند. خیلی چیزها گفتند. چیز خاصی نگفتند البته.»

من، وقتی با مرگ دیگران روبه‌رو می‌شوم، دلم می‌خواهد نباشم. نروم. آخر چه بکنم؟ بروم بگویم «خدا صبرتان بدهد؟» چه صبری؟ خدا که صبری نمی‌دهد همان وقت. روزگار که می‌گذرد غم نان و فرزند و زندگی آن غم مرگ را کهنه می‌کند. خیلی که طرف عزیز باشد، مرگش می‌شود یک زخم کهنه‌ که تنها در اعماق تنهایی هرکس یقه‌اش را می‌گیرد. حالا من بلند شوم بروم که چه؟ انگار خیلی ارزش دارد. خیلی معنا دارد، این رفتنم.

کلا در لحظه‌های همگانی بنده قدری بی‌ذوق تشریف دارم. دست خودم هم نیست. مثلا وقتی یکی عروسی‌اش است که من دو بار در کل ندیده‌امش بروم چه بکنم؟ یا حتا، وقتی یکی از دوستان دارد ازدواج می‌کند. آخر من چه بدانم از کجا این عروسی مبارک است؟ از کجا معلوم آن طرف دیگر خوب است؟ مثل این می‌ماند به نویسنده‌‌ای که تازه کتابش چاپ شده برویم بگوییم انشالا نوبل می‌گیری. نه آقا. مگر چندتا نویسنده نوبل گرفتند که حالا این یکی. عروسی هم همین است. باید بگذارند سه سال بگذرد. وقتی گذشت، آن وقت دعوت کنند همه‌ را، آن وقت آدم با خیالی کمی راحت‌تر برود بگوید که مبارک بوده‌ است تا به حال، امیدوارم مبارک بماند این پیوند، وگرنه که کاری بیهوده است تبریک چیزی را گفتن که زندگی‌ها را براندازی کرده است، بسیار وقت‌ها.

بسیار تلخ است و مزخرف است این حس؟ نه‌خیر! کلا کاش می‌شد کمتر از این حرکت‌ها برمی‌داشتیم. از این تریپ‌های همه‌ شادن منم شادم. یا برعکسش. مثلا در مرگ یک پیرمرد نود ساله‌ای که دقیقا مشخص نیست بیست ساله‌‌ی آخر عمرش چه گلی به جمال کی زده است و کلا هم اگر زده باشد، معلوم نیست که الان مرگش دقیقا باید چه تأثیری در حال و هوای من باید داشته باشد، بلند شوم بروم در عزایش و بگویم خدا صبرتان بدهد و بنشینم یک شیرینی بخورم یا نخورم. این چهره‌ی دروغی و دورو را همین طور می‌کشیم با خودمان همه‌جا. آن وقت با دوستانی که دلمان دلتنگشان است بسیار، یک وقتی قرار نمی‌گذاریم که یک چای یا چیپس و پنیری بخوریم و ببینیم که چه می‌کنند. یا از این اقدامات دسته‌جمعی که جمع می‌شوند با تیتری جذاب و دهان پر کن از حمایت از این و آن گرفته تا شرکت در مراسمی... اما هدفش تنها کنجکاوی است و ارضای این حس که یعنی من هم دارم کار مثبتی می‌کنم، در حالیکه طرف زورش می‌آید یک کمک مداوم به یکی از مؤسسات خیریه کند یا کارهای بی سر و صدای دیگری، چون کسی نمی‌فهمد. مثل حرکت رئیس جمهورهایی می‌ماند که با کلی دوربین و خبرنگار و حرام کردن اموال بیت‌المال بلند می‌شوند راه می‌افتند این ور و آن ور.

خودمان را گول می‌زنیم و خوشیم با این گول‌زدن‌ها. چون اگر گول نزنیم ناگهان وجدانمان از آن ته سر بر می‌دارد که های، چه کرده‌ای که یک ریال بیارزد؟ برای فرار از این هیچی و پوچی زندگی نکبت‌ است که فرار می‌کنیم در آن اعماق زباله‌دانی حرکت‌های جمعی.

