شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳

یک درد فرو مانده در گلو

کلمات کلیدی :اسلام، امام حسین، علی شریعتی

روز عاشورا که می شود... ایام محرم و صفر که می آید... تکلیف عده زیادی مشخص است.
عده ای می روند پای منابر و در هیئت ها و در روضه خوانی ها و سینه زنی ها و دسته جاتی که هست. سینه می زنند و به زعم خود عزاداری می کنند و هریک انرژی خود را تخلیه می کنند... حسین حسین می گویند و خالی می شوند. به نیتشان کاری ندارم، بلکه این عمل انسان را خالی می کند. سبک می شوند. حالا یا یک حس پاک شدن هم همراهش هست یا نیست.
عده ای دیگر هم تکلیفشان معلوم است. به حسینی که آن بیرون فریاد می شود اعتقادی ندارند و از این روزهای تعطیل استفاده می کنند و به کارهایشان می رسند. مسافرتی می روند، استراحتی می کنند، شاید دوستانی که چند ماه ندیده اند را ببینند و...

این وسط یک عده هستند، هستیم، که می مانیم. آن حسینی که آن بیرون هرسال به خاک و خون کشیده می شود را باور نداریم. این شور برداشتن ها، این همهمه ها، این فغان های بلند و توخالی را که نه از سر فهم حسین و عشق حسین، که از سر خیلی چیزهای دیگر به جز حسین بلند می شود را قبول نداریم.
این حسینِ علم‌شده و دکان‌شده را باور نداریم، ولی به حسینی دیگر معتقدیم که برای اصلاح امتی که پیامبر اسلام به سختی ساخته، برای ریشه نگرفتن زر و زور و تزویر، برای حفظ ارزش های انسانی، علیه «حکومت وقت» قیام می کند، به همراه زن و فرزند، در کربلا اسیر «حاکمان زمانه» می شود و بین تسلیم در برابر آن سه متحد شیطانی همه روزگار، زور و زر و تزویر، و کشته شدن خود و خانواده اش، راه دوم را انتخاب می کند. ما این حسین را می شناسیم...

ادامه رسالت کربلا، پاسداشت راه کربلا، «عزاداری» حسین و یارانش (با توجه به معنای اصلی عزاداری که طلب بزرگی از طریق منتسب کردن خود به شخص یا عملی بزرگ است) همان ادامه دادن هدفی است که حسین در سال 61 هجری دنبال می کرده. راه حسین است که مهم است، و یادآوری راهش است که اهمیت دارد. مبارزه، آن هم مبارزه تا آخرین سرمایه که جان خود آدمی است، راه حسین است و از این رو گفته اند و می گوییم «هر روز عاشورا، و هر جا کربلا است» و از این روست که حسین، سالار همه شهیدان است (باز هم با توجه به معنای اصلی شهید که گواه است، نه کشته شده) چون او در این راه سنگ تمام گذشته است و به حق سالار مبارزان بعد و قبل از خود است.

ما این حسین را می فهمیم و سختمان است که در این روزها فریادهایی را بشنویم که حسین را صدا می زنند اما یا این حسین معنایی متفاوت و گاه کاملا متضاد با رسالت حسین دارد و یا در بهترین حالت اصلا معنایی ندارد.
آن ها که به هر دلیل به این مجالس می روند و یا آنان که به هر دلیل نمی روند، در برداشتشان از حسین تفاوتی وجود ندارد. این وسط ما سرگردانیم که باید ببینیم حسین هرساله و هرساله قربانی می شود و تنها چیزی که از این محرم بیرون نمی آید، عمل حسینی، قیام حسینی و راه حسینی است.

روز عاشورا که می شود... ایام محرم و صفر که می آید... چه می گویم، که هر روز و هرجایی که اسم پیامبر یا ائمه یا مذهب و یا حتا خدا، به میان می آید، با ماست که باید دوباره و دوباره این ها را معنا کنیم برای نزدیکانی که این ها را طوری دیگر فهمیده اند... و بدتر از همه، درد مسخ شدن این ها، بغض و درد «وارونه شدن» این لباس، بماند در گلوی و دل هایمان.

