شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤

دیو جایی نرفته است

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قصه است
باور نکن
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید» را.
دیو جایی نرفته است
لباس فرشته را پوشیده
تا وقتی می‌ترساندت
بیشتر کیف کند.

اگر می‌خواهی هربار نترسی
باید بزرگ شوی
و باور کنی فرشته‌ها و پریان
تنها در قصه‌های اندرسن واقعی هستند.

باید بزرگ‌ شوی
و باور کنی دیو
هیچ کجا نمی‌رود
فقط سری به آن گوشه زمین زده
تا همه را از مرحمت ترس
بهره‌مند کند.

شاید اگر امید به آمدن فرشته نبود
دیوها از این جا رفته بودند
چون کسانی که فقط دیو را باور دارند
هرگز نمی‌ترسند
و دیو با ترساندن زنده است.

یزد – 29/05/1394



پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

داماد مرگ

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، خواب، مرگ

در خواب رهایی است
در خواب آرام‌ترین هیاهوهاست
به خواب می‌روم
و از همه‌ی آنچه
از درون و بیرون
دارند می‌خورندم
آسوده می‌شوم.

در خواب رهایی است
در مرگ هم هست؟

برای تشییع جنازه‌ام
تمام قد سفید می‌پوشم
و به همه‌ی سیاه‌پوشان آنجا
نیشخند می‌زنم
چون تنها من هستم
که داماد مرگ شده‌ام.

یزد- 94/5/5



چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤

واژه‌های سربی

کلمات کلیدی :شر های من

واژه‌ها رژه می‌روند
و من در رژیم بی‌غذایی
بالا می‌آورمشان
بر روی صفحه‌ی رایانه‌ام

طعمشان سربی است
هرچند چند وقتی هست
سرب تنها به شکل گلوله‌ای است
که در نفس‌های ما شلیک می‌شود

باید اندوه را مصادره کرد به مطلوب
و مطلوب را به دست آورد
شده حتا در زیر آب‌پاشی‌های گرمِ
آسمانی که ابری در آغوشش نیست

گاوی ماق کشید سگی واق کرد
و اینچنین دارد آغاز می‌شود
روز سگی این زندگی و تمام شود
شعری که جنین ناقص من است.

یزد/ دومین روز تیرماه 94



سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

قوی ترین فیل*تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

به دنبال وی*پی*ان باش
و فکری به حال فیل‌*تری کن
که قوی تر از هر فیل*تری
کشیده‌ای دور خودت.



چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

قصه بگو

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، زمان، سیاره کتاب

قصه بگو ای یار قدیمی

از پادشاه و دختر پریان و اژدها

از معدن و مرزعه و کارگاه

از جنگ، از صلح، از زندان.

 

قصه بگو ای یار قدیمی

و بگذار لحظاتی در آغوش تو

رها شوم از این زمان طلبکار

که خرده خرده موهای سیاهم را

از من گرفته است.

 

قصه بگو

و مگذار خون من

یخ بزند از این همه دلتنگی

از این همه نداشتن

از این همه نبودن.

 

قصه بگو

شاید که زمانی، لحظه ای،

فراموش کردم سرنوشت محتوممان را.



یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳

گردونه عمر، باز از سر گرفت چرخیدنش را

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، مطایبات فل‌سفیه، نوشته های من

همیشه، هراسی عمیق هست از رسیدن سال‌روز تولد. 364 روز سال می گردند تا برسند به آن روز، و بعد ببینی چه کرده ای. و همیشه افسوس از نکرده ها بیشتر است. فیلم هایی که همچنان دیده نشدند، کتاب هایی که خوانده نشدند، مکان هایی که نرفتی و آدم هایی که ندیدی. سال به سال اضافه می شود، و موها جوگندمی تر، و روح خسته تر و می مانی که این همه خالی بودن از کجاست. سال به سال اضافه شده، و تو تنها کشیده ای بار خردکننده هستی و زمان را، بی جرأت آن که رها کنی این بار را.

همیشه، هراس است و تردید در پنج مهر برای من. هراس از اینکه سال های در پی، طولانی باشند و به این شکل. هراس از اینکه در این جامعه که پوستش مدام و سال به سال دارد عوض می شود، باطن فاسد چند هزارساله اش همچنان باقی باشد، در سال های پس از این. هراس از اینکه آن قدر کوچک باشد نقش تو در زندگی خودت، که سرنوشت ماجرای گذشته تا حال را بر سرت بیاورد در سفر حال به آینده.
تردید است و تردید درد دارد. درد از اینکه روزگار بی مروت، در کار آماده کردن بساطی باشد که تلخ بخندد به تو.

امسال اما دلم شادتر است از هر سالی پیش از این. شاید دلیلش نبود آن کسی است که هشت سال تحقیرمان کرد. شاید دیدن و آشنا شدن با آدم هایی است که در این روزگار همچون معجزه به نظر می رسند. شاید آشنایی های اتفاقی است که با یک چیز ساده شروع می شود و دنیایت را روشن می کند و می گذارد لحظاتی از روز را با آشامیدن نور بگذرانی، نوری به روشنایی یک شعر ناب، و به آرامبخشی یک غزل.

هرچه هست یا نیست، این است که سال از روزی که شروع می شود دیگرگون است. روزها شروع می کنند به حول عددی جدید چرخیدن، لیست ها به‌روز می شوند و رسیدن به نقطه پایان نزدیک تر به نظر می رسد و شاید بشود مخدر بی توجهی را با محرک لذت بدل زد. شاید، و به هر حال، گاهی تغییر هم می تواند مفید باشد، حتی برای متولد پنج مهر.



پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳

پاییز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

باد
کوچه ها را جارو کرد،
درخت
خیابان را فرش کرد،
پسری عاشق شد
دختری خندید
پاییز آمد.

پنج شنبه 3 مهر 1393



چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳

همچون نصیحت

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

نباشی
دود و قهوه و شراب
دست کمی از نصحیت ندارند
زود از سر می پرند.

