شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤

دیو جایی نرفته است

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قصه است
باور نکن
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید» را.
دیو جایی نرفته است
لباس فرشته را پوشیده
تا وقتی می‌ترساندت
بیشتر کیف کند.

اگر می‌خواهی هربار نترسی
باید بزرگ شوی
و باور کنی فرشته‌ها و پریان
تنها در قصه‌های اندرسن واقعی هستند.

باید بزرگ‌ شوی
و باور کنی دیو
هیچ کجا نمی‌رود
فقط سری به آن گوشه زمین زده
تا همه را از مرحمت ترس
بهره‌مند کند.

شاید اگر امید به آمدن فرشته نبود
دیوها از این جا رفته بودند
چون کسانی که فقط دیو را باور دارند
هرگز نمی‌ترسند
و دیو با ترساندن زنده است.

یزد – 29/05/1394



پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

داماد مرگ

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، خواب، مرگ

در خواب رهایی است
در خواب آرام‌ترین هیاهوهاست
به خواب می‌روم
و از همه‌ی آنچه
از درون و بیرون
دارند می‌خورندم
آسوده می‌شوم.

در خواب رهایی است
در مرگ هم هست؟

برای تشییع جنازه‌ام
تمام قد سفید می‌پوشم
و به همه‌ی سیاه‌پوشان آنجا
نیشخند می‌زنم
چون تنها من هستم
که داماد مرگ شده‌ام.

یزد- 94/5/5



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

قوی ترین فیل*تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

به دنبال وی*پی*ان باش
و فکری به حال فیل‌*تری کن
که قوی تر از هر فیل*تری
کشیده‌ای دور خودت.



جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

بی مهتاب موها

کلمات کلیدی :شعر، من و تنهایی

بگذار در را ببندم

این سبزی جابه‌جا و

این شکوفه‌های زودهنگام،

دردی ز درد من دوا نمی کنند.

 

در خاکستری این خانه سرد

که حتا روزنی بر آفتاب گشوده ندارد

و در پشت آنچه پناه من از مخالفت و سردرد است

بگذار سنگر بگیرم.

 

من انتحار را بلد نیستم

و با اینحال هر روز یک قدم قائم به سمت مرگ برمی دارم.

 

فایده گشت و گردش چیست

وقتی می دانی که در خانه ای حبسی

که چاردیوارش از چارطرف و سقفش از بالا

می خواهند نفست را بند بیاورند؟

 

من خسته تر از آنم که بمیرم

خسته تر از آنکه از پنجره به بیرون نگاه کنم.

وعده فردای سبز را چرا باور کردم

وقتی می دانستم که بهار هم با همه قوتش

نمی تواند کرختی زمستانی این خانه را ببرد؟

 

برو و رها شو از این شهربندان دل من

برو و بگریز و بگذر

شاید بی زوزه های این گرگ پیر

و بی مهتاب موهایم

بختت بلندتر باشد؛

بگذار در را ببندم.



چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

قصه بگو

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، زمان، سیاره کتاب

قصه بگو ای یار قدیمی

از پادشاه و دختر پریان و اژدها

از معدن و مرزعه و کارگاه

از جنگ، از صلح، از زندان.

 

قصه بگو ای یار قدیمی

و بگذار لحظاتی در آغوش تو

رها شوم از این زمان طلبکار

که خرده خرده موهای سیاهم را

از من گرفته است.

 

قصه بگو

و مگذار خون من

یخ بزند از این همه دلتنگی

از این همه نداشتن

از این همه نبودن.

 

قصه بگو

شاید که زمانی، لحظه ای،

فراموش کردم سرنوشت محتوممان را.



دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳

رهایم مکن

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ترجمه، ژاک برل

رهایم مکن.
باید فراموش کرد،
هرآنچه فراموش شدنی است،
هرآنچه که از همین حالا تمام شده است.
باید فراموش کرد آن زمان ها را
که با سوء تفاهم همراه بود،
و زمان های از دست رفته را.
باید فهمید
که چطور می شود
فراموش کرد زمان هایی که کشتند،
- با مطرح کردن چرایی چیزها-
اوقات بسیار خوش را.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

من، به تو هدیه خواهم داد
مرواریدهای باران را
که از مناطقی می آیند
که در آنجا باران نمی آید.
من زمین را حفر خواهم کرد
حتی بعد از مرگم
تا تو را بپوشانم
با طلا و روشنایی.
قلمرویی بنا می کنم
که در آن عشق پادشاه است
و عشق حکم می راند
و تو ملکه آن خواهی بود.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

برایت ابداع می کنم
کلماتی بی معنی
که تو معنایشان را می فهمی.
برایت خواهم گفت
از عاشقانی که
دیده اند دوبار
برافروختن قلبشان را.
برایت بازخواهم گفت
قصه آن شاهی که
مُرد چون نتوانست
به دیدار تو برسد.
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

گاهی دیده ایم
زبانه کشیدن آتشِ
آتشقشانی دیرین سال
که همه خفته اش می پنداشتند.
گاهی می شود که
زمین های سوخته
محصول بیشتری بدهند
نسبت به بهترین سال های زراعی شان.
و هنگامی که عصر فرامی رسد
تا آسمان شعله ور شود،
آیا قرمز و سیاه
با هم پیوند نمی خورند؟
رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن، رهایم مکن.

دیگر اشک نمی ریزم،
دیگر حرف نمی زنم.
آنجا پنهان می شوم
تا به تو نگاه کنم
که می رقصی و لبخند می زنی،
و تا آوازخواندنت را بشنوم
و خندیدنت را بشنوم.
بگذار که تبدیل شوم
به سایه سایه ات،
به سایه دستانت،
به سایه سگت، اما
رهایم نکن، رهایم نکن، رهایم نکن،
رهایم نکن.

برگردانِ میم. رجبی.


بخوانید، به فرانسه به همراه ترجمه انگلیسی:
https://web.archive.org/web/20080114014949/http://www.grazian-archive.com/quiddity/brel/ne_me_quitte_pas.htm

بشنوید:
http://academics.eckerd.edu/instructor/hillikl/fr.audio301-302/Ne%20Me%20Quitte%20Pas.mp3

ببینید، در یوتیوب:

https://www.youtube.com/watch?v=za_6A0XnMyw



پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳

Je t'aime - Lara Fabian

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ترجمه، لارا فابین

D'accord, il existait d'autres façons de se quitter
Quelques éclats de verre auraient peut-être pu nous aider
Dans ce silence amer, j'ai décidé de pardonner
Les erreurs qu'on peut faire à trop s'aimer
قبول، راه های دیگری هم برای جدایی وجود داشت
شاید خرده شکسته های لیوان می توانست به ما کمک کند
در آن سکوت تلخ، تصمیم گرفتم ببخشم
همه خطاهایی که به خاطر زیادی دوست داشتن از ما سر می زند
D'accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégeais
Je t'ai volé ce sang qu'on aurait pas dû partager
A bout de mots, de rêves je vais crier
قبول، آن دختر درون من گاهی تمنای تو را دارد
تقریبا همچون یک مادر، تو مرا پوشاندی و حمایتم کردی
از تو دزدیدم این خونی که نبایستی در آن شریک می بودیم
در انتهای کلمات، و رویاها، فریاد می زنم
Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup, comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون دیوانه، همچون یک سرباز
هچون یک ستاره سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون گرگ، همچون پادشاه
همچون یک مرد، که نبودم.
می بینی؟ این چنین دوستت دارم
D'accord je t'ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre, Satan nous regardait danser
J'ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
قبول، برایت می گویم از تمام خنده هایم، تمام رازهایم
حتی آنهایی که، که تنها برادری می تواند محرم شنیدنشان باشد
در این خانه سنگی، شیطان رقص ما را نظاره می کند
و من بسیار به آنگونه نزاع بدن ها علاقه مندم، که با صلح و آرامش به پایان می رسد
Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup, comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون دیوانه، همچون سرباز
همچون یک ستاره سینما
دوستت دارم، دوستت دارم
همچون گرگ، همچون پادشاه
همچون یک مرد، که نبودم.
می بینی؟ این چنین دوستت دارم.