چندسالی است که همدم این روزهای من، کتاب «حسین وارث آدم» شریعتی است:

«درباره کاری که حسین در تاریخ کرده است، بسیار سخن گفته اند و بسیار نوشته اند و می گویند و می نویسند. قدما به گونه ای آن را توجیه کرده اند و متجددین روشنفکر به گونه ای دیگر. اما من تازگی متوجه شدم که امکان ندارد کاری را که حسین کرده است بفهمیم، مگر اینکه بفهمیم که شهادت چیست؟
عظمت حسین از یک سو، و شخص‌بینی ما از سوی دیگر، موجب شده است که آنجه را از حسین بزرگتر است، در زیر درخشش عظمت حسین، نبینیم، و آنچه از حسین بزرگتر است آن چیزی است که حسین به خاطر آن قربانی شده است. این است که همواره از حسین سخن گفته ایم، اما هرگز از آنچه حسین به خاطر آن سخاوتمندانه خود را قربانی کرد، یاد نکرده ایم. من می خواستم امروز آن اصلی را که حسین و حسین ها قربانیش شده اند و عظمت آنان در تاریخ بشر و در مذهب ما، و در پیشگاه خلق و خالق، به خاطر این است که این اصل را و این معنی را، با تمام زندگیشان و مرگشان، نشان داده اند، در اینجا مطرح کنم: «شهادت»!»



دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢

نگهبان سکوت

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، من و تنهایی

این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهـایــی
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی
سالک راه فراموشی ها
چشم به راه پیامی ، پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.
ای پرستو، برگرد!
«ای پرستو که پیام آور فروردینی»
بگریز از من، از من بگریز!
باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
چشم در راه بهاری نیست
گرد آشوبگر خلوت این صحرا
گردبادی ست سیه، گرد سواری نیست ...

+آدم یاد اخوان می افتد، یاد سایه... اما این شعر متعلق به شریعتی است که خودش هم بارها به تاثیر این دو به خصوص اخوان در روحیاتش اشاره کرده است.


چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

علی شریعتی معلم انقلاب است؟

کلمات کلیدی :علی شریعتی

علی شریعتی را اکثرا یکی از جلوداران و پرچم داران چیزی که 57 به آن منتهی شد می دانند. اما کتاب "چه باید کرد؟" او، به خوبی نشان می دهد که اگر شریعتی یک سال دیگر زنده مانده بود، خود چه نظری راجع به انقلاب داشت.

"مسئله این است که ما باید بیشتر فداکاری کنیم و کمتر توقع داشته باشیم، برخلاف امروز که روشنفکر بیشتر توقع دارد و کمتر فداکاری. من ترجیح می‌دهم دو نسل، سه نسل کار بکنند و بعد به نتیجه برسند. اما اگر در عرض 10 سال به نتیجه برسیم باز می‌گردیم به 100 سال عقب‌تر. همیشه یک تجربه عجیب در تمام آفریقا و آسیا شده؛ کسانی که به سرعت به نتیجه رسیده‌اند، بعد، امتیازات قبل از انقلابشان را هم از دست داده‌اند. من همه انقلابات زودرس را نفی می‌کنم!"

دادن لقب "معلم انقلاب 57" به شریعتی، خنده دارترین اشتباهی است که بعضی از هوادارن یا مخالفان او مترکب می شوند. شریعتی، "معلم انقلاب" بود، اما انقلابی از درون.



شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

معلممان، هشتاد ساله می شد، اگر بود

کلمات کلیدی :علی شریعتی، اسلام

معلم، اگر بود، هشتاد سالش بود. پیرمردی شده بود. خدا می داند تا به حال چه بر سرش آمده بود... یا همچنان با وجود کهولت سن پرتلاش و کوشش بود، یا گوشه نشین خارج شده بود، یا خانه نشین منزل، یا در حصر، یا در حبس، یا، (این را با ترس می گویم هرچند نمی خواهم باور کنم که حتی یک درصد هم درست باشد)، یا شاید اسیر فقر زمانه شده بود... هرچند بعید می دانم، با آن روش زندگی که او داشت...

معلم، اگر بود، با اطمینانی زیاد می گویم، امروزه یکی از منتقدین اصلی اسلام رسمی و حکومتی بود، و همچنان یک وزنه جدی در تاثیر گذاری بر مسائل... اگر بود شاید تاکنون مجبور شده بود دسته بندی جدیدی بر شیعه و اسلام راستین اضافه کند، چون در این سی سال به این طرف، جفاهایی که بر اسلام و شیعه رفته، از جفای صفویون مسلما بیشتر بوده.

معلم، اگر بود... و حسرت همین جاست. که علی شریعتی سالهاست که دیگر حضوری فیزیکی ندارد، و توضیحی برآنچه بدان معتقد بود، اضافه نکرده. خیلی وقت ها می گویم حوادث بعد از پنجاه و هفت آن قدر بر شریعتی گران تمام می شد، که خدا مصلحت دانست او را زود ببرد... هرچند این "نبود"، برای ما، که می خواهیم روشنفکری شیعه باشیم، ولی هنوز در دودوتای مسائلمان ماندیم، گران تمام شد.

