شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤
ن : م.رجبی

زباله‌دانی حرکت‌های جمعی

کلمات کلیدی :من و تنهایی، نوشته های من

تصورش هم سخت است و تلخ... اما عجیب. همه‌اش آن شروع عجیب و غریب مرگ قسطی مجسم می‌شود که: «دیروز خانم برانژ سرایدار مرد... خیلی‌ها آمدند. خیلی چیزها گفتند. چیز خاصی نگفتند البته.»

من، وقتی با مرگ دیگران روبه‌رو می‌شوم، دلم می‌خواهد نباشم. نروم. آخر چه بکنم؟ بروم بگویم «خدا صبرتان بدهد؟» چه صبری؟ خدا که صبری نمی‌دهد همان وقت. روزگار که می‌گذرد غم نان و فرزند و زندگی آن غم مرگ را کهنه می‌کند. خیلی که طرف عزیز باشد، مرگش می‌شود یک زخم کهنه‌ که تنها در اعماق تنهایی هرکس یقه‌اش را می‌گیرد. حالا من بلند شوم بروم که چه؟ انگار خیلی ارزش دارد. خیلی معنا دارد، این رفتنم.

کلا در لحظه‌های همگانی بنده قدری بی‌ذوق تشریف دارم. دست خودم هم نیست. مثلا وقتی یکی عروسی‌اش است که من دو بار در کل ندیده‌امش بروم چه بکنم؟ یا حتا، وقتی یکی از دوستان دارد ازدواج می‌کند. آخر من چه بدانم از کجا این عروسی مبارک است؟ از کجا معلوم آن طرف دیگر خوب است؟ مثل این می‌ماند به نویسنده‌‌ای که تازه کتابش چاپ شده برویم بگوییم انشالا نوبل می‌گیری. نه آقا. مگر چندتا نویسنده نوبل گرفتند که حالا این یکی. عروسی هم همین است. باید بگذارند سه سال بگذرد. وقتی گذشت، آن وقت دعوت کنند همه‌ را، آن وقت آدم با خیالی کمی راحت‌تر برود بگوید که مبارک بوده‌ است تا به حال، امیدوارم مبارک بماند این پیوند، وگرنه که کاری بیهوده است تبریک چیزی را گفتن که زندگی‌ها را براندازی کرده است، بسیار وقت‌ها.

بسیار تلخ است و مزخرف است این حس؟ نه‌خیر! کلا کاش می‌شد کمتر از این حرکت‌ها برمی‌داشتیم. از این تریپ‌های همه‌ شادن منم شادم. یا برعکسش. مثلا در مرگ یک پیرمرد نود ساله‌ای که دقیقا مشخص نیست بیست ساله‌‌ی آخر عمرش چه گلی به جمال کی زده است و کلا هم اگر زده باشد، معلوم نیست که الان مرگش دقیقا باید چه تأثیری در حال و هوای من باید داشته باشد، بلند شوم بروم در عزایش و بگویم خدا صبرتان بدهد و بنشینم یک شیرینی بخورم یا نخورم. این چهره‌ی دروغی و دورو را همین طور می‌کشیم با خودمان همه‌جا. آن وقت با دوستانی که دلمان دلتنگشان است بسیار، یک وقتی قرار نمی‌گذاریم که یک چای یا چیپس و پنیری بخوریم و ببینیم که چه می‌کنند. یا از این اقدامات دسته‌جمعی که جمع می‌شوند با تیتری جذاب و دهان پر کن از حمایت از این و آن گرفته تا شرکت در مراسمی... اما هدفش تنها کنجکاوی است و ارضای این حس که یعنی من هم دارم کار مثبتی می‌کنم، در حالیکه طرف زورش می‌آید یک کمک مداوم به یکی از مؤسسات خیریه کند یا کارهای بی سر و صدای دیگری، چون کسی نمی‌فهمد. مثل حرکت رئیس جمهورهایی می‌ماند که با کلی دوربین و خبرنگار و حرام کردن اموال بیت‌المال بلند می‌شوند راه می‌افتند این ور و آن ور.

خودمان را گول می‌زنیم و خوشیم با این گول‌زدن‌ها. چون اگر گول نزنیم ناگهان وجدانمان از آن ته سر بر می‌دارد که های، چه کرده‌ای که یک ریال بیارزد؟ برای فرار از این هیچی و پوچی زندگی نکبت‌ است که فرار می‌کنیم در آن اعماق زباله‌دانی حرکت‌های جمعی.

------------------------------------------------------
بعد از نوشت:
1- پر واضح است که نمی‌شود عمومی کرد مسائل را. گاهی استثنائاتی هم وجود دارند، اما وقتی می‌گوییم که استثنا وجود دارد، همه خودشان را استثنا می‌دانند. کمی سخت‌گیر باشیم نسبت به خودمان. مخاطب این پست در اولین مرحله خود شخص شخیص بنده هستم مثل همیشه، و هرکس که فکر کند این پست برای او نوشته شده.
2- این پست را زمانی می‌نویسم که نه کسی مرده و نه کسی دارد ازدواج می‌کند، هر دو خوشبختانه. پس در این مورد یک نظر عمومی است و به فردی خاص ربطی ندارد.
3- این پست را دارم زمانی می‌نویسم که چند روز قبل اتفاقی افتاده بسیار پربازتاب. همین قدر می‌شود گفت که ظاهرا خصلت این شهادت این است که باید برای مصیبت‌های شهدا در زمان حاضر اندوه بیشتری داشت. همانند شهادت حسین که اکنون کسانی از آن نان می‌خورند و نفع می‌برند و حنجره می‌درند که شکی نیست اگر در کربلا بودند برای بریدن سر حسین صف می‌کشیدند.
4- این روزها تلخم. اما این حرف‌ها برای امروز نیست. تنها امروز آنها را پست کرده‌ام.



 

مجله