+ زندگی، شاید گوش کردن به صدای لارا فابین باشد در نیمه های شب



یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳

گردونه عمر، باز از سر گرفت چرخیدنش را

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

همیشه، هراسی عمیق هست از رسیدن سال‌روز تولد. 364 روز سال می گردند تا برسند به آن روز، و بعد ببینی چه کرده ای. و همیشه افسوس از نکرده ها بیشتر است. فیلم هایی که همچنان دیده نشدند، کتاب هایی که خوانده نشدند، مکان هایی که نرفتی و آدم هایی که ندیدی. سال به سال اضافه می شود، و موها جوگندمی تر، و روح خسته تر و می مانی که این همه خالی بودن از کجاست. سال به سال اضافه شده، و تو تنها کشیده ای بار خردکننده هستی و زمان را، بی جرأت آن که رها کنی این بار را.

همیشه، هراس است و تردید در پنج مهر برای من. هراس از اینکه سال های در پی، طولانی باشند و به این شکل. هراس از اینکه در این جامعه که پوستش مدام و سال به سال دارد عوض می شود، باطن فاسد چند هزارساله اش همچنان باقی باشد، در سال های پس از این. هراس از اینکه آن قدر کوچک باشد نقش تو در زندگی خودت، که سرنوشت ماجرای گذشته تا حال را بر سرت بیاورد در سفر حال به آینده.
تردید است و تردید درد دارد. درد از اینکه روزگار بی مروت، در کار آماده کردن بساطی باشد که تلخ بخندد به تو.

امسال اما دلم شادتر است از هر سالی پیش از این. شاید دلیلش نبود آن کسی است که هشت سال تحقیرمان کرد. شاید دیدن و آشنا شدن با آدم هایی است که در این روزگار همچون معجزه به نظر می رسند. شاید آشنایی های اتفاقی است که با یک چیز ساده شروع می شود و دنیایت را روشن می کند و می گذارد لحظاتی از روز را با آشامیدن نور بگذرانی، نوری به روشنایی یک شعر ناب، و به آرامبخشی یک غزل.

هرچه هست یا نیست، این است که سال از روزی که شروع می شود دیگرگون است. روزها شروع می کنند به حول عددی جدید چرخیدن، لیست ها به‌روز می شوند و رسیدن به نقطه پایان نزدیک تر به نظر می رسد و شاید بشود مخدر بی توجهی را با محرک لذت بدل زد. شاید، و به هر حال، گاهی تغییر هم می تواند مفید باشد، حتی برای متولد پنج مهر.



پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳

پاییز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

باد
کوچه ها را جارو کرد،
درخت
خیابان را فرش کرد،
پسری عاشق شد
دختری خندید
پاییز آمد.

پنج شنبه 3 مهر 1393



شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳

شهر من

کلمات کلیدی :شعر

شهر من
خانه هایش از خشت
مردمانش ز سفال.

شهر من
گاه
می شکاند سر من
گاه می ریزد
جرعه ای آب زلال
در گلوی خشکم.

شهر من
خانه هایش تنها
مردمانش انگار
مال سالی که گذشت
پار یا پیرار.

شهر من
من ز تو می آیم، اما
ز تو هم می گذرم.

یک شنبه 30 شهریورماه 1393



چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳

همچون نصیحت

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

نباشی
دود و قهوه و شراب
دست کمی از نصحیت ندارند
زود از سر می پرند.

26 شهریور 1393



سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳

نزول نبأ در دود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیگر نمی پرسند،
و آن خبر بزرگ
گمشده در میان خبرهای فراوان.

کوه ها ریزش می کنند،
کارگران از شیفت شب برمی گردند،
زوج ها از پیش هم می گریزند،
و خواب دیریاب و کوتاه است.

قیامت هم اگر بیاید
همه آن قدر مشغول اند
که هیچ کس متوجه اش نمی شود.

همه دیرزمانی است در جهنم اند
-جهنم حرف های پوچ و دروغ-
و خدا را دیرزمانی است فروخته اند.

سالهاست در عذابیم
و حسرت خاک بودن
در دلمان داغ نهاده است.

25 شهریورماه 1393



شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

شب راهی است که باید پیمود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

شب بود و
ماه بزک‌کرده
بین ابرها می‌گشت.

شب بود و در
آسمان نه‌تاریک نه‌روشن
ستاره ها گم
جز چندتایی در بالا.

شب بود و
دخترکی تنها
کوله ای سنگین بر دوش
می رفت
و صدایی خشک
در گلویش مرده بود.

شب بود و
گربه ای آبستن رنج یک شهر
بچه هایش سقط می شد.

شب بود و
شهر را دیدم
هرکسی خفته یک جایی
تا صبح آید.

شب بود و
پیرمردی می رفت
کفش هایش فرسوده اما
دوقدم را به یکباره می رفت.
گفتمش در این سیاهی به کجا؟
گفت می روم از این شهر شب
یا رسم به صبح من
یا رسد به من مرگ.

7 شهریور 1393



چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳

ستاره ای جدا شد

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب.
سکوت تاریک شب
زبان نور شد.
ستاره ای جدا شد
دوید تا نایستد،
که گفته بودش آن ستاره دوان
تو گر بایستی در سرانجامی،
وگر دوان شوی می آغازی.

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب
و کودکی که داغ سرخ سنگ
به پیشانی اش نشسته بود
ستاره را دید
بلند شد، دوید
تا به شهر صبح.

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب
و من ستاره های روشن و
کودکان خردسال دیده ام
که می دوند تا به شهر صبح
و من هنوز نشسته ام
روی تکیه گاه سرد خویش.

چهارشنبه، پنج شهریور 1393



چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

استسقای بی خبری

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

استسقا گرفته ام
استسقای بی خبری.
سخت تر از تشنگی روزه،
بی خبری است...
و نبودنش،
و نبودن کلماتش.
یک ماه خبر بی خبر،
بی خبر ِ بی خبر،
اما
سختی رمضان تا عید است،
از قدیم گفته اند.



یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

کم...کم...

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

کم کم، هر چه داری درد، جمع می شود، گرد می آید، رسوب می کند، سنگین می شود.

کم کم، هرچه داری خاطره، در ذهنت، روی هم، تلنبار می شوند، یکی در میان می شوند، و یکی دیگری را تسخیر می کند.

کم کم، هرچه داری رنگ، می بازد به سیاهی های دنیا.

کم کم، یاد می گیری امید نبندی به سفیدی.

کم کم، کم کم، کم کم، از یاد می روی.

کم کم، از یاد خودت می روی تا اینکه ناگهان ستاره ای در زندگی ات، گاه برای ثانیه ای، می درخشد، و سالها برای رسیدن به آن ستاره، سیاهی شب زندگی را تاب می آوری.



یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳

آرام... آرام تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

آرام.
آرام تر از ابرها
که از فراز ابرهای تیره
به سوی اقیانوس می گذرند...

آرام.
آرام تر از شبنم
که برای فرار از خارها
از کاسه گلی می چکد
تا درون خاک تیره پنهان شود...

آرام.
آرام تر از سکوت
که برای فرار از کلمات
بر لبانم جاریست...

آرام.
آرام تر
آرام تر بزن قلب من؛
چشمان وحشی شان
از کمترین جنبشی،
رم می کنند.


سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳

آوار قلب من

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

گوش بده
صدای شکستن می آید
شکستن الوارهایی که سقف قلبم را نگه داشته اند.

گوش نده
تا فرصت هست فرار کن
از این سرا که لحظه ای پس از این، ویرانه است.

صبر کن
فرار هم فایده ای ندارد
هرجا بروی قلب من زیر آوار دفنت خواهد کرد.

بجنب
صدای شکستن می آید
الوار شاید آوار نشود، اگر بمانی... اگر بدانی.



جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

از یاد بردن پرواز

کلمات کلیدی :شعر، آزادی، محدرضا شفیعی کدکنی، فریدون مشیری

امروز، این شعر از شفیعی کدکنی رو دیدم، و یاد شعر دوم از مشیری افتادم:

فنجانِ آبِ فنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جایِ خُردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفه ی آرامِ پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان میشود خسته؟
گفتند( وبا فریاد شاداشاد):
"زان می پریم،اینجا،که می ترسیم
پروازمان روزی رود از یاد"

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

به پیشِ روی من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحل آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت...
...هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری



دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳

آمده نوروز...