معلم، رسالتش را تا بود، با تمام وجود بر دوشش حمل کرد، حیف که بعد از او، نه تنها این رسالت، که خیلی چیزهای دیگر، بر زمین ماند.

یادش گرامی.




یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

هشدار: خطر سقوط از فراز برج بابل!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، الیاس کانتی، علی شریعتی

ما عشق کتاب ها، اگر حواسمان نباشد، مسلما سرنوشتی بهتر از آقای کین نداریم. باید حواسمان باشد، که کتاب ها، با همه ارزششان، فقط کتابند. این نکته بسیار خوبی بود، که در ذهن من کمرنگ شده بود، و خواندن کتاب "کیفر آتش" نوشته الیاس کانتی، دارد در پررنگ شدن و احساس خطر کردن نسبت به این قضیه کمک می کند.

اولین کتاب شریعتی در سال 1392 را هم شروع کردم: "بازگشت به خویشتن"- چه خوب است که دوباره پای حرف های استاد نشسته ام. جدَن دلم تنگ شده بود برایش. و جدا نیاز داشتم به اینکه در این شرایط حساس، استدلال های قلبی او را بشنوم.

 



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

یادی از شریعتی ها: پدر و پسر

کلمات کلیدی :محمد تقی شریعتی، علی شریعتی، اسلام، شیعه

محمد تقی شریعتی، پدر علی شریعتی، یکی از اولین روشنفکران شیعی ایران هست، که حرف هایش در زمان خود (و هنوز،) یکی از بهترین نماینده های اسلام چهارده معصوم (که من به این دلیل که علی شریعتی توسعه دهنده اصلی این اسلام در زمان حال است، ترجیح می دم به عنوان "شیعه با خوانش شریعتی" اسم ببرم) بوده. حرف هایش و نوشته هایش به خوبی نشانگر قرائت خاصی از شیعه است، که همیشه‌ی تاریخ، گمنام گذاشته اندش... آن وجه که معتقدم می شود هدایت گر زندگی ما در دنیا و آخرت باشد... نه مانند امروز که ارمغانی به جز بدبختی در این دنیا و بالطبع در آخرت ندارد. نظر شخصی من این هست که امثال محمدتقی شریعتی و پسرش، پوستین وارونه اسلام را (نه اینکه توانسته باشند پشت و ور کنند و دوباره به شکل درستش بپوشنانند، اما) به ما نشان دادند، آن طرفی که الآن به اشتباه در زیر پوشیده شده. علی شریعتی، مسلما راهی را ادامه داد و توسعه بخشید که پدرش شروع کرده بود، و ما رشد اینچنین اندیشه ای را مدیون پدر هستیم... هرچند علی شریعتی به نظرم از جرأت زیادی برخوردار بود و بی‌هوا به مبارزه فکری برای شناساندن آنچه بدان معتقد بود، پرداخت.

سی و یک فروردین شصت و شش، روز درگذشت محمدتقی شریعتی است، هرچند که پنج سال قبل، گردنش را شمشیر اسلام زمانه، زده بود. یادش گرامی.



سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢

از رنجی که می بریم

کلمات کلیدی :اسلام، حضرت فاطمه، چهارده معصوم، علی شریعتی

همیشه گردن اسلام را با شمشیر اسلام زده اند.

 

این، یکی از جمله های متداول است در گفتار شریعتی. نمی دانم تا به حال چندین بار این ماجرا را از شریعتی خوانده ام و شنیده ام که می گوید "صحبت کردن از ائمه در دانشگاه سوربن پاریس، بسیار آسان تر است از صحبت کردن از آنان در دانشگاه فردوسی مشهد." (آن هم توجه داشته باشید که در سال های 50-1347) همیشه، وقتی کسانی مثل شریعتی می خواهند صحبتی از ائمه بکنند، باید قبلش کلی توضیح بدهند، کلی مقدمه چینی کنند و کلی مثال بیاورند از "آزادی خواهان"ِ سرزمین های دیگر، تا بعد بتوانند بگویند در باورهای عمیق شیعه نیز، انسان هایی این چنین نهفته اند... انسان هایی که پاسدار ارزش هایند، ارزش هایی نه مثل دروغ و جهل و تعصب و حماقت، که ارزش هایی که انسان های روشنفکر امروز برایش جان خود، و زندگی خود را فدا می کنند: آزادی و آزادگی، احترام به انسان، احترام به زن، راستی و نیکوکاری... و ما را به این سو هدایت می کنند که انسان های کامل شیعه که تنها چهارده معصوم اند، کسانی بودند که آنها هم همردیف آزادی خواهان دنیا، جان و زندگی خود را گذاشتند...

