شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

گونتر گراس درگذشت

کلمات کلیدی :مرگ، سیاره کتاب، گونتر گراس

دارم گیم‌اوترونز رو می‌بینم. حدودا وسطاشه. هم‌اتاقیم میاد توی اتاق. یه چیزی می‌گه. نمی‌فهمم. هدفون رو برمی‌دارم. می‌گم چی گفتی حضرت آرام؟ می‌گه: «گونتر گراس مرد.» در حد یه لحظه،‌ شاید کمتر،‌ قلبم وای‌ می‌ایسته. گونتر گراس هم مرد. خالق اسکار ماتزرات دوست‌داشتنی من. فکر می‌کنم اگه اسکار بود چه طوری توی خودش جمع می‌شد و خبر مرگ خالقش رو با ضرب طبل حلبی‌اش برامون می‌زد. مثل هربار که می‌فهمم نویسنده‌ای بزرگ مرده، یاد نویسنده‌هایی می‌افتم که یه دفعه خبر رسید که مردن... ساراماگو و اون کتاب‌های بی‌نظیری که ازش خوندم به خصوص ریکاردوریش. سلینجر و سیمور و بادی گلس. مارکز بزرگ و صد سال تنهایی بزرگ‌ترش و سرهنگ آئورلیانو بوئندیو. متوجه می‌شم که هنوز به آرام جوابی ندادم. می‌گم:‌ «آره، خدا بیامرزدش.» همین‌جوری گفتم. نمی‌دونم خدا باید بیامرزه گونتر گراسو یا برعکس.
آرام می‌ره توی تختش و من دیگه نمی‌تونم ادامه سریال رو اجرا کنم. لپ‌تاپ رو می‌ذارم کنار. غصه‌م می‌گیره از اینکه یه نویسنده بزرگ از بین آدم‌های روزگارمون کم شده.

شب برای یه کاری، سایت تقویم رو باز‌ می‌کنم. سه‌شنبه، روز بزرگداشت عطار نیشابوریه. این شعر شاهکارش با صدای شجریان میاد توی ذهنم:‌ «آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند/ دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد// اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی/ از دل اگر برآید در آسمان نگنجد// عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد/ زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد.» چندین قرن از اینکه عطار مرده می‌گذره و همچنان کسانی همچون شجریان هستند که یادش رو در ذهن دیگران زنده نگه می‌دارن و این در درجه اول به خاطر کیفیتی هست که عطار داره.

مرگ، واقعیت گریزناپذیر همه ماست. همه‌ی کسانی که می‌شناسیم بالاخره دیر یا زود می‌میرن. مرگ بزرگان خیلی سخت‌تر از دیگرانه. اما بالاخره هرچه‌قدر هم بار مرگ عزیزی بزرگ، سنگین باشه، یک روز این سنگینی شروع به سبک‌تر شدن می‌کنه و کارها و یادگارهاش که باقی موندن به ما احساس نزدیکی و حضور می‌دن. تولستوی،‌ داستایفسکی، دیکنز، تواین، و نویسندگان و شاعران بزرگ هرگز لااقل برای من مرده نبودن. گونتر گراس هم مرد اما فقط کافی‌ست طبل حلبی را برداریم و باز از همون اول تعحب بکنیم از طبل‌نوازی اسکار و داستان‌های عجیبش،‌ از دامن‌های چندلایه مادربزرگ تا انگشت و انگشتری...

***

متن زیر، ترجمه شعری است از گونتر گراس که در صفحه فیسبوک احسان شریعتی منتشر شده:

چرا سکوت کنم،
چرا دیری ناگفته گذارم،
آنچه را که عیان است؟
آنچه را که طبق نقشه "بازیهای استراتژی" (جنگی) تمرین کرده‌اند؟
و در پایان آن ما جان به دربردگان، جز پاورقی هایی نخواهیم بود.
ادعا می‌شود که زدن ضربه اول، که می تواند مردم ایران را محو کند، حقی است،
مردمی در یوغ گزافه‌گویی بزرگ که آنها رابه هلهله‌های دستوری واداشته،
به این بهانه که در قلمروی قدرتش مظنون به ساختن بمبی اتمی است.

اما چرا خود را از نام بردن از آن کشور دیگر منع می کنم؛
کشوری که سالهاست ــ هرچند در نهان ــ ظرفیت اتمی روبه گسترشی در اختیار دارد،
اما بدون نظارت، زیرا بیرون از دسترس برای هرگونه بازرسی است؟
سراسر سکوت پیرامون این واقعیت،
که سکوت خود من نیز تابع آنست،
سکوتی که بر من چونان دروغی سنگینی میکند،
اجباری که اعمال میشود، و در صورت تخطی مجازات در پیش است؛
و محکوم شدن به «سامی ستیزی» رواج دارد.
اما اینک از آنجا که از سرزمین من،
که معمولا (نامش) با جنایاتی بی‌مانند و خاص خود پیوند خورده،
و بدین خاطر از او خواستار حسابرسی اند،
از این کشور، باردیگر، طبق قاعدۀ ناب تجارت،
هرچند آنرا ماهرانه همچون غرامتی جلوه دهند؛
از این کشور، اسرائیل انتظار یک زیردریایی دیگر را دارد،
که ویژگی آن این است که می تواند با کلاهک های انفجاری خود همه چیز را نابود کند،
به سمت جایی که وجود حتی یک بمب اتمی در آن به اثبات نرسیده است،
اما تنها ترس میخواهد اعتبار اثبات را بیابد؛
آنچه را که باید گفت می گویم.
ولی چرا تا کنون سکوت کرده بودم؟
چون فکر می کردم خاستگاهم با لکه ای نازودونی که همیشه بر دامن دارد،
مرا از سوءظن به اسرائیل که خود را همبسته او می دانم و میخواهم به او بستگی داشته باشم،
همچون حقیقتی آشکار، باز می دارد.
چرا برای گفتنش منتظر این روز شدم، سالخورده و با آخرین قطرۀ مرکبم (می نویسم) :
نیروی اتمی اسرائیل صلح هماکنون شکنندۀ جهانی را تهدید می کند؟
زیرا باید گفت آنچه را که فردا گفتنش میتواند دیگر دیر باشد:
و نیز چون ما ــ آلمانی ها به حد کافی بار بر وجدان داریم ــ
می توانیم تحویل دهنده سلاح جنایتی باشیم که عواقب آن قابل پیش بینی است،
به این دلیل هیچیک از گریزگاه های متداول نمی تواند همدستی ما را محو سازد.
بپذیریم که : دیگر ساکت نخواهم ماند،
زیرا از دورویی غرب خسته ام، وانگهی باید امید داشت که بدینسان بسیاری دیگر نیز بتوانند خود را از سکوتی که در بند آن هستند آزاد سازند،
و از آنکه این تهدید آشکار را اعمال می کند، دعوت کنند تا از خشونت چشم بپوشد؛
و همچنین نظارتی دائمی و بی مانع را بر توان اتمی اسرائیل و تأسیسات اتمی ایران توسط یک مرجع بین المللی مطالبه کنند و توسط دو دولت پذیرفته شود.
تنها این گونه است که می توان به همه کمک کرد، به اسرائیلی‌ها و به فلسطینی‌ها و بیش از آنها، به همه کسانی که در این منطقه‌، که به تسخیر جنون در آمده است، در عین دشمنی در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.
و در آخر کار بدانیم که به خود یاری رسانده ایم!



جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳

درونی‌ترین حرفه‌ی من

کلمات کلیدی :نوشته های من، سیاره کتاب، آدم ها

واقعا فکر می‌کنم اگر روزی بخواهم به سوال چه کاره هستی جواب بدهم، اگر بخواهم آنچه واقعا احساس می‌کنم هستم را بگویم، نه آن شغلی که در آن هنگام دارم، باید بگویم: من خواننده‌ام.

تقریبا همه چیز برای من خواندنی است. از کتاب‌های دوست‌داشتنی دور و برم گرفته و فیلم‌ها و سریال‌ها، تا آدم‌هایی که خواه یا ناخواه در زندگی‌ام هستند و کردار و رفتار آنها. از آدم‌هایی که هستند چون «مجبورم» که باشند، تا آدم‌هایی که می‌خواهم باشند. و این دسته اخیر که تقسیم می‌شوند به آنها که خوشبختانه هستند و آنهایی که از من دوراند و به جز تماسی گاه‌به‌گاه، حضوری چندان «مرئی» ندارند.

مدام در  حال سنجش چیزهایی هستم که خوانده‌ام. در حال بررسی قسمت‌های خوب چیزی که خوانده‌ام و قسمت‌های بدش. و سعی می‌کنم همه این خوانش‌ها را یک جا ثبت کنم. نکته این جاست، در مورد آدم‌هایی که واقعا دلم می‌خواهد در زندگی شخصی یا اجتماعی‌ام باشند، این نکات خوب و بد را می‌گویم. و هنوز یاد نگرفته ام که عده‌ای از این گفتن‌ها خوششان نمی‌آید. که گفتنشان را (حتا قسمت‌های خوب را) درست نمی‌دانند. چه کنم که من اینجور هستم.

