شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

بودن در دنیای فانتزی

کلمات کلیدی :قاب تصویر، من و تنهایی، شر های من

 

 

نمی دانم نبودن راه فرار از این دنیا خوب است یا بد، اما گاهی به شدت دلم می خواهد در سرزمینی زندگی کنم که هرچند مردمان عجیبی دارد، اما بالاخره همه چیز در آن سامان می گیرد... بالاخره سائورون شکست می خورد، ارسلان می آید و ملکه یخی را نابود می کند، انتقام خانواده استارک گرفته می شود، ولدمورت از بین می رود... فانتزی خوب است و بهتر اگر بگویم، داستان خوب است. چون آغوش مادربزرگی می ماند که برایت قصه می گوید تا یادت برود هرچه بدجنسی کودکان و بداخمی بزرگانکه بیرون از آغوشش وجود دارد.

آه، که چه قدر شخصیت تخیلی بودن در یک کتاب داستان، غبطه دارد. دن کیشوت باشی مثلا، گل محمد کلیدر باشی، برن استارک نغمه آتش و یخ باشی... زندگی ات چندین صفحه روی کاغذ باشد بی آنکه واقعا مجبور شده باشی به تحمل سنگینی بار تحمل ناپذیر هستی.

بازدید کننده ای در نظرات یکی از مطالب نوشته که راز زندگی، زندگی کردن است. بله، زندگی کردن، اما قیمت فهمیدن این راز، کاش خیلی ساده فقط یک زندگی بود. باید آن قدر تحمل کنی، باید آن قدر به قول متخصصان پتک بر آهن گداخته ات بخورد، تا آبدیده شوی. باید بارها و بارها فشرده شوی، تا شاید یک روز عصاره ات بچکد در کاری و معنای زندگی را دریابی.

شاید سوال ساده ای باشد، اما همه آنچه می شود گفت، شاید این باشد: «که چی؟» از نظر افلاطون زندگی کردن چیزی ساده و طبیعی بوده و نیازی به دلیل نداشته و تنها کیفیت زندگی مطرح بوده، اما قرن ها بعد از افلاطون، آلبر کامو بالاخره می گوید که برای زندگی کردن حتما و حتما باید دلیلی باشد وگرنه زندگی هیچ معنایی ندارد.

برای ما که نه به اعتقاد راسخ افلاطونیان رسیده ایم، نه هنوز دلیل زندگی مان را پیدا کرده ایم، شاید حبس کردن خودمان در دنیای تخیل، بهترین روشی است که توانسته ایم برای اینکه بگذرانیم و بگذریم، بی آنکه بگذاریم نومیدی نهایی گردنمان را بگیرد. این روزها، این احساسات گرینبانگیرند و:

دلی تنها به مسافری می ماند

در بیشه ای سرد و تاریک

که امیدوار است بی خطر بگذرد

اما افسوس بر این مسافر

که بی وجود چراغ تابان آسمان،

بر سر آخرین پیچ

آخرین گدار

درنده ای بی رحم او را منتظر است،

و او با سرعت می رود

تا درون کام این جانور فرو شود،

چه بیچاره مسافری.



 

مجله