کلمات کلیدی :نوروز، شعر، بوستان سعدی

مقدمه: سال نو مبارک، هرچند که این سالها مدام می آیند و می روند و هنوز هیچ نشده باید با 93 هم خداحافظی کرد.

اصل حرف: برای عیدانه اندکی حرف بود. هرچند که بهتر دیدم چیزی نگویم و به جایش، شما را دعوت کنم به خواندن این حکایت از بوستان.

شنیدم که از پادشاهان غور
یکی پادشه خر گرفتی بزور
خران زیر بار گران بی علف
به روزی دو مسکین شدندی تلف
چو منعم کند سفله را، روزگار
نهد بر دل تنگ درویش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست
کند بول و خاشاک بر بام پست
شنیدم که باری به عزم شکار
برون رفت بیدادگر شهریار
تگاور به دنبال صیدی براند
شبش درگرفت از حشم دور ماند
بتنها ندانست روی و رهی
بینداخت ناکام شب در دهی
یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
ز پیران مردم شناس قدیم
پسر را همی‌گفت کای شادبهر
خرت را مبر بامدادان به شهر
که آن ناجوانمرد برگشته بخت
که تابوت بینمش بر جای تخت
کمر بسته دارد به فرمان دیو
به گردون بر از دست جورش غریو
در این کشور آسایش و خرمی
ندید و نبیند به چشم آدمی
مگر این سیه نامهٔ بی‌صفا
به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه درازست و سخت
پیاده نیارم شد ای نیکبخت
طریقی بیندیش و رایی بزن
که رای تو روشن تر از رای من
پدر گفت: اگر پند من بشنوی
یکی سنگ برداشت باید قوی
زدن بر خر نامور چند بار
سر و دست و پهلوش کردن فگار
مگر کان فرومایهٔ زشت کیش
به کارش نیاید خر لنگ ریش
چو خضر پیمبر که کشتی شکست
وز او دست جبار ظالم ببست
به سالی که در بحر کشتی گرفت
بسی سالها نام زشتی گرفت
تفو بر چنان ملک و دولت که راند
که شنعت بر او تا قیامت بماند
پسر چون شنید این حدیث از پدر
سر از خط فرمان نبردش بدر
فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ
خر از دست عاجز شد از پای لنگ
پدر گفتش اکنون سر خویش گیر
هر آن ره که می‌بایدت پیش گیر
پسر در پی کاروان اوفتاد
ز دشنام چندان که دانست داد
وز این سو پدر روی در آستان
که یارب به سجادهٔ راستان
که چندان امانم ده از روزگار
کز این نحس ظالم برآید دمار
اگر من نبینم مر او را هلاک
شب گور چشمم نخسبد به خاک
اگر مار زاید زن باردار
به از آدمی زادهٔ دیوسار
زن از مرد موذی ببسیار به
سگ از مردم مردم‌آزار به
مخنث که بیداد با خود کند
ازان به که با دیگری بد کند
شه این جمله بشنید و چیزی نگفت
ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت
همه شب به بیداری اختر شمرد
ز سودا و اندیشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش کرد
پریشانی شب فراموش کرد
سواران همه شب همی تاختند
سحرگه پی اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه
پیاده دویدند یکسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمین
چو دریا شد از موج لشکر، زمین
یکی گفتش از دوستان قدیم
که شب حاجبش بود و روزش ندیم
رعیت چه نزلت نهادند دوش؟
که ما را نه چشم آرمید و نه گوش
شهنشه نیارست کردن حدیث
که بر وی چه آمد ز خبث خبیث
هم آهسته سر برد پیش سرش
فرو گفت پنهان به گوش اندرش
کسم پای مرغی نیاورد پیش
ولی دست خر رفت از اندازه بیش
بزرگان نشستند و خوان خواستند
بخوردند و مجلس بیاراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشینه یاد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت
بخواری فگندند در پای تخت
سیه دل برآهخت شمشیر تیز
ندانست بیچاره راه گریز
سر ناامیدی برآورد و گفت
نشاید شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم ای شهریار
که برگشته بختی و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتی و بس؟
منت پیش گفتم، همه خلق پس
چو بیداد کردی توقع مدار
که نامت به نیکی رود در دیار
ور ایدون که دشخوارت آمد سخن
دگر هرچه دشخوارت آید مکن
تو را چاره از ظلم برگشتن است
نه بیچاره بی‌گنه کشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گیر
دو روز دگر عیش خوش رانده گیر
نماند ستمگار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار
تو را نیک پندست اگر بشنوی
وگر نشنوی خود پشیمان شوی
بدان کی ستوده شود پادشاه
که خلقش ستایند در بارگاه؟
چه سود آفرین بر سر انجمن
پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟
همی گفت و شمشیر بالای سر
سپر کرده جان پیش تیر قدر
نبینی که چون کارد بر سر بود
قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستی غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو گفت فرخ سروش
کز این پیر دست عقوبت بدار
یکی کشته گیر از هزاران هزار
زمانی سرش در گریبان بماند
پس آنگه به عفو آستین برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت
بزرگیش بخشید و فرماندهی
ز شاخ امیدش برآمد بهی
به گیتی حکایت شد این داستان
رود نیکبخت از پی راستان
بیاموزی از عاقلان حسن خوی
نه چندان که از جاهل عیب جوی
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور قند
که داروی تلخش بود سودمند
ترش روی بهتر کند سرزنش
که یاران خوش طبع شیرین منش
از این به نصیحت نگوید کست
اگر عاقلی یک اشارت بست
 
آخِر: 92، به نسبت سال خوبی بود... بهتر از چند سال قبلش. امسال هم پر بود از شروع دوستی های خوب، شروع کارهای خوب، ولی متاسفانه پایان هیچ کاری نبود. امیدوارم که 93 سال بهتری باشد، شادتر، و به قول محمد نجابتی، کم رنج تر.

بعد از نوشت: ارغوان، بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش، شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش، تو بخوان نغمه ناخوانده من، ارغوان شاخه همخون جدامانده من.



دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢

در سردابه های سکوت و سیاهی

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیگر حرفی نزن که دلی را برنجاند
دیگر حرفی نزن که دلی را بلرزاند
دیگر،
نگاه مردم را اگر تاب نمی آوری
و اگر دلت به لبخندهای سرد و
چای های یخشان خوش نیست،
و اگر دلت به حال گل های شهرداری
می سوزد که سیاه شده اند از این همه آلودگی،
و اگر دیگر لرزش دستانت نه از شرم عاشقانه
که از خشمی نیمه فروخورده ست...
کاری از دست ما برنمی آید...
برو آن گوشه بنشین...
و قرص هایت را بخور...
شاید خواب با تو مهربان تر بود.



دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢

نگهبان سکوت

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، من و تنهایی

این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهـایــی
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی
سالک راه فراموشی ها
چشم به راه پیامی ، پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.
ای پرستو، برگرد!
«ای پرستو که پیام آور فروردینی»
بگریز از من، از من بگریز!
باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
چشم در راه بهاری نیست
گرد آشوبگر خلوت این صحرا
گردبادی ست سیه، گرد سواری نیست ...

+آدم یاد اخوان می افتد، یاد سایه... اما این شعر متعلق به شریعتی است که خودش هم بارها به تاثیر این دو به خصوص اخوان در روحیاتش اشاره کرده است.


یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

چای سرد و قهوه تلخ

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قهوه را
جرعه‌نوش
می کند
و می گوید از
خاطراتی که
می بینم سالهاست
ما را با خود
به جایی نمی برند.

قند می خورم
و می بینم
سالهاست
دیگر با هم
چای نخورده ایم.

تفاله ها را
برمی گردانم
در استکان کمرباریک؛
سالهاست
تفاله هایش را
در دهانم داشتم.

بلند می شویم
و می رویم؛
سالهاست
قهوه او
برای من
تلخ است
و چای من
برای او
دبش نیست.

هرچه هست
(یا هرچه نیست)
از قهوه‌چی‌ ست؛
خیر نبیند.



جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢

مدارا با جنون خود

کلمات کلیدی :شعر، محمدعلی بهمنی، همایون شجریان

تو را گم می کنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهرحاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

 کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

+ این شعر، از محمدعلی بهمنی، فوق العاده است، و با صدای شجریان پسر، فوق العاده تر.

