شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

تابستانی به یادماندنی

کلمات کلیدی :دنیای کودکی، سیاره کتاب

بچه بودم. سوم ابتدایی تمام شده بود. نگهداری از من معضلی شده بود. نه می شد سپردم به همسایه ها، چون بزرگ بودم، و نه می شد در خانه بمانم چون بچه بودم. پدرم دو شیفت در کارخانه باید می ماند، برادران بزرگتر هرکدام جایی بودند و مادرم هم که باید کار می کرد تا چرخ زندگی بچرخد. نه اینکه بهتر بچرخد، بچرخد.

من مانده بودم یک جورهایی روی دست خانواده. حتی به فکر سر کار فرستادنم هم افتاده بودند، اما سابقه ام در این زمینه خوب نبود. ضعیف بودم و زود از کار سنگین بنایی یا مکانیکی مریض می شدم.

نمی دانم چه معجزه ای رخ داده بود، کدام پیغمبری از کنار خانه مان گذشته بود که مادرم به فکر افتاد من را بگذارد در کتابخانه. کتابخانه پارک غدیر یزد که از خانه مان هم به نسبت دور بود. یادم است فقط یک اتوبوس واحد در آن مسیر کار می کرد که هر پنجاه دقیقه می آمد.

روز ثبت نام مثل همین امروز صبح یادم است. یکی از روزهای اواخر خرداد. هوای یزد گرم، ولی هوای پارک بسیار خوب بود. شوق دیدن ساختمانی جدید، ساختمانی پر از کتاب، حتی باعث شد یادم برود که همیشه اولین کاری که در پارک غدیر می کردم بازی کردن با مجسمه بزرگ فیل وسط پارک بود. بالارفتن از سرسره پیچ و تاب دار پارک. سوار شدن بر تاب های بلند و کوتاه پارک. مستقیم نگاهم مانده بود به جایی در پشت درخت ها که می دانستم ساختمان کتابخانه است.

درِ کتابخانه، از این درهای فنری بود. از این ها که فنر، آرام آرام در را می بندد. اولین بار بود که این درها را می دیدم. اسمش را گذاشته بودم در ِ ملخی. و هنوز که هنوز است، با دیدن این درها، یاد آن کتابخانه می افتم. وقتی وارد می شدی، چند قدمی که می آمدی جلو، به یک فضای باز و بزرگ می رسیدی. قفسه های مجله از دست چپ شروع می شد. جلوی رویت میز کتابدار بود، و دست راستت، آن کشوهای پر از فیش کتاب. هر فیش، یک کتاب. هر کتاب، یک دنیا.

جلو رفتیم. مادرم شرایط را برای کسی که ثبت نام می کرد توضیح داد. گفت هر روز می آید. بچه آرامی است. کاری به کار کسی ندارد. صبح می آید، تا ظهر موقع ناهار می ماند. نقاشی اش را می کشد. کتاب خوبی هم بود بدهید بخواند. کتاب خواندن یا نخواندنم مهم نبود، مهم این بود که حواسشان به من باشد.

اسم نوشتیم. یک فیش بهمان دادند گفتند دو هفته بعد کارت کتابخانه آماده می شود. گفتم یعنی تا دو هفته نمی شود کتاب گرفت؟ گفت چرا، با این فیش می شود. مادرم گفت امروز برویم خانه، از فردا بیا. گفتم نه. از امروز می خواهم بمانم. مادرم دیرش شده بود. باید می رفت. اصرار نکرد. گفت باشد. ماندم. رفتم سراغ کتاب ها. یک نگاه به کتاب های کم حجم کودکان انداختم. بعد رفتم سراغ کتاب های بزرگ تر. از آن هایی که بعدا فهمیدم رمان اند. دو کتاب را برداشتم، کتابدار گفت برایت زود است با اینها شروع کنی. اول کتاب های بچه ها را بخوان تا بعد. کتاب ها را گذاشتم سرجایش. رفتم سراغ کتاب های کم حجم. ده کتاب را برداشتم. رفتم بالا. سالن مطالعه برادران. نیم ساعت بعد ده کتاب دیگر، و تا آخر وقت که باید می رفتم، همه کتاب های کوچک را خوانده بودم.
فردا، صبح زود آنجا بودم. آن دو کتابی که انتخاب کرده بودم نبود. دو کتاب دیگر برداشتم. کتابدار گفت اول کتاب های بچه ها را بخوان. گفتم خوانده م. باورش نشد. چند کتاب را برداشت. داستانشان را پرسید. گفتم. تعجب کرد. گفت باشد. کتاب ها را برداشتم. بردم بالا و خواندم. تا سال های بعد، عنوان کتاب ها یادم نبود. اما داستانشان چرا. چند سال پیش، فهمیدم هر دو کتاب نوشته رولد دال، نویسنده نوجوانان بوده اند. ماتیلدا و جادوگرها. تا چند سال کتابخانه غدیر عضو بودم و چند سال شدم کتاب خوان ترین عضو کتابخانه. تا سال 80 آنجا بودم. و بعد کتابخانه وزیری یزد. که آن هم داستانی است برای خودش.

آن تابستان، تابستان سال سوم دبستان، با بهترین موجودات این دنیا آشنا شدم. با هم دوست شدیم و مسلما تصمیم مادرم در آن سال، بزرگترین اتفاق زندگی من بوده است. و برخورد کتابدارهای کتابخانه غدیر و تشویق کلامی گاه گاهشان، و اینکه مرا نه یک بچه که یک کتاب خوان می دیدند تاثیر زیادی در من داشت.

این اواخر به شرایط کتاب خانه ها فکر می کردم. هرکدام محدودیت های عجیب و غریبی دارند. کتابخانه ملی ایران که پایین تر از دانشجوی کارشناسی ارشد ثبت نام نمی کند، و کتابخانه مرکزی اصفهان که استفاده از سالن مطالعه اش تنها برای کارشناسی های ارشد به بالا امکان پذیر است. کتاب خانه های کوچک و بزرگ دیگر، هرکدام اشکالات خودشان را دارند. یا کتابدارهایشان خسته اند، یا تعداد کتاب هایشان اندک است، و یا سالن مطالعه مناسبی ندارند و یا هزینه ثبت نامشان با هزینه معمولی فاصله زیادی دارد.

به هرحال، آنچه مشخص است، این است که برای علاقه مند کردن کودکان به کتاب خواندن، کار از سال های دهه هفتاد، بسیار مشکل تر است و متاسفانه سیاست های حکومتی تا به حال، همه برخلاف این هدف بوده اند.



 

مجله