اما یک نکته این وسط هست که شاید چندان دیده نشود. اگر من، به «خواندن» چیزی ادامه بدهم، یعنی واقعا آن متن چیزی بسیار خوشایند است. هرچند که ممکن است که همانجا به نویسنده‌اش یک سری انتقادات در مورد نوشته‌اش بگویم، اما او باید از متنش بسیار راضی باشد. مساله این است که در هر اثری، هرچه قدر هم شاهکار، باز ایراداتی هست، باز آن را می شود بهتر کرد، و گفتن انتقادات یک اثر، یعنی بهاداشتن آن برای من، نه عکس آن که متاسفانه چیزی است که اغلب برداشت می‌شود.

 

+ بند آخر این نوشته، در مورد یک مورد «خواندنی» صادق نیست، و آن خود کتاب، در معنای غیراستعاره‌ایش هست. من تمام کتاب‌هایی که تابه‌حال شروع کرده‌ام را خوانده‌ام. چه کنم، دست خودم نیست و نمی‌توانم از خواندن یک کتاب، هرچه قدر هم بد، دست بکشم.



چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

قصه بگو

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، زمان، سیاره کتاب

قصه بگو ای یار قدیمی

از پادشاه و دختر پریان و اژدها

از معدن و مرزعه و کارگاه

از جنگ، از صلح، از زندان.

 

قصه بگو ای یار قدیمی

و بگذار لحظاتی در آغوش تو

رها شوم از این زمان طلبکار

که خرده خرده موهای سیاهم را

از من گرفته است.

 

قصه بگو

و مگذار خون من

یخ بزند از این همه دلتنگی

از این همه نداشتن

از این همه نبودن.

 

قصه بگو

شاید که زمانی، لحظه ای،

فراموش کردم سرنوشت محتوممان را.



شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

روزتان مبارک یاران مهربان

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، یاران مهربان

نگاهشان می کنی. هرکسی داستانی دارد برای خودش. «داستان» که نه، داستان ها دارند برای خودشان...
چگونه این چنین بر کتابخانه کوچک یا بزرگت نشسته اند... منتظر خوانده شدنند یا خوشحال اند که کسی ورقشان زده و حالشان را خوب کرده...
چگونه به اینجا رسیده اند. عده ایشان کتابخانه ای هستند با آن کدبرچسب های دوست داشتنیشان. بچه که بودم این کدها رمزی بود برایم و حتی الان که خیلی وقت است می توانم این رمز را بخوانم، رازآلودگی این کدها برایم عجیب است...
عده‌ایشان امانت هستند، از دوستانی که فارغ از اینکه گاهی می بینمشان یا همیشه، دوستانی که فارغ از اینکه قدیمی و صمیمی هستند یا جدید و رسمی، خواندنی کتابی از کتابخانه آنها باعث می شود همیشه در حافظه کتابخانه ای من جاوید شوند...
کتاب هایی که خریده شده اند و چه خاطراتی است در این خریدن ها، از جلگه و افق و بیدگل و شهرکتاب مرکزی...
کتاب هایی که هدیه هستند از بهترین دوست ها و نزدیکانی که گاه همین که می دانی هستند زندگی ات را روشن می کند و داشتن شیئی مقدس مانند کتاب از طرف آنها، نزدیکشان می کند.
داستان ها دارند از آنجاهایی که بوده اند... از دلیل نوشته شدنشان... از نویسندگان و مترجمانشان. از فروشگاه هایی که بوده اند و از صاحبان گذشته شان.
داستان ها دارند از درون خودشان، و آرام و ساکت و صبور برایت تعریف می کنند. جلوتر از تو نمی روند، از تو عقب نمی مانند. مانند معلمی دلسوز می نشینند و پا به پای تو تعریف می کنند آنچه را که می دانند.

نگاهشان می کنی... همانجا نشسته اند و فقط گهگاه چشمکی می زنند. منتظرند، منتظر دست های تو که برداری و آشنا شوی با آنها. منتظر چشم هایت که بخوانیشان و بشناسیشان، و منتظر روحت که در آن رسوب کنند.

نگاهشان می کنی و مانند صمیمی ترین دوستانت، بهشان می گویی: ممنون که هستید، زندگی با شما بسیار بسیار بهتر است. ممنون که هستید یاران مهربان، روزتان مبارک.



چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳

تابستانی به یادماندنی

کلمات کلیدی :دنیای کودکی، سیاره کتاب

بچه بودم. سوم ابتدایی تمام شده بود. نگهداری از من معضلی شده بود. نه می شد سپردم به همسایه ها، چون بزرگ بودم، و نه می شد در خانه بمانم چون بچه بودم. پدرم دو شیفت در کارخانه باید می ماند، برادران بزرگتر هرکدام جایی بودند و مادرم هم که باید کار می کرد تا چرخ زندگی بچرخد. نه اینکه بهتر بچرخد، بچرخد.

من مانده بودم یک جورهایی روی دست خانواده. حتی به فکر سر کار فرستادنم هم افتاده بودند، اما سابقه ام در این زمینه خوب نبود. ضعیف بودم و زود از کار سنگین بنایی یا مکانیکی مریض می شدم.

نمی دانم چه معجزه ای رخ داده بود، کدام پیغمبری از کنار خانه مان گذشته بود که مادرم به فکر افتاد من را بگذارد در کتابخانه. کتابخانه پارک غدیر یزد که از خانه مان هم به نسبت دور بود. یادم است فقط یک اتوبوس واحد در آن مسیر کار می کرد که هر پنجاه دقیقه می آمد.

روز ثبت نام مثل همین امروز صبح یادم است. یکی از روزهای اواخر خرداد. هوای یزد گرم، ولی هوای پارک بسیار خوب بود. شوق دیدن ساختمانی جدید، ساختمانی پر از کتاب، حتی باعث شد یادم برود که همیشه اولین کاری که در پارک غدیر می کردم بازی کردن با مجسمه بزرگ فیل وسط پارک بود. بالارفتن از سرسره پیچ و تاب دار پارک. سوار شدن بر تاب های بلند و کوتاه پارک. مستقیم نگاهم مانده بود به جایی در پشت درخت ها که می دانستم ساختمان کتابخانه است.

درِ کتابخانه، از این درهای فنری بود. از این ها که فنر، آرام آرام در را می بندد. اولین بار بود که این درها را می دیدم. اسمش را گذاشته بودم در ِ ملخی. و هنوز که هنوز است، با دیدن این درها، یاد آن کتابخانه می افتم. وقتی وارد می شدی، چند قدمی که می آمدی جلو، به یک فضای باز و بزرگ می رسیدی. قفسه های مجله از دست چپ شروع می شد. جلوی رویت میز کتابدار بود، و دست راستت، آن کشوهای پر از فیش کتاب. هر فیش، یک کتاب. هر کتاب، یک دنیا.

جلو رفتیم. مادرم شرایط را برای کسی که ثبت نام می کرد توضیح داد. گفت هر روز می آید. بچه آرامی است. کاری به کار کسی ندارد. صبح می آید، تا ظهر موقع ناهار می ماند. نقاشی اش را می کشد. کتاب خوبی هم بود بدهید بخواند. کتاب خواندن یا نخواندنم مهم نبود، مهم این بود که حواسشان به من باشد.

اسم نوشتیم. یک فیش بهمان دادند گفتند دو هفته بعد کارت کتابخانه آماده می شود. گفتم یعنی تا دو هفته نمی شود کتاب گرفت؟ گفت چرا، با این فیش می شود. مادرم گفت امروز برویم خانه، از فردا بیا. گفتم نه. از امروز می خواهم بمانم. مادرم دیرش شده بود. باید می رفت. اصرار نکرد. گفت باشد. ماندم. رفتم سراغ کتاب ها. یک نگاه به کتاب های کم حجم کودکان انداختم. بعد رفتم سراغ کتاب های بزرگ تر. از آن هایی که بعدا فهمیدم رمان اند. دو کتاب را برداشتم، کتابدار گفت برایت زود است با اینها شروع کنی. اول کتاب های بچه ها را بخوان تا بعد. کتاب ها را گذاشتم سرجایش. رفتم سراغ کتاب های کم حجم. ده کتاب را برداشتم. رفتم بالا. سالن مطالعه برادران. نیم ساعت بعد ده کتاب دیگر، و تا آخر وقت که باید می رفتم، همه کتاب های کوچک را خوانده بودم.
فردا، صبح زود آنجا بودم. آن دو کتابی که انتخاب کرده بودم نبود. دو کتاب دیگر برداشتم. کتابدار گفت اول کتاب های بچه ها را بخوان. گفتم خوانده م. باورش نشد. چند کتاب را برداشت. داستانشان را پرسید. گفتم. تعجب کرد. گفت باشد. کتاب ها را برداشتم. بردم بالا و خواندم. تا سال های بعد، عنوان کتاب ها یادم نبود. اما داستانشان چرا. چند سال پیش، فهمیدم هر دو کتاب نوشته رولد دال، نویسنده نوجوانان بوده اند. ماتیلدا و جادوگرها. تا چند سال کتابخانه غدیر عضو بودم و چند سال شدم کتاب خوان ترین عضو کتابخانه. تا سال 80 آنجا بودم. و بعد کتابخانه وزیری یزد. که آن هم داستانی است برای خودش.