گوش کنید:

http://www.melodyfa.ir/music/Homayon%20Shajarian%20-%20Che%20Atash%20Ha/17%20Tasnif%20Che%20Atash%20Ha.mp3

 



دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

کلاغی سفید

کلمات کلیدی :شعر، عطار نیشابوری، شر های من

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 عطار

 +یکی کلاغ سفید بود، نه پیش کلاغ ها جایی داشت که سفید است، و نه پیش کبوتران که کلاغ است...

 +داغ دل همه ما کلاغان سفید این است: نه در مسجد می گذراندمان، نه در میخانه... این میان راهی هم پیدا نمی شود که نمی شود جناب عطار.

+ ای -----!

+ هوا ابریست لیک باردار باران نیست،

که هرچه ماتم و اندوه و تمنای من است!



دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢

دایره

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

خندید:

-«انگار که در فضای مثلث ها،

جایی برای دایره می ماند...»

گفتم که:

-«دایره دیوانه است

در بند زاویه ها نمی ماند.»

 

-خطاب به یکی از دوستان عزیز- یزد- 1391/05/21



جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢

همه، اوست!

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، عید رمضان

خورشید و ستارگان و بدرما اوست
بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عید رمضان و شب قدر ما اوست
مولوی.




شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢

گذشتنی غم انگیز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیروز،
پس از سالها
به شهرمان برگشتم.
دیدم،
کوچه های خلوت آشنایی را
بزرگراه غریبگی کرده اند.
دلم، گریه اش گرفت.

امروز،
با سرعت 120 آدم در ثانیه
از بزرگراه گذشتم.
دلم؟ دیگر مرده بود.

فردا،
حتما با سرعت یک آدم در ابدیت،
از کنار خودم می گذرم.

22/04/1392 - یزد



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢

همچون کلاغ

کلمات کلیدی :شعر

و من
هر تاج زرینی را که با دست های پینه بسته به دست می آورم
تو به یغما می بری
با تو ام ای آشنای قدیمی!
با تویی که چون کلاغی بر دیوار فرو ریختۀ خانه من نشستی
و هرچه را که می خواهی می بری!
امروز
بر دستهای بید مجنون حیاط من
قناری ها عاشقانه ها می خوانند
افسوس که آنها نمی دانند
دل من را
سالها پیش
کلاغی به رنگ مرغ عشق درآمده
به اسارت به لانه اش برده
و تو
همچنان بر دیواری
و در پی برقی از کلبۀ من...حتی... کذایی می پری...
و من نمی دانم
دل اسیر من تو را بس نیست؟


شعر از نفیسه اسلامبل چی



جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢

تنها امید

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، حافظ، آفتاب مرگ

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار




بیدل می گوید:
یاد آزادی است، گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است...




با این امید زنده ایم...



چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

آخرین قطره

کلمات کلیدی :شعر، ترجمه

سرد است اینجا.

هیچ احساسی،

هیچ شوری نیست اینجا.

 

مه صبح‌گاهی پوشانده

خاکستر شهر را.

پرنده ای تنها می گذرد

از فراز درختی پیر.

 

گلی پژمرده

ما را

به خاطرات باغچه مان می برد

باغچه بهار...

 

 و شب همچنان دامن سیاهش را می گستراند

در دهکده آسمان

ماه دارد رنگ می بازد

و ستارگان دیر کرده اند

 

دوران سیاهی باغ همیشه بهار

عمیق تر در ریشه ها منتشر می شود.

 

افسرده ام

اشتیاقم پایان یافته

با آخرین قطره ای که

بر جنگل های انبوه بارید.

 

شعر از سارا مارسیانو

برگردان از محسن رجبی



سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

روزهای روشن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، انتظار

ای روزهای روشنِ پیروزِ معتدل،
ای روزها که هرگز ندیدیم صبح تان،
و هر زمان که سرخ شد روی آسمان
امیدمان به آمدن روشنا شکفت...
(اما فسوس،
کاین خضابِ خون
تنها برای داغ نهادن به دیده بود...)
ای روزها، یادتان به خیر.

ای روزها،
هر لحظه‌ی غمینْ شب‌نامه های تلخ
که رفته است به طبع بر چوبه های دار
در بطن قیره‌گون فضای ظلمت این پتیاره شب
یاد گرامی آن روزهایِ بودتان
-آن روزها که ما ندیدیم رویشان-
فریاد می زدند.

ای روزها،
دیری است خبرداده اند به ما
-آن تیغ به دست های جلاد روزگار-
کاسب سفید و نیزه خورشید را
این یک به گوشه ای فتاده و آن یک نزار...
وان پرابهت، آن سوار،
کآنسان به زخمه های دل مادرانمان
مرهم نهاد، و بشنید آه هایمان
دیری ست پای آن سیه جامه دیو شب
دم در کشیده است.

ای روزها،
اما امید بودنتان، ای سبزقامتان،
کاندر میان جان این
 خاکسترین کویر سوزناک
بذر حضور و گشایش می افکنید
در عمق سینه های تهی گشته از صدا
همواره زنده است.

چهارم تیرماه نود و دو - یزد.



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

هرچه می بینم دیوار است

کلمات کلیدی :شعر، سایه، هوشنگ ابتهاج، ارغوان

ارغوان، یکی از تلخ ترین شعرهایی است که تا به حال دیده ام... و در عین حال، یکی از بهترین ها. این شعر را سایه در زندان سروده و با خواندنش، احساس یک زندانی بسیار دقیق مجسم می شود...
من بخش اول شعر را انتخاب کرده ام. لینک ویدئوی یوتیوب، شعرخوانی است با صدای سایه و تار لطفی در کنسرت بال در بال...

امیدوارم روزی را که در آن دیگر در ایران از زندانی سیاسی (لااقل) خبری نیست، بتوانم ببینم...


ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

https://www.youtube.com/watch?v=gmxrElaUIqc



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

ریشه در خاک

کلمات کلیدی :شعر، فریدون مشیری، شهرام ناظری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشک سالی های پی درپی
تو را از نیمه ره برگشتن یلران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از ان سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
اینک حسرت و افسوس ،بر آن
سایه افکنده ست خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجاباز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت


+لینک پایین، خواندن شعر توسط شاعر، فریدون مشیری است. شهرام ناظری هم در آلبوم امیرکبیر این شعر را بسیار خوب خوانده.

https://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=AxBCy5bMRiA



پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢

انتخاب ناگزیر

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، احمد شاملو، مانا نیستانی

یکی
از دریچه‌ی ممنوعِ خانه
بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر امید می‌داشتی
آن خُشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار
بی‌برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می‌خوانْد.



نه
نومیدْمردم را
معادی مقدّر نیست.
چاووشیِ‌ امیدانگیزِ توست
بی‌گمان
که این قافله را به وطن می‌رساند.


شعر از شاملو

تصویر، انتخاب دردناک، از مانا نیستانی



دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

نوای هو، هو!

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

در کنارآباد جای شما، در خرابات خالی ما جغدی می خواند: هو، هو

و بر انبوه لحظه های ماتمزده ما، می گرید: هو، هو

هرچند دل، دل است ولی

یکی می گوید یا هو، دیگری می نالد: هو، هو!

 

دوشنبه 1390/03/20



سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

-بدون اسم-

کلمات کلیدی :شعر

شعری است از یکی از دوستان (انسیه ذوقی‌فرد)، که من خیلی خوشم آمد. اسمی نداشت بنابراین من هم اسمی برایش انتخاب نکردم.

 

عصر دم کرده خرداد بود.
کولر روشن بود.
روبروی دریچه کولر یک پنجره بود.
پنجره به کوچه باز می شد.
پنجره راه در روی باد کولر بود.
پرده لای در پنجره نیمه باز بود.
باد کولر که می زد، پرده صدای قطار می داد.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢

صبحانه بارانی

کلمات کلیدی :شعر، شعر فرانسه، ژاک پرور، ترجمه

دومین ترجمه از اشعار ژاک پرور.

ترجمه، نسبتا آزاد است و وفادار به کلمات شعر اصلی نیست، هرچند سعی کرده ام احساس شعر اصلی را منتقل کنم.

