شارژ ایرانسل

فال حافظ


دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

عجم زنده گردد بدین پارسی

کلمات کلیدی :

خیلی وقت ها شده که وقتی به جامعه ایرانی و مردم ایرانی نگاه می کنم، دلم منزجر و منفور از این همه دروغ و خیانت که در سرتاسر کشورمان، از بالا تا پایین کشور و از بالاترین دولتمردان تا پایین تر مردم دچارش هستند می شود و آرزوی جایی بهتر از این جا می کنم و به خودم می گم کاش می شد ببینم "آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟"

غرضم از این پست،‌ مانند پست قبل و احیانا پست بعد شکوه و شکایت نیست. (ما انسان ها دچار مشکلات و خطاهای زیادی هستیم، و ما ایرانی ها هم به نوبه خود، علاوه بر پستی های انسان های معمولی، دارای بدی های خاص خود هستیم. شاید بتوان گفت مانند زشت رویی که دچار آبله شده، شاید.)

پست شکوه و شکایتم که خیلی هم بلند بالاست رو موکول می کنم به پست های بعدی. البته پست بعدی که اگر خدا بخواهد در مورد عید است و تبریکی هرچند مختصر.

خلاصه، آن قدر پَستی ها و عَرضه عقده های حقارت در جامعه زیاد شده است که می گوییم برویم جایی دیگر. ولی چه بسا جاهای دیگر هم مردمش پستی هایی خاص خود را نداشته باشند؟ در این صورت یا انسان باید درجا خودکشی کند و یا زندگی ای داشته باشد همراه با ناراحتی و هیچ درمانی برای درد خود سراغ نداشته باشد.

در این فکرها بودم که گفتم خوب پس من که نباید و نمی خواهم خودکشی کنم یعنی انسانی بی دردم؟ و همین شد که مدتی به دنبال درمانی گشتم برای دردهایم.

و هیچ اغراقی نیست که بگویم تنها راه درمان را زبان شیرین مادری،‌ یعنی پارسی دیدم. و با دقت زیاد،‌ فهمیدم که نه تنها زبان،‌ بلکه فرهنگ و تمدن اصیلی که تا چند صد سال پیش به دنیا فخر می فروخته، همه و همه درمانی هستند بر دردها و بی دردی های ما.

کجای دنیا کسی مانند سعدی را دارد که با یک کلیات ساده اش، تمام خصلت های انسانی و ظرائف وجود را،‌ مانند آیینه ای نشان بدهد. فصل گلستان، فصلی است که با روشن بینی و خالی از هرگونه اغماض، عیب های جامعه ای را در آن ها نشان داده. فصل بعد، بوستان است که مدینه فاضله ای را به ما نشان می دهد، و نه تنها نشان می دهد، که گویی در حکایت حکایت خود می خواهد دست ما را بگیرد و به آنجا ببرد. یعنی شهرفرنگی از همه رنگ نیست که بگوید اخلاق را ببین و صداقت را ببین و قناعت را و آسایش را. می گوید دست در دست من با بیت هایی که پله هایی است محکم،‌ بیا تا به بهشت گمشده ای برویم که همه از آن فقط داد سخن می دهند و اخلاق و صداقت و آسایش را تجربه کنیم و با آن ها زندگی کنیم. در فصل بعد، غزلیاتی است که تمام ظرافت های بشری را دارد: غم، اندوه،‌ وصال،‌ فراق،‌ هجران و ... و همه اینها توام با عشق. عشقی که پاک است و هیچ گونه آلایشی ندارد...و همین طور فصول بعدی گلستان الی آخر.

و سعدی فقط یکی از شاعران ماست و کلیات او فقط یکی از کتاب های ارزنده مان. مولوی را داریم و دیوان شمس و مثنوی معنوی اش. فردوسی را داریم و شاهنامه اش. سنایی و باباطاهر و عطار و شعرهایشان. و حافظ را و غزلیاتش. اگر بخواهیم در مورد یکی از آنها صحبت کنیم،‌ سخن چنان زیاد و پیچیده می شود که کسی توانایی تمام کردنش را ندارد و با این همه، اینها هم فقط بخشی از ادبیات ماست، هرچند که بخشی اعظم از آن است.