------------------------------------------------------
بعد از نوشت:
1- پر واضح است که نمی‌شود عمومی کرد مسائل را. گاهی استثنائاتی هم وجود دارند، اما وقتی می‌گوییم که استثنا وجود دارد، همه خودشان را استثنا می‌دانند. کمی سخت‌گیر باشیم نسبت به خودمان. مخاطب این پست در اولین مرحله خود شخص شخیص بنده هستم مثل همیشه، و هرکس که فکر کند این پست برای او نوشته شده.
2- این پست را زمانی می‌نویسم که نه کسی مرده و نه کسی دارد ازدواج می‌کند، هر دو خوشبختانه. پس در این مورد یک نظر عمومی است و به فردی خاص ربطی ندارد.
3- این پست را دارم زمانی می‌نویسم که چند روز قبل اتفاقی افتاده بسیار پربازتاب. همین قدر می‌شود گفت که ظاهرا خصلت این شهادت این است که باید برای مصیبت‌های شهدا در زمان حاضر اندوه بیشتری داشت. همانند شهادت حسین که اکنون کسانی از آن نان می‌خورند و نفع می‌برند و حنجره می‌درند که شکی نیست اگر در کربلا بودند برای بریدن سر حسین صف می‌کشیدند.
4- این روزها تلخم. اما این حرف‌ها برای امروز نیست. تنها امروز آنها را پست کرده‌ام.



سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

برای شش سال تنهاماندگی

کلمات کلیدی :من و تنهایی

«آیا جز این است که هر جا که باشیم، و با هر چند تعداد آدم، تنها مانده ایم؟»

   

شش سال پیش در چنین روزی تنهامانده را ایجاد کردم. اولین وبلاگم نبود،‌ آخریش هم نبود. اما در طی زمان، اینجا شد خانه‌ای برای من. در تنهامانده همه چیز نوشته‌ام. از مطالب جالبی که دیده‌بودم تا شعرها، نوشته‌ها و...

اینجا شده‌است یک جورهایی هویت من. جایی که حتا می‌شود تغییرات مرا دید. تغییر نوشتارم،‌ احساساتم و تفکراتم. این وبلاگ شده‌است یکی از دوستان صمیمی من. دوستی شش‌ساله که فقط من را شنیده. در هر موقعیتی با من بوده و خیلی از وقت‌ها زهر تفکرات مسموم مرا به خود پذیرفته شاید که ذره‌ای از آن آرامش خواستنی به من برسد.

تنهامانده‌ی من حالتی منحصر به فرد دارد برایم. از طرفی به شبکه «عظیم» اینترنت متصل است. اکثر افرادی که به اینجا می‌آیند از طریق گوگل و جستجو در آن به اینجا رسیده‌اند. این وبلاگ در بعضی از کلیدواژه‌ها به شکل تعجب‌برانگیزی در رتبه‌های اول گوگل است. از طرفی دیگر، اینجا مکانی خلوت است. اکثر کسانی که می‌آیند فقط گذرندگانی هستند که با گوگل آمده‌اند و شاید خیلی وقت‌ها آنچه را می‌خواستند پیدا نکرده‌اند. به خاطر جستجوی خاصشان به این‌جا آمده‌اند و احتمالا بازدیدشان کمتر از چندثانیه بوده‌است. هم‌اکنون آمار کسانی که دائم از اینجا بازدید می‌کنند تنها چهار نفر است که دونفرشان همیشه در سایه‌ هستند.

شش سال و فقط چهار بازدیدکننده؟ شش سال و هنوز پیج‌رنک یک؟! آری. اینجا تنهامانده است. و من هم راضی‌ام. راضی از اینکه می‌دانم که با اینکه اینجا وبلاگ است و متصل به اینترنت، خلوت است. همیشه از شلوغی، از همهمه و از غوغا بدم می‌آمده. و اگر هنوز نتوانسته‌ام محیط پیرامونم را آنگونه که می‌پسندم درآورم، خوشحالم که لااقل یک چند مگابایتی هم که شده در فضای مجازی، به من اختصاص دارد،‌ آنگونه که می‌خواهم.