 

و چه قدر باید رنج ببرند بزرگانی مثل شریعتی (بزرگ در نظر من است البته، خیلی ها حتی اسمش را هم نمی آورند) که وقتی دم از "روشنفکری ائمه" می زنند، قشر سنتی منحط به خاطر آوردن نام "روشنفکری" آنان را متهم به کفر و الحاد میکنند و قشر جدید، به خاطر آوردن نام "ائمه" شروع می کنند متهم کردن به عقب ماندگی و تحجر...

 

چه قدر غریب اند... چه قدر غریب اند کسانی مثل شریعتی که هیچ کس نمی خواهد آن ها را نه از ماورای شنیده های خودشان و دیگران که از خلال مطالبش و صحبت هایشان قضاوت کند... چه قدر غریب اند کسانی چون ائمه که هیچ کس آنها را نه با مطالعه- (مطالعه به معنای اعم آن، نه آن معنای سطح پایینش که فقط به معنای خواندن است) نه با مطالعه کردار و "سیره"شان که با دیدن حرف هایی که "غاصبان" جایگاه آنها زده اند و می زنند، به قضاوت آنها می نشینند- و هر دو دسته را هم رد می کنند، در نهایت. چه قدر غریب اند مفاهیمی چون آزادی و شرف و ایثار، و همه این مفاهیم بلند که افتاده اند دست "ما"، که فقط همانند زینتی آراسته، و کلامی شیوا، زبانمان را می آراید... و ما شعار به زبان ها، ایراد می گیریم و می کوبانیم همه آنهایی که در راه این ارزش ها قدم برمی دارند... قدم هایی خواه بزرگ، خواه کوچک.

 

از امروز ایامی که به نام دهه فاطمیه شناخته می شود، شروع می شود... و چه بد. چه بد که سم‌پاشی های رسانه ملی علیه این شخصیت برجسته باز رونقی دیگر می گیرد... چه بد که باز "مفت‌خوران دین" با سوءاستفاده از یاد این زن، به طلب مال قیام می کنند و صف‌آرایی... چه بد که باز عده ای دیگر از جوانان ( و نه تنها جوانان، که پیران و کهنسالانمان نیز) نفسشان می گیرد از این فضای مسموم و روی خود را می گرداندند از این بسته های سم که آرم جعلی "فاطمه" را دارد، و این چنین رویگردان می شوند از زلالِ "فاطمه".

 

خیلی وقت است که می خواستم بنویسم در حد چند کلمه، فقط برای اینکه گفته باشم غیر از اسلامی که می بینید، اسلام های دیگری هم هست... غیر از شمشیر اسلام که همیشه به دست عده ای می بینید که خون های بی گناهی را می ریزد، گردنی هم هست که با ضرب همین شمشیر بریده شده است... اینکه همیشه بوده اند این دو اسلام، و "همیشه گردن اسلام را با شمشیر اسلام زده اند." خیلی وقت است که "خفقان" گرفته ام و امروز که به نام یک "زن" از نسل پاک "آدمیزاد" است گفتم بگویم که می شود از خاطر کند علف هرز ائمه جعلی را و نشاند نهال ائمه راستین را.

 

در این دوران، قبل از این که بار دیگر فحش بدهید و انکار کنید "فاطمه" را، لطفا بخوانید کتاب های "فاطمه، فاطمه است" و "آری، این چنین بود برادر" از معلم غریب، علی شریعتی و بعد هرگونه خواستید بیاندیشید... فقط لطفا تنها با افسون های جعبه جادو و "سلطه طلبان" قضاوت نکنید. ممنون.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

خلاصه هایی از شریعتی

کلمات کلیدی :علی شریعتی، کتاب

ظاهرا سه کتاب جدید از طرف بنیاد فرهنگی شریعتی منتشر شده اند. هر سه کتاب، کتاب هایی هستند که چند درس‌گفتار یا سخنرانی از شریعتی را چاپ کرده اند. این بنیاد هدفش را از چاپ این چند کتاب، این طور آورده که: «امروز شریعتی با طیف جدیدی از مخاطبان روبروست. مخاطبانی جوان که نیازهایی جدید و پرسش‌هایی متفاوت دارند و قطعاً مجال و حوصله‌ی کافی برای مطالعه‌ی سی‌وشش جلد مجموعه آثار را ندارند...»