26 شهریور 1393



سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳

نزول نبأ در دود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیگر نمی پرسند،
و آن خبر بزرگ
گمشده در میان خبرهای فراوان.

کوه ها ریزش می کنند،
کارگران از شیفت شب برمی گردند،
زوج ها از پیش هم می گریزند،
و خواب دیریاب و کوتاه است.

قیامت هم اگر بیاید
همه آن قدر مشغول اند
که هیچ کس متوجه اش نمی شود.

همه دیرزمانی است در جهنم اند
-جهنم حرف های پوچ و دروغ-
و خدا را دیرزمانی است فروخته اند.

سالهاست در عذابیم
و حسرت خاک بودن
در دلمان داغ نهاده است.

25 شهریورماه 1393



شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

شب راهی است که باید پیمود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

شب بود و
ماه بزک‌کرده
بین ابرها می‌گشت.

شب بود و در
آسمان نه‌تاریک نه‌روشن
ستاره ها گم
جز چندتایی در بالا.

شب بود و
دخترکی تنها
کوله ای سنگین بر دوش
می رفت
و صدایی خشک
در گلویش مرده بود.

شب بود و
گربه ای آبستن رنج یک شهر
بچه هایش سقط می شد.

شب بود و
شهر را دیدم
هرکسی خفته یک جایی
تا صبح آید.

شب بود و
پیرمردی می رفت
کفش هایش فرسوده اما
دوقدم را به یکباره می رفت.
گفتمش در این سیاهی به کجا؟
گفت می روم از این شهر شب
یا رسم به صبح من
یا رسد به من مرگ.

7 شهریور 1393



چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳

ستاره ای جدا شد

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب.
سکوت تاریک شب
زبان نور شد.
ستاره ای جدا شد
دوید تا نایستد،
که گفته بودش آن ستاره دوان
تو گر بایستی در سرانجامی،
وگر دوان شوی می آغازی.

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب
و کودکی که داغ سرخ سنگ
به پیشانی اش نشسته بود
ستاره را دید
بلند شد، دوید
تا به شهر صبح.

ستاره ای جدا شد
از آسمان شب
و من ستاره های روشن و
کودکان خردسال دیده ام
که می دوند تا به شهر صبح
و من هنوز نشسته ام
روی تکیه گاه سرد خویش.

چهارشنبه، پنج شهریور 1393



سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳

بودن در دنیای فانتزی

کلمات کلیدی :قاب تصویر، من و تنهایی، شر های من

 

 

نمی دانم نبودن راه فرار از این دنیا خوب است یا بد، اما گاهی به شدت دلم می خواهد در سرزمینی زندگی کنم که هرچند مردمان عجیبی دارد، اما بالاخره همه چیز در آن سامان می گیرد... بالاخره سائورون شکست می خورد، ارسلان می آید و ملکه یخی را نابود می کند، انتقام خانواده استارک گرفته می شود، ولدمورت از بین می رود... فانتزی خوب است و بهتر اگر بگویم، داستان خوب است. چون آغوش مادربزرگی می ماند که برایت قصه می گوید تا یادت برود هرچه بدجنسی کودکان و بداخمی بزرگانکه بیرون از آغوشش وجود دارد.

آه، که چه قدر شخصیت تخیلی بودن در یک کتاب داستان، غبطه دارد. دن کیشوت باشی مثلا، گل محمد کلیدر باشی، برن استارک نغمه آتش و یخ باشی... زندگی ات چندین صفحه روی کاغذ باشد بی آنکه واقعا مجبور شده باشی به تحمل سنگینی بار تحمل ناپذیر هستی.

بازدید کننده ای در نظرات یکی از مطالب نوشته که راز زندگی، زندگی کردن است. بله، زندگی کردن، اما قیمت فهمیدن این راز، کاش خیلی ساده فقط یک زندگی بود. باید آن قدر تحمل کنی، باید آن قدر به قول متخصصان پتک بر آهن گداخته ات بخورد، تا آبدیده شوی. باید بارها و بارها فشرده شوی، تا شاید یک روز عصاره ات بچکد در کاری و معنای زندگی را دریابی.

شاید سوال ساده ای باشد، اما همه آنچه می شود گفت، شاید این باشد: «که چی؟» از نظر افلاطون زندگی کردن چیزی ساده و طبیعی بوده و نیازی به دلیل نداشته و تنها کیفیت زندگی مطرح بوده، اما قرن ها بعد از افلاطون، آلبر کامو بالاخره می گوید که برای زندگی کردن حتما و حتما باید دلیلی باشد وگرنه زندگی هیچ معنایی ندارد.

برای ما که نه به اعتقاد راسخ افلاطونیان رسیده ایم، نه هنوز دلیل زندگی مان را پیدا کرده ایم، شاید حبس کردن خودمان در دنیای تخیل، بهترین روشی است که توانسته ایم برای اینکه بگذرانیم و بگذریم، بی آنکه بگذاریم نومیدی نهایی گردنمان را بگیرد. این روزها، این احساسات گرینبانگیرند و:

دلی تنها به مسافری می ماند

در بیشه ای سرد و تاریک

که امیدوار است بی خطر بگذرد

اما افسوس بر این مسافر

که بی وجود چراغ تابان آسمان،

بر سر آخرین پیچ

آخرین گدار

درنده ای بی رحم او را منتظر است،

و او با سرعت می رود

تا درون کام این جانور فرو شود،

چه بیچاره مسافری.



دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳

سنگی بر گوری

کلمات کلیدی :شر های من

آری، نگاهت را بدزد، این جان زمانی جوان بود.

گوشت را بگیر، این آوا زمانی لالایی ات بود.

سوار بر ارابه زمان، ما را همین جا بگذار و برو.

ما در گذشته کش آمدیم،

تا تو را به آینده پرتاب کنیم،

آینده ای نه در این زمان، نه در این مکان.

هیچ چیز همانند سابق نیست،

قطار تو سالها رفته بود که او جان داد،

در ایستگاه تخت سپیدش،

آن جا که تو را منتظر بود.

سنگ قبری بر مزارمان هستی،

و کاش می شد فهمید

زندگی مان بی سنگ قبر چگونه بود.

