شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

آخر کتابخور با من...

کلمات کلیدی :

کتابخور، دیگر توسط من، م.رجبی، به روز نمی شود. دلایلی که البته برای خودم دلیل است، در زیر ذکر می شود.

مهم ترین دلیل، ماجرای سربازی هست. طبق شش برگ واصله، چند ماه دیگر باید به سربازی رفت و معلوم است که در سربازی، کارمان سرباختن است، نه آپدیت وبلاگ.

اما چرا این قدر زود؟ چون عملا کتابخور مرده است (و بهتر بگویم در حال مرگ است) و شاید علتش مرده بودن عمل من بوده باشد. در طی دو ماه، از هیچ کدام از اعضای وبلاگ نه نظر و نه نقدی رسیده و مطمئنا عامل کم کاری آنان، فعالیت بد و کم من بوده و دلیل اینگونه فعالیت من هم، لزومی به ذکر در این جا ندارد، هرچند که با اینحال، عده ای می دانندش.

دلایل دیگری هم برای نوشتن بود که فکر کردم ننوشتنشان بهتر باشد.

---------------------------------------------

اما راجع به کتابخور. این وبلاگ، شاید یکی از بهترین کارهای من در زندگی بوده که خیر فراوانی هم برایم به همراه داشته. برای یک "کتابخور"، که جانش برای کتاب (به خصوص از نوع داستان) بیرون می رود، هیچ چیز شیرین تر و بهتر از آشنایی با کسانی نیست که آنان هم دغدغه او را دارند، هرچند با دوزی کم تر. و مسلما، نبودن این دوستان باعث می شود که خانه مجازی خودساخته، با همه امکانات و وسعتش، در نبود آن دوستان، فقط خراب آبادی در کنار سایر خانه خرابه های اینترنتی، به نظر برسد.

نیامدن آن دوستان، که هرکدام برای خود گرفتاری های دارند، از مدت ها پیش شروع شده بود و در این میان، خود صاحب خانه هم در انتظار برای مهمانان، به خواب رفته بود. اول آذر از این خواب بیدار شدم، و فهمیدم دو راه هست: یا این خانه را خراب کرد و یا این که کلیدش و سندش را به کسی دیگر داد و من راه دوم را در پیش گرفتم...و از الآن تا وقتی این وبلاگ در سیستم بلاگفا باشد، منتظر صاحبخانه جدید خواهم ماند...

-------------------------------------------

اما راجع به آخرین کتاب پیشنهادی من در کتابخور:

جانِ شیفته، یکی از آن کتاب هاست که هرکسی باشید، و با هر عقیده ای، متوجه خواهید شد که داستان، بهترین وسیله است برای عالم گیر شدن، و عالم گیر ماندن...با جان شیفته، به جاودانگی می رسید...

------------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

1- این روزها، به سبب مشکلاتی که خواسته و ناخواسته برایم پیش آمد، به جاهایی رسیدم که...مسلمان نشنود، کافر نبیند.

2- این روزها، حالم دوباره دارد بد می شود...دلم می خواهد بزنم به سیم آخر و سر ببازم، قبل از سربازی.

3- پست های زیادی نوشته شد و گذاشته نشد. یعنی جور نشد که گذاشته شود. از آن میان پست های زیر اهمیت بیشتری داشتند:

الف. پست مربوط به مجله مداد و ضمیمه ادبی اش، که شماره دومش درآمده.

ب. پستی که داستان نمایشگاه مطبوعات در آن بود.

ج. پست تبریک عید قربان و عید غدیر

د. پستی مفصل راجع به مهران مدیری و بدمزگی های قهوه تلخش. (توضیح: قهوه تلخ، مسلما، بهترین فیلم خنده دار مهران مدیری است، اما مدیری در این فیلم، هم مخاطب را بدجوری می دواند با آب بندی های اساسی ای که در فیلم کرده، و هم نشان داده که لیاقت عنوان بهترین کارگردان طنز ایران را ندارد. همان طور که گفته بودم، تنها می شد این عنوان را به مدیری داد، که آن هم با وضع قهوه تلخش، دانسته شد که نمی توان و کلا بهتر است اینچنین عنوانی را کلا در نظر نگیریم. مساله بعد این که، جدای مسائل نقد و بررسی فیلم قهوه تلخ، برخوردهایی که دیدم، که با منتقدان قهوه تلخ شد، برایم شباهتی را معلوم کرد: شباهت بین فرج الله سلحشور و مهران مدیری، و البته طرفداران فیلم افتضاح یوزارسیف (یوسف نخوانیمش بهتر است) و قهوه تلخ. و متاسفم برای کارگردانی که می توانست بهترین فیلم ساز طنز ایران باشد، اما در عوض رضایت داده به اینکه فقط جیب خودش و سایرین را به هر نحوی شده، پر کند. و البته سایر کارگردانان طنز هم کارشان همین شده)

ه. پستی مربوط به مختارنامه، فیلمی که تا اینجا، به نظر من بهترین فیلم تاریخی اسلامی بوده و حتی از فیلم حضرت محمد هم بهتر است. و البته نباید این مساله را نادیده بگیریم که آن یکی سینمایی بود و این یکی سریال. امیدوارم که مختارنامه، تا به آخر در اوج و همچنین شایسته عنوان بهترین سریال تاریخی اسلامی، بماند.

4- این پست ها، نوشته شدند، البته بر روی کاغذ، و من منتظر زمان مناسبی بودم برای نوشتنشان در کامپیوتر و گذاشتن در وبلاگ، اما به لطف (و بهتر بگویم، قهر و جبر) عده ای از خود-ارباب پندارهای این مملکت، همه شان به باد رفت. و برای یک نویسنده، زادن فرزندی شبیه آن که زاده، مقدور نیست.

5- حلالمان کنید...



 

مجله