شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

من و همشهری جوان

کلمات کلیدی :

به سفارش دوستان قرار شد مطلبی در مورد مجلات همشهری بنویسم و گفتم چه چیزی بهتر از روند ما با مجلات همشهری؟

تقریبا از اوایل بچگی اسم روزنامه همشهری رو شنیده بودم ولی وقتی قرار شد که به جرگ روزنامه خوانها بپیوندم (که بر می گرده به اوایل دوره دوم آقای خاتمی) روزنامه جام جم گزینه اول بود، چون چهار صفحه جوانانه داشت که خیلی خوب، پخته و شاد بود. بعد از اون، یکی یکی ضمیمه های واقعا خوب جام جم سر و کله شون پیدا شد، نسل سوم که 16 صفحه ای اون 4 صفحه بود، تعطیلات، کلیک، و این اواخر هم سیب.

حدود دو سالی به همین ها قانع بودم و روز به روز شاهد ضعف شدیدشون بودم تا اینکه مطالبشون به قدری بد شد (به خصوص آن نسل سوم دوست داشتنی) که تصمیم گرفتم سراغ مجله دیگری برم. گزینه اول سروش جوان بود که کم و بیش اسمش بین بچه های بزرگتر از ما بود ولی متاسفانه دیر به یادش افتادم، یعنی زمانی که توقیف شده بود.

تا اینکه یک روز که از روی اتفاق روزنامه همشهری رو ورق می زدم، عکسی نظرم رو به شدت جلب کرد: آدمی نشسته روی زمین، پارچه ای سفید به دورش پیچیده شده، یک لامپ مهتابی حلقوی بالای سرش روشنه، و سیمی که بهش متصله به دوشاخه خورده. خیلی عکس جالبی بود. شنبه سراغ دکه دار دانشگاه رفتم و مجله رو ازش گرفتم. اسم مجله همشهری جوان بود، اسمی که به شدت آشنا می زد. همشهری جوان شد اولین مجله ای که براش پول دادم و سومین مجله ای که می خواندم: دانشمند و نجوم و جدیدا هم همشهری جوان.

دو ماه از تابستان 87، با کتاب و مجلات گذشت.تا اینکه همشهری جوان توقیف شد. به خاطر همین توی اینترنت به دنبال همشهری جوان و دلیل توقیف شدنش گشتم. همشهری جوان رو در تکست باکس گوگل نوشتم و دکمه سرچ رو زدم. این کار شاید مهمترین کار اینترنتی من بود هرچند که خودم هنوز متوجهش نبودم. اولین نتیجه وبلاگ همشهری جوان بود. اول فکر کردم متعلق به خود همشهری جوانه ولی بعد فهمیدم که کسی به نام ابوالفضل ناظمی که از خوانندگان همشهری جوانه، این وبلاگ رو زده و با یه عده که همشهری جوان خوان هستند، مطالب همشهری جوان رو نقد می کنند و درموردش نظر می دن. کار خیلی جالبی بود و حس کردم که چه خوب بود مجله توقیف نبود و الآن در موردش نظر می دادیم...

یه ماه گذشت و همشهری جوان اومد. هفته اول مهر 87، بعد از سه هفته تعطیلی که توی اون مدت از همه کارهام زدم تا شماره های آرشیوی مجله که توی کتابخانه دانشگاه بود رو بخونم. همشهری جوان با شماره جدیدش ترکوند. نشون داد که افت محسوسی نسبت به اون دوران نداشته و مطالبش هنوز، اکثرا لازم به خوندن و تمامی، قابل خوندن...

برای شش ماه همه چیز خوب بود. چلچراغ هم به عنوان یکی دیگرازمجلات خوب به سبد خریدم اضافه شده بود، و به جز چاپ نشدن دو شماره از نجوم مشکل دیگری نبود. وبلاگ همشهری جوان هم یه ساله شد و من فهمیدم که یه تلخیص اسم (م.رجبی به جای محسن رجبی) چه نظراتی رو میتونه به وجود بیاره...تا اینکه شماره عجیب عید اومد. شماره ای که ه.ج. باالنازشاکر دوست تخم مرغ رنگ کرده بود و با محسن یگانه خانه تکانی و در آخر یکی از نویسندگان در اقدامی جالب نمودار همه خوانندگان همشهری جوان را زرد کشید و به خودش نگفت بی انصاف، اگر این خوانندگان نمودارشان زرد بود که همشهری جوان نمی خوانند و می رفتند سراغ خانواده سبز.

