شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

سوتی های فیلم قهوه تلخ و مختصری راجع به مدیری

کلمات کلیدی :

 
 
سوتی گرفتن، ظاهرا یکی از کارهای جذاب فیلم بین های حرفه ای است، اما دلیلی که باعث شد تا من سوتی های فیلم قهوه تلخ را بنویسم، نه جذابیتش هست، نه پدرکشتگی با مهران مدیری و فیلم جدیدش، و نه از سر خیلی چیزهای دیگر. کلا یه دلیل دارم اونم اینه: چند وقت پیش ها هنگام صحبت با یکی از دوستان، بحث کارگردانان پیش آمد و جناب گفتند که مهران مدیری بهترین کارگردان ایران هست و کارهایش حرف ندارند. البته من کار ندارم بهترین کارگردان ایران کیست. کلا هم به نظرم در ایران بهترین کارگردان نداریم و فقط چند نفر هستند که کارگردان خوبی هستند که نمی شه کسی رو به عنوان بهترین انتخاب کرد، به این دلیل که هنوز کسی شایسته این لقب نیست. به هر حال
وقت دیدن قهوه تلخ، سوتی های عجیب و غریبی دیدم که شاید در فیلم های دیگر، به خصوص فیلم های ایرانی، و به خصوص فیلم های طنز، مشابهش زیاد باشد. اما این ها را نوشتم که به دوستم بگویم: واقعا هنوز هم می گویی مدیری بهترین کارگردان است؟
+توضیح ضروری: اول نمی خواستم این توضیح ضروری را بنویسم، چون ماشاالله ماشاالله فکر نمی کنم تعداد بازدید کنندگان این وبلاگ از تعداد انگشتان یه دست بیشتر باشه. با این حال از اون جا که هنوز چیزی به نام "سوتی های قهوه تلخ" در نتایج جست و جوی گوگل وجود ندارد، گفتم شاید این باعث شری شود و تعداد "بازدیدکنندگان کاذب" اینجا یکهو زیاد شود. به خاطر همین:
من اصلا ارزش کارهای آقای مدیری رو زیر سوال نمی برم. ظاهرا می شه گفت مدیری کارگردان طنز خوبی ست. با این توجه که کارگردان طنز خوب دیگری در ایران سراغ نداریم. اما لقب بهترین کارگردان طنز رو نمی شه بهش داد، چون هنوز بهترین کار طنز ایران رو انجام نداده و کارهای ضعیف هم در کارنامه اش هست، هرچند که متعلق به اوایل کارش است. (به نظر من، بهترین کار طنز ایران، فیلم دایی جان ناپلئون هست، که البته آن هم با فاصله زیادی از کتابی که از آن اقتباس کرده، عقب تر است.)
البته نمی شه از فوق العاده بودن فیلم مرد هزار چهره گذشت، و مسلما اگر فکر فیلم نامه از مدیری و گروه خودش بود، آن وقت می شد به جد گفت بهترین کارگردان طنز ایران کسی جز مدیری نیست، اما چه کنیم که داستان این فیلم را از فیلم دیگری گرفته که آن فیلم آمریکایی است و خود داستان آن فیلم هم از کتابی گرفته شده که خاطرات یک آمریکایی بوده...به هر حال، امیدوار بودم که این فیلم قهوه تلخ رو بشه به عنوان بهترین کار طنز ایران نامید، که البته فعلا تا اینجای کار، ناامید شدم...با این سوتی ها و با بازی کند بازیگرانش...
 
 
به هر حال، این شما و این هم سوتی های فیلم قهوه تلخ، سه قسمت اول.
نویسنده این متن، ادعای روشنگری و روشنفکری ندارد و معتقد است هر بیننده ای با یک بار به دقت دیدن فیلم، متوجه همه این سوتی ها، و بلکه بیشتر، خواهد شد.
 
- آدرس دقایق این سوتی ها، براساس سی.دی. هایی هست که فیلم در آن ها عرضه شده بود -
قسمت اول
1- در دقیقه بیست و دوم از قسمت اول، وقتی نیما دارد راجع به پسرعمه اش مجید صحبت می کند، می گوید پدرش، مجید را که مدرک فوق دیپلم تراشکاری دارد، به او که فوق لیسانس تاریخ دارد ترجیح می دهد. ولی در دقیقه سی و شش، وقتی پدر از کسی با لفظ مهندس یاد می کند، و نیما می پرسد منظور از مهندس کیست و متوجه می شود، مهندس، مجید است، می گوید: اون که اصلا مدرسه نرفته!!!
 