 

Déjeuner du matin

Jaques Prévert

 

Il a mis le café                                                               غلیظِ سیاهِ قهوه را

Dans la tasse                                                                  با رقیقِ سفیدِ شیر

Il a mis le lait                                                                  در فنجان ریخت.

Dans la tasse de café                                                       بلور سفید شکر را

Il a mis le sucre                                                    با سیاهی رنگ‌پریده آمیخت.

Dans le café au lait

Avec la petite cuiller                                                               با قاشقی

Il a tourné                                                                        هرسه را هم زد.

Il a bu le café au lait                                           قهوۀ سفیدِ شیرین را داد فرو

Et il a reposé la tasse                                                و فنجان را گذاشت زمین،

Sans me parler                                                            بی آنکه چیزی بگوید.

 

Il a allumé                                                                        گیراند سیگاری

Une cigarette                                                                       و قیره دودی

Il a fait des ronds                                                            حلقه کرد در هوا.

Avec la fumée

Il a mis les cendres                                                      ضربه ای زد به سیگار

Dans le cendrier                                                         و خاکسترش را ریخت

Sans me parler                                                                       زیرِ سیگار.

Sans me regarder                                                                    بی سخنی

                                                                                           بی نگاهی، حتی.

Il s’est levé

Il a mis                                                                                   برخواست

Son chapeau sur sa tête                                                      بر سر نهاده کلاه

Il a mis son manteau de pluie                                       بارانی اش را برداشت

Parce qu’il pleuvait                                                               -باران می بارید-

Et il est parti                                                                               و رفت

Sous la pluie                                                                        با وجود باران.

Sans une parole                                                                      بی کلامی

Sans me regarder                                                             بی نگاهی، حتی.

 

Et moi j’ai pris                                                                        و من بودم

Ma tête dans ma main                                             آنکه در خود مچاله شد،

Et j’ai pleuré.                                                                             و بارید.



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢

زندگی‌نامه انسان

کلمات کلیدی :شعر، هوشنگ ابتهاج، سایه

نه ، هراسی نیست

من هزاران بار

تیرباران شده ام

و هزاران بار

دل ِ زیبای مرا از دار آویخته اند

و هزاران بار

با شهیدان ِ تمام ِ تاریخ

خون ِ جوشان ِ مرا

به زمین ریخته اند

سرگذشت ِ دل ِ من

زندگی نامه ی انسان است

که لبش دوخته اند

زنده اش سوخته اند

و به دارش زده اند...

شاعر: هوشنگ ابتهاج

 

+این، سرگذشت دل من، دل ما، دل انسان است.



شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

غربت کویر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

وسعت کویر،

تنگی سینه ام را بس نیست؟

شوق تو دارم و این کافی نیست؟

 

روز ِ عمر از دوریت

گشته چون حس نزدیک دلم با دل تو چون تاری.

 

شوق تو دارم و چون راه بیفتم زینجا

آرزوی چیدنت کامم را

می کند سرشار از

طعم شیرینی  شیرینِ یزد...

 

دلبرا،

این دل من،

سخت تنگِ تنگ در آغوش گرفتن هایِ

دل توست.

 

اما حیف!

چون به تو می رسم و می بینم

که تویی چون یک سد

و جدا می کنی من را از ما

گریه ام می گیرد.

 

گریه ام می گیرد

می کنم چندین رود،

چند کارون از دو چشمم جاری...

اما... «بر عبث می پویم»

شهرت سینه تَف‌دیده من

قسمت عشق کویرانه من

بی‌آبیست.

 

پس کِی آن روز بیاید آخِر؟

عطر نمناکی این خاکم را

- که به خوشبوییّ ِ

 کام و دهان تو شده -

ساکن سینه صحرازده ام، این دل من،

حس کند و جان بدهد.

 

+ 11 اردیبهشت ماه 1392  خوابگاه شهید بهشتی



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

پرنده ای که باید کشیده شود...

کلمات کلیدی :شعر، ژاک پرور، شعر فرانسه

امروز سر کلاس اتفاق جالبی افتاد. یک شعر کوتاه از ژاک پرِور را قرار شد ترجمه کنیم... و وقتی هرکس ترجمه اش را خواند (البته متأسفانه همه نخواندند)، دیدیم شعر بسته به دید و نظر هرکس، به یک شکل خاصی درآمده... خیلی جالب بود، به خصوص اینکه به نظر من نمی شد بگویی کدام ترجمه خوب است و کدام بد.

+فکر کنم این را می شود یکی از مصداق های "مرگ مؤلف" دانست.

http://www.mediafire.com/?hbxdj24xbmw7064



شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

قیره دود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قیره دودی مواج
شکنش در شکن باد سرد و وحشی
حاصل لذت سکسِ
وحشتْ با فقر،
در هوا می پیچید

جای ادخالْ قرمز شد-
و تن وحشتْ گرم،
به شماره افتاد باز نفس های فقر.

لِزْجیِ مایع بی جان هوس
بر تن سرد فقر
و به ران وحشت
چندشی می انگیخت.

من نگه می کردم
و به غایت به شگفت
از هوسناکی این
قیره دود اندوه
و خودارضاییِ
دودمانی که به دست بادی
وحشی و طوفانی
به دریغا می رفت.

+گاهی آنقدر کلمات کم می آوری که...
+23 فروردین 92



سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢

سوار عنان گسسته

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

+داشتم غزلی از حافظ با مطلع "ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر/ بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر" رو می خوندم، رسیدم به این بیت بالا. اومدم از حافظ تعریف کنم، دیدم حضرتش بهتر این کار رو کرده:
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

+یعنی اگر فارسی بلد نبودم و فقط یک ذره از شیرینی خواندن حافظ رو می دونستم (فهمیدنش که به ما نرسد)، با شوق یاد می گرفتم.



شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

شبی با سایه در دانشگاه یو سی ال ای

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، سایه، هوشنگ ابتهاج

بسیار بسیار ویدئوی خوبی است... به خصوص برای دوستداران سایه. این ویدئو برای آذرماه ماه 91 است، در دانشگاه یو.سی.ال.ای. که سایه در آن شعر می خواند. طنز جدی سایه بسیار جالب است. دانشجوها و کسانی که آنجا هستند، مدام دارند می خندند، اما به جز یکی دو دفعه، سایه لبخندی نمی زند...
داستان سُرایِش ارغوان را هم می گوید... و داستان ارغوان را.

از بدی های این ویدئو این است که کیفیت صدایش خیلی خوب نیست. باید با هدفون گوش کنید و توجه کامل داشته باشید برای شنیدن صدای شاعر. می خواستم شعرهایی که می خواند را در یک فایل داکیومنت آپلود کنم که فعلا وقت نمی شود.

برای دانلود هم نسخه های متفاوتی هست در یوتیوب. من 316 مگابایتی فرمت اف.ال.وی را گرفتم. اگر کسیاز دوستان نتوانست دانلود کند خوشحال می شم به عنوان هدیه، تقدیم کنم...





پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

از تن زنده روان است روان تو

کلمات کلیدی :شعر، سایه

امروز هم روز سایه بودبرای من. داشتم ویدئوی سخنرانی اش در دانشگاه یو.سی.ال.ای را می دیدم... بعضی از شعرهایش را می خواند... در میان آنها، این شعر هم که به قول خودش کمتر دیده شده هست... خب، ارغوان نمی شود، اما شعری بود که خیلی خوشم آمد. به خصوص بیت چهارمش. خیلی حال داد.

آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست

از تن زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تن زنده روان است روان تو، که نیست

هرکه پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشان تو، که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطانند
گفتم ای زاهد خود بین به زیان تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
سایه گفتند که صوفی است، به جان تو که نیست



پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

سنگ گور تازه

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، هوشنگ ابتهاج، سایه

بر سنگ گوری تازه نامی‌ هست
دارنده این نام را هرگز ندیدم من
اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند
و مردمانی هم که چون من دارنده این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند
اما / هرکس که اینجا هست/ با خشم و فریادی گره در مشت / می داند ، که اورا کشت؟
برگرد گور تازه جمعی سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد / این خفته درخاک از کجا و از کدامان است
می دانند / او فرزند ایران است.

برای تماشای ویدئو از فیسبوک، بر روی عکس کلیک کنید.



پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

هیچ کس تنها نیست؟

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، سهراب سپهری

بیخودی می گویند هیچکس تنها نیست...
چه کسی تنها نیست، همه از هم دورند...
همه در جمع ولی تنهایند...




سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱

التجا به دشمن

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث، آفتاب مرگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم من
زندگی را دوست می‌دارم
مرگ را دشمن
وای اما، با که باید گفت این؟
من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن

+در این تصویر،
عُمَر،
با سوط بی‌رحم خشایَرشا،
زند دیوانه وار اما،
نه بر دریا،
که گرده‌ی من...
به زنده‌ی تو...
به مرده‌ی من.

+امروز روز اخوان بود برای ما...


سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱

آن نگار، رام نشد... نشد که نشد.

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

ظاهرا تلخ خوانی های ما از اخوان (پوستین کهنه)، سایه (ارغوان) و باز اخوان (کاوه یا اسکندر؟) کم نبود که حضرت حافظ هم امروز جام نوش تلخ‌ناکی را به ما هدیه داد:

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

+خیلی تلخ بود جناب حافظ، ممنون.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

با عزای دل ما

کلمات کلیدی :شعر، سایه

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند...

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟

ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره غم می‌گذرند؟

+خلاصه ای است از شعر بسیار غمانگیز "ارغوان" با مطلع "ارغوان شاخه همخون جدامانده من". اگر به اینترنت خوب دسترسی دارید، این فایل ویدئویی را که یکی از قسمت های کنسرت بال در بال است، که در آن سایه با همراهی تار لطفی این شعر را می خواند، از دست ندهید.

لینک مشاهده از یوتیوب

 

لینک دانلود از سرور مدیافایر



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

مستان سلامت می کنند

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، سید خندان

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
:
:
:
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند
:
:
:
آن دام آدم را بگو آن جان و همدم را بگو
وان سر خضرا را بگو مستان سلامت می کنند



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

دیده های سفید

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دلم از حسرت کمبود کلمه، پُر
سینه از فریادهای خفه، خرد
دیده از بس که ندیده‌ست تو را گشت سفید...
و من از دست دلم، مُرد.

+ پُرم از حسرت ناگفته هایی که یا کلمه اش نبود، یا تلاقی چشمان مغرورمان به هم... پُرم از حسرت روزهایی که ندیدمت و نمی بینمت، و از روزهایی که می بینمت اما نمی فهمم ات، نمی فهمی ام. پُرم از حسرتِ پَر-باز!



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

تحمل شب حیات

کلمات کلیدی :شعر، علی شریعتی، دفترهای سبز

در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم. شریعتی. دفترهای سبز.

+می دانم که ف.الف. را خوش نمی آید، ولی من هم باید بگویم: در انتظار آفتاب مرگ شب حیات را تحمل می کنم... شریعتی به طلوع می رسد. اما به قول خودش، نه طلوع آفتاب مرگ، که طلوع عرفان. امیدوارم برای من هم هرچه زودتر یک طلوعی رخ دهد... هرچند چشمم زیاد از طلوعی مثل مال شریعتی، آب نمی خورد.



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

پیمانه اش با من

کلمات کلیدی :شعر، حمید نقوی

پریشان کن سر زلف سیاهت شــــانه اش با من
سیه زنجیر گیسو بـــاز کن دیوانـــــــــه اش با من
که می گویـد که می نتوا ن زدن بی جـام وپیمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پیمـــــــانه اش با من
مگرنشنیده ای گنجینه در ویــــــرانه دارد جـــــــای
عیان کـن گنج حسنت ای پری ویـــرانه اش با من
ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشقت خود افســانه اش با من
بگفتم صید کـــــــردی مرغ دل نیکو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــــــرک می اگر رنجید از من پیر میخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زین پس رونق میخــــــانه اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پیکران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روی خود بنمـــــا بُتا پروانه اش با من
پی صــــــــید دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامی بگستر دانـــــــه اش با من

+شاعر: حمید نقوی



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

کاوه یا اسکندر؟

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث، ایران، تحمل

فوق العاده شعری زیبا و غمگین!

مهدی اخوان ثالث
کاوه یا اسکندر؟

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند
آب‌ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بال‌ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها
آب‌ها از آسیا افتادهاست
دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند
جای رنج و خشم و عصیان‌بوته‌ها
خشک‌بنهای پلیدی رسته‌اند
مشت‌های آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست
گاه می‌گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوتهست
باز می‌بینم که پشت میله‌ها
مادرم استاده، با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که: من لالم، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه‌ای
دست دیگر را بسان نامه‌ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای
من سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده‌اند
گویدم این‌ها دروغند و فریب
گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند
گوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه ِ رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج
قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش
می‌دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه‌ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل‌های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده‌ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می‌گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

درد پنهان

کلمات کلیدی :شعر، سایه، قیصر امین پور، محمد سلمانی

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود
عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود
محمد سلمانی

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
قیصر امین پور

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
علی اصغر داوری

رفتی و فراموش شدی از دل دریا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیداد گری آمد و فریاد رسی رفت
هوشنگ ابتهاج



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

خرمن پروانه

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند


شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱

آفتاب عمر

کلمات کلیدی :شعر، عماد خراسانی، قاب تصویر

آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت


شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱

کار صواب...

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار، کاسه سر ما پرشراب کن
کار صواب، باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

شانه بر زلف سخن

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

:

:

:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

این همه، از برای پاکت است

کلمات کلیدی :شعر، عباس صادقی زرینی

با اینکه نرفته در کتش می خواند

به خاطر پول ژاکتش می خواند

از نیت هر کسی خدا با خبر است

مداح برای پاکتش می خواند

عباس صادقی



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم؟

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی، چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال‌ها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن
درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
حافظ



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

بغض کال

کلمات کلیدی :شعر، صادق فقانی، قربان ولیئی، سایه

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد
حامد عسکری

ماییم و در این آینه حیران تو بودن
یک عمر تماشاچی چشمان تو بودن

این گونه به پیشانی عشاق نوشتند :
دل دادن و افتادن و ویران تو بودن
قربان ولیئی

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
"از برف اگر آدم بسازی دل ندارد ..."

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
مهدی فرجی

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
هوشنگ ابتهاج

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !…ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چار فصل است دلم، منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز
صادق فقانی

+شعرهایی که زیبایند...



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

سر کند ناگاه روزی از پس این پرده ها...

کلمات کلیدی :شعر، مولوی

هر خوشی که فوت شد، از تو، مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بی‌چون کید اندر نقش‌ها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند
جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبره للعالمین
ترسم از فتنه وگرنی گفتنی‌ها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین

مولوی- غزلیات شمس



یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱

یک مشت بادام

کلمات کلیدی :شعر

یک مشت بادام، مجموعه ای است از قطعاتی ادبی، که بعضی هایش واقعا تکان دهنده و عالی هستند.

من خودم خیلی دوستش داشتم. با اینکه از قبل چندتایی از قطعاتش را خوانده بودم، ولی باز هم برایم جالب بود. قطعات کوتاه تر کتاب، که کم هم نیستند، بهترین قطعات کتاب هستند. من خیلی با کتاب های شعر و ادبی ای که چاپ می شوند آشنایی ندارم، ولی به عنوان یک "داستان خوان" خیلی از نوشته هایش را دوست داشتم. 

یک مشت بادام

مریم حاتمی

انتشارات یاران قلم

84 صفحه

چاپ اول 1391

3200 تومان

خرید کتاب به صورت اینترنتی

دو قطعه ای که من از یک مشت بادام انتخاب کردم:

+آدم بعضی وقت ها

دقیقا همان بادام تلخی می شود

که توی یک مشت بادام شیرین

می شود آخری...

 

+دیشب

شمع امیدم

هوای کبریت کرده بود

و من او را یاد اشک هایش انداختم

سکوت کرد و خاموش ماند. 



پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱

فاتحان شهرهای رفته از یاد

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث

آه، دیگر ما

فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم

بر به کشتی‌های موج بادبان از کف

دل به یاد بره‌های فرّهی، در دشت ایامِ تهی، بسته

تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته

کوسهامان جاودان خاموش

تیرهامان بال بشکسته.