   

در طی این شش سال زندگی‌ام بارها تغییر کرده. حوادثی را پشت سر گذراندم که اگرنه همه‌شان تلخ، اما همه‌شان بزرگ بوده‌اند. گاه دوستانی یافته‌ام و گاه از دست داده‌ام. گاه ذوقم همینجا در چهارچوب کوچک وبلاگی آنقدر سرریز کرده که مطالبی نوشته‌ام که به نظرم بالاتر از سطح من بوده‌اند. مطالبی که گاه باور نمی‌کنم نویسنده‌شان من هستم. در هر حال، اینجا، تنهامانده‌ی من است، محلی برای خالی‌شدن‌هایی در اوقاتی که شانه‌ای واقعی نداشته‌ام... اوقاتی که به همیشه‌ی من تبدیل شده‌است.

   

در انتهای این یادنامه، اگر بخواهم از بین تمام مطالبی که در این وبلاگ گذاشته‌ام، یک مطلب را انتخاب کنم که هم کوتاه باشد و هم گویا، این شعر از خودم را می‌آورم که:

خندید: «انگار که در فضای مثلث‌ها

جایی برای دایره می‌ماند.»

گفتم که:‌ «دایره دیوانه است

در بند زاویه‌ها نمی‌ماند.»



جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

بی مهتاب موها

کلمات کلیدی :شعر، من و تنهایی

بگذار در را ببندم

این سبزی جابه‌جا و

این شکوفه‌های زودهنگام،

دردی ز درد من دوا نمی کنند.

 

در خاکستری این خانه سرد

که حتا روزنی بر آفتاب گشوده ندارد

و در پشت آنچه پناه من از مخالفت و سردرد است

بگذار سنگر بگیرم.

 

من انتحار را بلد نیستم

و با اینحال هر روز یک قدم قائم به سمت مرگ برمی دارم.

 

فایده گشت و گردش چیست

وقتی می دانی که در خانه ای حبسی

که چاردیوارش از چارطرف و سقفش از بالا

می خواهند نفست را بند بیاورند؟

 

من خسته تر از آنم که بمیرم

خسته تر از آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنم.

وعده فردای سبز را چرا باور کردم

وقتی می دانستم که بهار هم با همه قوتش

نمی تواند کرختی زمستانی این خانه را ببرد؟

 

برو و رها شو از این شهربندان دل من

برو و بگریز و بگذر

شاید بی زوزه های این گرگ پیر

و بی مهتاب موهایم

بختت بلندتر باشد؛

بگذار در را ببندم.



سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳

بودن در دنیای فانتزی

کلمات کلیدی :قاب تصویر، من و تنهایی، شر های من

 

 

نمی دانم نبودن راه فرار از این دنیا خوب است یا بد، اما گاهی به شدت دلم می خواهد در سرزمینی زندگی کنم که هرچند مردمان عجیبی دارد، اما بالاخره همه چیز در آن سامان می گیرد... بالاخره سائورون شکست می خورد، ارسلان می آید و ملکه یخی را نابود می کند، انتقام خانواده استارک گرفته می شود، ولدمورت از بین می رود... فانتزی خوب است و بهتر اگر بگویم، داستان خوب است. چون آغوش مادربزرگی می ماند که برایت قصه می گوید تا یادت برود هرچه بدجنسی کودکان و بداخمی بزرگانکه بیرون از آغوشش وجود دارد.

آه، که چه قدر شخصیت تخیلی بودن در یک کتاب داستان، غبطه دارد. دن کیشوت باشی مثلا، گل محمد کلیدر باشی، برن استارک نغمه آتش و یخ باشی... زندگی ات چندین صفحه روی کاغذ باشد بی آنکه واقعا مجبور شده باشی به تحمل سنگینی بار تحمل ناپذیر هستی.