 

+ برای مادری که تنهایی را معنا می کند.



چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

استسقای بی خبری

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

استسقا گرفته ام
استسقای بی خبری.
سخت تر از تشنگی روزه،
بی خبری است...
و نبودنش،
و نبودن کلماتش.
یک ماه خبر بی خبر،
بی خبر ِ بی خبر،
اما
سختی رمضان تا عید است،
از قدیم گفته اند.



یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

کم...کم...

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

کم کم، هر چه داری درد، جمع می شود، گرد می آید، رسوب می کند، سنگین می شود.

کم کم، هرچه داری خاطره، در ذهنت، روی هم، تلنبار می شوند، یکی در میان می شوند، و یکی دیگری را تسخیر می کند.

کم کم، هرچه داری رنگ، می بازد به سیاهی های دنیا.

کم کم، یاد می گیری امید نبندی به سفیدی.

کم کم، کم کم، کم کم، از یاد می روی.

کم کم، از یاد خودت می روی تا اینکه ناگهان ستاره ای در زندگی ات، گاه برای ثانیه ای، می درخشد، و سالها برای رسیدن به آن ستاره، سیاهی شب زندگی را تاب می آوری.



یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳

آرام... آرام تر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

آرام.
آرام تر از ابرها
که از فراز ابرهای تیره
به سوی اقیانوس می گذرند...

آرام.
آرام تر از شبنم
که برای فرار از خارها
از کاسه گلی می چکد
تا درون خاک تیره پنهان شود...

آرام.
آرام تر از سکوت
که برای فرار از کلمات
بر لبانم جاریست...

آرام.
آرام تر
آرام تر بزن قلب من؛
چشمان وحشی شان
از کمترین جنبشی،
رم می کنند.


سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳

آوار قلب من

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

گوش بده
صدای شکستن می آید
شکستن الوارهایی که سقف قلبم را نگه داشته اند.

گوش نده
تا فرصت هست فرار کن
از این سرا که لحظه ای پس از این، ویرانه است.

صبر کن
فرار هم فایده ای ندارد
هرجا بروی قلب من زیر آوار دفنت خواهد کرد.

بجنب
صدای شکستن می آید
الوار شاید آوار نشود، اگر بمانی... اگر بدانی.



دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢

در سردابه های سکوت و سیاهی

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیگر حرفی نزن که دلی را برنجاند
دیگر حرفی نزن که دلی را بلرزاند
دیگر،
نگاه مردم را اگر تاب نمی آوری
و اگر دلت به لبخندهای سرد و
چای های یخشان خوش نیست،
و اگر دلت به حال گل های شهرداری
می سوزد که سیاه شده اند از این همه آلودگی،
و اگر دیگر لرزش دستانت نه از شرم عاشقانه
که از خشمی نیمه فروخورده ست...
کاری از دست ما برنمی آید...
برو آن گوشه بنشین...
و قرص هایت را بخور...
شاید خواب با تو مهربان تر بود.



یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٢

چای سرد و قهوه تلخ

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قهوه را
جرعه‌نوش
می کند
و می گوید از
خاطراتی که
می بینم سالهاست
ما را با خود
به جایی نمی برند.

قند می خورم
و می بینم
سالهاست
دیگر با هم
چای نخورده ایم.

تفاله ها را
برمی گردانم
در استکان کمرباریک؛
سالهاست
تفاله هایش را
در دهانم داشتم.

بلند می شویم
و می رویم؛
سالهاست
قهوه او
برای من
تلخ است
و چای من
برای او
دبش نیست.

هرچه هست
(یا هرچه نیست)
از قهوه‌چی‌ ست؛
خیر نبیند.



پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

سایه مرگ بر سر جنگلبان

کلمات کلیدی :نه به اعدام، غلامحسین خادلی، روزنامه شرق، شر های من

برف می بارد و من تنها
در اتاق تنگ و تارم
حصر در چهاردوری گورمانند
بی صدا، ساکت، هراسان
گوش در راه صدای پای جلاد
می تکانم آخرین خاکستر از سیگار
و صدایی
دم به دم می نالد از عمقِ گلویم:
"نازنینم وای، نازنینم وای."

+به: علامحسین خالدی - امیدوارم که بتواند بزرگ شدن دخترش، نازنین را، ببیند.



