شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

عنوان اصلی: از عشق سخن باید گفت، بسیار سخن از عشق باید گفت-بخش اول

کلمات کلیدی :

عنوان فرعی: بندهایی عاشقانه

بند اول

از همان اوایل کودکی، آشنا شده ام با موجودی عجیب، غریب، انسان ساز، ویرانگر، پرمغز، تهی و...

آشنا شده ام با موجودی که هرچه هم فکرش را بکنی، باز هم نمی توانی مشخصات و خصوصیات منحصر به فردش را به دیگران، دیگرانی که با آن آشنایی ندارند، بشناسانی... و آن موجود، کتاب است.

کتاب ها در دنیا زیادند، خیلی زیاد. شاید از تعداد آدم ها هم بیشتر باشد کل کتاب های روی زمین ولی من با عده خاصی از آن ها رفاقت به هم زده ام...یک دسته که کتاب های آسمانی هستند و در راس آنها قرآن است...دسته دوم کتاب هایی هستند که از شخصیت هایی برجسته تراوش شده اند که در راس آنها دکتر علی شریعتی است...دسته سوم کتاب هایی هستند که داستان اند و در راس آنها داستان است، داستان به تمام معنای کلمه و با خصوصیاتی که منحصر است به داستان.

در خصوص دو دسته اول، فعلا قصد حرف زدن، ندارم...و در خصوص دسته سوم هم حرف نمی زنم، که نوشتن را از همان ابتدا نوعی درد دل کردن یافته ام و اینجا را محلی برای درد دل، محلی که البته چندان هم شلوغ نیست...و این، هم متاسفانه میخواهد و هم، خوشبختانه.*

در خصوص داستان، صحبت زیاد است و زیاد. داستان را خیلی ها قبول ندارند. خیلی ها، و شاید همه، سفارش و توصیه می کنند به کتاب خواندن، اما بیشتر، منظورشان کتاب هایی ست که در نظر آنها معنا دارد و پرمغز است و در میان کتاب ها، داستان و رمان را کتاب هایی می دانند، برای، نهایت، سرگرمی...

اما من، از همان اول از داستان خوشم آمد. کم کم شیفته اش شدم، و به خاطر جمله ای از کوئیلو، که در باب شیفتگی و عشق بود، خواندن داستان را موقتا، کنار گذاشتم و پرداختم به سایر کتاب هایی که پرمغز بودند و پرمغز بودند و پرمغز بودند و از این بودن چیز خاصی نصیب من نشد. ازفلسفه خواندم و تاریخ و سیاست و اجتماع و در نهایت، کتاب هایی از اشخاص. اشخاصی که کتابهایشان، اکثرا همان مطالعات پیشینم بود.** و در تمام این کتاب ها، به واقع چیز چشمگیری ندیدم، چون همه شان اکثرا درون خود را نوشته بودند و عقاید خود را. هیچ کدام نتوانسته بودند (و شاید نخواسته بودند) که لااقل چند عقیده شناخته شده، تا قبل از عقیده درخشان خودشان را کامل بررسی کنند و بشناسند و این گونه شد که دل زده شدم از هرچه کتاب است...

تا اینکه، بر حسب اتفاق، شاهکار جهان، جنگ و صلح را خواندم و این شد مقدمه یی بر شروع عشق من...عشق من به کتاب، و بهتر بگویم، عشق من به کتاب داستان.

بعد از خواندن جنگ و صلح بود که انگار کردم که کتاب هایی که تا پیش از این خواندم را نخواندم و لیست کتاب هایم را، که هنوز کاغذی بود، پاره کردم و در کاغذ جدید و لیست جدیدم، بالای بالا، به عنوان کتاب اول، نوشتم جنگ و صلح، نوشته لئو تولستوی*** و بعد تمام کتاب های داستانی را که پیش از این خوانده بودم، دوباره خواندم و اسم یا مشخصاتشان را دوباره نوشتم.