بازدید کننده ای در نظرات یکی از مطالب نوشته که راز زندگی، زندگی کردن است. بله، زندگی کردن، اما قیمت فهمیدن این راز، کاش خیلی ساده فقط یک زندگی بود. باید آن قدر تحمل کنی، باید آن قدر به قول متخصصان پتک بر آهن گداخته ات بخورد، تا آبدیده شوی. باید بارها و بارها فشرده شوی، تا شاید یک روز عصاره ات بچکد در کاری و معنای زندگی را دریابی.

شاید سوال ساده ای باشد، اما همه آنچه می شود گفت، شاید این باشد: «که چی؟» از نظر افلاطون زندگی کردن چیزی ساده و طبیعی بوده و نیازی به دلیل نداشته و تنها کیفیت زندگی مطرح بوده، اما قرن ها بعد از افلاطون، آلبر کامو بالاخره می گوید که برای زندگی کردن حتما و حتما باید دلیلی باشد وگرنه زندگی هیچ معنایی ندارد.

برای ما که نه به اعتقاد راسخ افلاطونیان رسیده ایم، نه هنوز دلیل زندگی مان را پیدا کرده ایم، شاید حبس کردن خودمان در دنیای تخیل، بهترین روشی است که توانسته ایم برای اینکه بگذرانیم و بگذریم، بی آنکه بگذاریم نومیدی نهایی گردنمان را بگیرد. این روزها، این احساسات گرینبانگیرند و:

دلی تنها به مسافری می ماند

در بیشه ای سرد و تاریک

که امیدوار است بی خطر بگذرد

اما افسوس بر این مسافر

که بی وجود چراغ تابان آسمان،

بر سر آخرین پیچ

آخرین گدار

درنده ای بی رحم او را منتظر است،

و او با سرعت می رود

تا درون کام این جانور فرو شود،

چه بیچاره مسافری.



یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

قاصدکی آمده بود، رفت!

کلمات کلیدی :من و تنهایی، مهدی اخوان ثالث، سایه، محمدرضا شجریان

شجریان دارد می خواند که چون ساقی رندانی می با لب خندان خور. دارم فکر می کنم این می خوردن با لب خندان چه طوری است. یعنی خون رز می خوری و می خندی؟ چه جالب. یعنی باید این طور بود که شاد بود؟ این روزها شاد بودن برایم مهمتر شده است. قبل از این خیلی به این چیزها فکر نمی کردم. فکر نمی کردم چیز بدی است، هرچند می دانستم خوب نیست. دوست عزیزی به این شاد بودن اصرار فراوان داشت (و دارد؟) و این چند روزه انگار نشانه ای باشد می بینم که هرجا می روم سخن از این است که چه قدر ناراحت بودن و غصه خوردن بد است. منظورم از جایی رفتن البته در کتاب ها و فیلم ها و سخنرانی هاست. مثلا الهی قمشه ای گوش می کردم می گفت طرف از غم و غصه و اینها می گه، و می گه خونه م توی چاه فلان، سوراخ فلانه. یا مثلا همین آلبوم بوی باران شجریان. گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...

 

مساله این نیست که شادی بد باشد. یا نخواهم شاد باشم. کیست که نخواهد؟ شادی نعمتی است که به نظرم حتی بالاتر از سلامتی قرار می گیرد. اما مساله این است که چطور باید شاد بود؟ اگر چیز خنده داری ببینم یا بخوانم، یا کار مفرحی انجام دهم در طول آن کار شادم. می خندم. گاهی حتی بلند. گاهی حتی چندین ثانیه... اما بعد هیچ. در عوض، از روزی که شعر ارغوان سایه را خوانده ام. همین طور است که راه می روم می بینم دارم می خوانم ...آه، این سخت سیه، آن قدر نزدیک است، که چو برمی کشم از سینه نفس، نفسم را برمی گرداند... یا اینکه ...هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین... یا ...این قفس چون دلم تنگ و تار است...