روزنامه شرق

کد خبر: 27067

تاریخ خبر: ۱۳۹۲ پنج شنبه ۱۴ آذر

شرق، صدرا محقق:حکم اعدام غلامحسین خالدی، دومین محیط‌بان زندانی منطقه حفاظت‌شده دنا توسط قضات پرونده او تایید شد. او روز یکشنبه از زندان مرکزی یاسوج مرکز استان کهگیلویه‌و‌بویراحمد در تماس با مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در امور محیط طبیعی این خبر را اعلام کرد. این در حالی است که به گفته خالدی و همسرش آنها منتظر آزادی یا مرخصی بودند. اسماعیل کهرم، مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در امور محیط طبیعی در همین رابطه به «شرق» گفت: «روز یکشنبه غلامحسین خالدی از زندان مرکزی یاسوج به من زنگ زد و گفت که به‌همراه وکلای پرونده‌اش به دادگاه رفته بود. تصور او و ما در سازمان محیط‌زیست این بود که با توجه به ادله و مدارک موجود حکم قتل غیرعمد برایش صادر می‌شود، یکی از دلایلی که از سوی ما اقامه شد این بود که خالدی به طرف شکارچی تیراندازی نکرده بود و تیراندازی او در جهت دیگری بود. با این حال قاضی پرونده مجددا حکم اعدام را صادر کرده است.»
کهرم البته در ادامه ابراز امیدواری کرد: «اگر چه‌ما با شنیدن این خبر خیلی مایوس شدیم، اما این را پایان کار نمی‌دانیم و همچنان امیدواریم که با دلایلی که از طرف وکلای پرونده ارایه شده است در دیوانعالی کشور حکم نقض شود. نماینده قضایی و دفتر حقوقی ما نیز چنین امیدی دارند.» مشاور رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست در پاسخ به این پرسش که اقدامات حقوقی شما از این به‌بعد چه خواهد بود نیز گفت: «ما هنوز به‌لحاظ حقوقی می‌توانیم یکسری کارها را در پیش بگیریم، از طریق این راهکارها در حال پیگیری هستیم که به‌عنوان مثال تجدید دادرسی یکی از این اقدامات است. مساله دیگر این است که ما رضایت خانواده مقتول را کسب کنیم، امیدهایی هست که احتمال رضایت‌دادن وجود دارد.»
کهرم همچنین در رابطه با وضعیت اسعد تقی‌زاده، دیگر محیط‌بان زندانی محکوم به اعدام منطقه حفاظت‌شده دنا نیز گفت: «تقی‌زاده هم در زندان بلاتکلیف مانده است، خانواده مقتول منتظر حکم استیذان درباره اعدام هستند. ما امیدواریم در آن مرحله بتوانیم رضایت این خانواده را نیز برای جلوگیری از اعدام کسب کنیم.»به غیر از غلامحسین خالدی که حالا سه‌سال‌و پنج‌ماه است در زندان به‌سر می‌برد، اسعد تقی‌زاده دیگر محیط‌بان منطقه حفاظت‌شده دنا نیز هم‌اکنون حدود پنج‌سال است که در همین زندان در آستانه اعدام قرار دارد. هر دو این محیط‌بانان در درگیری با شکارچیان غیرمجاز وارد شده به منطقه حفاظت‌شده دنا که منجر به قتل دو شکارچی شده بود به زندان افتاده‌اند. این دو نفر در حالی به اعدام محکوم شده‌اند که مجوز حمل سلاح به‌عنوان ضابط قضایی و حکم ماموریت از سازمان محیط‌زیست برای مقابله با شکارچیان مسلح را در اختیار داشتند. با این حال شکاف‌های قانونی موجود در این عرصه به بازداشت و صدور حکم اعدام برای آنها منجر شده است.
بعد از دو حکم اعدامی که برای محیط‌بانان دنا صادرشده، شکار در منطقه افزایش یافته است؛ این در حالی است که محیط‌بانان به‌دلیل ترس از کشته‌شدن به دست شکارچیان، یا اعدام‌شدن پس از قتل شکارچیان غیرمجاز، دیگر رغبتی به محیط‌بانی ندارند و این در شرایطی است که بنا به استناد اطلاعات محیط‌بانان دنا در سه‌سال گذشته چندهزار کل و بز در دنا شکار شده و جمعیت شکار روزبه‌روز در حال کاهش است. حکم اعدام این دو محیط‌بان از سوی دادگاه کیفری استان کهگیلویه‌وبویراحمد صادر شده است، دو سال پیش حکم اعدام تقی‌زاده تایید شد که با مخالفت افکارعمومی، دوستداران محیط‌زیست و واکنش رسانه‌ها همراه شد. حکم خالدی نیز تاکنون در مرحله تجدیدنظر بوده و حالا خبر تایید آن به دستش داده شد. به اعتقادکارشناسان حقوقی، صدور چنین احکامی از سوی قضات به این دلیل است که آنها معتقدند: «محیط‌بانان ضابط دادگستری نیستند و چون ضابط نیستند، نمی‌توانند از اسلحه استفاده کنند»؛ در حالی که قانون گارد حفاظت محیط‌زیست می‌گوید: «ماموران و محیط‌بانان ضابط قضایی محسوب می‌شوند و به همین دلیل مجوز حمل سلاح دارند.»غلامحسین خالدی، محیط‌بان محکوم به اعدام منطقه حفاظت‌شده دنا که تاکنون با کورسویی از امید در زندان به‌سر می‌برد حالا با تایید حکم اعدام همه امیدش را از دست داده است. او دوماه پیش پس از انتخاب معصومه ابتکار، به‌عنوان رییس سازمان حفاظت محیط‌زیست با ابراز خشنودی از این انتخاب با نوشتن نامه‌ای به ابتکار درخواست کمک کرده بود.
خالدی در این نامه نوشته بود: «من«غلامحسین خالدی» فرزند علی زمان، ساکن روستای میمند از توابع بخش پاتاوه شهرستان دنا (استان کهگیلویه‌وبویراحمد) محیط‌بان منطقه حفاظت‌شده دنا از تاریخ 25تیرماه سال 1389تاکنون به اتهام قتل مرحوم «محمد پایه‌گذار» در زندان مرکزی شهر یاسوج با قرار موقت بازداشت هستم. من در زندانم و از حقوق دریافتی خانواده‌ام و همچنین خانواده پدری‌ام امرار معاش می‌کنم.
 به علت بازداشت مشکلات شدید خانوادگی برایم پیش آمده؛ همسرم دچار ناراحتی قلبی شده و از ناحیه اعصاب درد و رنج می‌برد. «نازنین» دخترم کلاس اول راهنمایی است، برای مدرسه‌اش هیچ‌کاری نتوانسته‌ام انجام بدهم، حتی در طول سال شاید سه‌بار آن‌هم 10دقیقه او را دیده‌ام. جهت اطلاع شما و مردم شریف ایران عرض می‌کنم، در انجام ماموریت به‌همراه سه‌نفر از همکارانم به ارتفاعات دنا اعزام شدیم. یکی از شکارچیان به‌طور ناخواسته در درگیری میان ماموران و شکارچیان که چهارنفر بودند، به قتل رسید... نظر به اینکه حاضرم در هر محکمه‌ای که صلاح بدانید، سوگند یاد کنم نقشی در قتل مرحوم نداشته‌ام و اگر همکاران نزد مرجع امنیتی - قانونی بازجویی می‌شدند اثبات می‌شد که چگونه و در چه شرایطی به قتل رسیده است. هیچ دلیل و مدرکی و حتی اقرار هیچ فردی که بتواند اتهام را به اینجانب نسبت دهد در پرونده که هم‌اکنون در دادگاه کیفری می‌باشد، وجود ندارد و حسب شکایت اولیای‌دم علیه اینجانب در زندان بوده و محکوم شده‌ام.
دادگاه کیفری...حکم به قصاص بنده داده‌اند که البته شعبه محترم 27 دیوانعالی کشور به ایرادات دوصفحه‌ای بر قضاوت قضات، دادگاه کیفری قصاص را نقض کرده و پرونده را جهت رسیدگی مجدد و اثبات بیگناهی اینجانب به همان شعبه صادر‌کننده رای محکومیت قصاص اعاده کرده است. بنابراین به استحضار می‌رساند، مشکلات شدید خانوادگی، نظیر نداشتن هیچ سرپناهی برای خانواده‌ام و بلاتکلیفی و اضطراب ناشی از زندان سه‌ساله، افسردگی شدیدی را برایم به‌وجود آورده و بیش از این تحمل این چهاردیواری و فشارهای عصبی و روحی و روانی را ندارم.
 متاسفانه کم‌کاری مدیرکل اداره حفاظت محیط‌زیست استان کهگیلویه‌وبویراحمد و سهل‌انگاری نمایندگان حقوقی سازمان در طول این سه‌سال‌ونیم، باعث شده که حقوق اینجانب ضایع و در مدت بازداشت یعنی سه‌وسال‌و‌چهارماه بلاتکلیف باشم. می‌خواهم به شما و همکاران و هموطنان دیگر هم بگویم یکی از همکاران دیگرم به نام اسعد تقی‌زاده حدود پنج‌سال‌ونیم است در این زندان تحمل حبس می‌کند و با تمام فشارهای رسانه‌ای به هر نهادی که مراجعه کرده‌اند، با همه وعده مدیران استانی و کشوری تاکنون نتیجه‌ای عاید ایشان نشده است. تقاضا دارم ترتیبی اتخاذ شود تا مثل اسعد تقی‌زاده فراموش نشوم و عمر و جوانی‌ام در زندان و یا به ناحق بر چوبه‌دار تباه نشود و بتوانم به آغوش خانواده‌ام برگردم.»
نامه خالدی به ابتکار اگرچه دوماه پیش منتشر شد اما مسوولان سازمان حفاظت محیط‌زیست تاکنون واکنشی به آن نشان نداده‌اند. حالا با تایید حکم اعدام این محیط‌بان او یک گام دیگر به چوبه‌دار و خداحافظی با زندگی نزدیک‌تر شده است. اگرچه خالدی در نامه‌اش به ابتکار ابراز امیدواری کرده بود به سرنوشت اسعد تقی‌زاده که پنج‌سال‌ونیم است در زندان به‌سر می‌برد دچار نشود، اما گویا شرایط دست‌به‌دست هم داده تا سرنوشت او را به سمت سرانجامی تلخ‌تر سوق بدهد.



دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

کلاغی سفید

کلمات کلیدی :شعر، عطار نیشابوری، شر های من

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 عطار

 +یکی کلاغ سفید بود، نه پیش کلاغ ها جایی داشت که سفید است، و نه پیش کبوتران که کلاغ است...

 +داغ دل همه ما کلاغان سفید این است: نه در مسجد می گذراندمان، نه در میخانه... این میان راهی هم پیدا نمی شود که نمی شود جناب عطار.

+ ای -----!

+ هوا ابریست لیک باردار باران نیست،

که هرچه ماتم و اندوه و تمنای من است!



دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢

دایره

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

خندید:

-«انگار که در فضای مثلث ها،

جایی برای دایره می ماند...»

گفتم که:

-«دایره دیوانه است

در بند زاویه ها نمی ماند.»

 

-خطاب به یکی از دوستان عزیز- یزد- 1391/05/21



شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢

گذشتنی غم انگیز

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دیروز،
پس از سالها
به شهرمان برگشتم.
دیدم،
کوچه های خلوت آشنایی را
بزرگراه غریبگی کرده اند.
دلم، گریه اش گرفت.

امروز،
با سرعت 120 آدم در ثانیه
از بزرگراه گذشتم.
دلم؟ دیگر مرده بود.

فردا،
حتما با سرعت یک آدم در ابدیت،
از کنار خودم می گذرم.

22/04/1392 - یزد



سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

روزهای روشن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، انتظار

ای روزهای روشنِ پیروزِ معتدل،
ای روزها که هرگز ندیدیم صبح تان،
و هر زمان که سرخ شد روی آسمان
امیدمان به آمدن روشنا شکفت...
(اما فسوس،
کاین خضابِ خون
تنها برای داغ نهادن به دیده بود...)
ای روزها، یادتان به خیر.

ای روزها،
هر لحظه‌ی غمینْ شب‌نامه های تلخ
که رفته است به طبع بر چوبه های دار
در بطن قیره‌گون فضای ظلمت این پتیاره شب
یاد گرامی آن روزهایِ بودتان
-آن روزها که ما ندیدیم رویشان-
فریاد می زدند.

ای روزها،
دیری است خبرداده اند به ما
-آن تیغ به دست های جلاد روزگار-
کاسب سفید و نیزه خورشید را
این یک به گوشه ای فتاده و آن یک نزار...
وان پرابهت، آن سوار،
کآنسان به زخمه های دل مادرانمان
مرهم نهاد، و بشنید آه هایمان
دیری ست پای آن سیه جامه دیو شب
دم در کشیده است.

ای روزها،
اما امید بودنتان، ای سبزقامتان،
کاندر میان جان این
 خاکسترین کویر سوزناک
بذر حضور و گشایش می افکنید
در عمق سینه های تهی گشته از صدا
همواره زنده است.

چهارم تیرماه نود و دو - یزد.



دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢

نوای هو، هو!

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

در کنارآباد جای شما، در خرابات خالی ما جغدی می خواند: هو، هو

و بر انبوه لحظه های ماتمزده ما، می گرید: هو، هو

هرچند دل، دل است ولی

یکی می گوید یا هو، دیگری می نالد: هو، هو!

 

دوشنبه 1390/03/20



شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

غربت کویر

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

وسعت کویر،

تنگی سینه ام را بس نیست؟

شوق تو دارم و این کافی نیست؟

 

روز ِ عمر از دوریت

گشته چون حس نزدیک دلم با دل تو چون تاری.