با خواندن داستان، متوجه شدم که داستان، برخلاف سایر کتاب ها، نمی کوشد تا عقیده ای را بگوید...داستان روایت لحظه یا لحظاتی است از زندگی عده ای از مردم. عده ای که شخصیت های داستان هستند و حتی اگر به تمامی زائیده خیال و فکر نویسنده باشند هم، باز در عده ای مردم میتوان تجلی آنان را دید. داستان، از این لحاظ برتر از سایر انواع کتب است، که نمی خواهد بگوید فقط من درست هستم و فقط عقاید شبیه به من. عقاید مختلف در داستان ها بیانگر این حرف است. عقاید مختلف در داستان هایی از نویسنده ای واحد بیانگر این حرف است و عقایدی مختلف در داستانی واحد هم بیانگر این حرف است. اصلا خصوصیت داستان، این است که نمی تواند بگوید فقط من و فقط حرف من درست است و هرچه جز من است اشتباه است. این عقاید را گذاشته اند برای کتاب های فلسفی و اجتماعی وسیاسی و حتی اخلاقی... که اگر در کتابی فلسفی گفته شود و ثابت شود (با میزان سنجش و برهان متعلق به نویسنده) که فلان عقیده ای صد در صد درست است و فلان عقیده ای صد در صد اشتباه، هنوز هم می توان آن کتاب را فلسفی دانست ولی اگر در کتاب داستانی این عقیده ابراز شود، هرگز آن کتاب داستان نیست...

البته عقیده من، برای داستان، این بوده که حتما باید آن را خواند و خواند و خواند، و داستان های متعدد از نویسنده های متعدد و متعلق به زمان های متعدد خواند، و هر چه بیشتر خواند، تا هم به زندگی های زیاد، و به نوعی به اصل زندگی دسترسی یافت، و هم به عقیده ای برسی که برای خودت، و برای فکرت، و برای روحت درست باشد...

و حرف دیگرم این که، اگر داستان را در کمال بی عقلی و سفاهت، نوعی سرگرمی و مخدر بدانیم، آنگاه است که کتاب های آسمانی بزرگ، همچون قرآن را نیز نوعی بازیچه و افیون خوانده ایم، چرا که خدای قرآن، که خدای انجیل و تورات هم هست، و خدای محمد، که خدای عیسی و موسی هم هست، خود در کتب آسمانیش، داستان ها نقل کرده و قصه ها گفته و خود به صراحت، که صراحت ذکر کرده که:

بدانید که خدا خجالت نمی کشد از این که مثلی بزند و قصه ای بگوید...

و البته که مثل ها و قصه های خداوند همه برای هدایت انسان ها هست و داستان های ما انسان ها هم باید همین خصوصیت را داشته باشد، که البته این بحثی است جداگانه، چرا که نه تنها داستان، بلکه نقاشی و سینما و موسیقی و هنر و کار و علم و صنعت و تلاش هم، باید برای کمک به حل مشکلات انسان ها باشد، به نیت قربت، به سمت الله، که نامش بزرگ است و جلیل.

 

بند دوم

و من تقریبا با همین طرز فکر بود که از اوائل جوانی به داستان پرداختم، و در کنار همین داستان هم بوده که کم کم شروع کردم به خواندن همان کتاب هایی که قبلا خوانده بودم، هرچند که فکر نمی کنم تا آخر کار، تمام کتاب های غیر داستانی که قبلا خوانده بودم را دوباره بخوانم، که بسیاری از آنان، هنوز به نظرم ارزش این کار را ندارند.

و از داستان فقط خارجی می خواندم و خارجی، آن هم به دلیل خواندن چند کتاب زرد فارسی**** و نداشتن منبع و جایی برای یافتن اسامی کتاب ها ونویسندگان خوب و عالی ایرانی. تا اینکه پس از چند سال از 15 سالگی، که سن شروع جدی داستان خوانی برای من بود، اسم نویسنده ای را شنیدم به نام محمود دولت آبادی و کتابی از او به نام کلیدر، و همچنین اسم نویسنده دیگری را به نام نادر ابراهیمی و کتابی از او به نام آتش، بدون دود. یکی ده جلدی و دیگری هفت جلدی، و علاقه زیاد من به کتاب های چند جلدی باعث شد در اولین فرصت، کلیدر را بخوانم و کلیدر با من کاری کرد کارستان. بعد از خواندن کلیدر، معتقد شدم به اینکه ایرانی هم می تواند. کلیدر، کتابی است فوق العاده. داستانی روان، تند و ایرانی دارد، و درست مانند این است که شما و نویسنده اش، سوار بر اسبی تیزتک هستید و همه جا، تا درون شخصیت های داستانتان، می توانید بروید. این نوع داستان، البته تک نیست، و در دنیا چند داستانی بدین شیوه یافت می شوند، ولی کلیدر، به حقیقت جزو نوادر روزگار است، و من هرگز بنیاد نوبل را نمی بخشم، اگر جایزه ادبیات را به دولت آبادی ندهند و او بمیرد...چون این نشان دهنده کمال تبعیض است، و متاسفانه جایزه نوبل نشان داده، گاه بزرگترین تبعیض ها را قائل می شود (و از این نمونه است، حتما، ندادن جایزه نوبل ادبیات به خورخه لودئیس بورخس.)