من اما فکر می کنم این روش درستی برای شریعتی خوانی نیست. چون اصولا شریعتی را باید کامل خواند و متنوع. خلاصه کردن آثار شریعتی (و کلا خلاصه کردن هر اثری) کار ناپسندی است. حتی شاید نویسنده یک اثر هم نبایست اثر خودش را خلاصه کند. (مقدمه بحر در کوزه اثر زرین‌کوب را بخوانید.) این سه کتاب هم ظاهرا خلاصه نیستند یعنی متن درس‌گفتار یا سخنرانی را آورده اند، ولی مسأله این است که همین ها هم در اصل خلاصه اند. مثلا در معرفی یکی از این کتاب ها، این طور آمده: "«روح و بینش شرقی و غربی» شامل دروس چهارم و پنجم از کتاب «تاریخ و شناخت ادیان» است که پیش از این در مجموعه آثار 14 منتشر شده‌اند. «تاریخ و شناخت ادیان» دربرگیرنده‌ی بخشی از سلسله دروس شریعتی است که در سال 1350 در حسینیه ارشاد تهران ارائه شده است." یعنی از یکی از مباحثی که خودش بخشی از سلسه دروس بوده، دو جلسه را آورده اند.

راستش، خیلی وقت است که همه این حرف را می زنند که چه قدر مخاطبان جدید وقت (و در واقع حوصله) کم دارند. کتاب های داستان از 1000 صفحه رسیده اند به 60، 70 صفحه... فیلم ها از دو ساعت و نیم-سه ساعت رسیده اند به هفتاد دقیقه... و این روند کم حجم سازی، در همه زمینه ها فراگیر شده... همه با شنیدن اسم یک کتاب یا فیلم، می گویند درمورد چیه؟ داستانش چیه؟ و خیلی ها با شنیدن خلاصه ای بسیار آبکی، دیگر فیلم را نمی بینند و کتاب را نمی خوانند. (اکثرا از اول هم قصد دیدن و خواندنش را ندارند و فقط می خواهند «مطلع» باشند.) نظر شخصی من این است که کسی که حوصله ندارد بهتر است بگیرد بخوابد. کسانی که ادبیات و سینمای واقعی را می خواهند وقت می گذارند و مثلا جانِ شیفته 1800 صفحه ای رومن رولان را هرچه قدر هم طول بکشد می خوانند... یا می نشینند و آثار سینمایی هیچکاک، کوبریک، وودی آلن، لینچ و یا هرکارگردان خوب و شاخص دیگر را می بینند...
کسانی هم که می خواهند با علی شریعتی آشنا شوند، می نشینند و 36 جلد مجموعه آثار را می خوانند... البته طبیعتا نه یک دفعه، و نه یک ساله.

خواندن شریعتی به نظر من اینطور است که اول باید کتاب "زن" و بعد "شیعه" شریعتی را خواند و بعد اگر علاقه ای به شریعتی احساس شد، باید از میان مجموعه آثار شریعتی، آنهایی را خواند که خود شخص فکر می کند بیشتر در آن زمینه ها سوال دارد و اگر نظر شریعتی را پسندید، و اگر شریعتی را مناسب تفکراتش دید، کم کم ادامه بدهد و ببیند به کجا می رسد. چاپ آثار خلاصه شده یا «برگزیده» از هیچ کسی، منجر به شناخت هیچ کس نمی شود، بلکه منجر به ایجاد احساس کاذبی در خواننده می شود که راجع به «شخصیت خلاصه شده» مطالعه داشته.

البته این نظر من است...

 

+ http://www.drshariati.org/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-3-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

تحمل شب حیات

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، دفترهای سبز

در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم. شریعتی. دفترهای سبز.

+می دانم که ف.الف. را خوش نمی آید، ولی من هم باید بگویم: در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل می کنم... شریعتی به طلوع می رسد. اما به قول خودش، نه طلوع آفتاب مرگ، که طلوع عرفان. امیدوارم برای من هم هرچه زودتر یک طلوعی رخ دهد... هرچند چشمم زیاد از طلوعی مثل مال شریعتی، آب نمی خورد.



یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱

مذهب یعنی راه

کلمات کلیدی :علی شریعتی، اسلام

+چیزی که به درد دنیا نمی خورد، هیچ وقت به درد آخرت نمی خورد. این قانون کلی است و از هم سوا نیست: "الدنیا مزرعه الآخره"، چیزی از آخرت شروع نمی شود، آخرت انعکاس آن اعمال منطقی و جبری است که در زندگی کرده ایم؛ آخرت را خودمان می سازیم؛ جامعه ای که در این دنیا جاهل است در آن دنیا هم جاهل است. کسی که در این دنیا کور است، در آن دنیا کور از قبر مبعوث می شود. جامعه اش هم همین جور است، ملتش هم همین جور است، قومش هم همین جور است. صفحه 287

 

+معنای مذهب در اسلام روشن است: مذهب یعنی راه، یعنی محل رفتن؛ مذهب هدف نیست، راه و وسیله است. تمام این بدبختی جامعه های مذهبی که می بینیم مذهب دارند و هیچ ندارند، به خاطر این است که مذهب را هدف کرده اند، و برای همین است که مذهب عامل بدبختی شده. اگر برای شما جاده فقط محل رفتن باشد، این جاده شما را به مقصدتان، به هدفتان (مثلا تهران) می رساند... و اگر گُلکاریش بکنید، آسفالتش بکنید، تزئینش بکنید، هی به آن بپردازید، هی به آن بپردازید، روی آن قدم بزنید، هی بالا بروید، پایین بیایید، ده هزار نسل روی این جاده کار بکنید، جاده پرست بشوید و معتقد به جاده بشوید، تازه یک قدم از جایتان هم تکان نمی خورید. مذهب هست و به هیچ دردی نمی خورد، یعنی همین. صفحات 520 و 521

 

+کتاب میعاد با ابراهیم، یک کتاب کامل است: هم حج شناسی است، هم اسلام شناسی، و هم شریعتی شناسی. این فایل، گزیده انتخابی من است از این کتاب. امیدوارم این گزیده به کار کسانی که می خواهند از شریعتی چیزی بیشتر از چند جمله قشنگ، و از اسلام چیزی به جز ظواهر اعمال را ببینند، بیاید.

http://www.mediafire.com/?6r2b1w02ohd0ux4



پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱

چرا حسین حجش را ناتمام گذاشت؟

کلمات کلیدی :امام حسین، علی شریعتی

«داستان امام حسین ( ع ) را شنیده اید که وارد مکه می شود ، و مردم مشغول طوافند، مشغول قربانی اند، مشغول انجام فرائض ابراهیمی اند، مشغول لبیک گفتن به دعوت خداوندی اند، اما حسین در وسط... اعمال را ناتمام می گذارد و ندا می دهد: ای کسانی که طواف خانه می کنید و قربانی می کنید و به عرفات می روید و در مشعر می خوابید و در منی، رمی جمره می کنید، و مقدس ترین عمل مذهبی تان را انجام می دهید، من بیرون می آیم، هرکس مرگ را می پذیرد با من بیرون بیاید... من این اعمال را تمام نمی کنم!

افسوس چقدر؟!... وقتی که عالی ترین معانی دست آدم هایی که شایستگی داشتنش را ندارند می افتد به چه صورتی مسخ می شود! من اصلا نمی توانم این را بپذیرم که گاه می شنوم امام حسین ( ع ) برای حرمت خانه از مکه در وسط اعمال بیرون آمد! مگر امام حسین به خانه می خواهد بی حرمتی بکند؟! اگر جاسوس های یزید می خواستند امام حسین را بکشند و بی حرمتی می شد، این به ضرر یزید بود٬ نه به ضرر کسی که قربانی جنایت شده، بنابر این امام حسین آمده بیرون و خودش و همه ی خانواده اش را به اسارت و کشتار کشانده تا دست یزید به خون آلوده نشود؟ در مسجد الحرام؟ این چه جور تجزیه و تحلیل مساله است؟ اگر معنی دیگری نباشد، امام حسین موظف است اعمال حجش را از نظر مذهبی تمام بکند، حجش را می شکند برای اینکه یزید دست به آلودگی نزند؟! برای اینکه یزید با ریختن خون در مسجد الحرام ننگین نشود؟! این چه جور تجزیه و تحلیل مساله است؟ آخر این چه فایده ای دارد؟ یعنی کمک کردن به یزید؟! هم از نظر سیاسی و هم از نظر آخرتی؟ به چه قیمت؟ آدم خودش را برهاند و به دام دشمن بیندازد برای اینکه دشمن ناچار نشود که او را در جایی بکشد که به ضرر دشمن تمام می شود. این چه نوع درسی است ؟ امام حسین می خواهد نشان دهد که در عین حال که کعبه محور همه ی ادیان به حق است و یادبود آغاز و انجام این نهضت بزرگ است و سنگ زیر بنای اسلام است، مجموعه ی این اعمال گر چه یاد آور مجموعه ی اعمال ابراهیم و هاجر و اسماعیل است، اما مجموعه ی این اعمال و این وظیفه و رسالت، اگر در جامعه ای انجام شود که جهت نداشته باشد، به وسیله ی کسانی انجام شود که رمز و مقصود و معنای حقیقی این اعمال را درک نمی کنند فاقد ارزش است، و برای همین هم هست که تا چنین شرایطی است، من به این اعمال ادامه نمی دهم، که وظیفه ی فوری تر و حیاتی دارم، وظیفه ای که حتی برای اعمال حج ام سه روز به تاخیر نمی توانم انداخت، چرا ؟ این اعتقاد شیعه چقدر پر معنی است، نه تنها در اسلام، در علم، علم جامعه شناسی، علم اجتماع! که در جامعه ای اگر امامت درست نباشد، همه ی اعمال نادرست است، امامت ملاک قبول همه ی عبادات است، چقدر عملی است این حرف! چرا؟ برای اینکه اگر جامعه رهبری درست نداشته باشد ، اگر به راه خودش نرود، دور هم نشسته باشد، همه ی اعمالش بی ثمر است، نه تنها بی ثمر است بلکه به زیان خود عبادت و انسان و دین است.»

