شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

داماد مرگ

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، خواب، مرگ

در خواب رهایی است
در خواب آرام‌ترین هیاهوهاست
به خواب می‌روم
و از همه‌ی آنچه
از درون و بیرون
دارند می‌خورندم
آسوده می‌شوم.

در خواب رهایی است
در مرگ هم هست؟

برای تشییع جنازه‌ام
تمام قد سفید می‌پوشم
و به همه‌ی سیاه‌پوشان آنجا
نیشخند می‌زنم
چون تنها من هستم
که داماد مرگ شده‌ام.

یزد- 94/5/5



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

گونتر گراس درگذشت

کلمات کلیدی :مرگ، سیاره کتاب، گونتر گراس

دارم گیم‌اوترونز رو می‌بینم. حدودا وسطاشه. هم‌اتاقیم میاد توی اتاق. یه چیزی می‌گه. نمی‌فهمم. هدفون رو برمی‌دارم. می‌گم چی گفتی حضرت آرام؟ می‌گه: «گونتر گراس مرد.» در حد یه لحظه،‌ شاید کمتر،‌ قلبم وای‌ می‌ایسته. گونتر گراس هم مرد. خالق اسکار ماتزرات دوست‌داشتنی من. فکر می‌کنم اگه اسکار بود چه طوری توی خودش جمع می‌شد و خبر مرگ خالقش رو با ضرب طبل حلبی‌اش برامون می‌زد. مثل هربار که می‌فهمم نویسنده‌ای بزرگ مرده، یاد نویسنده‌هایی می‌افتم که یه دفعه خبر رسید که مردن... ساراماگو و اون کتاب‌های بی‌نظیری که ازش خوندم به خصوص ریکاردوریش. سلینجر و سیمور و بادی گلس. مارکز بزرگ و صد سال تنهایی بزرگ‌ترش و سرهنگ آئورلیانو بوئندیو. متوجه می‌شم که هنوز به آرام جوابی ندادم. می‌گم:‌ «آره، خدا بیامرزدش.» همین‌جوری گفتم. نمی‌دونم خدا باید بیامرزه گونتر گراسو یا برعکس.
آرام می‌ره توی تختش و من دیگه نمی‌تونم ادامه سریال رو اجرا کنم. لپ‌تاپ رو می‌ذارم کنار. غصه‌م می‌گیره از اینکه یه نویسنده بزرگ از بین آدم‌های روزگارمون کم شده.

شب برای یه کاری، سایت تقویم رو باز‌ می‌کنم. سه‌شنبه، روز بزرگداشت عطار نیشابوریه. این شعر شاهکارش با صدای شجریان میاد توی ذهنم:‌ «آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند/ دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد// اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی/ از دل اگر برآید در آسمان نگنجد// عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد/ زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد.» چندین قرن از اینکه عطار مرده می‌گذره و همچنان کسانی همچون شجریان هستند که یادش رو در ذهن دیگران زنده نگه می‌دارن و این در درجه اول به خاطر کیفیتی هست که عطار داره.

مرگ، واقعیت گریزناپذیر همه ماست. همه‌ی کسانی که می‌شناسیم بالاخره دیر یا زود می‌میرن. مرگ بزرگان خیلی سخت‌تر از دیگرانه. اما بالاخره هرچه‌قدر هم بار مرگ عزیزی بزرگ، سنگین باشه، یک روز این سنگینی شروع به سبک‌تر شدن می‌کنه و کارها و یادگارهاش که باقی موندن به ما احساس نزدیکی و حضور می‌دن. تولستوی،‌ داستایفسکی، دیکنز، تواین، و نویسندگان و شاعران بزرگ هرگز لااقل برای من مرده نبودن. گونتر گراس هم مرد اما فقط کافی‌ست طبل حلبی را برداریم و باز از همون اول تعحب بکنیم از طبل‌نوازی اسکار و داستان‌های عجیبش،‌ از دامن‌های چندلایه مادربزرگ تا انگشت و انگشتری...