به هر حال، کلیدر را خوانده بودم و خواندن داستان های ایرانی را هم شروع کرده بودم. در این میان، به جستجوی خواندن آتش، بدون دود بودم و این به دلایلی محقق نمی شد، تا چند روز پیش. کتابی هفت جلدی را در هفت روز خواندم و باز هم فقط زبان تحسینم گشوده شد و تاسف خوردم از اینکه نادر ابراهیمی بزرگ، مرد و بنیاد نوبل که هیچ، همین دولت های خودمان هم آنچنان که حقش بود، و آنچنان که وظیفه شان بود، برایش کاری نکردند و امیدوارم روزی برسد که در مقام خواننده ای ساده، بتوانم نام این دو داستان نویس بزرگ ایران را، در کنار نام شاعران و هنرمندان و سایر خدمتگذاران بزرگ و معاصر ایران، زنده کنم. (و متاسفانه، با این که هنوز محمود دولت آبادی زنده است، و خدا کند همچنان زنده بماند، تا ببیند تک تک جوانان ایران، کلیدر را و جای خالی سلوچ را و سلوک را، میخوانند، با این حال، فضای ادبیاتی کشور آن قدر مرده است، وجوانان آن قدر دور از فکر داستان، که هم الآن خیلی ها نمی دانند که بزرگ مردانی همچون محمود دولت آبادی و هوشنگ ابتهاج زنده اند، همان گونه که نمی دانستیم فریدون مشیری زنده است و مهدی سحابی زنده است و مهدی آذریزدی عزیز و مظلوم زنده است.)

 

بند سوم

آتش، بدون دود را خوانده ام، و اگر بگویم آتش به جانم انداخته، سهل گفته ام. اگر بگویم شعله بر اعماق روحم زده، احساسات و حالاتم را بیان نکرده ام و فکر نمی کنم بتوانم بگویم چه کرده. ولی همین قدر می دانم، که اگر این بار، کسی انگ مخدر بودن، و بازیچه بودن داستان و داستان خوانی را به داستان و داستان خوان زد، دیگر تا آتش، بدون دود را نخواند، با وی صحبت نمی کنم و به همه کسانی که آن عقیده را دارند، جدا توصیه میکنم، آتش، بدون را بخوانند.

 

 

پانوشت ها:

*متاسفانه، از این نظر که چون عده زیادی به اینجا نمی آیند، افکار و اعتقادات من نویسنده که اینجا آورده می شوند، به بوته نقد و آزمایش در نمی آید و بحثی در نمی گیرد تا از درست بودن یا نبودن اینها، از نظر دیگران مطمئن شوم و ببینم باید تغییری در نظرات خودم ایجاد کنم یا نه. و خوشبختانه از این نظر که همیشه  عاشق تنهایی بودم و خلوت، و دوست دارم که اینجا را همچون دفتر یادداشتی بدانم که فقط کسانی که با دل و فکر من محرم اند، آن را میخوانند. و همین طور خوشحالم از اینکه کسی هست که همیشه به اینجا سر زده و همیشه، شاید بیشتر از من، به فکر اینجا بوده، که باید نهایت تشکر را درخصوصش داشته باشم.

**البته در این میان، حساب کتب آسمانی را همیشه جدا کرده ام وحسابشان همیشه جدا خواهند ماند و در تک تک سطر های بعدی این متن هم همین گونه است. درمیان کتاب های مهمی هم که باید می خوانده ام، تاریخ تمدن ویل دورانت را، به دلیل کمبود امکانات(!)، هنوز موفق نشده ام کامل بخوانم که در میان کتاب های غیر داستانی، فعلا فقط حسرت این یکی را می خورم.

***که از آن روزها و تا روزهای خیلی بعد، در تلفظ درست اسم این نویسنده مانده بودم، تا چند وقت پیش که فهمیدم، لف تالستوی، اسم درست این نویسنده روس هست.

**** که به نظرم به آن ها به هیچ وجه نباید لقب شریف داستان را داد، چرا که این اسم شریف را آلوده می کنند، چنانکه در ذهن پسران و دختران جوان این کار را کرده اند.



 

مجله