شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

یک روز ساده‌ی ساده

کلمات کلیدی :نوشته های من

امروز را که دیشبش نخوابیده بودم، سرماخورده‌ناک آماده شدم و رفتم کلاس. بعد از مدتی که استاد معظم تشریف نیاوردند، رفتم که کمی بخوابم. هرچند ثانیه یک‌بار موج خواب می‌آمد و من یاد یک نفر در یزد افتادم که گفت هرچندسال یک‌بار موج بهایی‌ها راه می‌افتد.

در دانشکده چند میز گذاشته بودند و کتاب‌های خوبی می‌فروختند ظاهرا. من خواستم بروم ببینم، اما جلوی خودم را گرفتم. بعد از مدتی بلند شدم رفتم سرویش بهداشتی یا آن طور که از بچگی گفتم، دستشویی. روی در دستشویی چند نفر با هم مکالمات کرده و چند فحشی هم رد و بدل کرده بودند. یک چیزهای دیگر هم نوشته شده بود. بلند که شدم سیفون نکشیدم چون خراب بود. دست‌هایم را شستم و برگشتم آن جایی که نشسته بودم. ترکیب آدم‌ها عوض شده بود. یکی از دوستان رفته بود کتابی ببیند و یک نفر دیگر نشسته بود آنجا. ظرف پلاستیکی که سیب و موز داخلش بود را درآوردم و تعارف کردم. نخورد. یکی دو قطعه سیب خوردم. خیلی برم نداشت. موز هم نخوردم. یکی از دخترهای کلاس داشت با کسی که بغل دست من نشسته بود حرف می‌زد. تعارف کرد. گفت سیب می‌خواسته و برداشت. کتاب تاریخ قرن 19 فرانسه را گذاشتم داخل کیف. سه صفحه‌ی مورد نظر را روخوانی کرده بودم ولی کلماتش را درنیاورده بودم.

چند دقیقه بعد تعدادی دیگر از پسرها هم آمدند. کلا 5 پسر بودیم. رفتیم سر کلاس. داشتم از خواب می‌مردم. چشمانم را بسته بودم. یکی از دوستان مطالبی به من گفت. سعی کردم جوابش را بدهم. دخترها داشتند از چیزهای همیشگی دخترانه حرف می‌زدند. حوصله‌ام سر رفته بود. داشتند می‌گفتند این زنگ هم استاد نمی‌آید. استاد متفاوتی بود. حوصله نداشتم بگویم استاد آمده و دیده‌امش. چند دقیقه بعد آمد. شروع کرد به درس دادن. این درس را دوست دارم این ترم.

رفتیم ناهار. قورمه‌سبزی بود. خوردیم. برگشتیم دانشکده. رفتیم یکی از کلاس‌ها که خالی بود و صندلی‌های خوبی داشت نشستیم. یک شکلات تلخ بود، خوردیم. خوب بود. شکلات هشیارم کرد. یک سفارش در سایت گذاشته‌بودند. برداشتم. بچه‌های سال پایینی کلاسی که ما نشسته بودیم کلاس داشتند. رفتیم بیرون. استادمان آمد. کلاسی که ما کلاس داشتیم یک استاد دیگر کلاس داشت. در سرسرا معطل ماندیم. گفتند برویم کلاس 143. نمی‌دانم که گفت. رفتیم. آنجا هم کلاس داشتند. چند دقیقه دیگر معطل شدیم. نشستم. یکی از دوستان آمد. از صبح می‌خواست کادوی تولدم را بدهد. گفته بود خواندنی هست اما کتاب نیست. مانده بودم که چیست. ساعت بود. غافل‌گیر شدم.

رفتیم سر کلاس. استاد آمد. درس داد. از نروال گفت. سعی کردم این بار جلوی سوالاتم را نگیرم. دو سوال پرسیدم. بقیه را نپرسیدم. دو سوال اول را خیلی خوب جواب نداده بود. تمام شد کلاس. برگشتیم. رفتیم خوابگاه. روز درسی تمام شده بود. دو قسمت دیگر باقی بود. بخش استراحت و بخش کار. رفتیم میوه خریدیم. بعد یک نسکافه خوردم که خوابم نبرد که امشب خوب بخوابم. بچه‌ها سیگار کشیدند. بعد مدت‌زمانی همین‌طور گذشت. من و دوستم نشستیم یک برنامه‌ی سیاسی که دیشب دانلود کرده بودم ببینیم. مثل همیشه خوب بود. یکی دو مقاله‌ای که لازم داشتم را از اینترنت دانلود کردم.

بچه‌ها شام می‌خوردند که من این مطلب را نوشتم.



 

مجله