***

متن زیر، ترجمه شعری است از گونتر گراس که در صفحه فیسبوک احسان شریعتی منتشر شده:

چرا سکوت کنم،
چرا دیری ناگفته گذارم،
آنچه را که عیان است؟
آنچه را که طبق نقشه "بازیهای استراتژی" (جنگی) تمرین کرده‌اند؟
و در پایان آن ما جان به دربردگان، جز پاورقی هایی نخواهیم بود.
ادعا می‌شود که زدن ضربه اول، که می تواند مردم ایران را محو کند، حقی است،
مردمی در یوغ گزافه‌گویی بزرگ که آنها رابه هلهله‌های دستوری واداشته،
به این بهانه که در قلمروی قدرتش مظنون به ساختن بمبی اتمی است.

اما چرا خود را از نام بردن از آن کشور دیگر منع می کنم؛
کشوری که سالهاست ــ هرچند در نهان ــ ظرفیت اتمی روبه گسترشی در اختیار دارد،
اما بدون نظارت، زیرا بیرون از دسترس برای هرگونه بازرسی است؟
سراسر سکوت پیرامون این واقعیت،
که سکوت خود من نیز تابع آنست،
سکوتی که بر من چونان دروغی سنگینی میکند،
اجباری که اعمال میشود، و در صورت تخطی مجازات در پیش است؛
و محکوم شدن به «سامی ستیزی» رواج دارد.
اما اینک از آنجا که از سرزمین من،
که معمولا (نامش) با جنایاتی بی‌مانند و خاص خود پیوند خورده،
و بدین خاطر از او خواستار حسابرسی اند،
از این کشور، باردیگر، طبق قاعدۀ ناب تجارت،
هرچند آنرا ماهرانه همچون غرامتی جلوه دهند؛
از این کشور، اسرائیل انتظار یک زیردریایی دیگر را دارد،
که ویژگی آن این است که می تواند با کلاهک های انفجاری خود همه چیز را نابود کند،
به سمت جایی که وجود حتی یک بمب اتمی در آن به اثبات نرسیده است،
اما تنها ترس میخواهد اعتبار اثبات را بیابد؛
آنچه را که باید گفت می گویم.
ولی چرا تا کنون سکوت کرده بودم؟
چون فکر می کردم خاستگاهم با لکه ای نازودونی که همیشه بر دامن دارد،
مرا از سوءظن به اسرائیل که خود را همبسته او می دانم و میخواهم به او بستگی داشته باشم،
همچون حقیقتی آشکار، باز می دارد.
چرا برای گفتنش منتظر این روز شدم، سالخورده و با آخرین قطرۀ مرکبم (می نویسم) :
نیروی اتمی اسرائیل صلح هماکنون شکنندۀ جهانی را تهدید می کند؟
زیرا باید گفت آنچه را که فردا گفتنش میتواند دیگر دیر باشد:
و نیز چون ما ــ آلمانی ها به حد کافی بار بر وجدان داریم ــ
می توانیم تحویل دهنده سلاح جنایتی باشیم که عواقب آن قابل پیش بینی است،
به این دلیل هیچیک از گریزگاه های متداول نمی تواند همدستی ما را محو سازد.
بپذیریم که : دیگر ساکت نخواهم ماند،
زیرا از دورویی غرب خسته ام، وانگهی باید امید داشت که بدینسان بسیاری دیگر نیز بتوانند خود را از سکوتی که در بند آن هستند آزاد سازند،
و از آنکه این تهدید آشکار را اعمال می کند، دعوت کنند تا از خشونت چشم بپوشد؛
و همچنین نظارتی دائمی و بی مانع را بر توان اتمی اسرائیل و تأسیسات اتمی ایران توسط یک مرجع بین المللی مطالبه کنند و توسط دو دولت پذیرفته شود.
تنها این گونه است که می توان به همه کمک کرد، به اسرائیلی‌ها و به فلسطینی‌ها و بیش از آنها، به همه کسانی که در این منطقه‌، که به تسخیر جنون در آمده است، در عین دشمنی در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.
و در آخر کار بدانیم که به خود یاری رسانده ایم!



