شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

آزادی از خویش

کلمات کلیدی :قفس، سیاست و خیمه شب بازی، ایران

«ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند»*

یکی را در بند کردن چه حسی دارد؟ یکی را حبس کردن چگونه است؟
به این سوال، کسانی که خود در بند بوده اند می توانند پاسخ دهند؟ پاسخ که نه. می توانند درک کنند؟ کامل هم نه. نه صد در صد. همین قدر که حس و حالی مشابه داشته باشند. می توانند؟
شاید بگوییم یکی که در بند بوده، حس می کند، آنچه را که بر سر دیگر بندیان می رود. این درست است؟ به نظر من نه. هرکس، اگر سالها هم در بند بوده، شاید نتواند غلط بودن دربند کردن را دریابد.
کسانی که خود زمانی زندانی بوده اند، در اثر داشتن مقدار کمی قدرت هم، از اسیر کردن و زندانی کردن خودداری نمی کنند. چرا؟ چون هنوز دربندند. چون هنوز فکرشان اسیر این است که باید قدرت را داشت و نگه داشت. اسیر این که تفکرشان باید مورد قبول همه زیردستان شان، چه یک نفر چه همه مردم زمین، باشد. و این چنین، اینها اگر به قدرت برسند، منجی دیگر زندانی ها، منجی آدم های بندی نمی شوند بلکه می شوند زندانبان. یا بدتر از آن، می شوند جلاد.
اعلام نظر، هرچه قدر هم که افراطی باشد، چه اشکالی دارد وقتی نظر مقابل هم ابراز می شود. اگر بد بشود می شود نهایتن مثل نظر بعضی از سیاستمداران (از هرکجا که می خواهند باشند) در مورد بعضی از مسائل، که فکر می کنند چون مسئول اند، مردم حرفشان را باور می کنند و هنوز درک نکرده اند که پست یک عکس در فیسبوک یا چندین توئیت در توئیتر توسط افراد محلی، به مراتب قدرتی بیشتر از دروغ گویی های آنها در رسانه های عریض و طویل شان، دارد.
بد بشود، این طور می شود. که تا یک نفر در مورد چیزی که مردم پیگیرند دروغ می گوید، گندش را همه مردم می فهمند.

پس چرا، در مملکتی که اکثر شخصیت های اصلی اش، یا در نظام قبل زندانی بوده اند، یا مبارزه کرده اند، این چنین زندان دوست و حصرطلب و طرفدار اعدام اند؟ چرا این چنین آزادی های فردی و اجتماعی در جامعه ای که شخصیت هایش به قول خودشان اهل مبارزه با «طاغوت» بوده اند، یکی یکی از فرد و جامعه گرفته می شود؟
جز این است که آنها هنوز در بند خودشان گرفتارند؟ هنوز زندانی خویش اند و رسیدن به نتیجه دلخواهشان در این دنیا، و آزادی شان در این دنیا، آنها را در قفسی تنگ به نام «من» اسیر خود کرده است.

«آزادی، آزادی مخالف است... وگرنه کسانی که موافقند اگر آزاد باشند که هنر نکرده ایم.»**

معتقدم، جامعه ای که زندانی دارد، خود زندانی است. اگر جامعه ای دزد دارد، زندانی اقتصادی غلط یا/و با سازوکاری غلط است و اگر زندانی مدنی دارد، آن جامعه زندانی تنبلی و رخوتش در امور مربوط به مسائل مدنی است. در هر صورت، عده ای قربانی زندانی بودن جامعه شده اند.
به نظرم، هر عملی که یک شهروند انجام می دهد تاثیری مستقیم در جامعه دارد، و هر عملی که دولت انجام می دهد، نتیجه آن تاثیر است.

این نوشته، قبل از هرچیز تذکری است به خود من، که در امور زندانی ها فعال تر باشم، و سعی کنم کمی از گناه خودم در برابر جامعه، گناه بزرگ بی تفاوتی را، کم کنم.

باشد که در نهایت، جامعه، خودم، و خدایم، مرا بیامرزند.

* از شعر بی نظیر «ارغوان» سروده سایه.
** از سخنرانی سیدمحمد خاتمی در سال 1380، تبلیغات برای دور دوم ریاست جمهوری.

+ هرکسی یک علاقه ای دارد، و یک دَین یا قرض. علاقه من به ادبیات است و اسلام، و قرض من به جامعه. این قرض باعث می شود که به ناچار، سیاسی هم بنویسم، بگویم، و گاه عملم هم سیاسی باشد.



پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳

افتخارات ملی میهنی

کلمات کلیدی :ایران، فوتبال

برای اینکه با یک ذره بین آتش درست کرد، چند چیز لازم است: اول، یک عدد ذره بین. دوم منبع انرژی قوی. سوم تمرکز نوری که از منبع می رسد بر روی کانون. چهارم، انداختن نور متمرکز شده بر روی سطحی که می خواهیم آتش درست شود. و پنجم، صبر کردن برای آتش گرفتن.

فوتبال فقط یک مسابقه‌ست. یک مسابقه که مطمئنا برد و باختش، خوشحالی و ناراحتی دارد، البته برای هوادارای فوتبال. و البته همان قدر که الزاما کسی نباید به ترومپت علاقه خاصی داشته باشد، یک نفر هم می تواند آنقدرها (یا اصلا) به فوتبال علاقه‌مند نباشد.
بردن یا باختن در ورزش نشان دهنده کسب یا از دست دادن افتخارات ملی میهنی نیست.


افتخارات ملی میهنی، این هست که سری به محله های جنوب شهر بزنیم. این هست که آرزوهای یک عده کودکان کار را بخوانیم و ببینیم خیلی هایشان آرزوهایی دارند که ما هرگز به آنها فکر نکردیم و از ابتدا برایمان جزء بدیهیات زندگی مان (با همه نواقص و کمبودهایش) بوده است؛ و سعی کنیم اگر می توانیم کمی از این آرزوها را برآورده کنیم.
افتخارات ملی میهنی کاهش تورم است، کاهش فساد اداری است، کاهش جمعیت جوان بی کار است، کاهش سانسور است، کاهش استبداد رای است، کاهش روحیه سنت ستیزی است، کاهش روحیه غرب زدگی است، کاهش درصد بی سوادان ظاهرا باسواد است، کاهش شاخص فلاکت و بالابردن شادی است، کاهش ون های کنار خیابان است و کاهش آمار طلاق و اعتیاد و زندانی ها و اعدامی ها.
خلاصه، اینقدر کار برای انجام دادن هست که گاهی آدم حیفش می آید حتی همان نود دقیقه ها را برای فوتبال بگذارد. حالا، نود دقیقه هم اگر زیاد نباشد، مسلما این که اکثریت جوان کشور چندین روز بعد از تمام شدن بازی بنشینند و راجع به فوتبال بحث کنند و حرص بخورند و آخر اتفاقی هم نیافتد، خیلی هزینه سنگینی است.

در فوتبال می شود با دیدن هایلایت بازی ها و دانستن نتایج بازی ها به‌روز بود، اما به‌روز بودن در زمینه های علمی، ادبی، اجتماعی، دانشگاهی، سال ها طول می کشد و سال ها کار مداوم می خواهد.

ایران، ذره بین دارد. منبع قوی انرژی هم دارد. اما همینجا متوقف شده ایم. هنوز کانون ذره بینمان را پیدا نکرده ایم، و متاسفانه همان را هم به سمت جایی اشتباه گرفته ایم.

 



چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳

طلاق در ایران

کلمات کلیدی :ایران، حقوق زن، طلاق

مستند خوبی است راجع به طلاق در ایران... حدس می زنم در دهه هفتاد ضبط شده باشه، اما مواردی که نشان داده شده، متاسفانه هنوز در جامعه ما مصداق های فراوانی دارند.

آزادی های یواشکی زنان، که این روزها باب شده، شاید از یک نظر نوعی اعتراض پنهان باشد، اما به نظر من، شرایط زنان در ایران تغییر نمی کند مگر اینکه زنان برای حقوق بسیار مهم ترشان که در جامعه ما فراوان و "فاجعه آمیز" نقض می‌شود، اعتراض مدنی ِ آشکار داشته باشند.

این ویدئو، تنها گوشه ای از مشکلاتی است که زنان هنگام طلاق با آن روبه رو می شوند و مسائل بسیار دیگری به آن پرداخته نشده، و فکر می کنم وقتی باید به فکر مساله حجاب اجباری بود (هرچند این مساله هم نوعی نقض حقوق اجتماعی است و باید اصلاح شود) که مسائل مهمتری از قبیل طلاق، امنیت شغلی و اجتماعی و سلامت فکری و روحی حل شده باشد.

توصیه می کنم کسانی که می توانند، این مستند یک ساعت و نیمه را ببینند. اگر کسی هم اینترنتش آنقدرها خوب نیست، می تواند در اولین فرصت دیدار، از من بگیرد.