 

میعاد با ابراهیم، مجموعه سخنرانی های دکتر شریعتی پیرامون حج، صفحه ی 107



جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱

پیامک هایی با مضمون شریعتی

کلمات کلیدی :علی شریعتی، سارا شریعتی

پیام سوسن شریعتی (فرزند دکتر علی شریعتی) در مورد پیامکهائی با مضمون شریعتی که چند وقتی‌ست گسترده شده این است: شریعتی چه اسطوره باشد و این پیامک‌ها به قصد شکستش ارسال می‌شود، چه دست‌های پنهان دست‌اندرکار توطئه‌ای به قصد تخریب آدم محبوب و معتبری باشند، هر دو مبارک است! در شق اول باید خوشحال بود که بار دیگر شریعتی بهانه‌ای شده است برای برداشتن گامی به سوی گسترش فرهنگ تساهل و بردباری. در شق دوم معلوم می‌شود که شریعتی تهدیدی ست جدی و باید بدلش ساخت به موضوع خنده. شریعتی در این میان، اگر اسطوره نباشد که خب با این طنزها نمی شکند و اگر هم اسطوره باشد که با این توطئه‌ها اسطوره را نمی‌شود سرنگون کرد . بگذارید حالشان را بکنند : نسل جوان باشد یا دست‌های پنهان...



یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

یک معجزه است، باور کنید

کلمات کلیدی :علی شریعتی، حسین الهی قمشه ای

نمی دانم چندسال از عمرم گذشته. یک سال، دو سال، ده سال، بیست و سه سال، یک قرن، یک زندگی یا چی؟ نمی دانم چندسالم است. و نمی دانم چندبار زندگی کردم.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را می گویم، خیلی از موها سفید شده، خیلی از موها ریخته، شب ها دردپا دارم، گاهی درد سر، و همیشه خسته ام و همیشه تشنه.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را نمی گویم، خیلی جاها را دیده ام، با خیلی ها زندگی کرده ام، خیلی چیزها شنیده ام، خیلی چیزها نگفته ام، خیلی چیزها نوشته ام، و خیلی کارها کرده ام.

دیروز تعداد داستان هایم رسید به 300. یعنی 300 زندگی را، به اضافه یک زندگی تجربه کرده ام. و همین، خیلی خسته ام کرده. همین، خیلی تنهایم کرده. با هر بار تمام شدن یک کتاب، کلی آدم را از دست داده ام. کلی خانواده را. کلی جهان را رفته ام، غریبه داخل شدم و درست به هنگام نابودی آن جهان، جانم را گذاشته اند کف دستم و صفحه را بسته اند و من شاهد نابودی عزیزانم بوده ام.

حال بیلی پیل‌گیریم را در جهان "سلاخ خانه شماره پنج" خوب احساس می کنم. فقط با این وجود که من را در نابودی خویش راه نداده اند.

و باور نمی کنید که بارها رومن رولان عزیز را لعنت کرده ام که چرا دخترک معصوم سیلوی را کشت، در جان شیفته. هنوز که یادم می افتد، گریه ام می گیرد.

و مگر می شود دلت به حال این جهان های موازی که تا به حال 300 تایند، و می دانم که از سی هزارتا هم بیشترند بسوزد، ولی دلت به حال این جهانی که واقعی تر از همه است و قوه پندار آن قدر غلیظ شده که به آن واقعیت نام نهاده ایم، نسوزد؟

مگر می شود دل آدم از دیدن فقر و فساد و رنج و خودفروشی و پول پرستی و شهوت پرستی و قدرت پرستی و جهل و فساد لبریز از خشم و نفرت و درد و دغدغه نشود؟ مگر می شود؟ مگر می شود این همه را دید و هیچ نگفت و هیچ نکرد؟ و من در این دنیایی که از همه واقعی تر است، به دنبال دارویی می گردم...یعنی می گشتم.