 

شوق تو دارم و چون راه بیفتم زینجا

آرزوی چیدنت کامم را

می کند سرشار از

طعم شیرینی  شیرینِ یزد...

 

دلبرا،

این دل من،

سخت تنگِ تنگ در آغوش گرفتن هایِ

دل توست.

 

اما حیف!

چون به تو می رسم و می بینم

که تویی چون یک سد

و جدا می کنی من را از ما

گریه ام می گیرد.

 

گریه ام می گیرد

می کنم چندین رود،

چند کارون از دو چشمم جاری...

اما... «بر عبث می پویم»

شهرت سینه تَف‌دیده من

قسمت عشق کویرانه من

بی‌آبیست.

 

پس کِی آن روز بیاید آخِر؟

عطر نمناکی این خاکم را

- که به خوشبوییّ ِ

 کام و دهان تو شده -

ساکن سینه صحرازده ام، این دل من،

حس کند و جان بدهد.

 

+ 11 اردیبهشت ماه 1392  خوابگاه شهید بهشتی



شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢

قیره دود

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

قیره دودی مواج
شکنش در شکن باد سرد و وحشی
حاصل لذت سکسِ
وحشتْ با فقر،
در هوا می پیچید

جای ادخالْ قرمز شد-
و تن وحشتْ گرم،
به شماره افتاد باز نفس های فقر.

لِزْجیِ مایع بی جان هوس
بر تن سرد فقر
و به ران وحشت
چندشی می انگیخت.

من نگه می کردم
و به غایت به شگفت
از هوسناکی این
قیره دود اندوه
و خودارضاییِ
دودمانی که به دست بادی
وحشی و طوفانی
به دریغا می رفت.

+گاهی آنقدر کلمات کم می آوری که...
+23 فروردین 92



چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

غشصب

کلمات کلیدی :شر های من، من و تنهایی

تق- تق- تق-
در بازار مسگران...
تنها یک مغازه باز است: زمان...
و او تنها بر روی یک دیگ مشغول است: گذر
دیگران، سالهاست که مغازه هایشان را تعطیل
و در گورهایشان خفته اند...
تق- تق- تق-
برای چندمین بار است که کار این دیگ را تمام می کند، زمان؟
خفتگان در خواب گویند: غشصب...
تق- تق- تق-

 

+خوش به حال بچه مار



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

دیده های سفید

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

دلم از حسرت کمبود کلمه، پُر
سینه از فریادهای خفه، خرد
دیده از بس که ندیده‌ست تو را گشت سفید...
و من از دست دلم، مُرد.

+ پُرم از حسرت ناگفته هایی که یا کلمه اش نبود، یا تلاقی چشمان مغرورمان به هم... پُرم از حسرت روزهایی که ندیدمت و نمی بینمت، و از روزهایی که می بینمت اما نمی فهمم ات، نمی فهمی ام. پُرم از حسرتِ پَر-باز!



سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱

اندوه انبوه

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

حال و هوای روزهایم

چون خاطراتت، رو به سرما داشت

پاییز، آهسته آهسته

سر در درون سینه ام می کرد

 

این باغ سرد و خالی و ساکت

یاد بهارانی که بگذشته؛

باد وزانی داشت از این باغ

خشکیده برگان جمع می کرد

 

این برگ های خشک و له گشته

روزی حضور سبزشان بود و

هرجا سخن از شورشان بود و

اینجا طبیعت رهبری می کرد

 

 

پاییز را آن کلاغ آورد

آهسته آهسته به بستانم

آن بلبل زرد غزلخوانم

بار و بنه را جمع می کرد

 

آن بلبلان دیگر نمی خوانند

دیری، سخن از یاد برده

افسون نارنجی، زرد، قرمز

گویی زبان را لال می کرد

 

اندوه ما از مرگ گل، اما

سرما در آغاز هجوم خود

شوق بهاری سبز، روزی داشت

"دل" را مداوم "گرم" می کرد

 

با این همه انبوهی اندوه

در سینه های این درخت پیر

شوق شکوفایی، شکوفایی...

سرما ولی بیداد می کرد!



یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱

از نبودن ها، نبودن ها!

کلمات کلیدی :شعر، شر های من

چه نبودن ها، نبودن ها

دل من خسته شد از دلتنگی

و علف های بلندی که

به درازای یک قرن

به درازای یک عمر

زیر پاهایم

نغمه نامدنت می خوانند.

 

کاش می دانستی

دل من یک قرن است

شوق یک لحظه نگاهت را

در دلش کاشته است

این علف های هرز

این علف های زمان

فرصت رویش از این دانه

دانه خفته به خاک

بگرفتند.

+دل من تنگِ تنگ در آغوش گرفتن های دل توست.

 

++1391/07/24 دانشکده ادبیات شهیدبهشتی



جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱

در کارِ شدن

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، عشق

تب به اوجی می رسد تا جان گدازان می شود
چشم عاشق را ببین بی شعله سوزان می شود


شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش
شعله سوزاند درون وَاندیشه تابان می شود


گویِ دعوا در زمین عاشقی هرگز نشیند بر زمین
چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود


آسمان ابری شد و چشم مرا هم جَو گرفت
هرکجا باران عشق آید، طوفان می شود


یار ما همراه ما در این زمان با جان ماست
تو ببین دل را که همراه رفیقان می شود


در سبوی بی کسی هایم کسی آبی نریخت
عاقبت این کوزه هم بشکست و پیمان می شود


کاسه ام لبریز گشت و دیگر می شوم
این نه خود مرگ‌ست، کاین دل جای جانان می شود


+گفته بودم که دگر دم ز خرابات زنم
خانه آباد، دلم را که نمی گفتم من...


اولی در خیابان های یزد آمد- 28 اردی‌بهشت، پیاده گز می شد آن خیابان های ساکت و مرده و گرم و خاکی و با این همه دوست داشتنی... دومی هنوز همه اش نیامده...



چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱

تو تَرَک داده ای آخر شیشه جان مرا

کلمات کلیدی :شر های من، عشق

کاش آن یار جفا پیشه تو
آن قدر بر دل سنگت
بزند تیشه دمادم
تا ترک بردارد.

و تو احساس کنی
لااقل اندکی از دردی که
با ترک دادن این
شیشه نازک حساس دلم
به وجودم آمیخت.

1391-06-15، 02:30 بامداد.

+من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟


پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱

قصه اولی، دومی، سومی

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، سیاست و خیمه شب بازی

دود

برمی‌خیزد

                 -به سان روح از بدنم-

                                                    از تنم

غصه این تلخ‌جامه‌گان

که نمی‌خواهند از زنده‌گی

جز آهی و نانی و شعری

به کدامین گور باید سپرد؟

 

قصه این مردمان را

دیگر گلویی

                  -با فریاد-

                                  نمی خواند

 

من از دست تو مجنونم ای پیر خردمند

خردمندیت ما را کشت

اما

    نه با شمع و شراب و مجلس و ساقی

                                                           -چون حافظ-

بل

      با زور سر سرنیزه های جهل و فریب و حبس اندیشه

                                                                         -چون صابر-

و باید دید و دید و دید؟

و باید دید و دید و مرد؟

و باید دید خون نوباوه‌گان دهر، ریختن

بر روی خیابان "شرف"

                              اِسفالت گشته با نفت اسارت؟

 

و باید دید و دید و دید خون سبز یاران را

که جبران می کند انبوهیش

کمبود مرگ‌آمیز نوع درخت را

                                                نوع گیاه را

                                                                 نوع زندگی را؟

و باید دید؟

یا آیا نباید؟

شاید باید،

              چشم ها را گرداند

                         چشم ها را بست

خسته، غمگین، با لبی شاد

                                       آب در هم پاشید

و یا حتی،

              بیدار خوابید

اما نه

        چون اولی جرم است

                                       دومی هم

                                                      سومی نیز

یا حتی شاید مُرد باید

اما نه

        آنجا هم جا نیست

 

بی گمان باید

درس خواند و کار کرد و ازدواج

غصه ای هم خورد

یارانه ای دریافت کرد –عندالمطالبه-

              از دولت مهر و عدل و سایر چیزهای خوب

و به فکر خود بود

و پا را سفت محکم کرد

در آب دورویی

اگر در زیر پا حتی

نعشِ هزاران سر به زیرِ آب گردیده، باشد

 

و صورت را

سرخ گرداند اما نه با سیلی

که با خون هزاران مرده راه رهایی

                                                    -خونی سبز-

                                                                        چونان رهایی

چه باید کرد؟

                    چه باید کرد؟

عذر داریم و اقتضای مصلحت این است

و ماها

         پیروان سرسپرده

                                       در راه تقیه

پیروان راهی اسبش دروغ

                                       نژادش مصلحت

                                                               رنگش عموم

افسارش؟

               سکوت

و تا جان در بدن داریم

                                  همچنان خواهیم ماند

همچنان خواهیم راند

 

همچنان

           خواهیم ماند

                              آیا؟

1390/07/01



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

28 امرداد، سالروز یک روز تلخ

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، ایران

بد است که آدم شعر خودش را هی بخواند. باید برود سعدی و حافظ و مولانا و نظامی و ... اخوان و مشیری و مصدق بخواند، اما چه کنیم که بعضی وقت ها مفهوم چند خطی که نوشته ایم را هیچ کجا پیدا نمی کنیم، جز در ذهنمان. هرچند که بد گفته باشیم و نارسا.
این شعر هم از آنهاست. هرجا کسی را می بینم که مجبور است حرفش را بخورد، و نزند، و بر غمبادهایش اضافه کند، یاد این می افتم. هرجا می بینم کسی مجبور است حرف نزند، تا نکند
 حادثه بدی برایش رقم نزنند، یاد این می افتم. حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده، حتما پیش آمده که دخترکهای صدایتان را کشته باشید.

سه روز پیش، سالگرد کودتای 28 امرداد 1323 بود. درتاریخ ایران، روزهای بد زیادی داشته ایم، اما آن روز در کل تاریخ ایران برای من بدترین روز است، چون از آن روز تا به حال، تبدیل شده ایم به این چیزی که الآن هستیم: مردمانی ترسو، خودخور، سر در لاک خود فرو برده، و مردمانی که مردمان خود را محکوم می کنند، چون نمی توانند از عهده حاکمان خود برآیند. از آن روز تا کنون یک روز خوش مردم ایران ندیده اند. روزهای خونی زیاد بوده. روزهای ساکت هم. اما روز خوش نه. یک دودو یازده ای بوده، که آن هم به قول بنده خدایی، مثل آن بود "که کودک آزادی را به سبک قبیله های آدمخوار، برتخت سلطنتش نشاندیم، و او غافل بود از اینکه آدمخواران، قربانی را قبل از خوردن، شاه می کنند." او می گفت که شاه آزادی را خوردیم، و من می گویم دخترکهای صدا را کشتیم.
دخترکهای صداتان را نکشید، لطفا.

دخترکانی ز صدا 13/12/1390
با صدایی خاموش
با حروفی گویا
می نویسم سخنی:
دیروقتیست که لب دوخته ام
و شده کارم این
که کنم دخترکانم را خاک
سالهاست می کَنم قبری از حنجره و
ساخته ام مقبره ای از دندان
تا مبادا که رود عفت من جمله به باد
و چه خوشبختم من
که همه مردم همسایه مان، هم
که همه مردم شهر، نیز
دخترکهای صدا را کشتند.

جز یکی...
وه که چه روی ملیحی داشت
و چه خوش، قهقهه ای
دلمان زنده بُد از زندگیش، لیک
رسممان جز این بود.

دخترک را کشتیم
و پدر شد تحریم
و پدر شد تبعید
و پدر شد زندان
و پدر را کشتیم.

ساحری آمده بود
و پیاپی می گفت
یک دم آن روز رسد
وز شما می پرسند
به چه جرمی کشتید
ناز و معصوم این دخترکان را
ناز و معصوم این دخترکانی ز صدا.