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

نزدیک شدن به گردباد تکراری تاریخ: این بار اصلاحات یا دوباره انقلاب؟

کلمات کلیدی :سیاست و خیمه شب بازی، ایران

یک توضیح: خطر اصلاح طلبی بد و نیمه کاره، جدی است، اما جدی تر از آن، به نظرم دو چیز است: یک، خطر دیکتاتوری نهادهای قدرت؛ دو، خطر انقلاب. در بحث نیم‌بندی که امروز در دانشکده داشتیم، می خواستم این نکته ها را توضیح دهم اما نشد و نتوانستم. بعد از صحبت هایمان، به یاد این یادداشت در مجله اندیشه پویا افتادم. به نظرم ضروری است که نکات عمده این مقاله خوانده شوند، آن هم با دیدی امروزی، چون وجوه تشابه زیادی برای دهه های سی و چهل، با دهه های هشتاد و نود ایران وجود دارد، و این من را به شدت می ترساند، به طوری که شاید بتوان این مقاله را پیش بینی ای بر حوادث آینده دانست، هرچند امیدوارم سرنوشت فعلی ما، (با وجود شباهت های زیاد) متفاوت از سرنوشت پدران و مادرانمان در اواخر دهه پنجاه باشد.

دیکتاتوری پهلوی و ارمغانِ نفت
رضا خجسته رحیمی

.. خانه‌ام آتش گرفته است آتشی بیرحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی‌ساحل.
... تا سحرگاهان، که می داند که بودِ من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر میکنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد،‌ای فریاد!‌ای فریاد!
مهدی اخوان ثالث/ زندان/ شهریور ۱۳۳۳

۱

امید در زندان چنین نومیدانه، زیر لب می خواند و شکوه می کرد، نه از سختی زندان که از بدعهدی ایام. طفل آزادی بی‌نگهبان بود و محمد مصدق نماد مشروطه ایرانی در بند. نه تنها امید که عمده نیروهای سیاسی آزادیخواه ایرانی در تصلب فضای سیاسی پس از کودتا، اسیر ملال و ناامیدی بودند، یا درکنج خانه یا درگوشه زندان. اما «آتش بیدادگر» برخلاف آنچه در تصور این شاعر خراسانی و بسیاری دیگر می گذشت، سالیانی بعد، نه «بنیاد» آزادی که از قضا طومار پادشاهی شاهی دیکتاتور را پیچید که به پشتوانه دلارهای نفتی، هر هنری داشت در سرکوب جامعه مدنی به کار بسته بود.
در آن سالهای سیاه و تاریک، در چنان فضای پرملال و سراسر ناامیدی البته سیاست تعطیل نبود. درست پنجاه روز پس از کودتای ۲۸ مرداد شاه و زاهدی، در حالیکه جبهه ملی جای خود را به نهضت مقاومت ملی داده بود، جوانان مصدقی باشعار یا مرگ یا مصدق به خیابان آمدند و آزادی مصدق از بند را خواستار شدند. طی یک دهه (۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲) این اعتراضات در قالب اعتراض به نتایج انتخابات و ردصلاحیت‌ها و درخواست آنتخابات آزاد از سوی نهضت مقاوت ملی و سپس جبهه ملی دوم اگرچه با افت وخیز اما همچنان ادامه پیدا کرد و از حرکت بازنایستاد. ده سال بعد اما در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ رنگ و بوی اعتراضات و مبارزات سیاسی، صورتی به خود گرفت که دیگر نمی شد مطالبات معترضان و اپوزیسیون سیاسی را در ذیل یک پروژه اصلاح طلبانه تعریف کرد. رژیم پهلوی برای خود اپوزیسیونی را دست و پا کرده بود که به چیزی کمتر از انقلاب و تغییر نظام نمی اندیشید.
حالا بیایید تاریخ را بازسازی و بازخوانی کنیم. مقصر چه کسی بود که رویکرد اصلاح طلبانه نیروهای جبهه ملی نافرجام ماند؟ اپوزیسیون اصلاح طلب را چه شد که در سال ۴۲ بیرق اعتراض از دست آنها ستانده شد و جنبشی مذهبی و انقلابی پیشتاز مبارزه برای تغییر وضع موجود شد؟ آیا اگر اصلاح طلبان جبهه ملی همزمان با اعطای آزادی‌های قطره چکانی در فاصله سال‌های ۳۹ تا ۴۱ در کارِ مذاکره با دیکتاتوری پهلوی می شدند نتیجه‌ای دیگر حاصل می شد؟ آیا همراهی جبهه ملی با امینی، به تضعیف دیکتاتوری پهلوی می رسید و نادیده گرفتن چنین امکانی یک فرصت سوزی از سوی اپوزیسیون اصلاح طلب بود؟ اگر اصلاح طلبان مصدقی چه می کردند شاه عقب نشینی می کرد و به اصلاحات آنها تن می داد؟ آیا آنها باید مذاکره می کردند و نکردند؟ آیا انها باید مبارزه می کردند و نکردند؟ آیا انها باید به راهبردی تلفیقی از مبارزه و مذاکره می رسیدند که نرسیدند؟ با طرح پرسش هایی از این دست، چه بسیار که از همان روزها تا امروز، محافظه کارها رادیکال‌ها را نکوهیده اند و رادیکال‌ها محافظه کاران را مقصر خوانده اند. می توان و البته باید با طرح چنین پرسش هایی، تاکتیک‌های سیاسی مختلف را مورد نقد و تامل قرار داد. می توان میان مشی صدیقی و بختیار و بازرگان داوری کرد و درباره آن سخن گفت. می توان با نظر در رفتارشناسی نیروهای سیاسی جبهه ملی آسیب‌های راهبردی و رفتاری انها را تشخیص داد و تجربت اندوخت. اما پرسش اصلی چیز دیگری است؟ آیا می توان مدلی را تصور کرد که اگر اپوزیسیون اصلاح طلب بر اساس آن عمل می کرد نتیجه متفاوتی می گرفت و دیکتاتوری فزون خواهانه پهلوی را مشروطه می کرد؟ با تاملی در کارنامه حکومت پهلوی درسالهای ۳۲ تا ۴۲ و پس از آنT به روشنی می توان دریافت که تحول اپوزیسیون دولت پهلوی از نیروهایی اصلاح طلب به نیروهایی انقلابی و اتفاق ۱۵ خرداد ۴۲ – که نقطه عطفی در این چرخش اپوزیسیون بود- و نهایتا انقلاب ۵۷ نتیجه طبیعی و اجتناب ناپذیر عملکرد حکومتی بود که به پشتوانه درآمدهای نفتی به سوی هرچه دیکتاتورتر شدن گام برمی داشت و با سرکوب هر مخالفتی هرچند آرام، عملا منتقدان خود را به سوی مواجهه تمام عیار و انقلابی علیه خود سوق می داد.