 

آری. من هم خانه ای دارم در چاه فلان، سوراخ فلان... اما نمی گویم بیایید آنجا... می گویم نفس نسیمی اگر دیدید بگویید بر ما بوزد، تا این جانور ترسیده و لرزان، که سرپناهی بهتر از این نجسته است، بیاید بیرون از بوی نسیم... تا ببیند سرپناهی بهتر از این هست؟

 

اخوان، یکی از تلخ ترین هاست. شعری دارد که بسیار تلخ شروع می شود. شعر قاصدک. و با این حال، در پایان می پرسد: قاصدک، هان، کجا رفتی آی؟


قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو.، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند
 

من هم در اجاقی طمع شعله نمی بندم... خردک شرری باشد کاش.

 

+ بی انصافیست البته، که نگویم اجاقی پیدا شده بود، اما اینقدر که سرمای نفس آدم زمستانی است ترس ندارد، اما خاموش کردن چنین اجاقی ترس دارد. درد سرمای درون را می شود کاری کرد، اما درد سرمای دیگری را، آن هم وقتی تو خاموشش کنی، نمی شود... این شد که منجمد شدم در جواب.



شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

لپ تاپ و کتاب و یک دنیای کوچک آرام

کلمات کلیدی :من و تنهایی، برای او

لپ تاپ و چند کتاب. اینترنت هم گاه گاهی اگر باشد. یک جای خلوت و هوایی که با زور کولر و پنکه، قابل تحمل شده است. فیسبوک را فعلا ترک کرده ام. نه اینکه بد باشد. نه اینکه دیگر نروم. اما خب، وقتی بگویی مدتی نیستم، خودت کمتر می روی و عادت چک کردن مدامش از سرت می افتد. خدا خیر همین تنهامانده بدهد که هست. مثل قدیم، می شود فقط همین جا نوشت. همیشه یکی دو خواننده داشته، همین ها هم بس اند.

لپ تاپ و چند کتاب. می گفتم. کافیست برای اینکه روزت خوب باشد. در هوای گرم یزد جایی نمی شود رفت. هوا هم که گرم نبود، جایی نبود و نیست که بروی. تهران لااقل خانه هنرمندان را دارد. سر زدن به کتابفروشی ها، به خصوص کتابفروشی جلگه هم که خرجی ندارد. نهایتش بیست تومان می گذاری در کیفت و با چهار پنج کتاب خوب برمی گردی. در تهران خیلی نمی شود خرج کرد، پس روش هایی یاد می گیری برای تهران گردی. طرف های انقلاب و امیرآباد را آن قدر می روی، انگار دانشجوی دانشگاه تهرانی. طرف های خودمان هم بام تهران هست. از خوابگاه تا بام تا خوابگاه همه اش می شود نود دقیقه. یک بازی فوتبال، تازه بدون وقت اضافه و یک ربع وسطش. خوب است، به شرط اینکه بچه ها بیایند. انقلاب را می شود تنهایی رفت، اما بام را نمی شود.

لپ تاپ و چند کتاب. فیلم و سریال. فعلا که اسکار و گلدن گلوبی در کار نیست و راحت می شود به کلاسیک ها پرداخت. کارهای ایمامورا و برگمان را دید با زیرنویس انگلیسی، و بگویی کاش ژاپنی و سوئدی هم بلد بودی. کارهای وودی آلن را ببینی و بخندی. وودی آلن آنی هال و منهتن را، نه وودی آلن سال های 2000. هرچند که یاسمن غمگین و نیمه شب در پاریس، خوب بودند.

لپ تاپ و چند کتاب. به لطف تورنت، مجله ساینتیفیک آمریکن و نیوساینتیست را به روز بگیری و بخوانی و مطالب خوبش را برای ترجمه و فرستادن برای دانشمند انتخاب کنی. البته حسرت هم بخوری مدام، که چرا یک مجله خوب علمی در کشور ما نیست. که چرا اینقدر عقبیم. به لطف یکی از دوستان، مجله نیویورکر را بتوانی آنلاین بخوانی و اگر داستان خوب و قابل چاپی داشت، ترجمه کنی تا شاید روزی روزگاری چاپ شود.