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

عشرت زندگی

کلمات کلیدی :زندگی، مرگ

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است

گاهی، آدم فکر می‌کند اگر نبود بهتر نبود؟ اگر نباشد بهتر نیست؟ آن وقت فکر می‌کنی به خوبی‌های بودن و مزیت‌های نبودن. اگر باشی چه می‌شود و اگر نباشی چه؟ اینکه چه فایده‌ای داری که هوایی که هست را استشمام می‌کنی.

بودن آن‌قدر سخت است که باید هدفی مطمئن برای ادامه داشتن باشی. هدفی که بتوانی به آن تکیه کنی. هدفی که بدانی ارزشش را دارد که به خاطرش سنگینی سینه‌ات را تحمل کنی. چیزی که دروغ نباشد.

آدم گاهی به این‌چیزها فکر می‌کند. بودن در یک قفس تنگ آن هم تنها چه فایده‌ای دارد؟ جایی که به نظر می‌رسد هیچ چیز بر پایه‌ای قرار ندارد. جایی که هر چه قدر هم سعی کنی،‌ در نهایت ظاهرا اثری ندارد.

ناامیدی نیست. بدبینی هم. وقتی فکر می‌کنی، یک واقعیت لخت و تلخ است که همیشه آنجاست. اگر بخواهی می‌توانی یک پارچه روی خودت بکشی. یک محفظه درست کنی. جلویت را دیوار بکشی. اما هرکار هم بکنی نمی‌توانی منکر آن بشوی که «آنجاست». آنجا منتظر است. هرچه‌قدر هم خودت را سرگرم کنی و هرچه‌‌قدر هم بتوانی نبینی‌اش، کم‌کم نزدیکت می‌شود، دور گردنت می‌پیچد و وقتی انتظارش را نداری، گردنت را خرد می‌کند.

این جور وقت‌ها، این بیت از شعر بیدل مدام تکرار می‌شود و می‌بینی در واقع هم عشرت زندگی «امید مردن» است و امید رسیدن این آزادی.



سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳

از دیو و دد ملولم و...

کلمات کلیدی :انسان، سیاست و خیمه شب بازی، مرگ

راستش را بگویم از دو روز پیش که خبر سقوط هواپیما را شنیده ام دلم آشوب است. باز معده ام درد گرفت. آن هم چه طور. خبرهای مرگ اینچنینی سنگین اند و تلخ... جنگ و آشوب در منطقه کم است، ایران هم سهمش می شود این.

هر خبر مرگی که می شنوم، به یاد دخترک کتاب روزگار سخت دیکنز می افتم. از این دختر که بر خلاف سیستم خشک و ریاضیاتی مدرسه بزرگ شده، می پرسند وقتی تعداد مرگ های امسال نسبت به سال پیش کمتر شده باشد یعنی چه؟ و دخترک با معصومیتی عجیب که بغض آور است و گلوگیر، می گوید: یعنی امسال بچه هایی یتیم شده اند.

برای این کودک تعداد یک نفر مرگ هم زیاد است. در آن یک نفر، کودک و نویسنده حکیمش چارلز دیکنز بزرگ بی سرپرست شدن یک خانواده و داغدار شدن چندین خانواده را می بینند و آدم ها برایشان تنها اعداد و ارقام روی کاغذ و در لیست نیستند.

دل من هم آشوب است... کشته شدن آدم ها در حوادث طبیعی دردآور است، در آنها می توان خشم مادر طبیعت را دید... اما می توان جلوی آنها را گرفت. سیل و زلزله و طوفان و همه اینها را خوشبختانه می شود امروزه کنترل کرد اما دل آدم وقتی زخم می شود که می بیند هر روز یک جایی عده زیادی نه به دلایل طبیعی، می میرند... در غزه جنگ است... در سوریه شورش است و کشتار... در عراق عده ای یزیدی ادعای جانشینی نبوی را دارند... در آفریقا عده زیادی به خاطر گرسنگی می میرند، در زمین هایی که یا خاک سرشاری دارند یا سنگ هایی گران یا ذخایری ارزشمند... و در ایران هواپیماها سقوط می کنند یا... و اینها نه کار طبیعت که کار آدمی است که به سختی لایق لقب انسانیت است. هرجا یک عده برای چیزی مردمانی را به کشتن می دهند، چیزی که مسلما ارزشش بارها و بسیار کمتر از جان حتی یک نفر است.