۲
درآمد نفتی ایران که در سال‌های پس از کودتا حدود ۳۴ میلیون دلار بود در سالهای ۵۴ و ۵۵ به ۲۰ میلیارد دلار رسید و در این سالها ۶۰ درصد درامد دولت از نفت بود. اصلی‌ترین دستاورد این درآمدهای نفتی، محکم کردن پایه‌های یک دیکتاتوری تمام عیار بود از طریق تقویت نیروهای نظامی، سرمایه گذاری در دستگاههای کنترلی و امنیتی، تاسیس نهادهای مالی و اقتصادی برای متمرکز کردن قدرت اقتصادی و مانند آن:

یکم، نظامی شدن کشور: بین سالهای ۳۲ تا ۵۶ بودجه نظامی ایران ۱۲ برابر شد و از ۶۰۰ میلیون دلار در سال ۳۳ به ۳/۷ میلیارد دلار در سال ۵۶ رسید. نقل محافل دلالان اسلحه بود که شاه ایران کتابچه‌های راهنمای اسلحه را همانند مردانی که مجلات پلی بوی را ورق می زنند، با تمام وجود می کاود. شاه به شخصه بر ترفیع‌های بالاتر از سرهنگی نظارت داشت و یکبار نیز درگفتگویی گفته بود که من نه مانند لویی چهاردهیم یک دولت بلکه به مانند پدرم یک ارتش ام. شاه در قدم اول نیز وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر نام داد تا نشان داده باشد که نخبگان غیر نظامی حق ورود به مسائل نظامی را ندارند. اگرچه راه ورود غیرنظامیان به عرصه نظامی بسته شد اما راه ورود نظامیان به دستگاههای اداری و درقدم بعد به مجلس و کابینه هموار شد.

دوم، بی‌اعتمادی به همه نخبگان: شاه به پشتوانه دلارهای نفتی یک سازمان بازرسی شاهنشاهی تاسیس کرد و اداره‌اش را به رفیق دوران کودکی، حسین فردوست، سپرد تا ذره بینی بر عملکرد نخبگان حکومتی گذاشته باشد. بدین ترتیب شاه می خواست خود را به نفر اول اجرایی و حکومتداری در کشور بدل کند. زاهدی نیز که میوه کودتای ۲۸ مرداد بود، کارش به خروج اجباری از قدرت و حتی اخراج از کشور کشید. شاه مملکت که خود را طبیب همه بیماری‌ها می شناخت، تشخیص داده بود که زاهدی برای مداوا باید راهی سوئیس شد و بدین ترتیب، زاهدی پیش از خروج از کشور در پای پلکان هواپیما آخرین جمله‌ای که به یکی از دوستانش گفت چنین بود «بیچاره دکتر مصدق حق داشت».

