شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

همه جان و تنم فدای کتاب

کلمات کلیدی :

الآن که این پست رو می نویسم یه مطلبی دیدم توی وبلاگ متهم در مورد مرگ و این چیزا. این وسط صاحب وبلاگ (که همه می شناسنش و اگه نمی شناسین برین توی وبلاگش که آدرسش همین بغل هم هست) یه خوابی تعریف کرده که دیدم با یکی از خاطره های من یه کم می خوره. به خاطر همین بهانه ای به دست اومد برای آپ کردن این وبلاگ با موضوع اتفاقات این چنینی که برایم افتاده اند، که البته همه در راه کتاب و کتاب خانه بوده اند...

آن شرلی و ماشین نیسان

سال چهارم دبستان را تمام کرده بودم و تازه یک سالی می شد که با موجودی به نام کتابخانه آشنا شده بودم. شور و شوقی داشتم برای کتاب خانه رفتن و کتاب خواندن که نگو و نپرس. روزی که این اتفاق افتاد، تابستان بود و هوا هم با اینکه هنوز صبح بود، خیلی گرم. عجله داشتم تا هرچه زودتر به کتابخانه غدیر که با دوچرخه حدودا نیم ساعتی فاصله داشت برسم، چون دیروز کتاب آن شرلی در گرین گیبلز رو نیمه کاره گذاشته بودم آنجا و نمی خواستم کسی قبل از من به کتاب برسد و برش دارد و من این کتاب را نیمه کاره خوانده باشم.

با دوچرخه ام، که دو فرمان داشت، داشتم می رفتم که یک نیسان آبی از کوچه ای که با خیابان زاویه ای بیست درجه داشت بیرون آمد و خورد به دوچرخه و به جای اینکه اول دوچرخه پرتاب شود، من پرتاب شدم و با پشت روی آسفالت های خیابان فرود آمدم و شانس آوردم که ماشینی از رویم رد نشد. به هرحال، بلند شدم و دیدم که راننده نیسان که خیلی ترسیده از ماشین بیرون آمده و من را نگاه می کند. وقتی دید بلند شدم، آمد جلو و از حالم پرسید و اینکه خوبم یا نه و می خواهم به بیمارستان برساندم یا نه. که من گفتم نه و به سمت دوچرخه رفتم و دیدم که فرمانش کج شده و صندلی عقبش هم پاره. همان راننده نیسان آمد جلو و گفت که خسارت دوچرخه هرچه شده باشد می دهد و من که فقط به فکر آن شرلی بودم و ادامه داستان، نه دیگری گفتم و از میان جمعی که جمع شده بودند تا یک تصادف جگرسوز را ببینند، راهی برای خودم باز کردم و به سمت کتابخانه راه افتادم. خوشبختانه کتاب آنشرلی در گرین گیبلز را کسی نبرده بود.

از آن شب هم تا یک ماه، نتوانستم به پشت بخوابم...

سفر به دور دنیا با موتور هندا

چند وقتی از آن ماجرا گذشته بود ولی هنوز تابستان بود و من باز راهی کتابخانه، این بار برای گرفتن کتاب سفر به دور دنیا در هشتاد روز و خواندنش.

کنار خیابان در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم (چرخم برای تعمیر به تعمیرگاه رفته بود) که از دور یک موتوری را دیدم. نمی دانم چرا با دیدنش از همان اول دلم به شور افتاد. موتور نزدیک و نزدیک شد و من برای اینکه تصادف نکنم کمی عقب تر آمدم اما موتور هم عقب تر آمد، باز من جلو رفتم اما موتور هم باز آمد در راستای من و من دوباره عقب رفتم و این بار در هوا چندمتری را طی کردم (که باید بگویم انصافا خیلی جالب و عالی بود) و بعد هم از پهلو به روی آسفالت های خیابان افتادم که سرم هم مقداری مالیده شد. اینبار هم بلند شدم و احساس خاصی نداشتم. فقط سرم کمی درد می کرد.

در همین حال موتور سوار را دیدم که آمده جلو و مردم هم در حال جمع شدن، و باز مردم در کمال تعجب من را دیدند که با کمال آرامش سوار اتوبوس شده بودم و نگاهی به موتور سوار می کردم.

وقتی به کتابخانه رسیدم و کتاب را گرفتم، احساس کردم سرم به شدت درد می کند و انگار که سرم خیس شده باشد!! دیگر چیزی یادم نمی آید تا اینکه دیدم در بیمارستان چشمانم را باز کردم و مسئول کتابخانه را دیدم که بالای سرم ایستاده است. دکتر آمد و گفت چه اتفاقی برایت افتاده و من تعریف کردم ولی دکتر گفت من باور نمی کنم. و من گفت این مشکل خودش است. به هرحال چون مشکل خاصی نداشتم از بیمارستان بیرون آمدم و همان مسئول کتابخانه من را تا دم در خانه رساند.

از آن شب تا چند هفته، مشکل جدی برای خوابیدن داشتم، چون سرم سه بخیه خورده بود.

رستاخیزی با ماشین باری

چند روز بود به کتابخانه نرفته بودم و در روز دوشنبه ای در آبان ماه سال اول راهنمایی، در یک بعداز ظهر دلپذیر، می خواستم کتاب رستاخیز تولستوی را از کتابخانه بگیرم. با همان دوچرخه دو فرمانه در حال پیچیدن از کوچه ای در نزدیکی کتابخانه بودم که ناگهان ماشینی باری از کوچه بیرون آمد و من هم بدون معطلی از دوچرخه پریدم و به شدت خوردم به زمین و راننده ماشین را که الله اکبرگویان به سمت من می آمد دیدم.

اولین کاری که کردم این بود که به سمت دوچرخه رفتم و وقتی دیدم اتفاقی برایش نیافتاده خیالم راحت شد و بعد هم به راننده که می خواست من را به بیمارستان ببرد اطمینان دادم که حالم خوب است و اتفاقی برایم نیافتاده و بعد هم به سمت کتابخانه راه افتادم و کتاب را گرفتم و به خانه برگشتم.

خوشبختانه این بار در موقع خواب مشکلی نداشتم.

 

 

به هر حال یاد کتابخانه غدیر به خیر. الآن چندسالی است که دیگر آنجا عضو نیستم و به کتابخانه وزیری می روم ولی کتاب خانه غدیر را و کتاب هایش را و اتفاقاتش را هیچ وقت فراموش نمی کنم. یادش بخیر.

 

پی نوشت:

امروز شهادت امام محمد تقی هم هست، امامی که بعد از پدرشان امام رضا، به سوالات زیادی جواب می دهند، سوالاتی که پرسیده می شوند تا امام را خجالت زده کنند ولی امام پاسخ می دهند تا مشکلی از مشلات بندگان خدا بردارند. داستان امام محمد تقی، شباهت زیادی دارد به داستان مولایمان، امیرالمومنین، آنجا که می فرماید: سلونی قبل ان تفقدونی...

خدا کند که شیعه درست و حسابی ای برای امام مان، حضرت ولی عصر باشیم...



 

مجله