آن تابستان، تابستان سال سوم دبستان، با بهترین موجودات این دنیا آشنا شدم. با هم دوست شدیم و مسلما تصمیم مادرم در آن سال، بزرگترین اتفاق زندگی من بوده است. و برخورد کتابدارهای کتابخانه غدیر و تشویق کلامی گاه گاهشان، و اینکه مرا نه یک بچه که یک کتاب خوان می دیدند تاثیر زیادی در من داشت.

این اواخر به شرایط کتاب خانه ها فکر می کردم. هرکدام محدودیت های عجیب و غریبی دارند. کتابخانه ملی ایران که پایین تر از دانشجوی کارشناسی ارشد ثبت نام نمی کند، و کتابخانه مرکزی اصفهان که استفاده از سالن مطالعه اش تنها برای کارشناسی های ارشد به بالا امکان پذیر است. کتاب خانه های کوچک و بزرگ دیگر، هرکدام اشکالات خودشان را دارند. یا کتابدارهایشان خسته اند، یا تعداد کتاب هایشان اندک است، و یا سالن مطالعه مناسبی ندارند و یا هزینه ثبت نامشان با هزینه معمولی فاصله زیادی دارد.

به هرحال، آنچه مشخص است، این است که برای علاقه مند کردن کودکان به کتاب خواندن، کار از سال های دهه هفتاد، بسیار مشکل تر است و متاسفانه سیاست های حکومتی تا به حال، همه برخلاف این هدف بوده اند.



شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳

یاران مهربان خرداد و تیر ١٣٩٣

کلمات کلیدی :یاران مهربان، سیاره کتاب

کتاب های خوبی که در خرداد و تیر ١٣٩٣ خواندم.

 

عنوان کتاب ها و یادداشت کوتاهی برای هرکدام، در ادامه مطلب است.



یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

جادو زنده است

کلمات کلیدی :سیاره کتاب



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

یاران مهربان فرور- و اردی- ١٣٩٣

کلمات کلیدی :یاران مهربان، سیاره کتاب

کتاب های خوبی که در فروردین و اردیبهشت ١٣٩٣ خواندم.

 

عنوان کتاب ها و یادداشت کوتاهی برای هرکدام، در ادامه مطلب است.



پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

یاران مهربان بهمن و اسفند 1392

کلمات کلیدی :یاران مهربان، سیاره کتاب

توضیح: چند وقت پیش تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم و کتاب هایی که می خوانم را در آن بگذارم. خب، گذشت زمان نشان داد که من فقط یادم می ماند به اینجا (یعنی تنها مانده) و صفحه فیسبوک و البته گودریدز، سر بزنم و بقیه جاها، متروک می مانند. بنابراین، تصمیم گرفتم هر دو ماه یک بار، کتاب های خوبی که خواندم را در همین وبلاگ تنها مانده بگذارم. تا ببینیم بعدا چه می شود.

برای شروع، از بهمن و اسفند 1392 شروع می کنم. هرچند شاید بعدا، کمی قبل تر ها هم اضافه شدند.

 

برای دیدن عنوان کتاب ها و یادداشت کوتاهی برای هر کتاب، به ادامه مطلب بروید.



شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳

16 نشانه عشق کتاب بودن!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

در دوران یوتیوب و سریال های پایان ناپذیر تلویزیون، باید اشتیاق شدیدی برای سرگرم شدن با «کلمات نوشته شده» داشته باشید. با این حال، هنوز عشق کتاب ها متولد می شوند، و به حیات خودشان در میان بوی کتاب های قدیمی و افکار پرمغز نویسندگان بزرگ ادامه می دهند. اما چگونه می توانید تشخیص دهید که فقط یک خواننده معمولی هستید، یا یک عشق کتاب؟ این نوشته، به این سوال شما پاسخ می دهد.


شما، یک عشق کتاب هستید، اگر:
١- فکر جدا کردن و پاره کردن صفحات یک کتاب برای ساختن کاردستی، شما را به وحشت بیاندازد.
٢- در یک کتابفروشی دست دوم هنگام بو کردن کتاب های قدیمی شما را دیده باشند.
٣- با وجود اینکه فرد بالغی هستید، شنیدن "بازار کتاب های بچگانه" شما را به هیجان بیاورد.
۴- متنفر باشید از دیدن فیلم هایی که بر اساس کتاب ها ساخته شده اند، چون هیچ شباهتی به آنچه از کتاب ها به خاطر دارید، ندارند.
۵- عادت به بازدید حراجی ها و بازارهای هفتگی داشته باشید، نه برای اینکه کتابی بخرید، بلکه کتابی را نجات دهید!
۶- راجع به فروریختن ستون های کتاب های خوانده نشده تان، و له شدنتان در زیر این آوار، کابوس ببینید.
٧- نقل قول هایی که از نویسندگان کلاسیک می دانید، بیشتر از جملات عامیانه رایجی که شنیده اید، باشد.
٨- با یک کتابدار تنها به دلیل خرید عمده و تخفیف نشانِ لای کتاب، قرار عاشقانه گذاشته باشید.
٩- مدت ها بعد از تمام شدن یک کتاب، به شخصیت های کتاب فکر کنید و نگران حالشان باشید، و بخواهید بدانید چه می کنند.
١٠- به پشت کتاب هایتان برچسب های جی.پی.اس چسبانده باشید تا هرلحظه از مکان کتاب هایی که امانت داده اید، باخبر باشید.
١١- هرجا می روید، حتی در قرارهای عاشقانه تان، کتابی با خود ببرید، چون معتقدید باید از هر لحظه مناسب برای خواندن استفاده کرد.
١٢- برای نویسندگان زنده مورد علاقه تان پیغام بگذارید، و وقتی به شما جواب می دهند از شادی برقصید.
١٣- اگر آنها (نویسندگان مورد علاقه) هم شما را در فیسبوک، توییتر و ... دنبال کنند، از خوشحالی دیوانه شوید.
١۴- از کتاب مورد علاقه تان چند نسخه داشته باشید، چون نمی توانید هنگام آمدن یک نسخه جدید از آن کتاب، جلوی خودتان را بگیرید.
١۵- همه کتاب ها را دوست داشته باشید: کاغذی، الکترونیکی، و حتی کتیبه های سنگی!
١۶- ندانید برنامه های امشب تلویزیون چیست.

ترجمه از:
http://www.huffingtonpost.com/beth-bartlett/youre-a-book-nerd-if_b_5374605.html?utm_hp_ref=books



پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

کتابفروشی ها، مهمتر از نمایشگاه

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، نمایشگاه کتاب تهران

نمی دانم چندمین نمایشگاه کتاب است این روزها، و مثل همیشه عده زیادی سرازیر می شوند (می شویم) به سمت مصلای بزرگ همیشه نیمه کاره تهران.
بالاخره هرکسی این همه کتاب می بیند، ذوق دارد برای خریدنشان، می خواهد تهش را دربیاورد. لااقل ته جیب خودش را. به خصوص که عشق کتاب باشد. اما لطفا بیاییم تا آنجا که می شود کمتر از نمایشگاه خرید کنیم. کتاب را باید از کتابفروشی ها خرید، به خصوص کتابفروشی هایی که خود، ناشر نیستند. این خیلی مهم است که صنعت فروش کتاب رونق داشته باشد. البته، کمبود و کسری هایی هست همیشه. گرانی هم که قوز بالای قوز بالای قوز شده است. با این حال، سعی کنیم اگر می شود کتابی را از کتابفروشی ها خرید، از آنها بخریم، و نمایشگاه کتاب را بگذاریم برای کتاب هایی که جای دیگری پیدا نمی شوند، و برای دیدن تازه های انتشاراتی ها. گذشتن از ده درصد تخفیف، که مثلا برای کتاب های سی هزار تومانی می شود سه هزار تومان، آنقدرها هم چیز مهمی نیست.
سعی کنیم به جای آنکه سالی یک دفعه کلی کتاب می خریم، ماهی یک بار به کتابفروشی های محله مان سری بزنیم و یک کتاب بخریم... و البته دست دوم فروشی های خوبی، مثل جلگه را هم فراموش نکنید.



دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢

بهترین روش

کلمات کلیدی :قاب تصویر، سیاره کتاب

چرا کتاب می خوانیم، و تازه، چرا رمان؟ چرا فیلم می بینیم؟ در حالی که می شود خیلی کارهای مفید دیگر کرد، (مثلا رفت کار کرد و نگفت چیست کار، یا مثلا رفت فلسفه خواند به جای رمان.) خب این سوالی است که بارها و بارها از ما جماعتی که «کمی» کتاب می خوانیم، پرسیده اند و می پرسند... این حرفی که از قول فرناندو پسوآ آورده شده را، من هم بارها و بارها در صحبت با دوستان گفته ام:
ادبیات، عاقلانه ترین راه برای نادیده گرفتن زندگی است.

بد است؟ باشد. خیلی ها راه های دیگری دارند برای این کار. راه ما، این است. اما چرا باید زندگی را نادیده گرفت؟ خب، راستش شاید هرکدام برای خودشان جوابی داشته باشند، اما من می گویم که چون خیلی حقیر و کم ارزش است.
زندگی را فقط باید گذراند، اگر نگذرانی اش، می گذراندت... و خب برای این گذراندن، باید راهی انتخاب کرد و چه راهی بهتر از غرق شدن در دنیایی از داستان ها...




چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

 

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، ادبیات انگلیس، چارلز دیکنز

You are a human boy, my young friend. A human boy O glorious to be a human boy! And why glorious, my young friend? Because you are capable of receiving the lessons of wisdom, because you are capable of profiting by this discourse which I now deliver for your good, because you are not a stick, or a staff, or a stock, or a stone, or a post, or a pillar.

 

O running stream of sparkling joy

To be a soaring human boy!

 

 

دوست جوان من، تو بنی آدمی و از مائی- و چه افتخاری که آدم بنی آدم باشد. و اما دوست من، چرا افتخار؟ زیرا تو این قابلیت و استعداد را داری که درس عقل و حکمت بیاموزی؛ این استعداد را داری که از وعظی که به خاطر خیر و صلاح تو ایراد می کنم بهره برگیری- چون عصا نیستی، چوبدست نیستی، کنده درخت نیستی، دیرک نیستی، پایه ستون نیستی.

گر بنی آدمی تو، چون جویی

پاک و شفاف و شاد و نیکویی

خانه قانون زده، فصل نوزدهم، ترجمه ابراهیم یونسی

 

توضیح:

ترجمه تحت اللفظی شعری که دیکنز آورده می شود:

به جویباری روان از شادی نمایانی می ماند

انسانی بلندپرواز بودن

 

که مترجم تا حدود زیادی با حفظ وفاداری به متن، آن را به صورت شعر کلاسیک فارسی ترجمه کرده است.

در نسخه انگلیسی انتشارات "بارنز اند نوبل" این کتاب، این توضیح نیز آمده است:

« اگرچه این شعر توسط دیکنز ساخته شده است، با اینحال یادآور شعری از ویلیام بلیک با نام "ترانه های معصومیت" است.»

 

ویلیام بلیک و این شعر، بر روی دیکنز و آثارش تاثیرات زیادی گذاشته اند. به همین دلیل، خواندن شعر ترانه های معصومیت بسیار توصیه می شود. متاسفانه در اینترنت ترجمه کامل و دقیقی از این شعر پیدا نشد. من یک تکه از شعر را ترجمه کردم، اما اگر مایل بودید می توانید متن انگلیسی این شعر زیبا را از طریق لینک زیر، ببینید.

http://www.glyndwr.ac.uk/rdover/blake/songsinn.htm

And I plucked a hollow reed,

And I made a rural pen,

And I stained the water clear,

And I wrote my happy songs

Every child may joy to hear.

 

نی‌ای تو خالی چیدم

و از آن قلمی روستایی تراشیدم

آب را با زلالی اش آمیختم

و نغمه های شاد نوشتم

تا کودکان از شنیدنش شاد شوند.

 



یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

مکاشفه ای دیر، عظیم، غیرقابل تحمل

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، ادبیات فرانسه، ویکتور هوگو، بینوایان

ژاور، بازرس خشک و متعصب و جدی در بینوایان، مرد. در صفحه 1518 در نسخه فارسی که من دارم... و باید بگویم این یکی از تلخ ترین مرگ هایی بود که دیدم، حتی از مرگ دختر سیلوی در جانِ شیفته، یا مرگ پتی گاوروش در همین بینوایان هم سخت تر بود.

 

ژاور، یکی از ماندگارترین شخصیت های ادبیات است، و مسلما بدون او، این کتاب چیزی کم داشت... و مسلما بدون مکاشفه ای که که در لحظات قبل از خودکشی اش دارد نیز، چیزی نهفته که اگر نبود، شاید ویکتور هوگو، این قدر مقام بلندی نداشت.

 

ژاور، یک افسر بسیار متعصب است که در نظرش همه کارمندان دولت معصوم و همه دزدان جنایتکارند، الی الابد. برای او، درگیری و تعقیب و گریزهایی که با ژان والژان دارد، کم کم زره دفاعی اش را از او می گیرند، بی آنکه خود متوجه شود، و در برخورد واپسین با آن "جانی مقدس" هست که تقدس ژان والژان ضربه ای بر او وارد می آورد که ژاور تحملش را ندارد:

"یعنی چه! پس ممکن است وجود نقصی در زره پولادین اجتماع به وسیله یک بینوای جوانمرد یافته شود؟ یعنی چه؟ یک خدمتگزار شریف قانون ممکن است ناگهان خود را بین دو جنایت مشاهده کند؟ جنایت آزاد گذاردن یک مرد و جنایت بازنگهداشتن او؟ پس دستورهایی که دولت به یک مامورش می دهد قطعی نیست؟ پس ممکن است که در وظیفه هم راه های بن بستی پیدا شود؟ یعنی چه؟ پس این حقیقت دارد؟ پس راست است که یک دزد قدیم در حالی که پشتش زیر بار محکومیت های بسیار خم شده است می تواند قد راست کند و سرانجام ذیحق شود؟ آیا این باورکردنی است؟ پس مواردی هم ممکن است یافته شود که قانون به ناچار از پیش یک جنایت که دگرگون شده است به قهقهرا رود و با لکنت بخشایش طلبد؟

آری این حقیقت داشت و ژاور آن را می دید..."

 

و همین دیدن است که بعد از طی این تحول تدریجی و یک باره که بر سر ژاور آمده است باعث می شود که "یک لحظه بعد هیئتی بلند و سیاه که اگر کسی از دور نگاهش می کرد گمان می برد شبحی است، قد راست کرد بر لبه پل آشکار شد، روی سن خم شد، دوباره راست شد. و راست در ظلمات افتاد و تنها ظلمات توانست رازدار تشنجات این هیکل تیره باشد که زیر آب ناپدید شد."

 

هرچند برجسته ترین شخصیت بینوایان، بی هیچ شکی، ژان والژان هست، اما به نظرم دومین شخصیت برجسته کتاب، نه کوزت یا ماریوس، بلکه بازرس ژاور هست. حیف که دریچه ای از نور که یک باره به روی او باز شد را چشمان روحش تاب نیاوردند.



شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢

راز خوشبختی

کلمات کلیدی :چارلز دیکنز، سیاره کتاب، ادبیات انگلیس

"My other piece of advice, Copperfield," said Mr. Micawber, "you know. Annual income twenty pounds, annual expenditure nineteen nineteen and six, result happiness. Annual income twenty pounds, annual expenditure twenty pounds ought and six, result misery. The blossom is blighted, the leaf is withered, the god of day goes down upon the dreary scene, and — and in short you are for ever floored. As I am!"

 

آقای میکابر گفت: «کاپرفیلد، نصحیت دیگر را خود می دانی: اگر عواید سالانه ات بیست لیره باشد و خرجت نوزده لیره و نوزده شیلینگ و شش پنی خوشبختی، و الا اگر درآمد سالانه ات بیست لیره و خرجت بیست لیره و شش پنی باشد، بدبختی. غنچه حیاتت پژمرده و برگت خشک می شود و آفتاب بختت به افول می گراید. ماحصل کلام، تا عمر داری مثل من روی خوش نمی بینی.

دیویدکاپرفیلد... فصل دوازدهم... ترجمه مسعود رجب‌نیا (با اندکی ویرایش)

 

- طرحی از مستر میکابر. طراحی توسط فرانک رینولدز، 1910.



پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢

 

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، هابیت، تالکین

روزی روزگاری یک هابیت در سوراخی توی زمین زندگی می کرد. نه از آن سوراخ های کثیف و نمور که پر از دُم کِرم است و بوی لجن می دهد، و باز نه از آن سوراخ های خشک و خالی و شنی که تویش جایی برای نشستن و چیزی برای خوردن پیدا نمی شود؛ سوراخ، از آن سوراخ های هابیتی بود، و این یعنی آسایش.

هابیت- جان رولاند روئل تالکین

 

 

+آن قدر این مجمع الجزایر گولاگ تلخ است که اگر قصه شیرینی همچون هابیت نباشد، نمی شود فرو داد.

+من به تولستوی، مدتی پیش گفتم پیرمرد تلخ‌داستانگوی دوست داشتنی... تالکین، پیرمرد مهربان داستان گوست... از آنها که حتی اگر چند شبی هم قصه هایش نگران کننده شوند که آیا اژدها شکست می خورد یا نه، آیا دورف ها می توانند از دست ارک ها فرار کنند یا نه، و یکی دو شبی خوابت نبرد از ترس شکست دوستانت در کتاب، وقتی تمام می شود نفس راحتی می کشی و با خیال راحت می خوابی. او و سی.اس. لوئیس، سهم بزرگی در شیرینی خواب های کودکی خیلی از کودکان دارند، هرچند که یک کودک اصلا از خودش نپرسد تالیکن یا لوئیس اصلا کی هستند و چه کاره... مطمئنم وقتی بزرگ می شوند و می فهمند که ای بابا، این هابیت همان کتابی است که مدت ها پیش در کتابخانه خوانده اند و از ترس اینکه کتاب تمام نشود و فردا هم کتاب را کسی دیگر برندارد، حاضر بودند شب را در همان کتابخانه به صبح برسانند- آن لحظه، لحظه معارفه آنها و پدربزرگشان خواهد بود.



شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

یک تحقیق ادبی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، الکساندر سولژنیتسین

بعضی کتاب ها را باید بگذاری مدتی در ذهن خیس بخورند... کمی جلو بروی... و اگر کتاب خوان باشی شاید دویست سیصد صفحه هم دوام آوردی و بعد ماجرا برایت جالب شد. اما مجمع الجزایر گولاک، از آن دسته کتاب هاست که فقط لازم است باز کنی، یکی دو صفحه ورق بزنی تا برسی به تقدم نامه نویسنده:
تقدیم
به آنان که چندان زنده نماندند که
این حکایت ها را باز گویند.
و باشد که از سر تقصیر من
که همه چیز را ندیدم،
همه چیز را به خاطر نسپردم،
همه را به فراست درنیافتم، درگذرند.
- مجمع الجزایر گولاک - الکساندر سولژنیتسین


 

* عنوان فرعی کتاب، که در این ترجمه آورده نشده، "تجربه ای در تحقیقی ادبی" است.

* این کتاب در اصل سه جلد است که تا به حال تنها یک جلد از آن به فارسی ترجمه شده که همین ترجمه عبدالله توکل است. هرچند که جلدهای دوم و سوم ترجمه نشده اند، ولی ترجمه جلد اول خوب و کامل است. امیدوارم فرصتی بشود که لااقل چند فصل اول جلد دوم را برای تجربه هم که شده، ترجمه کنم.

* کتاب در مورد زندانیان سیاسی است که به اردوگاه کار اجباری در شوروی کمونیستی برده می شوند. این موضوع، موضوع مورد علاقه سولژنیتسین است، چون کتابی هم که پیش از این از او خوانده بودم با عنوان "شاراشکا- پله اول دوزخ" در مورد همین مساله بود و بسیار هم در ذهنم تاثیر گذاشت. با این حال در این کتاب نویسنده تاکید دارد که مسائلی که می گوید همه واقعی هستند، و نباید متن ادبی آن باعث شود فکر کنیم تنها تصورات نویسنده اند. در متن انگلیسی، مدارکی هم در اثبات حرف های نویسنده آورده شده که در ترجمه فارسی تنها به آنها اشاراتی می شود.



شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢

لذت خواندن

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

خیلی زشت بود که وبلاگی مختص کتاب هایم نداشته باشم.

 

 

از این به بعد، معرفی هرکتابی که می خوانم را در وبلاگ لذت خواندن خواهم گذاشت. کتاب هایی هم که تا به حال خوانده شده اند را کم کم اضافه می کنم- انشاالله.



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

هیچ چیز قابل قبول نیست!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

تنها چیزی که شاید بتواند اندکی کتاب نخواندن یک کتاب خوان را توجیه کند...

نه، هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نمی تواند کتاب نخواندن یک کتابخوان را توجیه کند، حتی زیادبودن کتاب های خوبی که جلویش رویش هستند!



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

بهشت؛ از نظر ما!

کلمات کلیدی :خورخه لوئیس بورخس، سیاره کتاب

I have always imagined that Paradise will be a kind of library.

همیشه، تصورم این بوده است که بهشت جایی شبیه به یک کتابخانه است.

خورخه لوئیس بورخس - پدربزرگ تلخ‌داستانگوی همه ما

 




جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

ایده ای جالب

کلمات کلیدی :قاب تصویر، سیاره کتاب



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

عمر کوتاه است...

کلمات کلیدی :قاب تصویر، سیاره کتاب



یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

هشدار: خطر سقوط از فراز برج بابل!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، الیاس کانتی، علی شریعتی

ما عشق کتاب ها، اگر حواسمان نباشد، مسلما سرنوشتی بهتر از آقای کین نداریم. باید حواسمان باشد، که کتاب ها، با همه ارزششان، فقط کتابند. این نکته بسیار خوبی بود، که در ذهن من کمرنگ شده بود، و خواندن کتاب "کیفر آتش" نوشته الیاس کانتی، دارد در پررنگ شدن و احساس خطر کردن نسبت به این قضیه کمک می کند.

اولین کتاب شریعتی در سال 1392 را هم شروع کردم: "بازگشت به خویشتن"- چه خوب است که دوباره پای حرف های استاد نشسته ام. جدَن دلم تنگ شده بود برایش. و جدا نیاز داشتم به اینکه در این شرایط حساس، استدلال های قلبی او را بشنوم.

 



سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢

مارجوری لمک

کلمات کلیدی :مجله نیویورکر، سیاره کتاب، سارا برنستاین، sarah braunstein

"بیست سالش بود، اما اسم دخترانه قدیمی ای داشت. چه قدر از این اسم بدش می آمد: از آهنگ شادش، از مصوت های زیادش، از حروف مخففش م.ل.، حروف ابتدایی بی آزاری که در سال چهارم، باعث شده بود تامی شوگرمن همیشه فریاد «بازنده بزرگ، بازنده بزرگ، بازنده بزرگ» سردهد... آیا او یک بازنده بود؟ بله. الآن چرا. اما آن موقع؟ یک دختر هشت ساله با لباس پشمی کشباف، با موهای بافته شده درخشان که ظرف ناهارش به شکل ماپت ها بود؟ نه..."

مارجوری لمک، داستان دختری است که از خودش متنفر است... چون خودش را یک "بازنده" می داند... در حالیکه وقتی داستان را می خوانیم، می بینیم نه، اصلا نمی شود به مارجوری گفت یک بازنده... نویسنده داستان سارا برنستاین می گوید: «باید بگویم که به نظر من او یک بازنده نیست. به تنهایی یک بچه را بزرگ می کند، سخت کار می کند و تلاش دارد پاک بماند. شاید هنوز یک "برنده" نباشد، اما کسی است که دارد مبارزه می کند.»

 

داستان مارجوری لمک در شماره جدید مجله نیویورکر چاپ شده، و به نظرم داستان همه آدم ها (به خصوص دختران و زنانـ)ـی است که با اینکه دارند تلاششان را می کنند، با اینحال اعتماد به نفسشان پایین است و خود را به عنوان یک شخصیت قبول ندارند... و به ما یادآوری می کند که مهم نیست برنده باشیم، بلکه باید تلاش خودمان را بکنیم.

متن انگلیسی را می توانید از لینک زیر بگیرید.

http://www.mediafire.com/?9o5dq547ev8w5z0

 

پرسش و پاسخ هایی با نویسنده را هم می توانید از لینک زیر بخوانید:

http://www.newyorker.com/online/blogs/books/2013/03/this-week-in-fiction-sarah-braunstein.html

 

در مورد نویسنده:

سارا برنستاین (Sarah Braunstein) نویسنده جوانی است که تا به حال یک رمان و چند داستان کوتاه از او منتشر شده. رمان او، The Sweet Relief of Missing Children (~آزادی شیرین دختر گمشده) توانسته چند جایزه از جمله Flaherty-Dunnan First Novel Prize و جایزه ادبی مجله ماین (Maine) را به دست آورد.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

ما نیز مردمی هستیم!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، محمود دولت آبادی، کلیدر، سلوک

تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم. در نویسندگی به خصوص. مدام و مدام رمان خارجی که می خواندم. خیلی خوب بودند... خیلی جالب... تصور کتابی به عظمت جنگ و صلح، آنا کارنینا، کارامازوف خانواده تیبو، جانِ شیفته، دن آرام، و سایر غول های ادبیات، حسی عجیب، همیشه، به من داده و می دهد... تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم، به جز در شعر... شاهنامه و خمسه را می خواندم و حظی می بردم از "بسیاریشان".

 

تا اینکه روزی فهمیدم، نویسندگان ایرانی هم شاید بتوانند در لیست یک خواننده عادی، جایی داشته باشند. روزی بود که فهمیدم یک کتاب ده جلدی به نام کلیدر، و یک کتاب هفت جلدی (یا هشت؟) به نام "آتش، بدون دود" هست... نمی دانم چرا همان موقع می دانستم که کتاب هایی خوبی باید باشند...

 

اول کلیدر، و بعد "آتش، بدون دود" خوانده شدند و آن وقت بود که جایی هم برای ایرانی ها باز شد.

از آن زمان، کلیدر تبدیل شده به یکی از غول های ادبیات، و هرجا بروم، مسلما، نامش را در کنار بزرگانی چون جنگ و صلح و کارامازوف، می آورم. و نویسنده اش، تبدیل شد به محبوب ترین نویسنده داستان و قصه برای من، از این جهت که کارش درست است، زنده است، و ایرانی است.

 

محمود دولت آبادی، که چندسالی است هفتادسالگی را پشت سر گذاشته، یکی از آن قلم هایی را دارد، که تا به حال، سطر سطر نوشته هایی که خوانده امش، مبهوت ام کرده. از کلیدر و جای خالی سلوچ گرفته تا سلوک، اثر عجیب و غریبش که خیلی ها را گیج کرد، و نون نوشتن و از میم و آن دیگران. دولت آبادی، نویسنده ای است که آن حس عظیم تنهایی را به مانند دیگر تنهایان، به دوش می کشد، و این را در سطر سطر قلمش، نهفته و آشکار، بیان می کند. آن جا که در سلوک می گوید، مثلا: "انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار میتواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها همزبانی بیاید؟ همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ بدهد،‌ در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجستهای است که از هفده تا بیستسالگی میتواند رخ بدهد. و زمان، تاراج زمان مگر مجال تداوم رفاقت را میدهد؟ نه؛ برای شما که گفتم همه آن کسانی را که داشتم کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، تنها مانده بودم."