سوم، حکومت به جای سلطنت: شاه با جایگزینی زاهدی در دوره فترت مجلس نه تنها یک سنت قانونی را نقض کرد که می خواست نشان دهد فرد اول در اداره کشور است؛ همچنانکه با عهده داری ریاست جلسات هفتگی کابینه همین پیام را به جامعه و نخبگان سیاسی منتقل می کرد. نخست وزیران پس از زاهدی – به جز امینی- همه منشی شاه بودند. اقبال، نخست وزیری بود که دخترش با برادر ناتنی شاه ازدواج کرده بود. شریف امامی نایب رئیس بنیادپهلوی بود. اسدالله علم، دوست و رفیق گرمابه و گلستان شاه بود. حسنعلی منصور نخست وزیری بود که به مجلسی‌ها گفته بود نظر شما برای من مهم نیست چون من خود را «نوکر اعلی حضرت» می دانم. بدین تریب شاه به جای انکه سلطنت کند تصمیم گرفته بود که حکومت کند آن هم نه به صورتی حداقلی بلکه حداکثری و در لباس یک دیکتاتور تمام عیار.

چهارم، تاسیس ساواک علیه اپوزیسیون: شاه در سال ۱۳۳۶ با همکاری اف بی‌آی و موساد ساواک را تاسیس کرد و رئیس ساواک هر روز صبح به دیدار خصوصی شاه می رسید تا گزارش دهد که چه کسی خرابکار است و کدام خرابکار در کجا، دیکتاتوری او را تهدید می کند.
پنجم، تمرکز اقتصادی: بنیاد پهلوی پنج سال پس از کودتا تشکیل شد تا به عنوان نهادی معاف از مالیات، نه تنها رگ اقتصاد کشور را در دست بگیرد که محملی برای پرداخت مواجب عوامل دیکتاتوری مهیا کند.

ششم، احزاب خودساخته: حزب ملیون به ریاست اقبال و حزب ایران نوین، نمایشی از یک دموکراسی صوری در ذیل دیکتاتوری نفتی پهلوی بودند. احزابی که به احزاب بله و بله قربان معروف شده بودند. البته شاه، همین دموکراسی صوری و دوحزبی را هم برنمی تابید. سالیانی بعد که او تمایل خود به نظامی تک حزبی را با تاسیس حزب رستاخیز به نمایش گذاشت، همچون دیگر دیکتاتورهای فراموشکار، سخن‌اش در کتاب ماموریت برای وطنم را که سالیانی پیشتر گفته بود، از یاد برده بود که «اگر به جای پادشاه مشروطه، دیکتاتور بودم در آن صورت وسوسه می شدم که مانند هیتلر یا کشورهای کمونیستی امروزی، از نظامی مبتنی بر یک حزب مسلط حمایت کنم». شاه سخنان دیروز خود را فراموش کرده بود اما شاخک‌های امنیتی او، ساواک، آنقدر حواسشان بود که کتابهای عالیجناب را از کتابخانه‌های کل کشور جمع آوری کنند.

