شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱

دعوت دوست

کلمات کلیدی :حسین الهی قمشه ای، محی الدین عربی، عشق، خداشناسی

بشنو ای محبوب

که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آیینه دیدارمن باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را



ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم وتو آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤیت نکردی

چه بسیار خود راچون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم

وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرانمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتی برای تو برترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش گیر

مرا ببوس

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی،



ای محبوب

تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد

زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نفس به تو نزدیک ترم

من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم

غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی



ای محبوب

بیا تا پیش رویم به سوی وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند



ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن.



شعر از محی الدین عربی – کتاب التجلیات

ترجمه حسین الهی قمشه ای



پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

کلمات کلیدی :حسین الهی قمشه ای، عشق، حافظ

همه آدم ها برای انجام کارهای خوب به مساله ای برمی خورند،‌ آن هم اینکه نمی شود که همه کارهای خوب را لیست کرد و نوشت. پس باید چه کار کرد؟ باید عاشق شد. عشق که بیاید،‌ هرکاری که انجام بدهید، خوب است. هرکاری که انجام بدهید، کامل است.

عشق و دوست داشتن،‌ این است که شما دیگری را دوست بدارید. یعنی کسی را بخواهید به خاطر خودش،‌ و خودتان را هم بخواهید برای اویی که دوست می دارید. اگر عشقی اینگونه باشد عالی است. و اصلا عشق باید اینگونه باشد. اینگونه عشقی بسیار هم خوب است. حتی اگر عشق زمینی باشد. حتی اگر عشق به یک گربه باشد. چون عشق راه خودش را پیدا می کند.

مشکل ما این است که همه اینکاره ایم. در حالیکه باید آنکاره شد. اینکاره یعنی دنیایی، آنکاره یعنی ماورای دنیایی. البته اگر آنکاره باشید،‌ خود به خود اینکار را هم بلدید. به قول شاعر:

این که می‌گویند "آن" خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

http://dl.drelahi.net/mp3/238_Shoaraye_Nami.mp3



یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

یک معجزه است، باور کنید

کلمات کلیدی :علی شریعتی، حسین الهی قمشه ای

نمی دانم چندسال از عمرم گذشته. یک سال، دو سال، ده سال، بیست و سه سال، یک قرن، یک زندگی یا چی؟ نمی دانم چندسالم است. و نمی دانم چندبار زندگی کردم.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را می گویم، خیلی از موها سفید شده، خیلی از موها ریخته، شب ها دردپا دارم، گاهی درد سر، و همیشه خسته ام و همیشه تشنه.

خودم را که می بینم، همین ظاهر را نمی گویم، خیلی جاها را دیده ام، با خیلی ها زندگی کرده ام، خیلی چیزها شنیده ام، خیلی چیزها نگفته ام، خیلی چیزها نوشته ام، و خیلی کارها کرده ام.

دیروز تعداد داستان هایم رسید به 300. یعنی 300 زندگی را، به اضافه یک زندگی تجربه کرده ام. و همین، خیلی خسته ام کرده. همین، خیلی تنهایم کرده. با هر بار تمام شدن یک کتاب، کلی آدم را از دست داده ام. کلی خانواده را. کلی جهان را رفته ام، غریبه داخل شدم و درست به هنگام نابودی آن جهان، جانم را گذاشته اند کف دستم و صفحه را بسته اند و من شاهد نابودی عزیزانم بوده ام.

حال بیلی پیل‌گیریم را در جهان "سلاخ خانه شماره پنج" خوب احساس می کنم. فقط با این وجود که من را در نابودی خویش راه نداده اند.

و باور نمی کنید که بارها رومن رولان عزیز را لعنت کرده ام که چرا دخترک معصوم سیلوی را کشت، در جان شیفته. هنوز که یادم می افتد، گریه ام می گیرد.

و مگر می شود دلت به حال این جهان های موازی که تا به حال 300 تایند، و می دانم که از سی هزارتا هم بیشترند بسوزد، ولی دلت به حال این جهانی که واقعی تر از همه است و قوه پندار آن قدر غلیظ شده که به آن واقعیت نام نهاده ایم، نسوزد؟

مگر می شود دل آدم از دیدن فقر و فساد و رنج و خودفروشی و پول پرستی و شهوت پرستی و قدرت پرستی و جهل و فساد لبریز از خشم و نفرت و درد و دغدغه نشود؟ مگر می شود؟ مگر می شود این همه را دید و هیچ نگفت و هیچ نکرد؟ و من در این دنیایی که از همه واقعی تر است، به دنبال دارویی می گردم...یعنی می گشتم.

