شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

شایعه

کلمات کلیدی :

 سه بار دیگر هم محکم به در کوبید و به مانند دفعات پیش، منتظر جواب ماند. اما به جز صدای پرندگانی که هنوز خستگی سفر زمستانیشان در نرفته بود و صدای مرغ و خروس هایی که معلوم بود صدایشان از داخل خانه می آید، صدایی نیامد. البته کسانی که به روستاهای اطراف شهرها، روستاهایی که از کمی آب و کمی درخت، محروم نباشند رفته باشند، می دانند که همیشه صداهای زیادی به گوش می رسد، اما می توان گفت در آن ظهر اردیبهشتی، به جز صداهایی که ذکرشان رفت، ابدا صدایی از چیزی و کسی در نمی آمد.

سه بار دیگر هم محکم به در کوبید. ساعتش را نگاه کرد، ساعتی عقربه ای، با صفحه ای سفید و جای کوچکی برای نمایش عدد روز ماه. دوازده و پنجاه و چهار دقیقه و سیزده، چهارده، پانزده...عقربه ثانیه شمار، عدد سیزده را، که در مستطیلی تنگ گرفته شده بود، یک لحظه، و درست تر بگوییم، یک ثانیه پوشاند و دوباره به راه خودش ادامه داد.

 نگاهش را از ساعت برداشت. "تا دوازده و پنجاه و شش صبر می کنم و آن وقت من می دانم و این مرتیکه پدر سوخته." این را که با خود گقت، برگشت و نگاهی به دیوارهای خانه پشت سر انداخت، دیوارهایی که سنگ هایش، خود را از پشت کاهگلی که با مرور زمان تکه هایش کنده شده و افتاده بود، به اندک مردمانی که هنوز از آن کوچه می گذشتند، نشان می دادند. از این سنگ ها بدش آمد، لگدی محکم به دیوار زد ونتیجه آن شد که کاهگل ها که دیگر محافظان خوبی نبودند، فروریختند و سنگ هایی بیشتر نمایان شدند. برگشت به طرف در. خواست در بزند اما دوباره برگشت و مستقیم رفت به طرف دیوار. با نگاهش به دیوار خوب خیره شد و سپس محکم ترین آب دهانی که قدرتش را داشت، به روی دیوار انداخت. لبخندی زد. شرافت دیوار لکه دار شده بود، و اگر نیروی زمین همکاری می کرد، آب دهانی که دیگر خوب با خاک کاهگل ها و سنگ ها قاطی شده بود، چند بند انگشتی می توانست پایین بیاید. به فکر اندازه گرفتن قدرت خودش شد. دستش را بالا آورد تا از دو یا سه بند انگشت بودنش مطمئن شود. نگاهش به ساعت افتاد. یک و سه دقیقه و سی، سی و یک، سی و دو...نگاهش را برداشت. برگشت و به سمت در رفت.

سه بار دیگر هم محکم به در کوبید. و بعد از ته ته حنجره، آن جایی که باید عین را ادا کرد، فریاد زد: "مرتضاااااو. بی پدر بی همه چیز. تا سه میشمارم، اگه اومدی بیرون که اومدی، اگه نیومدی، این در بی صاحاب رو با یه لغت می شکنم." و بعد این بار از ته سینه، محکم صدا زد:"یک، دو، سه" و لگدی که با کلمه سه توی هوا بود، قبل از این که نعره "چهار" احتمالی پخش در هوا شود، به در چوبی یک لنگه خورد و در، هم به طرف داخل پرت شد، هم از محلی که ضربه وارد شده بود، شکست. باورش نمی شد که در را شکسته باشد، و عصبانی از جوابی نیامدن، و عصبانی تر به خاطر عصبانیتش، وارد خانه شد.

صدا زد:"مرتضاااو، خونه نیستی؟ خدیجه خانم، نیستی؟" دیگر مطمئن شد که کسی خانه نیست. "توی این ده، معلوم نیست چه خبره. مثل این که همه با هم مرده ند." رفت جلو. نگاهی به قفس مرغ و خروس ها انداخت. صدایشان یک لحظه قطع نمی شد. آب دهانی جلو قفسشان انداخت و رفت توی یکی از دو اتاق خانه نشست. خانه تقریبا خالی بود...انگار رفته باشند. "مرتضای بی پدر، از دست من نمی تونی در بری." تصمیم گرفت تا صبح همان جا بماند و اگر کسی نیامد، برود دنبال مرتضی.

بلند شد. باید برای غذا، فکری می کرد. یک مرغ به قدر کافی سیرش می کرد. با خودش فکر کرد مرتضی هم حق ندارد حرفی بزند. به هر حال، طلبی که او را این همه راه از شهر تا این جا کشانده باشد، و مرتضی به خاطرش خانه و زندگی اش را ول کرده بود، ارزش یک مرغ را داشت. و بعد رفت سراغ مرغ ها، تا چاق ترینشان را به ضیافت شامش دعوت کند...