2- در دقیقه بیست و چهار، آقای انصاری نقش یک استاد را با افتضاح تمام بازی میکند. همیشه، همه استادهای دانشگاه، اکثرا بسیار جدی هستند و کسی نمی تواند به سوال های آن ها به راحتی جواب های مزخرف و بیهوده بدهد، و کمترین نتیجه همچنین کاری برای دانشجو، اخراج از کلاس است. اما در این صحنه ها، نیما کریمی زند، نه تنها کاری نمی کند، بلکه خودش مستاصل می شود. این نوع استاد را هیچ کجا نمی توان دید، و حتی معلم های مدرسه ها هم شخصیتشان بیشتر است. این نوع دانشجو ها هم واقعا نوبر هستند، و در هر کلاسی شاید یک دانشجوی اینچنینی داشته باشیم، نه یک کلاس، متحدا و جمیعا.
 
قسمت دوم
1- در دقیقه شش، نیما سرانگشتش را زخم می کند و باندی به دستش می بندد ولی در ادامه شاهد چیزهای عجیبی راجع به این باند هستیم:
اول این که سر انگشتان که زخم شده و طبیعتا باید سوزش داشته باشد، کاملا باز است، و نیما هیچ مشکلی در استفاده از انگشتانش ندارد.
دوم این که به رغم زخم شدن سر انگشتان، پشت دست نیما خونی ست.
سوم این که بریدن دست با کنسرو، دو حالت دارد: یا دست به اصطلاح چاک می خورد و خون زیادی می آید، و یا اینکه فقط سر انگشت زخم می شود و زود هم برطرف می شود. حالت اول که مسلما نبوده، چون زخم چاک خورده با یک دستمال بستن حل نمی شود. اما اگر حال دوم بوده، آن همه خون روی باند از کجا آمده؟
و چهارم هم این که وقتی در قسمت سوم، جناب مستنطق، باند دست را می کشد، دست نیما کاملا سالم و دست نخورده است و این قلابی بودن باند، به نحو "تابلویی"، آشکار می شود.
البته یک پنجمی هم الآن در ذهن من هست: در قسمت دوم دیده ایم که در تابلویی مربوط به زمان قاجاریه که در خانه استاد است، شخصی وجود دارد که صورتش معلوم نیست ولی مشخص است که "نیما زند کریمی" ست، و ویژگی مهمش همین باند خونی ست که به دستش بسته است. از آنجا که در قسمت سوم، و در سرآغاز راه نیما در زمان گذشته، این دستمال را از دست او باز کرده اند و به کناری انداخته اند، چگونه نیما می تواند در آن تصویر (که احیانا باید متعلق به اواخر سفرش به گذشته یا لااقل اواسطش باشد) دستمالی به دست بسته، داشته باشد. به هر حال، منتظرم ببینم آیا این سوتی به نحوی جبران می شود، یا از همین الآن باید بخشی از سوتی های این فیلم به حساب آورد.
 
قسمت سوم
1- در دقیقه بیستم (و شاید دقیقه های دیگری)، نمایی می بینیم از قصری که نیما در آن است و در نهایت تعجب می بینیم که چراغ هایی که به احتمال زیاد چراغ برق هستند، روشنند. از آنجا که با تمام احتمالات، جناب ادیسون چند صد سال بعد به دنیا خواهد آمد، میخواستم ببینم منبع روشنایی این چراغ ها از کجاهستند. توجه دارید که چراغ های قدیمی همه نفت سوز و پیه سوز بودند و یک در هزار هم چراغ ها حبابی شکل نبوده اند. ضمن این که نور چراغ های نفتی و غیره هم، با نور چراغ برقی فرق دارد. (نمونه ای از این صحنه ها دقیقا در دقیقه بیستم و ثانیه بیست و ششم از قسمت سوم آمده است.)
2- در دقیقه بیست و هشتم، چرا وقتی "شکوفه" با شمشیرش گردن محکوم اول را، محکومی که کنار نیما نشسته، می زند، هیچ خونی به هیچ کجا پاشیده نمی شود و در واقع بیننده باید منطقا فکر کند که گردنی زده نشده است، درست چیزی که فیلم خلاف آن را می خواهد نشان دهد.
 
 
* یک چیز دیگر هم هست که هنوز متوجه نشده ام. در جستجوی اینترنتی هم فعلا به جایی نرسیده ام. موضوع مربوط می شود به کتابی که در قسمت دوم، رویا اتابکی به نیما کریمی زند نشان می دهد و ادعا می کند کتاب فرانسوی هست و بخشی از آن را که ترجمه کرده میخواند. اسمی که روی جلد کتاب نوشته شده HENEER هست، و من هنوز در اینترنت موفق به پیدا کردنش نشده ام.

 



 

مجله