شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

قاصدکی آمده بود، رفت!

کلمات کلیدی :من و تنهایی، مهدی اخوان ثالث، سایه، محمدرضا شجریان

شجریان دارد می خواند که چون ساقی رندانی می با لب خندان خور. دارم فکر می کنم این می خوردن با لب خندان چه طوری است. یعنی خون رز می خوری و می خندی؟ چه جالب. یعنی باید این طور بود که شاد بود؟ این روزها شاد بودن برایم مهمتر شده است. قبل از این خیلی به این چیزها فکر نمی کردم. فکر نمی کردم چیز بدی است، هرچند می دانستم خوب نیست. دوست عزیزی به این شاد بودن اصرار فراوان داشت (و دارد؟) و این چند روزه انگار نشانه ای باشد می بینم که هرجا می روم سخن از این است که چه قدر ناراحت بودن و غصه خوردن بد است. منظورم از جایی رفتن البته در کتاب ها و فیلم ها و سخنرانی هاست. مثلا الهی قمشه ای گوش می کردم می گفت طرف از غم و غصه و اینها می گه، و می گه خونه م توی چاه فلان، سوراخ فلانه. یا مثلا همین آلبوم بوی باران شجریان. گر نکوبی شیشه غم را به سنگ...

 

مساله این نیست که شادی بد باشد. یا نخواهم شاد باشم. کیست که نخواهد؟ شادی نعمتی است که به نظرم حتی بالاتر از سلامتی قرار می گیرد. اما مساله این است که چطور باید شاد بود؟ اگر چیز خنده داری ببینم یا بخوانم، یا کار مفرحی انجام دهم در طول آن کار شادم. می خندم. گاهی حتی بلند. گاهی حتی چندین ثانیه... اما بعد هیچ. در عوض، از روزی که شعر ارغوان سایه را خوانده ام. همین طور است که راه می روم می بینم دارم می خوانم ...آه، این سخت سیه، آن قدر نزدیک است، که چو برمی کشم از سینه نفس، نفسم را برمی گرداند... یا اینکه ...هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین... یا ...این قفس چون دلم تنگ و تار است...

 

آری. من هم خانه ای دارم در چاه فلان، سوراخ فلان... اما نمی گویم بیایید آنجا... می گویم نفس نسیمی اگر دیدید بگویید بر ما بوزد، تا این جانور ترسیده و لرزان، که سرپناهی بهتر از این نجسته است، بیاید بیرون از بوی نسیم... تا ببیند سرپناهی بهتر از این هست؟

 

اخوان، یکی از تلخ ترین هاست. شعری دارد که بسیار تلخ شروع می شود. شعر قاصدک. و با این حال، در پایان می پرسد: قاصدک، هان، کجا رفتی آی؟


قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو.، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند
 

من هم در اجاقی طمع شعله نمی بندم... خردک شرری باشد کاش.

 

+ بی انصافیست البته، که نگویم اجاقی پیدا شده بود، اما اینقدر که سرمای نفس آدم زمستانی است ترس ندارد، اما خاموش کردن چنین اجاقی ترس دارد. درد سرمای درون را می شود کاری کرد، اما درد سرمای دیگری را، آن هم وقتی تو خاموشش کنی، نمی شود... این شد که منجمد شدم در جواب.



جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

هرچه می بینم دیوار است

کلمات کلیدی :شعر، سایه، هوشنگ ابتهاج، ارغوان

ارغوان، یکی از تلخ ترین شعرهایی است که تا به حال دیده ام... و در عین حال، یکی از بهترین ها. این شعر را سایه در زندان سروده و با خواندنش، احساس یک زندانی بسیار دقیق مجسم می شود...
من بخش اول شعر را انتخاب کرده ام. لینک ویدئوی یوتیوب، شعرخوانی است با صدای سایه و تار لطفی در کنسرت بال در بال...

امیدوارم روزی را که در آن دیگر در ایران از زندانی سیاسی (لااقل) خبری نیست، بتوانم ببینم...


ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

https://www.youtube.com/watch?v=gmxrElaUIqc



سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢

زندگی‌نامه انسان

کلمات کلیدی :شعر، هوشنگ ابتهاج، سایه

نه ، هراسی نیست

من هزاران بار

تیرباران شده ام

و هزاران بار

دل ِ زیبای مرا از دار آویخته اند

و هزاران بار

با شهیدان ِ تمام ِ تاریخ

خون ِ جوشان ِ مرا

به زمین ریخته اند

سرگذشت ِ دل ِ من

زندگی نامه ی انسان است

که لبش دوخته اند

زنده اش سوخته اند

و به دارش زده اند...

شاعر: هوشنگ ابتهاج

 

+این، سرگذشت دل من، دل ما، دل انسان است.



شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

شبی با سایه در دانشگاه یو سی ال ای

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، سایه، هوشنگ ابتهاج

بسیار بسیار ویدئوی خوبی است... به خصوص برای دوستداران سایه. این ویدئو برای آذرماه ماه 91 است، در دانشگاه یو.سی.ال.ای. که سایه در آن شعر می خواند. طنز جدی سایه بسیار جالب است. دانشجوها و کسانی که آنجا هستند، مدام دارند می خندند، اما به جز یکی دو دفعه، سایه لبخندی نمی زند...
داستان سُرایِش ارغوان را هم می گوید... و داستان ارغوان را.

از بدی های این ویدئو این است که کیفیت صدایش خیلی خوب نیست. باید با هدفون گوش کنید و توجه کامل داشته باشید برای شنیدن صدای شاعر. می خواستم شعرهایی که می خواند را در یک فایل داکیومنت آپلود کنم که فعلا وقت نمی شود.

برای دانلود هم نسخه های متفاوتی هست در یوتیوب. من 316 مگابایتی فرمت اف.ال.وی را گرفتم. اگر کسیاز دوستان نتوانست دانلود کند خوشحال می شم به عنوان هدیه، تقدیم کنم...





پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

از تن زنده روان است روان تو

کلمات کلیدی :شعر، سایه

امروز هم روز سایه بودبرای من. داشتم ویدئوی سخنرانی اش در دانشگاه یو.سی.ال.ای را می دیدم... بعضی از شعرهایش را می خواند... در میان آنها، این شعر هم که به قول خودش کمتر دیده شده هست... خب، ارغوان نمی شود، اما شعری بود که خیلی خوشم آمد. به خصوص بیت چهارمش. خیلی حال داد.

آن که حق است گمانش به گمان تو، که نیست
گفت بیرون ز جهان است جهان تو، که نیست

از تن زنده روان تو روان است، که گفت؟
بی تن زنده روان است روان تو، که نیست

هرکه پنداشتی از خویش به جای تو نشاند
چه توان داد نشانی ز نشان تو، که نیست

گفت عالم همه در بندگی شیطانند
گفتم ای زاهد خود بین به زیان تو که نیست

ره به معنی نبرد آن که به صورت نگرد
سایه گفتند که صوفی است، به جان تو که نیست



پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

سنگ گور تازه

کلمات کلیدی :شعر، قاب تصویر، هوشنگ ابتهاج، سایه

بر سنگ گوری تازه نامی‌ هست
دارنده این نام را هرگز ندیدم من
اینجا میان سوگواران آشنایانند و خویشانند
و مردمانی هم که چون من دارنده این نام را هرگز ندیدند و نمیدانند
اما / هرکس که اینجا هست/ با خشم و فریادی گره در مشت / می داند ، که اورا کشت؟
برگرد گور تازه جمعی سوگواران است
دیگر کسی اینجا نمی پرسد / این خفته درخاک از کجا و از کدامان است
می دانند / او فرزند ایران است.

برای تماشای ویدئو از فیسبوک، بر روی عکس کلیک کنید.



یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱

با عزای دل ما

کلمات کلیدی :شعر، سایه

ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند...

ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟

ارغوان
پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره غم می‌گذرند؟

+خلاصه ای است از شعر بسیار غمانگیز "ارغوان" با مطلع "ارغوان شاخه همخون جدامانده من". اگر به اینترنت خوب دسترسی دارید، این فایل ویدئویی را که یکی از قسمت های کنسرت بال در بال است، که در آن سایه با همراهی تار لطفی این شعر را می خواند، از دست ندهید.

لینک مشاهده از یوتیوب

 

لینک دانلود از سرور مدیافایر



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

درد پنهان

کلمات کلیدی :شعر، سایه، قیصر امین پور، محمد سلمانی

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود
عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود
محمد سلمانی

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
قیصر امین پور

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
علی اصغر داوری

رفتی و فراموش شدی از دل دریا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیداد گری آمد و فریاد رسی رفت
هوشنگ ابتهاج



جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

بغض کال

کلمات کلیدی :شعر، صادق فقانی، قربان ولیئی، سایه

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد
حامد عسکری

ماییم و در این آینه حیران تو بودن
یک عمر تماشاچی چشمان تو بودن

این گونه به پیشانی عشاق نوشتند :
دل دادن و افتادن و ویران تو بودن
قربان ولیئی

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
"از برف اگر آدم بسازی دل ندارد ..."

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
مهدی فرجی

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
هوشنگ ابتهاج

تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !…ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چار فصل است دلم، منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز
صادق فقانی

+شعرهایی که زیبایند...



پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

به جز مرگ دیگر، کسی کنار نگشاید

کلمات کلیدی :هوشنگ ابتهاج، سایه

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

 

دل من چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری؟

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

ه. ا. سایه

 



 

مجله