لپ تاپ و چند کتاب. به لطف نبودن کپی رایت در ایران، برنامه Tell Me More فرانسه و انگلیسی و عربی را نصب کنی. متد آموزش عربی موجود در اینترنت، و آموزش عربی به روش میشل توماس را هم بگیری... این سه زبان باید خوب شوند و عالی شوند تا بشود بعدا کاری که می خواهی را ادامه دهی.

لپ تاپ و چند کتاب. چه قدر این سیر حکمت در اروپا زیاد است. و چه قدر این فلسفه بخش بخش و پر از جزئیات است. و چه قدر این کلیم سامگین خوب است. کلا کتاب های پر حجم بد نمی شوند، این چیز ثابت شده ای است. داستان خوبی دارد، و هرچند فکر می کردم به خاطر حجمش کلی وقت ببرد، اما فکر می کنم تا قبل از شروع دانشگاه، تمام بشود.

لپ تاپ و چند کتاب. گاهی اینترنت را چک کنی. ببینی ایمیل جدیدی آمده یا نه. سایت خاتمی را چک کنی و سخنرانی ها و نامه هایش را بخوانی: «هم‌نشینی و هم‌اندیشی دوستان امری مبارک است به خصوص در این موقعیت حساس که ایران اسلامی بیش از هر زمان به همدلی و همراهی نیروهایی نیاز دارد که انقلاب را پاس می‌دارند و حاصل مبارک آن را گرامی. امید دارم شاهد هرچه بیشتر فعالیت‌های مسئولانه و جمعی تشکل‌ها و احزابی که همواره در مسیر صلاح و اصلاح امور حرکت کرده‌اند، باشیم. طرح مباحث مبتلابه جامعه و گفت‌وگو درباره آنها و یافتن راه‌های منطقی‌تر و بهتر به سوی اهداف والای انقلاب که از جمله مهمترین آرمان‌های آن، مردم‌سالاری سازگار با دین بوده و هست و فراهم آوردن فضای امن و آزاد برای مشارکت همه آنان که به سربلندی ایران و برخورداری معنوی و مادی ملت می‌اندیشند، از اولویت‌هایی است که ملت و دولت و همه جریان‌های فعال و مسئولیت‌شناس سیاسی باید به آن اهتمام کنند.» خبرهای این طرف و آن طرف را بخوانی و باز البته حسرت بخوری به خاطر این همه خشونت و جنگ در میان انسانی که مدعی تمدن و بشردوستی است و با اینحال هیچ روزی نبوده که این سیاره خاکی را خالی از جنگ بگذارد.

لپ تاپ و چند کتاب. و قولی که به خودت و او داده ای که سعی کنی کمتر غمگین باشی و کمی بخندی، حتی اگر شده الکی.

هوای یزد گرم است، و این دلیل خوبی است که بیاوری برای اینکه چرا همیشه و مدام در خانه نشسته ای. و البته خودت از ته دل راضی هستی از اینکه مدام دم خور این کارهایی. غمی اگر باشد، این است که نگاهی را در زندگی کم داری. نگاهی که نگاهت کند و دلت روشن شود، و آرام و شاد. نگاهی که بتوانی فراموش کنی هرچه حسرت است و اندوه است و غم، حتی اگر برای چند لحظه باشد، همان لحظاتی که نگاهتان پیوند خورده است.

روزها این چنین می گذرند و شب ها با یاد روز عید و گلدسته های امام رضا و گرمی دستی که در دستانت گرفته ای... اگر بشود... خداوند کمکمان کند. امید و آمین.

 



دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢

نگهبان سکوت

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، من و تنهایی

این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهـایــی
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی
سالک راه فراموشی ها
چشم به راه پیامی ، پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.
ای پرستو، برگرد!
«ای پرستو که پیام آور فروردینی»
بگریز از من، از من بگریز!
باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
چشم در راه بهاری نیست
گرد آشوبگر خلوت این صحرا
گردبادی ست سیه، گرد سواری نیست ...