 

دولت آبادی از معدود آدم هایی است که خوشحالم برایم چون حافظ و فردوسی و تولستوی، افسانه نبوده. از آنهاست که عطش دارم برای خواندن آثارش، زوال کلنل و طریق بسمل شدن، که سالهاست (25 سال) در پشت میله های زندان گرفتن مجوز، مانده اند...

از دولت آبادی گفتم، چون یادم آمد که تا به حال خیلی ها را دیده ام، که حتی نمی دانند که این نویسنده بزرگ، هنوز زنده است، و شاید خیلی های بیشتر، حتی نشناسندش. مناسبت هم نمی خواهد، چون یادی از عاشقان ادبیات کردن، برای من یکی که، هیچ وقت مناسبتی نبوده...



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

۱۹۸۴؛ راه جورج اورول به سوی پادآرمانشهر

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، جورج اورول

مقاله ای خوب در مورد کتاب 1984

توضیح: در این نوشته دیوید آرونوویچ، نویسنده و خبرنگار بریتانیایی، به تاثیر یک دهه تلاطم سیاسی بر تصویر جورج اورول از حکومتی تمامیت‌خواه در آینده می‌پردازد. (منبع: بی.بی.سی. فارسی)

من در خانه‌ای پر از کتاب بزرگ شدم، ولی هیچکدام از آنها اثر جورج اورول نبود.

کتاب‌های سیمون دوبوار، سارتر، آلدوس هاکسلی و حتی لنین را داشتیم. در‌واقع، شاید همین مورد آخر، نبود کتاب‌های اورول را توجیه کند.

در و مادر من کمونیست بودند. اورول برای آنها در طرف مقابل طیف سیاسی جای داشت: نوشته‌های او در تقابل با آنها و آرمان‌هایشان بود.

این خصومت تا بعد از مرگ اورول و پایان دوره استالین، و حتی در دوره‌ای که کمونیست‌های بریتانیا تقریبا دیدگاهی مشابه سیاستگذاران اتحاد شوروی تحت امر استالین پیدا کردند هم ادامه پیدا کرد. دیدگاه و سیاست‌هایی که اورول را به نوشتن دو کتاب "مزرعه حیوانات" و "۱۹۸۴" ترغیب کرد.

در شرایط امروز، به نظرم مشکل اصلی والدینم با این دو کتاب برجسته، مخصوصا با ۱۹۸۴، نحوه استفاده از آنها به عنوان سلاحی مهم در نبرد ایدئولوژیک چپ و راست بود.

این نوع استفاده از ۱۹۸۴ و تضاد آن با حمایت همیشگی اورول از نوعی سوسیالیسم نیاز به توضیح دارد.

چگونه ۱۹۸۴ سوسیالیست‌های انگلستان و ایده کابوس‌وار حکومت تمامیت‌خواه آنان را هدف قرار داده بود؟ به هر حال اورول در انتخاب عنوان کتاب‌هایش آزاد بود و به راحتی می‌توانست برای افراد و مکان‌های داستانش نام‌هایی را انتخاب کند که با تمایلات سیاسی خودش همخوانی بیشتری داشته باشد.

انگیزه جورج اورول از نگارش کتاب ۱۹۸۴ سال‌ها موضوع بحث و جدل بوده است.

تمام گرایش‌های سیاسی (به استثنای برخی چپ‌های افراطی) تلاش کرده‌اند تا اورول را نماینده افکار خود معرفی کنند. از این رو همیشه تمایلی عمیق بین چپ میانه‌رو وجود داشته است تا بگوید که اورول در‌ واقع یک سوسیالیست اصیل است و هشدار و نگرانی‌های او به طور کلی درباره تمامیت‌خواهی، و نه لزوما از سوی چپ‌ها، بوده است.

اما کار برای راستگرایان راحت‌تر بوده است: آنها می‌گویند که اورول همان چیزی را می‌خواسته است بگوید که در نگاه اول به نظر می‌آید.

استدلال راست‌ها در این باره، به نظر من قابل قبول‌تر می‌رسد.

توضیح تصویر: حضور در جنگ داخلی اسپانیا تاثیر عمیقی روی اورول داشت.

 

کتاب ۱۹۸۴ در سال ۱۹۴۹ چاپ شد، ولی اورول دست‌کم از دوازده سال قبل‌تر در این مسیر قدم گذاشته بود: زمانی که او در اسپانیا، به عنوان عضوی از شبه‌نظامیان چپ (ولی غیراستالینیست) در حزب کارگری اتحاد مارکسیستی (پی‌اویوام)، در مقابل نیروهای هوادار فرانکو می‌جنگید.

اورول برای مبارزه با فاشیسم فرانکویی به اسپانیا رفته بود، ولی خود را با نوع دیگری از تمامیت‌خواهی مواجه یافت. نیروهای کمونیست‌ طرفدار استالین به مبارزه با پی‌اویوام برخاسته بودند و آنها را تروتسکیست‌های خائن می‌نامیدند.

تروتسکیسم شاخه‌ای از کمونیسم بر مبنای آرای لئون تروتسکی است.

هنگامی که اورول به خانه بازگشت، کمتر کسی علاقه‌ای به شنیدن تجربیاتش داشت.

حتی چپ‌های غیرکمونیست مانند ویکتور گولانچ ناشر و کینگزلی مارتین، سردبیر نشریه "نیو استیت من"، تمایل چندانی به انتشار حکایت او از آنچه در اسپانیا اتفاق افتاده بود، نداشتند. آنها نگران بودند که این کار به هدف اصلی که مبارزه با فاشیسم بود، ضربه بزند.

مخالفت اورول با تمامیت‌خواهی (چه از جانب چپ و چه راست) به دنبال همنشینی با آرتور کستلر، کمونیستی که در اسپانیا زندانی فاشیست‌ها بود و در خطر اعدام قرار داشت، تقویت شد.

کستلر بعدها به انگلستان گریخت و رمان خود به نام "ظلمت در نیمروز" را در آنجا و در سال ۱۹۴۰ منتشر کرد.

این رمان روایت زندگی یکی از انقلابیون بولشویک است که به کارهای ناکرده اعتراف می‌کند و در شوروی اعدام می‌شود. این داستان تاثیر عمیقی بر اورول گذاشت.

نوشته‌های متعدد اورول در نقد کتاب‌های مختلف نیز عقاید سیاسی او را نمایان می‌کند، ولی یک نام در این میان پررنگ‌تر از بقیه است: جیمز برنهام.

کتابی که این کمونیست سابق به نام "انقلاب مدیریتی" در سال ۱۹۴۱ نوشت، اورول را همزمان مجذوب و مملو از حیرت و خوف کرده بود.

اورول دو مورد از عناصر اصلی رمان خود را در این کتاب پیدا کرد: جهانی که سه ابرقدرت بر آن حکومت می‌کنند و این ایده که حاکمان آینده، نه دموکرات‌ها و سیاستمداران مردم‌فریب، بلکه مدیران و بوروکرات‌ها خواهند بود.

توضیح تصویر: داستان ۱۹۸۴ در جهان پس از یک جنگ هسته‌ای اتفاق می‌افتد.

 

دو اتفاق پیش‌بینی‌های تلخ برنهام را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کرد؛ نخست، ملاقات ارتشبد استالین، رئیس‌جمهور روزولت و نخست‌وزیر چرچیل در کنفرانس تهران، برای بررسی وضعیت جهان پس از جنگ بود.

اورول این اتفاق را قدم اول تقسیم‌بندی جهان به سبک برنهام، میان سه ابرقدرت می‌دید و به دوستانش گفته بود که همین موضوع، انگیزه اولیه‌اش برای نوشتن این رمان بوده است.

کمتر از دو سال پس از آن بود که آمریکا به بمباران اتمی ژاپن دست زد.

اورول در مقاله‌ای به نام "شما و بمب اتم" در مجله تریبیون ادعا کرد که بمب اتم وسیله‌ای خواهد شد برای ایجاد جهانی در سیطره ابرقدرت‌ها و حکمرانی تمامیت‌خواهانه مدیران؛ همانند آنچه برنهام گفته بود.

به ندرت به این نکته توجه می‌شود که داستان ۱۹۸۴ چند دهه پس از یک جنگ هسته‌ای اتفاق می‌افتد و مدیرانی که سه ابرقدرت داستان، اوشنیا، یوراسیا و ایستاسیا را اداره می‌کنند، توافق کرده‌اند تا یکدیگر را نابود نکنند و جهان را برای همیشه در نوعی وضعیت جنگ سرد حفظ کنند.

در‌واقع، این اورول بود که اصطلاح "جنگ سرد" را در مقاله‌ای در سال ۱۹۴۵ ابداع کرد و به کار برد.