کشورهای دیگر را هم اگر بتوانم رها کنم، نمی توانم ببینم که در ایران، هواپیما به دلیل نقص ها و ایرادهایی که ناشی از تحریم ها هستند سقوط می کنند و در این میان هم حکومت ایران و هم دولت های خارجی را مقصر می بینم و تقصیر یکی از دیگری کم نمی کند... ایران باید بداند که دشمنی با کشورهای خارجی و دشمن تراشیدن برای خود این اثرات گرانبار را برجا می گذارد، عقب ماندگی می آورد، خلأهای پیدا و پنهان می آورد، دقیقا مانع استقلال می شود، و باید بدانیم که حتی اقتصاد مقاومتی هم در این میان و با این وضع به جایی نمی رسد و این راهکار، راهکاری بچه گانه می شود که باید تا جاویدان جاوید در ایران اجرا شود... و طرف خارجی باید بداند که تنها قشری که آسیب جدی و جبران ناپذیر می بیند مردم عادی و معمولی ایران هستند... مردمی که با این تحریم ها یا به خاطر کمبود دارو می میرند یا به خاطر نقص فنی هواپیماها...

 

دلم خون است، از دست فرزند آدم، که خود را به شیاطین فروخته است و با این حال این امید مولوی وار را سعی می کنم حفظ کنم که:

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما/ گفت آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست



شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

مردی از تبار پیامبر درگذشت

کلمات کلیدی :آفتاب مرگ، مرگ، آسیدجواد حیدری، یزد

مرگ، آن طور است که زندگی بوده. یکی که عمری به مال اندوزی و جمع کردن قدرت و ثروت مشغول بوده، مسلم است که وقتی در سن بالا و با هشیاری بسیار پایین می میرد، اطرافیانش به نیابت از او او را پای بند به این جهان نگه می دارند، با هر وسیله و ترفندی شده.
و یکی که عمری را به گسترش اخلاق در بین پولدارها، و حمایت همشگی از مردم در برابر قدرتمندان، چه قدرتمندان سیاسی چه اقتصادی گذرانده، وقتی می میرد، مرده است، و دیگر نیازی به امکانات یک بخش کامل بیمارستانی مجهز نیاز ندارد تا چند روزی بیشتر به حیات نباتی ادامه دهد.

امروز صبح، آسیدجواد حیدری، روحانی بسیار بااخلاق و مهربان و خوب یزد، که معروف بود به حمایت از مردم و کناره گیری از همراهی با سیاست این سی و پنج سال، مرد. صبح حالش بد می شود، و همان وقت می میرد و بنا به وصیتش، زود (فردا) دفنش می کنند. پیرمردی که برای بهبود وضعیت فرهنگی و اقتصادی مردم یزد کارهای زیادی کرد، و مهربانی و سخاوتش زبانزد مردم کوچه و بازار بود.
در زمانی که فردی دیگر که در کشور پست مهمی دارد، به حیاتی نباتی ادامه می دهد و رسیدگی به اعمالش به خدا و تاریخ واگذار شده، مرگ آسیدجواد، هم عبرتی است برای ایشان، هم نشانه ای است برای ما که هنوز در جمع آخوندان، روحانیانی هم پیدا می شوند که اسلام رحمانی را زندگی کنند و به ما نشان می دهند. روحانیانی که هدایت نبوی برایشان بسیار مهم تر از خلافت اموی است.

حسرت، نه مرگ اینهاست، که مرگ برای اینها سعادت است و لقاالله، حسرت کمبود این چنین آدم هایی است در زمانه ای که روحانیان نبوی کم اند و نمونه های اموی زیاد.

