شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

از یاد بردن پرواز

کلمات کلیدی :شعر، آزادی، محدرضا شفیعی کدکنی، فریدون مشیری

امروز، این شعر از شفیعی کدکنی رو دیدم، و یاد شعر دوم از مشیری افتادم:

فنجانِ آبِ فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جایِ خُردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفه ی آرامِ پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان میشود خسته؟
گفتند( وبا فریاد شاداشاد):
"زان می پریم،اینجا،که می ترسیم
پروازمان روزی رود از یاد"

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

به پیشِ روی من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحل آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت...
...هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

ریشه در خاک

کلمات کلیدی :شعر، فریدون مشیری، شهرام ناظری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یلران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از ان سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
اینک حسرت و افسوس ،بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجاباز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت


+لینک پایین، خواندن شعر توسط شاعر، فریدون مشیری است. شهرام ناظری هم در آلبوم امیرکبیر این شعر را بسیار خوب خوانده.

https://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=AxBCy5bMRiA



 

مجله