از نظر او، تمامیت‌خواهی چیزی بیش از یک تهدید نظری در یک آینده خیالی بود. در واقع می‌شود گفت که در زمان نگارش ۱۹۸۴ و بسیاری دیگر از نوشته‌های اورول در دوره جنگ و پس از آن، او احساس می‌کرد که تمامیت‌خواهی، همین حالا هم برای بسیاری از چپ‌ها و روشنفکران جذابیتی خطرناک یافته است.

به نظر من، نکته‌ای که در این میان می‌توان دید، این است که پس از شکست تمامیت‌خواهی فاشیستی در جنگ جهانی دوم، اورول یکی از تنها کسانی بود که حاضر بود به خطر تمامیت‌خواهی چپ در اتحاد جماهیر شوروی اشاره کند.

در زمان انتشار کتاب مزرعه حیوانات و هنگامی که اورول در حال پردازش ایده ۱۹۸۴ بود، دغدغه اصلی او هشدار درباره استالینیسم و پیشروی روزافزای آن بود.

می‌توان حدس زد که اگر اورول زنده می‌ماند، در مورد اتفاقات بعدی چگونه فکر می‌کرد: مرگ استالین، جو مک‌کارتی در اوج قدرت، سخنرانی خروشچف در رد استالین در کنگره بیستم حزب در سال ۱۹۵۶، استعمارزدایی و زنجیره‌ای از دولت‌های محافظه‌کار.

او احتمالا کتاب جدیدی می‌نوشت تا سوسیالیست‌های واقعی جهان را از اتهامات مبرا کند.

شاید در چنان موقعیتی، پدر و مادر من هم جایی بین کتاب‌های الکس کامفرت و ویرجینیا وولف در قفسه کتاب‌هایشان برای این کتاب جدید اورول باز می‌کردند.

 

+بحث و نظر درمورد کتاب 1984، در وبلاگ کتابخور



یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱

یک بهشت کاغذی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب

رفته ایم کتابسرای جلگه. یکی از آن جاها که کتاب های دست دوم را با قیمت های استثنایی می دهد... گاهی می شود «ذن در هنر نویسندگی» را فقط با 500 تومان خرید. تازه این کتاب که خودش هم بنده خدا لاغر هست. گاهی می شود کتاب های بزرگتر را هم پیدا کرد. مثلا چند نمایشنامه فرانسوی از سارتر، جلد اول شیاطین داستایفسکی به فرانسوی، یا کتاب دوریت کوچک چارلز دیکنز، چاپ سال 55 شمسی، همه اینها هم زیر 1000 تومان.
و البته خیلی خیلی کتاب های خوب دیگر، به فارسی، فرانسه، انگلیسی، آلمانی و حتی روسی!
بهشت است مگر نه؟

چهارشنبه بود با یکی از دوستان رفته بودیم. من یک کتاب گرفتم راجع به شوپن، به فرانسوی و نیما هم کتاب هایی گرفت به انگلیسی: مهم تر از همه دیکشنری «آمریکن هریتج»، فقط 2500 تومان. فقط اگر حجمش را ببینید، متعجب خواهید شد. (از کتاب پُتی-غوبغ هم بزرگ تر است.)
داشتیم کتاب ها را حساب می کردیم که چشممان روشن شد به جمال «ارباب حلقه ها»... و یکی از بهترین لحظه های زندگی من رقم خورد: بعد از مدت ها گشتن و گشتن و ناامید شدن از پیدا کردن کتاب، بالاخره آنجا بود؛ جلد یک تا سه به همراه هابیت، تقریبا نو، و حدس بزنید چند: 24000 تومان.
واقعا لحظه شیرینی بود...

 

+ آدرس هم اگر خواستید بروید: میدان انقلاب را که بلدید؟ از طرف چهار راه ولی عصر که بروید میدان انقلاب، می روید آن طرف خیابان که ایستگاه مترو نیست. (می شود دست چپ) بعد صد متری که بروید بالا، یک شیرینی فروشی می بینید. کنار شیرینی فروشی، یک تابلو زده "کتاب اوج". می روید داخل. (طبقه هم کف یک عینک فروشی است) یک طبقه می روید بالا، وقتی از پله ها رفتید بالا یک کتابفروشی روبه رویتان هست که "کتاب اوج" تشریف دارد. (این هم کتاب های دست دوم می فروشد، ولی گران است.) دست راستتان یک کتابفروشی است. وجه بارزش این است که وقتی بروید داخل کتابفروشی، برای هر قفسه اتیکت قیمت زده به این صورت مثلا: 2500، قیمت فردا: 2400



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

بحر در کوزه!

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب

سایت گودریدز امکانی دارد که می توانید تعداد کتاب هایی که فکر می کنید می توانید در سال بخوانید را مشخص کنید، و آخر سال یک آمار نسبی از خودتان داشته باشید. برای برنامه ریزی مطالعاتی هم چیز خوبی است. انتخاب تعداد کتاب هایم را که می خواستم بنویسم، این متن ها آمدند:

همیشه رفتن به کتابفروشی ها و کتابخونه ها، یک حس عجیبی رو بهم می ده... تا حالا شده به یه جمع کودکانه سرزده باشین؟ توی اون جمعا هر بچه ای دوست داره باهاش صحبت کنین، بهش گوش کنین، باهاش بازی کنین... مهم نیست تعدادشون چه قدره، همه می خوان یه بخشی، چند دقیقه ای، از شما رو داشته باشن... و اشتباه نیست اگه بگیم شما هم دوست دارین با همه اون بچه ها باشین... با تک تک شون... و وقتی وقت رفتن می شه، اگه چند بچه ای باقی مونده باشن... چشم اونها و دل شما گریان خواهد بود...

حسی که به من با کتابها دست می دهد هم همین است... اینکه این بچه های کاغذی، ساکت و آرام گوشه ای نشسته اند و منتظر خوانده شدنند... دل کندن از آنها، واقعا سخت است. و انتخاب کردنشان هم، همچنین!



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

...بنشینم و صبر پیش گیرم

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب، قاب تصویر

دنباله کار خویش گیرم...



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱

...راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب، قاب تصویر

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست...



پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱

روزهای فرار از اندوه!

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب، تئاتر

این روزها، دانشگاه را می گذرانیم با سختی های شیرین یادگرفتن زبان جدید. لااقل این روزها، کمتر یادمان می افتد که چه قدر غم و درد و اندوه دور و برمان را گرفته. ضمنا، جمعی از دوستان هم تهرانند و می بینیم شان گاهگاهی، هرچند دلتنگیم برای آنها که مدتی است ندیده ایمشان و آنها که هنوز ندیده ایم.

در این چند روز، سه تئاتر دیدم:

اولی خدای کشتار، که کار خوبی بود انصافا اما چون قبلا هم نمایشنامه اش را خوانده بودم و هم فیلمی که پولانسکی از روی نمایشنامه نوشته بود را دیده بودم جذابیتی که از بکر بودن داستان باید می بردم را نبردم. با اینحال، همان طور که گفتم، کار خوبی بود.

دومی سیمرغ، که از نظر محتوا و مضمون حرف و حدیث (از نظر داستانی) زیاد دارد. نه می شد گفت بد است نه آن طور که باید خوب بود. در واقع آن طور که باید می بود، نبود.

سومی به صدای زمین گوش کن، اثر جلال تهرانی، که نمایش واقعا فوق العاده ای بود.

 

در روزهای آینده، احتمالا اینها را برویم ببینیم:

طاس آوازه خوان

راهزنان

روایت ناتمام یک فصل معلق

 

+تعداد کتاب هایی که خوانده ام، در سالروز ورود به 24 سالگی، با کتاب "میم و آن دیگران" نوشته محمود دولت آبادی، رسید به عدد 300. حسی ندارم جز اشتیاق برای آشنایی با دوستان بیشتری از جنس کاغذ.



چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱

چگونه در دام اعتیاد افتادم؟ یا نوشته ای در باب دوستی های کاغذی!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب

یک بچه هشت نه ساله...سوار بر یک چرخ دو فرمانه قرمز...اکثر روزهای تابستان را رکاب زد...بیست دقیقه صبح، بیست دقیقه بعد از ظهر...تا برسد به کتابخانه و کتاب بخواند...و دوستی بی پایان من و کتاب ها، از آنجا شروع شد. وقتی که در روز اول ثبت نام، همه کتاب های نازک کودکانه را خواندم و بعد، اولین رمان کودکانه ام،‌ ماتیلدا را تا روز دوم تمام کردم...هر کتابی که می شد را می خواندم...در آن دوران کتاب های زیادی خواندم و تا امروز نتوانستم اسم همه را در بیاورم.

از آن میان، یکی از کتابهای به واقع تاثیر گذار در علاقه من به رمان، به خصوص رمانهای حجیم، کتاب دن کیشوت بود که البته تا همین اواخر نمی دانستم که کتابی که خوانده ام، دن کیشوت است...این کتاب فوق العاده تر از هر چیزی است که بیان شود...آنقدر شخصیت سانچو و خرش در ذهنم زنده اند، که انگار هنوز که هنوز است دارم به همراه او با اربابش مسافرت می کنم.

دنیای شگفت انگیز داستان، با کتاب دن کیشوت وارد قلمرویی می شود که- "آه، چه می گویم؟ کدام زبان را وصف آن سرزمین ممکن است؟"

 

پ.ن: دوباره پا گذاشته ام به دروان کودکی...همسفر با سانچو پانزا و خرش.