دوای درد همه چیزمان خداست. خدایی که دلم از فکر کردن به او، خدا می داند، که می لرزد. اما مگر خدای خالی کافیست؟ نه. و به واقع هم نه. پس نگاه می کنم می بینم پیامبرانی آمده اند. افرادی از جنس ضعیف و حقیر بشر، که راه آسمانها را نمایانده اند، و به او اشاره کرده اند، و خود راه آسمانیشان را طی کرده اند. و در طول اعصار نیز، کسانی آمده اند.

درست. همه اینها درست. حتی کتابی داریم به نام قرآن که دوای همه دردها در آن است. و اگر نیک بنگریم، در انجیل و تورات و زبور امروزی هم، داروهای التیام بخش موثر معجزه آسایی خواهیم یافت. اما همه اینها کافیست؟

نه. و به واقع هم نه. باز به دنبال کسانی می گردیم که لااقل بخشی از راه را رفته باشند، و به ما بگویند که امامان، صالحان، پیامبران، قرآن و تورات و انجیل و زبور، و در نهایت، او، خرافه و افسانه نیستند.

و در این میان، چه سعادتمند که آدمیانی را بیابیم که یا هنوز خود هستند، و یا آنقدر حضورشان نزدیک و پررنگ بوده، که انکار نمی توان کرد.

و من در این بین، دو نفر را یافته ام. دو پیامبر این زمانی. دو پیام آور، که هدایتم می کنند به جهانی که همه جهان های دیگر، و این جهان واقعی منتهی می شوند به جهانی خالی از رنج و درد، به نام بهشت. جایی که حتی، سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود. فکر کنید، حتی سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود.

یکی از آنان علی شریعتی است و دومی حسین الهی قمشه ای. شاید عده ای خرده بگیرند بر اینان، شاید کسانی باشند که نقدهای عالمانه ومنطقی داشته باشند بر روی نوشته های علی شریعتی و حرف های حسین الهی قمشه ای. اما من، اکثر آثار شریعتی را خوانده ام، و اکثر سخنرانی های الهی قمشه ای را گوش کرده ام، و باید بگویم ایمان آورده ام.

ایمان آورده ام به اینکه خدایی هست. خدایی که شاید مجهول به نظر برسد، اما در سلسله روندی قلبی، معادلاتی گذاشته، قوانینی بنیاد کرده، و در آخر معلومات لازم را هم داده است. و معلومات لازم برای من، حرف ها و نوشته های دو نفر است، در زمان حال: علی شریعتی و حسین الهی قمشه ای.

این چنین است که به درون و عمق خودم که نگاه می کنم، ظاهر و باطن، می بینم که ساختمانی هستم که بنای آن را از شریعتی گرفته ام، و وسایل زندگیش را از الهی قمشه ای. و چه کوته فکرند کسانی که فکر می کنند در این راه، خدا و پیامبران و کتب الهی را یکسر فراموش کرده ام، که اینان نمی دانند معنای حرف من این است که ساختمان من بر اساس همه آنها، ودر کل بر اساس خدا، پیش می رود و روز به روز تکمیل می شود.

و بگذار کسانی و خیلی ها بگویند که از سر تعصب است و احساس این سخنها. من، میخواستم اینها را با شما درمیان بگذارم و بگویم اگر فکر می کنید ماده و این جهان مادی ظاهر، همه کار نیست، و خیلی چیزها مخفی مانده اند، بروید و شریعتی بخوانید و الهی قمشه ای گوش کنید، و از این جا، معلوماتی را به دست آورید که به درد حل مجهولات بعدی تان بخورد.

"و ما علینا الا البلاغ المبین."

"و وظیفه ما، چیزی به جز گفتن پیامی آشکار نیست."

-------------------------------------------------------------------

دلم می لرزد از اینکه شریعتی خیلی زود از میان ما مردم ایرانی مسلمان رفته، و دلم می سوزد از اینکه این دو، اینقدر در بین ما غریبند. و همه اینان غریبند، از این انسان های صالح شریف، تا خود خدا.

دلم می خواد بخوانم و بخوانم و بخوانم و بمیرم.

این شعر بد جور روی اعصابم رفته است:

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم



 

مجله