+آدم یاد اخوان می افتد، یاد سایه... اما این شعر متعلق به شریعتی است که خودش هم بارها به تاثیر این دو به خصوص اخوان در روحیاتش اشاره کرده است.


یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

پیچیده در انزوا

کلمات کلیدی :من و تنهایی

هرچه قدر تنها بودن در لحظه های کتاب خوانی خوب است، پیاده روی های تنهایی، وحشتناک دلگیر است... وقتی دلت گرفته و سرگردانی بین ماندن در اتاق و پیاده روی، و برای تنوع هم شده پیاده روی را انتخاب می کنی، و وسط راه باران می گیرد، و مجبوری بین برگشتن یا تا آخر رفتن انتخاب کنی، اینجاست که با برگشتنت می فهمی هرچه قدر هم که تنهایی را دوست داشته باشی، برای زیر باران رفتن و تا آخر دوام آوردن، به یک همراه نیاز داری.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢

کبوترهایی با "سربی سرد سپیده دم" در بالها

کلمات کلیدی :من و تنهایی، سربی سرد سپیده دم

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان

آاااااااااااااااااای... بگذارید هواری بزنم.

***

آن قدر ضعیفم که حتی همین هوار را هم نمی توانم بزنم. در سینه بغضی هست، بزرگ و سنگین... که فقط چهره را روزبه روز بیشتر در هم می کشد. حرف هایی هست که نمی شود به همه گفت... حرف هایی‌اند سنگین... کاش می توانستم هواری بزنم. کاش. دهان که باز می شود، فقط یک بهت هراسناک بیرون می آید. انگار که الآن است قلب متوقف شود و مغز بترکد! اما حیف. نه این می شود و نه آن.

نمی دانم. دلم می خواست کسی بود که می شد اشک ها را در برابرش فریاد زد، و با اینحال نهراسد، نترسد... و با این حال، پشت شیشه های بخار گرفته، لبخند خفیف همدردی اش را دید. و شاید، دستی که به شانه، به سر، آرامش می داد... و سینه ای که از خیس شدن، باکش نبود. کاش می شد، کاش بود.

پس از هر بار که مصیبتی رخ می دهد، می گوییم وه، چه قدر سنگین، و باز که مصیبتی دیگر می رسد، می بینیم وه! آن ها که چیزی نبودند. وه! شاید اینطور باشد که کمری که یک بار شکست، دیگر شکسته. بیشتر از آن دیگر نمی شکند. یعنی، می گویم، شاید، فیزیولوژی اش اینطوری باشد...

خسته می شود آدم. خسته از اینکه با این همه سنگینی... با این همه وزنه هایی که به صورتت آویخته، باید ظاهرت را حفظ کنی، و مدام انرژی خرج کنی برای اینکه ابروهایت کمی بالاتر برود... خسته می شود آدم. نمی شود. نمی تواند. یعنی، من یکی که، نمی توانم.

کاش می شد هواری زد. کاش می توانستم. کاش این حنجره ها یاری می کردند. کاش به جز «پوستینی کهنه» لباس دیگریمان بود... کاش «زمستان» دست از سرم برمی داشت. کاش «کاوه ای پیدا» می شد... اما، کاشکی را کاشتند، سبز نشد.

دلم می خواست... یعنی می خواهد... اما، نمی شود.

خدایا، این نفس های سرد را از ما بگیر. یا نفس گرمی‌ ببخش، یا بمیران. آمین.

***

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به «هست» آلوده ایم، ای پاک، و ای ناپاک!

گر همه غمگین، اگر بی غم

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر بی غم

پاک می دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربی سرد سپیده دم.

 

ای کبوترها،

کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها!

که من ار مستم، اگر هشیار،

(گرچه می دانم به «هست» آلوده مَردَم، ای کبوترها!)

در سکوت بُرجِ بی کس مانده تان، هموار،

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان، جاوید

«های پاکان، های پاکان» گوی

می خروشم، زار.