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

روزگار سخت: جدال "تنها چیز مورد نیاز" و "چیز مورد نیاز دیگر"

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، چارلز دیکنز

کوک تاون کتابخانه ای داشت که استفاده از آن برای تمام مردم بسیار آسان بود. آقای گرادگریند غالبا ناراحت مطالبی بود که مردم در این کتابخانه میخواندند*: این جا محلی بود که رودخانه های کوچک جدول و آمار، به اقیانوس ناآرام جدول و آمار می پیوست. اقیانوسی که هیچ غواصی نتوانسته به اعماق آن پا بگذارد و عاقل بیرون آید. حقیقتی مالیخولیایی ولی غم انگیز بود که این خوانندگان در "شگفت زدگی" پافشاری می کردند. آن ها از طبیعت انسان، امیال انسان، امیدها و بیم ها، تلاش ها، پیروزی ها و شکست ها، بیم و خوشی و غم ها، مرگ ها و زندگی های مردان و زنان عادی و خلاصه از هرچیزی شگفت زده بودند! آن ها اغلب پس از 15 ساعت کار یکنواخت می نشستند و داستان هایی از مردان و زنانی کم و بیش مانند خودشان و کودکانی کم و بیش مانند کودکان خود می خواندند. آنها دفوش شاعر را بهتر از اقلیدس می پسندند و به طور کلی به نظر می رسید در کنار گلد اسمیت (داستان نویس) آرامش بیشتری داشتند تا در جوار کاکر (ریاضی دان).

 

*یادداشت مترجم: قدرتمندان و مستبدها همیشه به این نکته توجه خاصی داشته اند که اصولا مردم چه میخواهند و چه نمی خواهند. مایلند که زیردست ها ترقی کنند ولی نمی خواهند که قادر به تفکر و استدلال باشند و این در کلاس های سوادآموزی شبانه لندن (لندن سالهای 1850) به خوبی آشکار است که آنها اجازه نمی دادند کارگران مطالبی درباره اقتصاد و ... بخوانند و همچنین انستیتوی مکانیک که جلوی روزنامه های سیاسی و آماری را می گرفت. به طور کلی همیشه نوعی درگیری بین طبقه کارگر و طبقه کارفرما در این رابطه وجود داشته که اولی می خواسته هرچه بیشتر بداند و دومی تلاش داشته تا در عین حال که او را باسواد می کند و از سواد او استفاده بیشتری می برد، هرچه بیشتر بتواند او را در بی فکری و نا آشنایی با سیاست و مسائل روز نگه دارد.

روزگار سخت. نوشته چارلز دیکنز. ترجمه حسین اعرابی. 479 صفحه. 7500 تومان

دیدگاه من در مورد کتاب:

کتاب فوق العاده ای است از نظر مضمون. اما از نظر شگردهای داستان نویسی، حوادث کتاب را خیلی زود لو می دهد، و در چند جای حساس داستان، بر اساس تصادف عمل می کند.  گاه فضاسازی لازم را انجام نمی دهد و گاه استفاده از روش هایی را که جهت جلوگیری از تصادف استفاده می شود، به کل مغفول می گذارد. با اینحال کتاب برجسته ای است آنهم با احتساب سال نوشتنش: 1854.

در مورد ترجمه: ترجمه کتاب خوب و قابل قبول بود، اما ویراستاری کتاب خیلی بد بود. د راوایل قص های نگارشی نسبتا زیادی دارد و هرچه جلوتر می رویم غلط های املایی زیادتر و زیادتر می شوند که اصلا قابل قبول نیست. احتمال می دهم که نشر نگاه بازخوانی چندانی از نسخه سال 1364 صورت نداده باشد و تقریبا همان را چاپ کرده باشند - هرچند که ممکن است اشکالات مربوط به تایپ کامپیوتری باشند. به هر حال، هرچه هست قابل قبول نیست و تاثیر بسیار بدی در روند مطالعه، به خصوص برای کسانی که چندان با مطالعه اخت نیستند، دارد. امیدوارم که در چاپ های بعدی این کتاب، این اشکال را رفع کنند.

در باب خود داستان هم باید بگویم که به نظر من، دیکنز میخواسته که از جمله "تنها چیز مورد نیاز" به "چیز مورد نیاز دیگر" برسد و به نظر من این همان نکته ای است که کتاب را ماندگار کرده، با وجود ضعف هایی که از نظر داستان نویسی دارد. اینکه تک بعدی بودن، و ماشینی شدن، اثرات بدی در روان انسان ها و سلامت جامعه به وجود می آورد، صحبتی است که دیکنز به ما گوشزد می کند و مسلما این نکته ای است که تا سالیان سال پس از این نیز، نکته اشتباه ناپذیری است.

و در مورد تاثیر این کتاب در جوامع غربی، همین قدر بس، که نویسندگان مشهوری چون جورج ارول (در 1984)، آلدوس هاکسلی (در دنیای قشنگ نو) و ژول ورن (در پاریس در قرن بیستم) و احتمالا سایر نویسندگانی که من هنوز نخوانده ام، به طور واضحی دنیای "روزگار سخت" را دنبال کرده اند و توانسته اند موقعیت داستان هایشان را خلق کنند.



شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

گفتم...گفت...

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، کتاب، مرگ، من و تنهایی

گفتم خسته شدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم کپک زدم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم زندگی غم انگیزی دارم.

گفت کتاب بخوان.

گفتم دلم تنگه.

گفت کتاب بخوان.

گفتم همهش خواندن، چی بخوانم؟

گفت بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد.

گفتم یعنی پس می گی همهش قرآن دیگه؟

گفت آن را هم بخوان، اما کتاب های خوب زیاد دیگری هم هست.

گفتم مثلا چی؟

گفت کتاب های نوشتنی، مثل آنها که الهی قمشه ای توصیه کرده، یا آنها که خودم توصیه کرده ام.

گفتم کتاب نوشتنی می گی؟ مگه کتاب نانوشته هم هست؟

گفت معلومه. و تازه ننوشته ها مهم تر از اون نوشتنی هان.

گفتم ننوشتنی مثل چی؟

گفت مثل طبیعت،‌ مثل انسان ها،‌ مثل فرهنگ و مردم کشورها- خلاصه کتاب های درونیات و بیرونیات.

گفتم پس آخرش؟

گفت دوایی چون خواندن نیست!

گفتم تو ربطی با محسن رجبی نداری؟

گفت من خودشم.

گفتم خودت چه قدر خوانده ای؟

گفت هیچ. از این همه، نه حتی به اندازه قطره ای.



چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

فرود بر سیاره کتاب

کلمات کلیدی :کتاب، سیاره کتاب

خوب با این فرض شروع می کنیم که داستان خواندن، آن هم از غیرفارسیش برای شما کاری ست خوب و پسندیده و با آن مشکلی هم ندارید و البته داستان های فارسی را هم می خوانید وخوانده اید.

حتما شما هم متوجه شده اید که با وجود اینکه داستان های فارسی از نظر سطح داستانی از نمونه های غیر فارسی (مثل انگلیسی، فرانسه، روسی) پایین تر هستند، (و در این میان کلیدر و آتش بدون دود در میان فارسی ها استثنائند و من به جد معتقدم هیچ چیز از کلاسیک های برتر دنیا کم ندارند) خواندن داستان های فارسی لذتی دارد که بر می گردد به اصل بودن زبان...پس خود به خود نتیجه می شود آن که خواندن داستان های غیرفارسی هم به زبان مادریشان، بسیار بسیار شیرین تر از چیزی هست که با زبان ترجمه شده، تجربه اش کرده ایم.

با این حال، دو مشکل همیشه، لااقل برای من، وجود داشته است. یکی آن که داستان زبان اصلی کم گیر می آیند، حتی در اینترنت، و بیشتر به صورت پراکنده یافت می شوند، و دیگر آن که معمولا این کتاب ها، که به صورت پی.دی.اف. هستند، قوانین حق نشر آن ها را زیر پا گذاشته اند...

با این وجود، خبری که میخواهم در ادامه بگویم، لااقل برای من، مژده بزرگی محسوب می شود: سایتی که کلاسیک های جهان را با لینک های مستقیم و قابل دانلود قرار بدهد، و از آن مهم تر، این کار به صورت قانونی باشد...

سایت سیاره کتاب، همان سایتی هست که به دنبالش بودیم. این سایت، که البته فقط کتاب هایی به زبان انگلیسی دارد، مهم ترین کلاسیک های جهان را در خودش به صورتی قانونی گردآورده است...و من توصیه می کنم کسانی که آشنایی حتی مختصری با زبان انگلیسی دارند، شروع کنند بر فرو آمدن بر این سیاره، که واقعا مکانی بکر دارد برای عشق داستان ها...(توصیه من اینست با کتاب مزرعه حیوانات، نوشته جورج اورول، برای به انگلیسی خواندن، شروع کنید.)

و اما، حیفم آمد حالا که حرفی از کتاب شده، این غزل شگفت انگیز حافظ را نگذارم:

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

                فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

               اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد

              فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

              به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

              در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش بندی غیب

             که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

           عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

           چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ

          کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

 



 

مجله