روحش شاد.




جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

زخمه مرگ بر شهنواز تار ایران

کلمات کلیدی :مرگ، جلیل شهناز

مرگ، بر تار شهناز -که خود بر تار دل ما زخمه می زد- زخمه زد...

آدم همیشه در برخورد با مرگ می ماند... می گویم برخورد، چون مثل یک تصادف است... یک لحظه می آید و تمام وجودت را می لرزاند، شوکه ات می کند...

کم نبودند بزرگانی که قبل از مرگشان افتخار آشنایی با آنها را داشتم... بزرگان اندیشه و هنر این سرزمین و این دنیا... بعضی را مستقیم دیدم و بعضی را تنها با جان مایه زندگی شان آشنا شدم، اما همیشه حسرت زده بودم از اساتیدی که نشناخته، یک دفعه اتوبوس مرگشان بر سرم هوار شد...

در این یک هفته، به جای شجریان، بیشتر ساز شهناز را گوش دادم... اکنون می توانم بگویم ذره ای از غصه کسانی که با ساز شهناز زندگی کرده اند را درک می کنم... و الآن باز دارم شجریان گوش می دهم... "فلک کی بشنوه آه و فغونم..."

در مقابله با مرگ، تسلایی نمی توان داد... هیچ چیز، جز اینکه سکوت کنیم و با سکوتمان سعی کنیم در برابر مرگ عزیزان و اساتیدمان تسلیم نشویم... سکوت کنیم و به یادشان آوریم، آن خاطراتی که دل ما را می لرزاند و آنهایی که باعث شدند در زندگی احساس بهتری داشته باشیم، بهتر فکر کنیم و در کل انسان بهتری باشیم...

و این بار باید سکوت کنیم و در سکوت تار شهناز گوش کنیم و سعی کنیم یادمان برود که این دست هایی که تار را به نوا و رقص درمی آوردند، اکنون سرد و خاموش شده اند... یادمان برود، تا شاید قطره هایی که جاری شده اند، بندبیایند...



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

گفتم...گفت...

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، مرگ، من و تنهایی

گفتم خسته شدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم کپک زدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم زندگی غم انگیزی دارم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم دلم تنگه.

گفت کتاب بخوان.

گفتم همهش خواندن، چی بخوانم؟

گفت بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد.

گفتم یعنی پس می گی همهش قرآن دیگه؟

گفت آن را هم بخوان، اما کتاب های خوب زیاد دیگری هم هست.

گفتم مثلا چی؟

گفت کتاب های نوشتنی، مثل آنها که الهی قمشه ای توصیه کرده، یا آنها که خودم توصیه کرده ام.

گفتم کتاب نوشتنی می گی؟ مگه کتاب نانوشته هم هست؟

گفت معلومه. و تازه ننوشته ها مهم تر از اون نوشتنی هان.

گفتم ننوشتنی مثل چی؟

گفت مثل طبیعت،‌ مثل انسان ها،‌ مثل فرهنگ و مردم کشورها- خلاصه کتاب های درونیات و بیرونیات.

گفتم پس آخرش؟

گفت دوایی چون خواندن نیست!

گفتم تو ربطی با محسن رجبی نداری؟

گفت من خودشم.

گفتم خودت چه قدر خوانده ای؟

گفت هیچ. از این همه، نه حتی به اندازه قطره ای.



پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

کلمات کلیدی :مرگ

چیزی هست، چیزی خوش، چیزی آفرین، که مردمان، تا آنجا که من دیده ام، هم می ترسند از آن، و هم نفرت دارند از آن، و هم ناراحتند از وجودش...چیزی که اگر نبود، نمی دانم چه می کردیم...چیزی که نام نهادندش، مرگ.