دوای درد همه چیزمان خداست. خدایی که دلم از فکر کردن به او، خدا می داند، که می لرزد. اما مگر خدای خالی کافیست؟ نه. و به واقع هم نه. پس نگاه می کنم می بینم پیامبرانی آمده اند. افرادی از جنس ضعیف و حقیر بشر، که راه آسمانها را نمایانده اند، و به او اشاره کرده اند، و خود راه آسمانیشان را طی کرده اند. و در طول اعصار نیز، کسانی آمده اند.

درست. همه اینها درست. حتی کتابی داریم به نام قرآن که دوای همه دردها در آن است. و اگر نیک بنگریم، در انجیل و تورات و زبور امروزی هم، داروهای التیام بخش موثر معجزه آسایی خواهیم یافت. اما همه اینها کافیست؟

نه. و به واقع هم نه. باز به دنبال کسانی می گردیم که لااقل بخشی از راه را رفته باشند، و به ما بگویند که امامان، صالحان، پیامبران، قرآن و تورات و انجیل و زبور، و در نهایت، او، خرافه و افسانه نیستند.

و در این میان، چه سعادتمند که آدمیانی را بیابیم که یا هنوز خود هستند، و یا آنقدر حضورشان نزدیک و پررنگ بوده، که انکار نمی توان کرد.

و من در این بین، دو نفر را یافته ام. دو پیامبر این زمانی. دو پیام آور، که هدایتم می کنند به جهانی که همه جهان های دیگر، و این جهان واقعی منتهی می شوند به جهانی خالی از رنج و درد، به نام بهشت. جایی که حتی، سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود. فکر کنید، حتی سخنی بیهوده بر زبان کسی نمی رود.

یکی از آنان علی شریعتی است و دومی حسین الهی قمشه ای. شاید عده ای خرده بگیرند بر اینان، شاید کسانی باشند که نقدهای عالمانه ومنطقی داشته باشند بر روی نوشته های علی شریعتی و حرف های حسین الهی قمشه ای. اما من، اکثر آثار شریعتی را خوانده ام، و اکثر سخنرانی های الهی قمشه ای را گوش کرده ام، و باید بگویم ایمان آورده ام.

ایمان آورده ام به اینکه خدایی هست. خدایی که شاید مجهول به نظر برسد، اما در سلسله روندی قلبی، معادلاتی گذاشته، قوانینی بنیاد کرده، و در آخر معلومات لازم را هم داده است. و معلومات لازم برای من، حرف ها و نوشته های دو نفر است، در زمان حال: علی شریعتی و حسین الهی قمشه ای.

این چنین است که به درون و عمق خودم که نگاه می کنم، ظاهر و باطن، می بینم که ساختمانی هستم که بنای آن را از شریعتی گرفته ام، و وسایل زندگیش را از الهی قمشه ای. و چه کوته فکرند کسانی که فکر می کنند در این راه، خدا و پیامبران و کتب الهی را یکسر فراموش کرده ام، که اینان نمی دانند معنای حرف من این است که ساختمان من بر اساس همه آنها، ودر کل بر اساس خدا، پیش می رود و روز به روز تکمیل می شود.

و بگذار کسانی و خیلی ها بگویند که از سر تعصب است و احساس این سخنها. من، میخواستم اینها را با شما درمیان بگذارم و بگویم اگر فکر می کنید ماده و این جهان مادی ظاهر، همه کار نیست، و خیلی چیزها مخفی مانده اند، بروید و شریعتی بخوانید و الهی قمشه ای گوش کنید، و از این جا، معلوماتی را به دست آورید که به درد حل مجهولات بعدی تان بخورد.

"و ما علینا الا البلاغ المبین."

"و وظیفه ما، چیزی به جز گفتن پیامی آشکار نیست."

-------------------------------------------------------------------

دلم می لرزد از اینکه شریعتی خیلی زود از میان ما مردم ایرانی مسلمان رفته، و دلم می سوزد از اینکه این دو، اینقدر در بین ما غریبند. و همه اینان غریبند، از این انسان های صالح شریف، تا خود خدا.

دلم می خواد بخوانم و بخوانم و بخوانم و بمیرم.

این شعر بد جور روی اعصابم رفته است:

ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم

حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم



 

مجله