شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳

قصه بگو

کلمات کلیدی :شعر، شر های من، زمان، سیاره کتاب

قصه بگو ای یار قدیمی

از پادشاه و دختر پریان و اژدها

از معدن و مرزعه و کارگاه

از جنگ، از صلح، از زندان.

 

قصه بگو ای یار قدیمی

و بگذار لحظاتی در آغوش تو

رها شوم از این زمان طلبکار

که خرده خرده موهای سیاهم را

از من گرفته است.

 

قصه بگو

و مگذار خون من

یخ بزند از این همه دلتنگی

از این همه نداشتن

از این همه نبودن.

 

قصه بگو

شاید که زمانی، لحظه ای،

فراموش کردم سرنوشت محتوممان را.



پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

زمان آب است

کلمات کلیدی :زمان

گاهی هم می زند به سرت. می روی در عمق چیزی. چرا؟ چون چیزهای دیگری آن بیرون منتظرت هستند که بهشان برسی. نمی خواهی. فرار می کنی...

زده است به سرم. تاریخِ یک یک... چه فرقی دارد یک ژانویه باشد یا یک فروردین. همین که تاریخ دور می زند بد است. همین که ساعت دور می زند بد است. بیست و چهار ساعت می گذرد و باز ساعت می شود چهار صفر... یا عقربه ها می روند همان جا که دوازده ساعت پیش بودند...

زده است به سرم... قشنگ. درست و حسابی. چه فایده دارد اندازه گرفتن زمان، وقتی فکر می کنیم وقت داریم. شنبه ها، یک شنبه ها، ساعت های دوازده، فروردین ها، ژانویه ها... هر وقت انجام بدهیم، فرداست.

زمان، آبی است که پیوسته ریخته می شود در دستانمان، و ما از هر چند لیترش، چند جرعه اش را می نوشیم و باقی همه «ریخته می شود» بر خاک.

زمین می چرخد، بازیگوشانه، زمین می چرخد، بازیگوشانه، و زمان خیلی جدی می گذرد.

زمان، از پنجه ها می گریزند، و بر خاک می ریزد.

زده است به سرم، درست و حسابی.



 

مجله