۳
حکومتی که متکی به دلارهای نفتی، چنین بی‌تاب به سوی مطلقه شدن حرکت می کرد چندان میل و تمایلی به گفتگو و مذاکره با مخالفان خود نداشت. جبهه ملی و مخالفان دولت پهلوی گروهی یکدست نبودند. برخی از آنها گفتگو و مذاکره با حکومت را خیانت به مصدق و زندانیان می پنداشتند اما در میان انها جناحی نیز تمایلشان به مذاکره و گفتگو با حکومت بود. با این حال حکومت مذاکره با انها را جدی نگرفت و در معدود دفعاتی که راهی به مذاکره گشوده شد، به نظر نمی رسید که جز اختلاف افکنی میان نیروهای مخالف هدفی دیگر را دنبال کند. نتیجه آنکه اهل مذاکره پیش اهل مبارزه منفور شدند و مبارزان نیز در نگاه ریش سفیدها بی‌منطق و احساسی جلوه کردند. می توان این انتقاد را داشت که در جبهه ملی جناح اهل مبارزه، حساب خود را از مذاکره کنندگان جدا می کرد و جناح اهل مذاکره نیز گروه مقابل را جوانانی پرشور و کم شعور می دانست و از همینرو مبارزه جناح دوم نمی توانست پشتوانه‌ای برای مذاکره جناح اول باشد. همچنانکه وقتی در سال ۱۳۳۹ در آستانه انتخابات مجلس، سران جبهه ملی درحال مذاکره با وزیر کشور برای صدور جواز ورودشان به انتخابات بودند تندروها در مقابل همان ساختمان وزارت کشور در اعتراض تجمع کردند تا دوصدایی اپوزیسیون را مقدمه بی‌اثری مذاکرات سازند. و از سوی دیگر وقتی جوانان جبهه ملی در مرداد ۳۹ قصد تجمع در میدان جلالیه را داشتند، محافظه کارها تا تحریم این تجمع پیش رفتند. این اختلافات وجود داشت و پاشنه آشیل نیروهای سیاسی در برابر دیکتاتوری پهلوی به شمار می آمد؛ اما نباید فراموش کرد که قدرت و توان سرکوب شاه ضرورتی برای عقب نشینی او و تن دادن‌اش به مذاکرات باقی نمی گذاشت. هیچ نشانه‌ای از اینکه شاه اللهیار صالح را بر کریم سنجابی یا مهدی بازرگان را بر انها ترجیح دهد دیده نمی شد. مهم نبود که زبان کدامیک کندتر است و کلام کدامیک تندتر، اگر حضور هرکدام در جامعه مدنی گسترده تر از آنی بود که انتظارش می رفت، نتیجه، سرکوب و زندان بود. شاه جز درمقابل زور و فشار، انهم عمدتا از سوی قدرت‌های خارجی و نه جامعه مدنی داخلی، حاضر به عقب نشینی نبود.
ناگفته پیداست که اپوزیسیون سیاسی در فاصله سالهای ۳۲ تا ۴۲ در میانه اصلاح و انقلاب درمانده بود. تاکتیک‌های سیاسی آنها در فضایی معلق، معین می شد. اصلاح طلبی نیمه کاره‌شان ، انقلابی گری را کم رمق می کرد و انقلابی گری نیمه کاره‌شان نیز، اصلاح طلبی را کم سو می ساخت. گروهی معتقد به اصلاحات از بالا و بی‌اعتقاد به خیابان و تجمع در میدان جلالیه بودند و گروهی دیگر سیاست را به محوطه دانشگاه و خیابان می کشاندند. عده‌ای زندانی اعتقاد به اصلاحات از بالا بودند در شرایطی که حکومت اعتقادی به حضور انها در قدرت نداشت و عده دیگری نیز جدال با حکومت راهشان را به زندان کشانده بود. اما چه می شد کرد؟ آیا پس از سالها شعار مشروطیت و تبلیغ اصلاح طلبی، بزرگان جبهه ملی باید مروج انقلابی گری می شدند؟ سخت بود. جدال با گذشته و سابقه سیاسیِ خود بود. اما از سوی دیگر چگونه می شد گذر از اصلاح طلبی را تقبیح کرد وقتی که شاه، تمام مخالفان سیاسی خود را به تقابل بنیادین با حکومت تشویق می کرد. آیا رژیم حاضر بود حداقلی از آزادی‌های سیاسی را تضمین کند و با این حال جوانان جبهه ملی، ارمانخواهانه و خیال پردازانه، انقلابی شده بودند؟ دانشجویان در دولت امینی تجمعی اعتراضی را در دانشگاه برگزار کردند و وقتی این تجمع به توصیه ریش سفیدان جبهه ملی پایان گرفت، نتیجه‌اش سرکوب بیشتر و برخورد نیروهای نظامی با دانشجویان بود. حکومت آگاهانه یا ناآگاهانه منتقدان خود را به مخالف و مخالفان خود را به معاند تبدیل می کرد. آنها در میانه انقلاب و اصلاح درمانده بودند اما نهایتا این تعلیق به ظهور جنبشی نوظهور انجامید که رودربایستی‌های سابق آنها را نداشت و سخنش در تقابل با نظم حاکم، صریح و شفاف بود: شاه باید برود.
اینکه اپوزیسیون جبهه ملی جای خود را به نیروهای سیاسی جدید داد، نه معلول رفتار کندروها و نه نتیجه رفتار تندروهای جبهه ملی نبود. از کوررنگی سیاسی است که پایان جبهه ملی را نتیجه رفتارهای داخلی آنها ببینیم و حضور مسلط بازوهای سرکوب دیکتاتوری نفتی را در این فرجام نادیده بگیریم. تاریخ را نمی توان وارونه خواند. چه بسا که جبهه ملی با دولت امینی همکاری تام می کرد و نتیجه آن می شد که امینی نه تنها برکنار می شد – که شد – بلکه علاوه بر ان، پس از عزل، روانه حصر هم می شد. جبهه ملی آسیب‌های زیادی داشت، از ضعف تشکیلات گرفته، تا تعلیق راهبرد سیاسی؛ فعالان آن نیز همچون عموم تجربه‌های سیاسی – تاریخیِ ما، گرفتار اختلافات شخصی و منازعات درونی بودند که سودش را دیکتاتوری حاکم می برد. اما این ضعف ها، اختلافات و منارعات داخلی، هیچ یک دلیل تحول گرایش سیاسی جامعه از اصلاح طلبی جبهه ملی به جنبش انقلابی ۴۲ نبود. دلیل اصلی این چرخش، رفتار شاه بود و ارمغان هایی که دلارهای نفتی برای او آوردند. حکومتی که به روایتی از هر ۴۵۰ مرد ایرانی، یک نفر را ساواکی کرده بود، نیروهای سیاسی را از حوزه عمومی و جامعه مدنی، به زیرزمین هدایت کرد. قلم را از دستان منتقدان گرفت و به آنها اسلحه داد. اصلاح طلبی را زندانی کرد و راه انقلابی گری را گشود.