و من همیشه از یاد مرگ خوشنود بودم. خیلی در این قضیه فکر کردم، و متوجه شدم واقعا بزرگترین امید ما برای زندگی، مرگ است...چرا؟ چون اگر مرگ نبود، تا با آن، با همه بدی هامان، با همه نواقصمان، به سوی یاری که گفته اند برویم، آن وقت زندگی چه فایده ای داشت و باید زندگی می کردیم برای کی؟ آن وقت شعله عشق و محبت ها را، عشق و محبت هایی حتی زمینی را، با کدام گرما باید روشن نگه می داشتیم؟

مرگ اگر نبود، زندگی ارزشی نداشت، چون هدفی نداشت...و اینچنین من در میان ملائکه خداوند، حضرت عذرائیل، ملک الموت را بیشتر می پسندم، هرچند حضرت جبرائیل، مقامش از همه بیشتر باشد...(و در میان پرانتز بگویم که ظاهرا دیدار عذرائیل برای همه مقدور نیست. ظاهرا عذرائیل هم برای خود گروه و عده ای دارد که به نوعی باند و گروهش به شمار می روند و وظیفه قبض ارواح را به عهده دارند و در این میانند ملائکه ای که مشاهده صورتشان کافیست برای دق مرگ کردن بنده گان ناسپاس خداوند، که امیدواریم از آنان نباشیم، و حضرت ملک الموت فقط برای قبض روح بندگان خالص و مخصوص خداوند می رود، به هر حال.)

و چه حیف است که ما گاه یادمان می رود که روزی دیداری با مرگ داریم برای رفتن بقیه مسیرمان، و در این دنیا غرق می شویم، و گولش را می خوریم، و با دست و پا و زبانمان، کارهایی می کنیم که نباید...(و باید اعتراف کنم من هم چند وقت پیش، کسی را با زبانم رنجاندم، که البته به هیچ وجه قصد چنین کاری را نداشتم، و هنوز این خاطره بد، آزارم می دهد. امیدوارم که آن فرد بخشیده باشد، و خدا هم...و یک چیز دیگر را هم اعتراف کنم که با آنکه شنیده ام عفو شدم، ولی هنوز چیزی روی دلم سنگینی می کند از آن روز، و خلصنی الله من ثقله القلوبنا، آمین)

و با اینکه هیچ وقت خودم را شاعر ندانسته و نمی دانم ولی مسلما اگر برای آن چند بیت شعری که اشتباها نوشته ام، بخواهم تخلصی انتخاب کنم، مرگ است. بااین حال، از آنجا که در گذشته شاعرانی مانند حافظ و مولوی بوده اند، آنها زحمت هایی کشیده اند و کار ما را برای پیدا کردن شعری با موضوعاتی که می خواهیم راحت کرده اند...و چون هم من خیلی دلم می خواهد اشعاری از مرگ بخوانید و هم می دانم تا هزار سال دیگر هم به پای شاعران الهی ادب فارسی نمی رسم، چند شعر از مرگ، می گذارم...

حافظ غزلی دارد و در آن اسمی از مرگ آمده:

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

                 خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

                گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

                ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

                دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

               دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

              مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

             وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم

             یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

            برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

----------------------------------------------------------

شعری هم از سعدی:

من با تو نه مرد پنجه بودم

             افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خاص و عام بردی

             من نیز دلاوری نمودم

در حلقه کارزارم انداخت

            آن نیزه که حلقه می‌ربودم

انگشت نمای خلق بودم

           و انگشت به هیچ برنسودم

عیب دگران نگویم این بار

           کاندر حق خویشتن شنودم

گفتم که برآرم از تو فریاد

           فریاد که نشنوی چه سودم

از چشم عنایتم مینداز

          کاول به تو چشم برگشودم

گر سر برود فدای پایت

         مرگ آمدنیست دیر و زودم

امروز چنانم از محبت

         کآتش به فلک رسید و دودم

وان روز که سر برآرم از خاک

         مشتاق تو همچنان که بودم

ولی بهترین شعری که تا به حال، در باب مرگ خواندم، این شعر از مولوی ست و البته این شعر جان می دهد برای سنگ روی قبر. (و مولوی بهترین شعرها  را در این مورد دارد)

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

                گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

                به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

                مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

               که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

              غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

              لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

              ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

             که های هوی تو در جو لامکان باشد



 

مجله