در فرهنگ معاصرمان،‌ علامه دهخدا را داریم و شعرها و طنزها و دانشنامه اش. دکتر شریعتی را داریم و درس ها و جزوه هایی که از ته دل و با سوز دل می زند برای تصحیح درک مردم از اسلام،‌ اسلامی که به مرور زمان آمیخته شده با چیزهایی که نمی باید. شعرهایی داریم ناب از نیما و اخوان و سهراب. و قصه هایی داریم شاهکار از دولت آبادی و ابراهیمی و جمالزاده. و این میان بسیارند کسانی که اسمشان به دلیل وقت نمی آید و هزاران نفر هستند که اسمشان خدا می داند به چه دلیلی حتی به گوش ما نمی رسد.

پارسی می شود درمان همه درهایمان. نه مخدری که دردهایمان را مرهمی نهد. نه،‌ اینگونه نبوده و اینگونه نباید بشود. زبانمان نباید به چیز حقیری تبدیل شود که ذهن مردم را افیون کند و آنها را بخواباند. باید تنتور یدی باشد که زخم های ملت ایران را بسوزاند و هرلحظه داغ آن را تازه کند. باید آتشی باشد شعله ور،‌ که بر روی این زخم ها قرار بگیرد و آن ها را هم به درد آورد و هم ضدعفونی کند نه این که چون مخدری عمل کند که درد را از یاد می برد و خوابمان می کند.

و فارسی چه خوب نشان داده که همین گونه است. شعرهایمان و داستان هایمان همه گواه این هستند. از فردوسی و حافظ بگیرید که یکی حماسه آزادی خواهی ملی و انسانی را بیدار می کرده و دیگری با ریا و ریب جامعه شمشیر از رو می کشد و بیایید تا همین اواخر. دهخدا در چرند و پرندش بیداد می کند،‌ آل احمد حرف هایی می زند که به اصطلاح روشنفکران، ‌روشنفکرانی که غرب اتوپیایشان است، هنوز بعد از گذشت چهل سال،‌ اینها را اهانتی به خود می شمارند،‌ شریعتی بخش هایی از دین را روشن می کند و چنان چراغی بر آن می تاباند که ما لکه هایی را که در این سالها به دست خود بر جامه دینی مان پاشیده و ریخته ایم، می بینیم،‌ دولت آبادی در داستان شاهکار خود کلیدر، سرگذشت یک ملت آزاده را با تمثیل به داستان می آورد،‌ اخوان ثالث و مشیری هایی پیدا می شوند که فریاد مظلومیت ملتی را، حتی اگر ملت کوبا باشد،‌ بیان می کنند.

و این گونه است که فقط با یک بار فکر کردن به تاریخ ادبیاتمان،‌ و با مطالعه ای بسیار جزیی از آن،‌ چنان به این دارو امیدوار می شوم که آهی از سر آسوده گی می کشم، و دردهای جامعه ایرانی را،‌ هر چند مهلک،‌ با همین زبان قابل بیان و رفع می بینم.

فقط به شرطی که فارسی زبانانی که در کار ارائه آن هستند،‌ این چاقو را به مانند جراحی متبهر به دست بگیرند و به درمان پیکر جامعه بپردازند و بدنه آن را برای بهبود به جنبش در آروند تا روزی دوباره اعضا و جوارحش به خوبی و طبیعی کار کنند و پوستی نو بر قامتش بدمد.

باشد که زبانمان، و کردارمان آیینه ای شود از مذهبمان،‌ و مذهبمان همانی شود که در ابتدا،‌ در شهر پیامبر،‌ اجرا می شده است و در آینده در زمان ولی امرمان -که خدا در دلهایمان ظهورش بدهد- در سراسر جهان.



 

مجله