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

بیسوادی در ایران

کلمات کلیدی :ایران

معنای دیگر این همه کم سواد و بی‌سواد این است که 40 میلیون نفر از ایرانیان توانایی خواندن کتاب و روزنامه و استفاده از اینترنت را ندارند و رسانه اصلی آنها شایعه و شفاهیات است. این 40 میلیون نفر همواره در معرض تلقین قرار دارند و قادر به تحلیل مسائل اجتماعی نیستند و با ایجاد امواج شفاهی می‌توان ذهن آنها را به هرسو کشاند.
:
:
:
«شاخص‌های توسعه انسانی» که همه‌ساله از سوی سازمان ملل متحد برای تک تک کشورهای دنیا محاسبه و اعلام می‌شود، سه حوزه سلامت (امید به زندگی هنگام تولد)، آموزش (میانگین تعداد سال‌های تحصیل شهروندان) و درآمد (درآمد سرانه کشور) را در بر می‌گیرد. در آبان‌ماه سال 90، دفتر برنامه توسعه سازمان ملل متحد (UNDP)، گزارش توسعه انسانی سال 2011 را منتشر کرد. بر اساس این گزارش، ایران بین 187 کشور رتبه‌بندی شده در این گزارش، از نظر شاخص توسعه انسانی (Human Development Index) رتبه 88 جهان و رتبه هشتم خاورمیانه و شمال آفریقا را کسب کرده است. شاید یافتن راهی برای غلبه بر بی‌سوادی و کم‌سوادی مهم‌ترین اولویت جامعه ما است.


+مقاله ای راجع به بیسوادی در ایران به قلم شیرزاد عبداللهی



جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱

کاوه یا اسکندر؟

کلمات کلیدی :شعر، مهدی اخوان ثالث، ایران، تحمل

فوق العاده شعری زیبا و غمگین!

مهدی اخوان ثالث
کاوه یا اسکندر؟

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند
آب‌ها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بال‌ها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها
آب‌ها از آسیا افتادهاست
دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند
جای رنج و خشم و عصیان‌بوته‌ها
خشک‌بنهای پلیدی رسته‌اند
مشت‌های آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبهست
گاه می‌گویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوتهست
باز می‌بینم که پشت میله‌ها
مادرم استاده، با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که: من لالم، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه‌ای
دست دیگر را بسان نامه‌ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای
من سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده‌اند
گویدم این‌ها دروغند و فریب
گویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند
گوید اما خواهرت، طفلت، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه ِ رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج
قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش
می‌دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه‌ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل‌های دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده‌ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می‌گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

28 امرداد، سالروز یک روز تلخ

کلمات کلیدی :شر های من، شعر، ایران

بد است که آدم شعر خودش را هی بخواند. باید برود سعدی و حافظ و مولانا و نظامی و ... اخوان و مشیری و مصدق بخواند، اما چه کنیم که بعضی وقت ها مفهوم چند خطی که نوشته ایم را هیچ کجا پیدا نمی کنیم، جز در ذهنمان. هرچند که بد گفته باشیم و نارسا.
این شعر هم از آنهاست. هرجا کسی را می بینم که مجبور است حرفش را بخورد، و نزند، و بر غمبادهایش اضافه کند، یاد این می افتم. هرجا می بینم کسی مجبور است حرف نزند، تا نکند
 حادثه بدی برایش رقم نزنند، یاد این می افتم. حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده، حتما پیش آمده که دخترکهای صدایتان را کشته باشید.