این نوشته، که می توانست شعر باشد، در شرایطی سخت بغض آلود و غمناک، زاده شد. شرایطی که نمی شد تا از او خواست که وزن و قافیه داشته باشد. آخِر در عزا که زینت حمل نمی کنند.


سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

شعر مردمان

کلمات کلیدی :شر های من

این یک کلیشه [تلخ] است

دیگر تنها من نبودم و عشق.

دیگر تنها او نبود و ناز.

دیگر، چاره ای نبود جز بردن دل،

و به حراج گذاشتنش بر سر چهارراه،

بر روی پل عابر،

یا فروختنش در زندان شیشه ای مغازه ها،

یا در پستوی پاساژ،

تا زنده بمانیم.

 

دیگر فقط من ماندم و او،

و یک جای خالی در سینه ها...

و اینچنین شد که سالهاست نا-مرده ایم.

                                                        پانزده خرداد نود+یک

پ.ن: سخت است که در گذران زندگی، آدم ماند. خیلی سخت است و خیلی از مردمان موفق به این کار نمی شوند. خوشحالم پدری داشته ام، که با همه سادگی اش، در تمام این سالها سعی اش را برای آدمیت کرده و خیلی وقت ها موفق مانده! و این سخت است در زمانه ای که آدم ها، نسلشان دارد منقرض می شود.

پدر من، یک هنرمند نیست. یک نویسنده نیست. یک معلم نیست. یک آدم بازاری نیست. پدر من، خیلی ساده، یک کارگر است؛ کسی که در همه سالها، تلاش کردنش را برای برپا نگه داشتن خانواده اش و دست و پنجه نرم کردنش را با غولهای مختلف دیده ام. عول هایی که فقر، با همه بزرگیش، کوچکترینشان بوده. اما پدر من، خیلی ساده، من را بارها مبهوت کرده از بزرگیش و خیلی وقت ها همه بتهای بیرونی من، در برابر سادگیش فرو ریخته اند. بزرگی پدر من، سادگی بی اندازه اوست. بابا، کسی است که در همه این سالها آب داده و نان، و مهمتر از همه سادگی. نمی گویم مهر و محبت و اینها، که هرچند اینها هم بوده، ولی چون با زبان خاص خودش بوده، همه آنها در نان و آب و سادگیش، جمع است. (و نان و آب، چیز کمی نیست. همانگونه که نان و شراب در فرهنگ مسیحی، نمادی است از گوشت و خون مسیح که فدا شد تا مردمان نیک زندگی کنند، نان و آب، برای من، گوشت و خون پدرم است که همه سرمایه اش بوده، تا خانواده اش، نیک زندگی کنند.) کاش بشود روزی بیشتر از او بگویم، با زبانی که گویاتر و شادتر از امروز باشد...



چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

در کارِ شدن

کلمات کلیدی :شر های من

تب به آخر می رسد جانم گدازان می شود

چشم عاشق را ببین بی شعله سوزان می شود

 

شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش

شعله سوزاند درون، اندیشه  تابان می شود

 

گوی دعوا در زمین عاشقان هرگز نشیند بر زمین

چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود

 

آسمان ابری شد و چشم مرا هم جو گرفت

هرکجا باران عشق آید، دل طوفان می شود

 

یار ما همراه ما در این زمان با جان ماست

تو ببین دل را که همراه رفیقان می شود

 

در سبوی بی کسی هایم کسی آبی نریخت

عاقبت این کوزه هم بشکست و پیمان می شود

 

کاسه ام لبریز گشت و دیگر می شوم

این نه خود مرگ است، که این دل جای جانان می شود

                                                                     م.رجبی

                                                                  بهار نود و یک

 

پ.ن: از اول، چندان توجهی به وزن و قافیه شعرها نداشتم. یعنی به نظرم وزن در درجه دوم اهمیت است،‌ و درجه اول اهمیت، مطلبی است که شاعر می خواهد بگوید. شاعرانی چون حافظ و سعدی و سایر بزرگان، جوری گفته اند که خودشان فهمیده اند، مردمان هم می فهمند، تازه شعرشان وزن و قافیه هم دارد. اما من، متاسفانه از این سه تا، فکر می کنم فقط اولیش را دارم: حرف دلم را می زنم.

پ.ن2: احتمالا این شعر تحت تاثیر اشعار مولوی سروده شده.



پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

هوا تا قسمتی ابری است...

کلمات کلیدی :شر های من

دو شعر طولانی و خوب، که الهام شدند، ولی متاسفانه نوشته نشدند و هرچه کردم این عقل معاش اندیش، نخواست همه را به خاطر بیاورد. به خاطر همین، یکی را نصفه نیمه، و دومی را دست و پا شکسته همین جا می گذارم:

I am death; you are life
I am day; you are night
yes baby, we are twin
 

تب به آخر می رسد جانم گدازان می شود

چشم عاشق را ببین بی شعلخ سوزان می شود

شمع در تقدیر ما نقشی فراخور بایدش

شعله می سوزد درون را لیک تابان می شود

گوی دعوا در زمین عاشقان هرگز نشیند بر زمین

چون که با یک ادعا دین و دل و جان می شود

آسمان ابری شد و چشم مرا هم جو گرفت

هرکجا باران عشق آید، دل طوفان می شود



جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸

حکایت

کلمات کلیدی :شر های من

یه شعریه که مرداد سال 86 گفتم. البته بعضی از دوستان می گن بدترین شعرمه ولی من که دوستش دارم. می خواستم نظر شما رو بدونم:

حکایت

ای عالمیان چنین بگویم                             هر چند که گفته اید و دیده

کمتر بپسندد این گدارا                                یاری که همیشه شاه دیده

هر شمس که در کنار یابی                          شمسی دگرش برو تبیده

تلخی چه کنی که حنظل تو                          در کام همه بشر رسیده

من با تو نگویم این حکایت                         زیرا که شعور تو رمیده

آخر ز کنار و بوس و خلوت                         جز مرگ کسی دگر ندیده



 

مجله