شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

میوه آموزش

کلمات کلیدی :قاب تصویر، آموزش

جمله ای معروف از نلسون ماندلا هست که می گوید: آموزش قوی ترین سلاحی است که می توان برای تغییر دنیا از آن استفاده کرد.

با این حال، با نگاه کردن به عکس بالا وحشتی به خاطر دقیق بودن بسیار زیاد آن به بیننده دست می دهد. این عکس به خوبی سیستم های ناقص و ناکارآمد آموزشی را نشان می دهد که از آموزنده ها موجوداتی می سازد یک شکل و یکسان با عقایدی یکسان که در بهترین حالت فقط به نیازهای یک سیستم پاسخگوست، و بسیار مانده تا به نیازهای درونی و روانی آنها بپردازد.

با همه خوبی هایی که می دانیم آموزش دارد، و بزرگان زیادی گفته اند و نویسندگان زیادی بارها اشاره کرده اند، با اینحال پدیده ای به نام مدرسه ستیزی در اکثر نویسندگان و انسان های بزرگی که خود به جایی رسیده اند وجود دارد. البته الزاما مدرسه جای بدی نیست و معلم هم همیشه مانند عکس بالا تبری نیست که بخواهد درخت وجود را بمیراند و تبدیل به اشیای چوبی یک سان بی جسم کند. در واقع همین معلم است که می تواند نقش عمده ای در آموزش آموزنده ها داشته باشد. معلمی هم درجات متفاوتی دارد. بعضی فقط تبرند و فقط یک شکل را به وجود می آورند. بعضی همچون چوپانند و آموزنده ها را تا مرتع هم می برند- و امیدوارانه فکر کنیم که به مراتع خوبی هم می برند. اینان نقششان همینجا تمام می شود و «گوسفند»ها را رها می کنند تا هرکدام برای خودشان بچرند و هرچه قدر می خواهند بخورند. واضح است که در دسته اول معلم خوب معلمی است که تبر خوبی باشد، و در دسته دوم، معلمی که چوپان خوبی باشد. اما دسته سومی هم می توان متصور شد، و آن دسته ای است که نوعی شیوه عرفان ایرانی را به یادمان می آورند. معلم اینجا مرشد است و پیر طریقت. یعنی خود راه را رفته است. خود همزمان در ابتدا و میانه و انتهای مسیر ایستاده است. خطرات را می شناسد. دره ها را می شناسد. آموزنده هم اینجا نه چوب است نه گوسفند، بلکه «سالک» است یعنی که کسی که می خواهد راهی را «برود». این راه را باید خود رفت. اما مشخص است که «شناسا»ی مسیر می تواند خطرات را کمتر کند و راه را آسان تر: لااقل می دانیم باید کجا برویم، کجا بپیچیم و کجا نپیچیم، تا به قول عرفا در یک مرحله نمانیم و به کمال عرفانی که یکی شدن با هدف است برسیم.

به نظر من، معلمی در غایت خود باید چنین چیزی باشد. و آموزش می شود طی طریق این راه و مدرسه دیگر جایی نیست که مارک تواین می گوید «سالهای مدرسه با سالهای آموزش یکی نیستند» بلکه اینگونه آموزش این گفته مارتین لوتر کینگ را به یادمان می آورد که «آموزش واقعی، آشکار کردن نبوغ در کنار ساختن شخصیت یک فرد است.» در واقع باید به خاطر داشت که ذهن آموزنده، نه یک ظرف که نیاز به پرشدن داشته باشد، بلکه مشعلی است که باید روشن شود.

متاسفانه، جامعه ما و در کل جامعه انسانی برای رسیدن به چنین جایی، به جایی که آموزش تبدیل به سلاحی قدرتمند برای تبدیل به جایی بهتر شود و کتابخانه ها زرادخانه واقعی انسان ها باشند، راه زیادی در پیش دارد. بهتر است برای رسیدن به چنین جایی هرکس که به نحوی مسئولیت آموزش کسی را به عهده دارد این جمله را به خاطر داشته باشد که «آنچه در نهایت در ذهن دانش آموزان می ماند، آن چیزهایی که به آنها تدریس کرده اید نیست، بلکه شخصیتی است که از خودتان به آنها ارائه کرده اید.»

ضروری است که این بند از کتاب دفتر یادداشت طلایی از دوریس لسینگ را بخوانیم و برای کودکانمان هم بخوانیم، که:
« باید به هر کودکی در طول سال های تحصیلش بارها و بارها گفت که تو در فرآیند تلقین یک عقیده هستی. ما هنوز سیستمی آموزشی که تلقینی نباشد  نساخته ایم. متاسفیم، اما سعی کرده ایم بهترین چیزی که می توانسته ایم را ایجاد کنیم. آنچه به تو آموخته می شود ملغمه ای از پیشداوری ها و انتخاب های یک فرهنگ خاص است. با نگاهی گذرا به تاریخ هرکسی متوجه می شود که این چیزها چه قدر زودگذر هستند. تو توسط کسانی آموخته می شوی که قادر بوده اند خودشان را مطابقت بدهند با ساختاری فکری که کسانی قبل از آنان آن را آموخته و خود را مطابقت داده بودند. این سیستم بارها خود را تکرار می کند. از میان شما کسانی که نیرومند تر و مستقل از دیگران باشید جرات پیدا خواهید کرد که از این روش خود را جدا کنید و روش های آموزش خاص خودتان را پیدا کنید و نحوه قضاوت خودتان را بیابید. کسانی که درونش می مانند هم باید همیشه و در همه حال به خاطر داشته باشند که آنها قالب و الگوی بخشی بسیار کوچک و خاص از نیازهای یک جامعه خاص هستند.»

امیدوار باشیم به اینکه آموزشمان روز به روز کمتر شبیه به تصویر بالا باشد و امیدوار باشیم به این جمله ارسطو که «آموزش ریشه های تلخی دارد، ولی میوه اش بسیار شیرین است.»



 

مجله