سه روز پیش، سالگرد کودتای 28 امرداد 1323 بود. درتاریخ ایران، روزهای بد زیادی داشته ایم، اما آن روز در کل تاریخ ایران برای من بدترین روز است، چون از آن روز تا به حال، تبدیل شده ایم به این چیزی که الآن هستیم: مردمانی ترسو، خودخور، سر در لاک خود فرو برده، و مردمانی که مردمان خود را محکوم می کنند، چون نمی توانند از عهده حاکمان خود برآیند. از آن روز تا کنون یک روز خوش مردم ایران ندیده اند. روزهای خونی زیاد بوده. روزهای ساکت هم. اما روز خوش نه. یک دودو یازده ای بوده، که آن هم به قول بنده خدایی، مثل آن بود "که کودک آزادی را به سبک قبیله های آدمخوار، برتخت سلطنتش نشاندیم، و او غافل بود از اینکه آدمخواران، قربانی را قبل از خوردن، شاه می کنند." او می گفت که شاه آزادی را خوردیم، و من می گویم دخترکهای صدا را کشتیم.
دخترکهای صداتان را نکشید، لطفا.

دخترکانی ز صدا 13/12/1390
با صدایی خاموش
با حروفی گویا
می نویسم سخنی:
دیروقتیست که لب دوخته ام
و شده کارم این
که کنم دخترکانم را خاک
سالهاست می کَنم قبری از حنجره و
ساخته ام مقبره ای از دندان
تا مبادا که رود عفت من جمله به باد
و چه خوشبختم من
که همه مردم همسایه مان، هم
که همه مردم شهر، نیز
دخترکهای صدا را کشتند.

جز یکی...
وه که چه روی ملیحی داشت
و چه خوش، قهقهه ای
دلمان زنده بُد از زندگیش، لیک
رسممان جز این بود.

دخترک را کشتیم
و پدر شد تحریم
و پدر شد تبعید
و پدر شد زندان
و پدر را کشتیم.

ساحری آمده بود
و پیاپی می گفت
یک دم آن روز رسد
وز شما می پرسند
به چه جرمی کشتید
ناز و معصوم این دخترکان را
ناز و معصوم این دخترکانی ز صدا.

این نوشته، که می توانست شعر باشد، در شرایطی سخت بغض آلود و غمناک، زاده شد. شرایطی که نمی شد تا از او خواست که وزن و قافیه داشته باشد. آخِر در عزا که زینت حمل نمی کنند.


پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

وقتی توهم آوردوز می شود

کلمات کلیدی :زلزله آذربایجان، سیاست و خیمه شب بازی، ایران

حیف که من نمی خوام لینک رجانیوز رو منتشر کنم، وگرنه خبر کار کرده بودن که در حالیکه بسیجیان در حال خون دادن و بازسازی تبریز هستند، یک عده جماعت [...] فیسبوکی، حتی از خون مردم تبریز هم کسب در آمد می کنن: بدین گونه که با پخش عکس های جعلی و دادن فحش به صدا و سیما و جمهوری اسلامی، از لندن پول می گیرند.

خب، والا آدم می مونه به این جنابان چی بگه. والا ما چندجا که کار کردیم و ترجمه هم کردیم، هنوز پو
لمون رو ندادن و می خوایم یه مجله بخریم باید از رفیقمون قرض کنیم. خدا لعنت کنه لندن رو، که این همه کار براش می کنیم، پولش رو می ده یه عده دیگه- که معلوم نیست کی هستن و کجا. و اصلا چرا لندن به جای اینکه بره پولاش رو خرج مردمش کنه که از این همه گدایی و بدبختی دربیان، می ده به یه عده فیسبوکی الاف خاورمیانه ای. (البته من که نه، متاسفانه.) به هر حال، دعای عاجل داریم در درگاه غیب و اینها، که لااقل خدا بزند پس کله بدهکاران ما، طلب مان را بدهند که مردیم از بدبختی. راستی، رجانیوز یا لندن، هرجا که پول بدهید ما هستیم ها. به خدا مردیم از بس دیدیم مردم اشکنه 5000 تومانی میخورن.


+بی شوخی: رمضان دارد تمام می شود. و باز آخرین جمعه اش دلگیر است.


سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

چو ایران نباشد تن من مباد

کلمات کلیدی :ایران، زلزله آذربایجان



 

مجله