شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
ن : م.رجبی

"درسته."

کلمات کلیدی :

مردی که تا چند لحظه پیش،‌ آبمیوه و کیک مسافران اتوبوس رو داده بود،‌ به مسافری که چند دقیقه پیش، بین راه سوار شده بود،‌ نزدیک شد و گفت:"کرایه تون" مسافر که پیرمرد ساده ای بود و هرچند میبد سوار شده بود ولی نه لهجه میبدی داشت و نه یزدی،‌ گفت: "بله،‌ بفرمایین." و یک دوهزاری و یک پانصدی رو به سمت مرد مقابلش گرفت.

"کرایه تون می شه ۴٠٠٠ تومان."

"ولی من بیشتر از این ندارم."

"نمی شه که،‌ کرایه تون ۴٠٠٠ تومانه نه ٢۵٠٠."

نگاه مستأصل هر دو به هم بود. با خودم گفتم به احتمال زیاد اردکان یا نائین پیاده ش می کنن.

"خیلی خوب، بیا بریم ببینم." مرد این رو گفت و به همراه پیرمرد،‌ به سمت راننده، که انگار رئیس هم بود، رفتند.

"آقا، این می گه ٢۵٠٠ بیشتر نداره، چی کار کنیم."

مرد این رو گفت و نفسی به راحتی کشید، انگار که از مأموریتی سخت برگشته باشد. راننده نگاهی به پیرمرد کرد و گفت:"چند همراهت داری؟" -"فقط همین." و اینبار آن دو اسکناس رو به سمت راننده گرفت. راننده نگاهی به مرد کرد و گفت:"حمید،‌ پول رو بگیر." و باز به پیرمرد نگاه کرد و گفت:" اگه همین قدر داری، که اشکالی نداره،‌ مهمان من،‌ ولی اگه داشتی و ندادی چی؟"

پیرمرد که داشت برمی گشت تا بنشیند،‌ فقط گفت: "درسته." راننده محکم تر از دفعه قبل گفت:" اگه داری و نمی دی چی؟" و باز پیرمرد گفت:"درسته." و دیگر به صندلیش رسیده بود و نشسته بود.

با خودم گفتم کاش این اتفاق،‌ در یزد و ایران، یکی دوتا نباشد و نشود که مسافری به خاطر کم داشتن کرایه مجبور شود بین راه پیاده شود.

بعد هم سعی کردم با سرعت بیشتری کتابی که جلویم باز بود رو تمام کنم،‌ چون خیلی از برنامه عقب بودم.

 

------------------------------------------------------

پانوشت:

قرارمون برای نمایشگاه کتاب، به احتمال خیلی زیاد می شود برای پنج شنبه،‌ ١۶ اردیبهشت. خبر قطعی، و ساعت دیدارمون رو‌ در پستی جداگانه،‌ تا دو سه روز آینده در اینجا و کتابخور اعلام می کنم.



 

مجله