****

ماشینی که صدایش چند دقیقه ای می شد چرت گربه روی دیوار را پاره کرده بود، پیدایش شد. "سریع می ری و می بینی هست یا نه، اگر بود که میاریش و اگر نبود، زود خودت برمی گردی. نری دوباره بشینی جلوی قفس مرغ و خروس ها و گریه کنی!!" راننده داشت این حرف ها را به همراهش، که دیگر پیاده شده بود می گفت و همراهش جواب داد که:"نه، خیالت راحت. من مرغ و خروس هام رو همون روز توی دلم خاکشون کردم." و بعد با قدم های سریع، درحالی که دستمالی هم جلوی بینی و دهانش گرفته بود، راه افتاد. به خانه که رسید، دید در، هم از پاشنه کنده شده و هم شکسته. صدا زد:"میرزا علی...اینجایی میرزا علی؟" جوابی نیامد. نگاهی به طرف قفس مرغ ها انداخت. مقدار زیادی پر روی زمین ریخته بود. گوشه دیوار خانه هم، از خون قرمز بود. سریع رفت داخل اتاق. دلش اشتباه نکرده بود. سینی مرغ بریانِ تا نصفه خورده وسط اتاق بود و میرزا علی به همراه جعبه سیگارش، آن طرف تر افتاده بود، مثل کسی می ماند که از خستگی خوابش برده بود. مرتضی، دو دستی زد به سرش و گفت:"خاک عالم به سرم شد."

****

"آقا جان، یه بار دیگه همه چیز رو به جناب سرهنگ توضیح بده."

"چندبار بگم جناب سروان. این میرزاعلی چندوقتی می شد که پولی از من طلب داشت. سه روز پیش آخرین مهلتی بود که قرضم رو ادا کنم. رفتم در خانه شان. گفتند نیست، رفته تهران. فردا بر می گرده. فردایش که رفتم، گفتند دیروز صبح که از راه رسید، رفت ده تا طلبش رو بگیره. از همان جا دلم به شور افتاد. گفتم نکنه توی اون بلاخانه بلایی سرش بیاد. راه افتادم به طرف ده. وقتی رسیدم دیدم ظرف مرغ و سیگارش کف اتاق، مثل خودش ولو هستند...همان جا فهمیدم اون مرغ لعنتی یه بلایی سرش آورده..."

"چرا مرغ هاتون رو همون وقتی می رفتین، نکشتین؟"

"قربان دولت اجازه نداد. گفت این منطقه بیماری اومده. همه باید تخلیه کنند. اجازه هم ندادن از حیوون ها چیزی رو برداریم. گفتند که مریضن و دولت خودش میاد می کشتشون."

****

"پسر، مگه نمی بینی ساعت از دو گذشته. چرا اون تلویزیون رو روشن نکردی که اخبار رو ببینیم؟" اینها را صاحب لبنیاتی ای می گفت که به خاطر زیاد شدن مغازه های منطقه، مجبور بود ظهرها تعطیل نکند، تا فروش از دست رفته، تاحدودی جبران شود.  در جوابش، شاگردش جواب داد که "چشم اوستا، الآن."

"کارشناسان وزارت بهداشت از شیوع بیماری ای شبه وبا خبرداده اند، و اعلام کرده اند همه شهروندان، برای حفظ سلامت خود و سایر هم میهنان، ملزم به رعایت مسائل بهداشتی هستند. در ادامه گزارشی می بینید از همکارم..."

صدای بلند سلام و احوال پرسی یک مشتری، کاملا باعث محو شدن صدای تلویزیون و مجری آن شد. "سلام حسین آقا. چه خبر؟ پسرت از سربازی برگشت؟" -"سلام. نه هنوز دو ماه دیگه مونده. خانواده خوبن؟ خبر رو شنیدی؟ تلویزیون می گه وبا اومده." شاگرد مغازه گفت:"من که می گم اینا همش شایعه هست.  می خوان..." اوستا پرید توی حرفش که:"کسی نگفت شما چیزی بگی. ببینم، شیشه های یخچال های دم در رو تمیز کردی؟" شاگرد مغازه که پکر شده بود "نه"ای گفت و به سراغ یخچال ها رفت. مشتری گفت:"شایعه کجا بود بابا. تازه اینا همه قضیه رو نمی گن. امروز صبح، بی بی سی می گفته که ده تا از روستاهای طرف مرز عراق رو تخلیه کردن. تا حالا بیست نفر هم سر این بلای آسِمونی مردن." معلوم بود که حسین آقا به فکر فرورفته. گفت:"نه دیگه این خبرها هم نیست. الآن سال دوهزار و خرده ایه. مثل پنجاه صد سال پیش که نیست. این رادیوهای خارجی بعضی وقت ها یه چیزهایی می گن..." مشتری، که حین این گفتگو ماست و شیر همیشگی رو خریده بود، همین طور که داشت به سمت در مغازه می رفت گفت:"حالا وقتی گندش دراومد و همه فهمیدن، می فهمین که اونا دروغ نمی گن." و وقتی به در رسید، نگاهی به پسر، که دستش روی شیشه یخچال بود و خیره خیره نگاهش می کرد، انداخت و گفت:"پسر جون، تو هم این قدر ساده نباش."

نوشته شده توسط محسن رجبی برای مجله دانشجویی مداد

------------------------------------------------------

پ.ن. تاریخ نوشتن این داستان، تعطیلات عید هشتاد و نه هست

پ.ن. این داستان را عده خیلی کمی از دوستان خواستند سیاسی کنند که نشد. کلا من نمی دانم چرا هرچی نوشته می شود باید سیاسی برداشت شود.

پ.ن. می خواستم این پست در مورد وبلاگ های عده ای از دوستان باشد، که چون نشد کامل بشود، گذاشتم برای پست های آینده.



 

مجله