شماره عید که با آن وضع چاپ شد، گفتیم نکند مقدمه ای باشد برای زردینگی ه.ج. و پشت سرش گفتیم خدا نکند...ولی خدا کرد و شماره های بعد از عید مجله روند انتقال به زرد شدیدی رو طی کردن. مطالب همشهری جوان دیگر از حالت لازم به خواندن درآمدند و شدند قابل خواندن. ایده های خوب مجله تبدیل به ایده های ضعیف شد و اگر هم ایده خوبی بود، بد کار می شد. نمی دانستیم اشکال از کجاست. از نویسندگان مجله، از صاحبان همشهری و یا از خودمان. حادثه انتخابات هم که گندترین حادثه ای بود که دیدم، اثر خوش رو بر مجله هایی مثل همشهری جوان و چلچراغ گذاشت و اونا رو بیشتر از قبل به حاشیه راند...

و باز هم گذشت و گذشت و دیگر حال نمی داد که بنشینی و مطالب مجله رو از بیخ و بن بخوانی و براشان نقد بنویسی. حتی خواندنش هم حال چندانی نمی داد. اما در کنار اینها امیدم به همشهری داستان بود که آن هم خیلی دیربه دیر منتشر می شد...

پاییز 88، نمایشگاه مطبوعات بود و برای ما که از انتخابات به این طرف سرد و ناامید شده بودیم، دوشوق وجودداشت: یکی دیدن بچه های وبلاگ همشهری جوان و کتابخور و دیدن دوستان مجازی، و دیگری دیدن نویسنده های همشهری جوان و کمک به دوباره خوب شدن همشهری جوان. بخش دوم کاملا ناامید کننده بود. کاملا معلوم بود که دغدغه ما خوانندگان همشهری جوان (آقای ناظمی، کاظمی ومن به نمایندگی از وبلاگ همشهری جوان و بخشی از جامعه خوانندگان) با آقای بارنجی (به نمایندگی از نوسندگان همشهری جوان) کاملا متفاوت از هم هستند. ما از ناراحتی مان از کم و بیش زرد شدن مجله، آبکی شدن بخش های مختلف، پایین بودن سطح داستانی که چاپ می شد، بد شدن طرح جلدها، پایین آمدن سطح مطالب اجتماعی مجله و بالا رفتن حجم صفحه های تبلیغات مجله می گفتیم و آقای بارنجی از بازار رقابت و کم بودن پول و ناچاری برای تامین هزینه ها و ... کاملا ناامید کننده بود. نویسندگان مجله به طور علنی خودشون رو جدا از ما خوانندگان می دانستند و ما که فکر می کردیم نویسندگان با ما هستند (این برداشت اشتباه از آنجا به وجود آمده بود که آقای احسان رضایی گاه گداری در وبلاگ همشهری جوان کامنت می گذاشت) دیدیم که نه. آنها ما رو بیشتر از یک خواننده قبول ندارند و نمی خواهند قبول کنند که ما در کنار لذت بردن از خواندن، دغدغه نقد مجله را هم داریم...

همشهری جوان، با ویژه نامه فیلمش تیر خلاص رو به من زد و با آن کار کاملا سفارشی، نشان داد که کاملا از دوران خوب بودنش دور شده است. امیدوارم که در آینده خبرهای خوبی از این مجله بشنوم.

اما خوشبختانه همشهری در حال حاظر مجله خوب دیگری منتشر می کند به نام کتاب همشهری. واقعا برای شروع بنیان گذاشتن مطالعه ادبیات داستانی کار خوب و به نسبت کاملی است. امیدوارم با کم تر شدن کارهایم در این مدت، بتوانم وبلاگی را برای نقد و بحث و معرفی این مجله، که هنوز گاهگاهی چاپ می شود، راه بیاندازم، البته با کمک اعضای سابق همشهری جوان و فعلی کتابخور.

--------------------------------------------------------------------------

پ.ن. برای اطلاع از وضعیت جشن همشهری می تونید به این لینک برید:

مجله همشهری از دریچه وب

پ.ن. به نظر من بهترین نشریه کشور در حال حاضر که غریب ترینشان هم هست، مجله دانشمنده. مجله ای که راحت، ساده وعلمی، معلومات شما را افزایش می دهد. امتحانش رو به همه توصیه می کنم.

پ.ن. این اواخر چلچراغ رو گرفتم. متاسفانه مطالب آن هم به نحو بدی افت کرده اند، هرچند که افت چلچراغ با افت همشهری جوان تفاوت اساسی دارد. اکثر نویسنده های همشهری جوان تغییر کرده اند ولی اکثر نوسنده های چلچراغ باقی مانده اند.

پ.ن. امیدوارم که کار سفارشی ای از آب درنیامده باشد!!



 

مجله