 

 

+شعر ابتدایی از فریدون مشیری، و شعر انتهایی از اخوان ثالث است.



چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

غشصب

کلمات کلیدی :شر های من، من و تنهایی

تق- تق- تق-
در بازار مسگران...
تنها یک مغازه باز است: زمان...
و او تنها بر روی یک دیگ مشغول است: گذر
دیگران، سالهاست که مغازه هایشان را تعطیل
و در گورهایشان خفته اند...
تق- تق- تق-
برای چندمین بار است که کار این دیگ را تمام می کند، زمان؟
خفتگان در خواب گویند: غشصب...
تق- تق- تق-

 

+خوش به حال بچه مار



سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱

ابرهایی که همه می گریند

کلمات کلیدی :مهدی اخوان ثالث، من و تنهایی

اخوان دارد می خواند: "قاصدک، ابرهای همه عالم، در دلم می گریند." علی، برادرم، می آید داخل، و می گوید: "چیه این همه شعرهای غم انگیز گوش می دی." شعر "حال و هوای روزهایم" را برایش می خوانم. می گوید، این همه شعرهای تلخ نخوان و نگو.

می خواهم خیلی چیزها بگویم. می خواهم بگویم مگر جز تلخی و غم و اندوه، چیزی هم باقی مانده؟ مگر از اول، چیزی هم بوده جز اینها؟ نگاهی می کنم و چیزی نمی گویم... کاش با دیگران هم، چیزی نگویم.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

روز غم‌انگیز آزادی!

کلمات کلیدی :قاب تصویر، من و تنهایی

روزی می آید، که تمام خاطرات فاصله ای عمیق با ما دارند... چه غم‌انگیز روزی است، چه وحشتناک روزی است، روز آزادی!

One day, All memories are far away from us... how sad day, how terrible day, is the freedom day!

+برام جالب بود که اول انگلیسی جمله آمد، و بعد جمله خودم رو به فارسی ترجمه کردم. یعنی شیش می زنم، حسابی!



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

خیلی دور، خیلی خیلی دور...

کلمات کلیدی :مطایبات فلسفی، من و تنهایی

می گفت:
مواظب باشید:
آدم ها از آنچه به نظر می رسد به شما نزدیک ترند.

گفتم:
مواظب باش:
آدم ها از آنچه به نظر می رسد خیلی دورترند.



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

می میریم یا مرده ایم؟

کلمات کلیدی :من و تنهایی

- راست تر ازین چیست که همه می میریم؟

- اینکه همه زنده ایم.

- بالاخره که می میریم.

- تو از الآن مرده ای، وقتی زندگیت را فروخته ای و مرگ را خریده ای.

از گفت و گوهای من و تنهایی



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

گفتم...گفت...

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، مرگ، من و تنهایی

گفتم خسته شدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم کپک زدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم زندگی غم انگیزی دارم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم دلم تنگه.

گفت کتاب بخوان.

گفتم همهش خواندن، چی بخوانم؟

گفت بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد.

گفتم یعنی پس می گی همهش قرآن دیگه؟

گفت آن را هم بخوان، اما کتاب های خوب زیاد دیگری هم هست.

گفتم مثلا چی؟

گفت کتاب های نوشتنی، مثل آنها که الهی قمشه ای توصیه کرده، یا آنها که خودم توصیه کرده ام.

گفتم کتاب نوشتنی می گی؟ مگه کتاب نانوشته هم هست؟

گفت معلومه. و تازه ننوشته ها مهم تر از اون نوشتنی هان.

گفتم ننوشتنی مثل چی؟

گفت مثل طبیعت،‌ مثل انسان ها،‌ مثل فرهنگ و مردم کشورها- خلاصه کتاب های درونیات و بیرونیات.

گفتم پس آخرش؟

گفت دوایی چون خواندن نیست!

گفتم تو ربطی با محسن رجبی نداری؟

گفت من خودشم.

گفتم خودت چه قدر خوانده ای؟

گفت هیچ. از این همه، نه حتی به اندازه قطره ای.



 

مجله