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدایی ناتوان‌تر زآنکه بیرونید از سینه

راویان قصه‌های رفته از یادیم

کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را

گویی از شاهی ست بیگانه

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی

همچو خواب همگنان غار،

چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار

صبح شیرینکار

لیک بی مرگ است دقیانوس

وای، وای، افسوس.

 

بندهای پایانی شعر آخر شاهنامه- از منظومه آخر شاهنامه- مهدی اخوان ثالث

 

+بی نظیر است این شعر.



پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱

بی نام و نشان می رو...

کلمات کلیدی :شعر، عطار نیشابوری، محمدرضا شجریان

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی

نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند، جان نعره‌زنان تا کی

بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی

ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی

اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی

گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی

گر عاشق دلداری ور سوختهٔ یاری

بی نام و نشان می‌رو زین نام و نشان تا کی

گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی

عطار همی بیند کز بار غم عشقش

عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی

 

عطار نیشابوری

محمدرضا شجریان هم این شعر را در دستگاه سه‌گاه در آلبوم آسمان عشق اجرا کرده است.



چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

جان را چو خوشی نَبوَد...

کلمات کلیدی :شعر، مولوی، سعدی

(جان را چه خوشی باشد...

بی صحبت جانانه؟)

زاهد بودم...

ترانه گویم کردی.

سرفتنه بزم و...

باده جویم کردی.

سجاده نشین باوقاری بودم...

بازیچه کودکان کویم کردی...

                                       مولوی

 

+ای که دنبال لبِ خنده کنان می گردی/ از دل ما بگذر...



سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

اندوه انبوه

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

حال و هوای روزهایم

چون خاطراتت، رو به سرما داشت

پاییز، آهسته آهسته

سر در درون سینه ام می کرد

 

این باغ سرد و خالی و ساکت

یاد بهارانی که بگذشته؛

باد وزانی داشت از این باغ

خشکیده برگان جمع می کرد

 

این برگ های خشک و له گشته

روزی حضور سبزشان بود و

هرجا سخن از شورشان بود و

اینجا طبیعت رهبری می کرد

 

 

پاییز را آن کلاغ آورد

آهسته آهسته به بستانم

آن بلبل زرد غزلخوانم

بار و بنه را جمع می کرد

 

آن بلبلان دیگر نمی خوانند

دیری، سخن از یاد برده

افسون نارنجی، زرد، قرمز

گویی زبان را لال می کرد

 

اندوه ما از مرگ گل، اما

سرما در آغاز هجوم خود

شوق بهاری سبز، روزی داشت

"دل" را مداوم "گرم" می کرد

 

با این همه انبوهی اندوه

در سینه های این درخت پیر

شوق شکوفایی، شکوفایی...

سرما ولی بیداد می کرد!



یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

از نبودن ها، نبودن ها!

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

چه نبودن ها، نبودن ها

دل من خسته شد از دلتنگی

و علف های بلندی که

به درازای یک قرن

به درازای یک عمر

زیر پاهایم

نغمه نامدنت می خوانند.

 

کاش می دانستی

دل من یک قرن است

شوق یک لحظه نگاهت را

در دلش کاشته است

این علف های هرز

این علف های زمان

فرصت رویش از این دانه

دانه خفته به خاک

بگرفتند.

+دل من تنگِ تنگ در آغوش گرفتن های دل توست.

 

++1391/07/24 دانشکده ادبیات شهیدبهشتی



شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

در جهانی که شاعران را مرده می خواهند...

کلمات کلیدی :سینما، سینمای آمریکا، شعر

امتیاز من: 10

امتیاز 7.9 از 142613 رای.

اطلاعات فیلم در سایت IMDB

"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. چیزی ورای نمایش چند صحنه بر روی صفحه سینماست.
این فیلم، نمایشی است شگفت انگیز، از اینکه چگونه احساسات بشری باید سرپوش گذاشته شوند تا ذهن حساس و لطیف انسان، تبدیل به مغزهای منجمد و انعطاف ناپذیر

گردند. این فیلم، یادآور صحنه های زیادی از روزگار سخت اثر چارلز دیکنز است. آن نظم و انضباط دقیق مدرسه که در نهایت دردی را دوا نمی کند.
فیلم، نمایش چرخ روزگار است. میل انسان ها به احساسات، غلبه منطق، درگیری جدال بین عقل و احساس و عوض شدن مدام نقش این دو در مقام قاهر و مقهور.
"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. این فیلم، راجع به شعر است. شادتان می کند، به گریه تان می اندازد، اندوهگینتان می کند و در آخر، همچون شعرهای شاعر شهیر خودمان، جناب حافظ، با یک شاه بیت شعر را به پایان می برد.
"انجمن شاعران مرده" چیزی فراتر از یک فیلم است. "انجمن شاعران مرده" خود، تبدیل به یک شعر گردیده است.


جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱

در کارِ شدن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، عشق

تب به اوجی می رسد تا جان گدازان می شود
چشم عاشق را ببین بی شعله سوزان می شود


شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش
شعله سوزاند درون وَاندیشه تابان می شود


گویِ دعوا در زمین عاشقی هرگز نشیند بر زمین
چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود


آسمان ابری شد و چشم مرا هم جَو گرفت
هرکجا باران عشق آید، طوفان می شود


یار ما همراه ما در این زمان با جان ماست
تو ببین دل را که همراه رفیقان می شود


در سبوی بی کسی هایم کسی آبی نریخت
عاقبت این کوزه هم بشکست و پیمان می شود


کاسه ام لبریز گشت و دیگر می شوم
این نه خود مرگ‌ست، کاین دل جای جانان می شود


+گفته بودم که دگر دم ز خرابات زنم
خانه آباد، دلم را که نمی گفتم من...


اولی در خیابان های یزد آمد- 28 اردی‌بهشت، پیاده گز می شد آن خیابان های ساکت و مرده و گرم و خاکی و با این همه دوست داشتنی... دومی هنوز همه اش نیامده...



پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

چهار قل حافظانه

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم

+چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی‌ست
آن به، که کار خود به عنایت رها کنند



دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱

روزگاران بدی که تکرار می شوند...

کلمات کلیدی :شعر، حافظ، نهج البلاغه، امام علی

مردم را روزگاری رسد که در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن. در آن روزگار بنای مسجدهای آنان از بنیان آبادان است و از رستگاری ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمینند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد. آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند. خدای تعالی فرماید: "به خود سوگند، بر آنان فتنه ای بگمارم که بردبار در آن سرگردان ما

ند" و چنین کرده است، و ما از خدا میخواهیم از لغزش غفلت درگذرد.

نهج البلاغه- حکمت 361- ترجمه شهیدی

********************
روزگاری است که دل چهره مقصود ندید
ســــــــاقیا، آن قدح آیــنه کردار بیــــــــار

حافظ
********************
و من از خدا می خواهم خردی بدهد که در این روزگار بتوانیم فتنه و فتنه گران حقیقی را بازشناسیم و به خاطر خدا و خلقش، کاری بکنیم...
********************
خوش آن ساعت که دیدار تو بینم
کــمند عنبریـــــــــن تار تو بینــــــم
نبینه خرمــــــی هرگز دل مـــــــــو
مگر آن دم که رخســــــــار تو بینم

باباطاهر عریان


یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱

مجال عشق

کلمات کلیدی :شعر، حافظ، عشق

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عشق فرصت دار، به پیروزی و بهروزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ



شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱

شراب تنهامانده‌گی

کلمات کلیدی :مولوی، شعر

من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه/ چندبار ترا گفتم، کم خور دو سه پیمانه...
(من نمی فهمم، مولانا مسته، بعد به اون یکی می گه کمتر می خوردی...
راستی، شراب مولانا رو که بخوری، دیگه به خونه نمی رسی... در راه مانده می شی. تنها مانده می شی... اگه چیز دیگه ای خوردی و به خونه رسیدی، بدون که اشتباهی خوردی... راستی، بعد از این همه سال، بعد از این همه تلاش، تنها مانده ایم؟)

زاهد بودم...
ترانه گویم کردی.

سرفتنه‌ی بزم...
وَ
باده جویم کردی.

سجاده نشین باوقاری بودم...

سرگشته کودکان کویم کردی.

+یعنی همین که مولانا فهمیده: زهد و سجاده نشینی رو بذارین کنار. یه کسی گیر بیارین که ترانه گویتون کنه. گرداننده مجلس بزمتون کنه... سرگشته کودکان شهرتون کنه... خلاصه، باید یه نفر گیر آورد که:
چون کشتی بی لنگر، کج می شد و مژ می شد
در حسرت او مانده، صد عاقل و فرزانه

البته این درد رو هم باید تحمل کرد که:
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه


پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱

قصه اولی، دومی، سومی

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، سیاست و خیمه شب بازی

دود

برمی‌خیزد

                 -به سان روح از بدنم-

                                                    از تنم

غصه این تلخ‌جامه‌گان

که نمی‌خواهند از زنده‌گی

جز آهی و نانی و شعری

به کدامین گور باید سپرد؟

 

قصه این مردمان را

دیگر گلویی

                  -با فریاد-

                                  نمی خواند

 

من از دست تو مجنونم ای پیر خردمند

خردمندیت ما را کشت

اما

    نه با شمع و شراب و مجلس و ساقی

                                                           -چون حافظ-

بل

      با زور سر سرنیزه های جهل و فریب و حبس اندیشه

                                                                         -چون صابر-

و باید دید و دید و دید؟

و باید دید و دید و مرد؟

و باید دید خون نوباوه‌گان دهر، ریختن

بر روی خیابان "شرف"

                              اِسفالت گشته با نفت اسارت؟

 

و باید دید و دید و دید خون سبز یاران را

که جبران می کند انبوهیش

کمبود مرگ‌آمیز نوع درخت را

                                                نوع گیاه را

                                                                 نوع زندگی را؟

و باید دید؟

یا آیا نباید؟

شاید باید،

              چشم ها را گرداند

                         چشم ها را بست

خسته، غمگین، با لبی شاد

                                       آب در هم پاشید

و یا حتی،

              بیدار خوابید

اما نه

        چون اولی جرم است

                                       دومی هم

                                                      سومی نیز

یا حتی شاید مُرد باید

اما نه

        آنجا هم جا نیست

 

بی گمان باید

درس خواند و کار کرد و ازدواج

غصه ای هم خورد

یارانه ای دریافت کرد –عندالمطالبه-

              از دولت مهر و عدل و سایر چیزهای خوب

و به فکر خود بود

و پا را سفت محکم کرد

در آب دورویی

اگر در زیر پا حتی

نعشِ هزاران سر به زیرِ آب گردیده، باشد

 

و صورت را

سرخ گرداند اما نه با سیلی

که با خون هزاران مرده راه رهایی

                                                    -خونی سبز-

                                                                        چونان رهایی

چه باید کرد؟

                    چه باید کرد؟

عذر داریم و اقتضای مصلحت این است

و ماها

         پیروان سرسپرده

                                       در راه تقیه

پیروان راهی اسبش دروغ

                                       نژادش مصلحت

                                                               رنگش عموم

افسارش؟

               سکوت

و تا جان در بدن داریم

                                  همچنان خواهیم ماند

همچنان خواهیم راند

 

همچنان

           خواهیم ماند

                              آیا؟

1390/07/01



چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

کلمات کلیدی :شعر

حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بیکسی خومیکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فریاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه ورسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گوئی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم

شاعر: حمید رجایی



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

28 امرداد، سالروز یک روز تلخ

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، ایران

بد است که آدم شعر خودش را هی بخواند. باید برود سعدی و حافظ و مولانا و نظامی و ... اخوان و مشیری و مصدق بخواند، اما چه کنیم که بعضی وقت ها مفهوم چند خطی که نوشته ایم را هیچ کجا پیدا نمی کنیم، جز در ذهنمان. هرچند که بد گفته باشیم و نارسا.
این شعر هم از آنهاست. هرجا کسی را می بینم که مجبور است حرفش را بخورد، و نزند، و بر غمبادهایش اضافه کند، یاد این می افتم. هرجا می بینم کسی مجبور است حرف نزند، تا نکند
 حادثه بدی برایش رقم نزنند، یاد این می افتم. حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده، حتما پیش آمده که دخترکهای صدایتان را کشته باشید.

سه روز پیش، سالگرد کودتای 28 امرداد 1323 بود. درتاریخ ایران، روزهای بد زیادی داشته ایم، اما آن روز در کل تاریخ ایران برای من بدترین روز است، چون از آن روز تا به حال، تبدیل شده ایم به این چیزی که الآن هستیم: مردمانی ترسو، خودخور، سر در لاک خود فرو برده، و مردمانی که مردمان خود را محکوم می کنند، چون نمی توانند از عهده حاکمان خود برآیند. از آن روز تا کنون یک روز خوش مردم ایران ندیده اند. روزهای خونی زیاد بوده. روزهای ساکت هم. اما روز خوش نه. یک دودو یازده ای بوده، که آن هم به قول بنده خدایی، مثل آن بود "که کودک آزادی را به سبک قبیله های آدمخوار، برتخت سلطنتش نشاندیم، و او غافل بود از اینکه آدمخواران، قربانی را قبل از خوردن، شاه می کنند." او می گفت که شاه آزادی را خوردیم، و من می گویم دخترکهای صدا را کشتیم.
دخترکهای صداتان را نکشید، لطفا.

دخترکانی ز صدا 13/12/1390
با صدایی خاموش
با حروفی گویا
می نویسم سخنی:
دیروقتیست که لب دوخته ام
و شده کارم این
که کنم دخترکانم را خاک
سالهاست می کَنم قبری از حنجره و
ساخته ام مقبره ای از دندان
تا مبادا که رود عفت من جمله به باد
و چه خوشبختم من
که همه مردم همسایه مان، هم
که همه مردم شهر، نیز
دخترکهای صدا را کشتند.

جز یکی...
وه که چه روی ملیحی داشت
و چه خوش، قهقهه ای
دلمان زنده بُد از زندگیش، لیک
رسممان جز این بود.

دخترک را کشتیم
و پدر شد تحریم
و پدر شد تبعید
و پدر شد زندان
و پدر را کشتیم.

ساحری آمده بود
و پیاپی می گفت
یک دم آن روز رسد
وز شما می پرسند
به چه جرمی کشتید
ناز و معصوم این دخترکان را
ناز و معصوم این دخترکانی ز صدا.

این نوشته، که می توانست شعر باشد، در شرایطی سخت بغض آلود و غمناک، زاده شد. شرایطی که نمی شد تا از او خواست که وزن و قافیه داشته باشد. آخِر در عزا که زینت حمل نمی کنند.


شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

چهار جوابی ادبی!

کلمات کلیدی :شعر، حافظ

تکیه بر تقوا و دانش، در طریقت (راه و روش، راه و روش زندگی) ................ .

راهرو گر صد هنر دارد، ............... .


الف- زرنگی است - توانایی پیچاندن مردم و مسئولین لازم است.
ب- جایز نیست - برایش گران تمام می شود.
ج- واجب است - احتمالا دارد دروغ می گوید و چیزی بارش نیست.
د- بسیار سفارش شده - باید یه جوری خرجش رو در بیاره.



جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱

مرگ مرگ می آورد

کلمات کلیدی :شعر، شمس لنگرودی

سنجاقک ها را نکشید آقایان
مرگ مرگ مى آورد.
من یک سنجاقکم
هلى کوپترهاى شما سنجاقک نیستند
من یک ماهى ام
وقتى که سرخ شده
به تمنّا نگاه مى کند
من یک ماهى سرخم.
به پرنده ها شلیک نکنید آقایان
مرگ مرگ مى آورد

حالا که فقط
از سوراخ تور نصیحت تان مى کنیم
مى دانیم در تابه تان سرخ مى شویم.
اما شما که طیر ابابیل را دیده اید
ما جز همین پرِ کوچک مان چیزى نداریم
اما سنگ هایى که در کف مان جا مى گیرند
چندان بزرگ تر از سرتان نیستند.
مرگ مرگ مى آورد آقایان
به ما شلیک نکنید
که شما هم مى میرید.

شمس لنگرودی
+هیچ اعتمادی
به سقف ترک خورده آسمان نیست.


 

مجله