شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

یاران مهربان فرور- و اردی- ١٣٩٣

کلمات کلیدی :یاران مهربان، سیاره کتاب

کتاب های خوبی که در فروردین و اردیبهشت ١٣٩٣ خواندم.

 

عنوان کتاب ها و یادداشت کوتاهی برای هرکدام، در ادامه مطلب است.


فرزندان سانچز

نوشته اسکار لوئیس

ترجمه حشمت الله کامرانی

این جمله، جمله ای است بسیار معروف که:
So many books, so little time
که معنایش اینطور است که: آه که کتاب ها چه قدر زیادند و زمان چه اندازه کم.
این کتاب، در حالی توسط یکی از دوستان گودریدزی معرفی شد، که کتاب هایی همچون ژرمینال، شوایک، طبل حلبی و چندین کتاب دیگر از کتابخانه و کتاب هایی مثل دکتر ژیواگو و وداع با اسلحه و چند کتاب دیگر را از دوستان امانت گرفته بودم و دو کتاب گیلیاد و خانه را آماده داشتم... مشغول خواندن کتاب پوست انداختن (که راجع به دو زوج مکزیکی است) بودم و اولویت کتاب هایی که گفتم هم، همه بالا بود... اما دیدن دو فیلم مکزیکی، علاقه ام به کارگردان مکزیکی آلهاندرو ایناریتو و چندین عامل دیگر، مشتاقم کرده بود به خواندن کتاب ولی هنوز دو دل بودم بین انتخاب کتابِ بعد از رودین، تا اینکه روزهای آخر سال 92 به کتابفروشی مورد علاقه ام جلگه که یک دست دوم فروشی بسیار خوب و یک جورهایی کشکول کتابفروشی هاست، رفتم و اولین چیزی که دیدم، کتاب فرزندان سانچز بود، چاپ سالهای اوایل انقلاب که سانسور بسیار کمی دارد و قیمت بسیار خوبی داشت. (فکر کنم هشت هزار تومان.) خب، بنا به اصل پیگیری نشانه ها، سخت بود انتخاب نکردن این کتاب، برای خواندن.
کتاب را که باز کردم، بنا به عادتی که من و سایر دوستان همچون امیرحسین مجیری پیدا کرده ایم، از مقدمه و هرچه غیر از داستان اصلی است گذشتم، و شروع کردم به خواندن اصل "رمان"، آنجا که پیشگفتار خسوس سانچز است. بعد نوبت رسید به مانوئل، روبرتو، کنسوئلو، و مارتا. و تکرار این چرخه برای سه بار و در نهایت پسگفتار خسوس سانچز.
لحظه به لحظه با کتاب زندگی کردم. همه مسائل خودم، شادی یا ناراحتی، خبرهای بد یا خوش، فراموشم شده بود، و نه تنها در هنگام خواندن کتاب، که حتی در لحظه هایی که بالاجبار، به خاطر بودن در خیابان یا دید و بازدیدهای اجباری یا اختیاری عید، نمی توانستم کتاب را بخوانم هم دلم با کتاب بود. با این چهار خواهر و برادر، و با "داستان"ـشان. چه داستانی. گاهی انگشت به تعجب می ماندم از نبوغ نویسنده، که چنین داستان بکر و "رئال"ـی را روایت کرده و آن قدر احساسی می شدم که "فکر می کردم" اگر اینها شخصیت های خیالی نبودند و خودشان داستان خودشان را تعریف می کردند شاید اینقدر رئال نمی شد.
کتاب را با ولع می خواندم، خواب محله کاساگرانده را می دیدم، انگار که مانوئل را می شناسم، روبرتو را می شناسم، مارتا را می شناسم، و کنسوئلو را می فهمم. این شخصیت عجیب و دوست داشتنی را. چه قدر برایم زنده بودند، و چه قدر احساس می کردم، با وجود اینکه من مردم و کنسوئلو زن، که کنسوئلو را می فهمم و می دانم چه می گوید و خواسته هایش و رفتارهایش اصلا برایم عجیب نبود.
بارها و بارها در رابطه با خسوس سانچز، شخصیت مرکزی، و "پدر" دچار مشکل می شدم. بارها و بارها از خودم می پرسیدم دوستش دارم یا نه. گاهی او را می پرستیدم و عاشقش بودم و گاهی از او متنفر. و مگر تنفر روی دیگر عشق و دوست داشتن نیست؟ و هربار نگاه می کردم ببینم شخصیت همزاد من، کنسوئلو، چه می کند. حتی در داستان های مانوئل و روبرتو و مارتا، دنبال این بودم که کنسوئلو چه می کند و در داستان کنسوئلو اینکه ببینم پدر چه می کند.
و تنها این کنسوئلو نبود که مرا به خود می کشید. این چهار خواهر و برادر، پدرشان، مادرشان، خاله شان، زن‌باباهاشان و خواهر و برادرهای ناتنی شان، دوست دختران و دوست پسرهاشان و همسرانشان چنان زنده بودند انگار که سالهاست با آنها زندگی می کنم. در واقع، همان طور که گفتم، بعد از مدت ها این کتاب از زندگی واقعی من بسیار پررنگ تر شده بود.
این کتاب، بسیار از زندگی واقعی من پررنگ تر شده بود. و چه می گویم؟ شده است. الآن که دارم این یادداشت را می نویسم، چند روزی است که خواندنش تمام شده. چندین فیلم دیدم و چند کتاب خواندم برای اینکه از فضای کتاب دور شوم. به کویر رفتم، و به باغ... لحظاتی وسعت کویر یا سرسبزی باغ مشغولم می کرد و وقتی فکر می کردم از فکرشان بیرون آمده ام و سینه ام دارد باز می شود، ناگهان زندگی این آدم ها و به خصوص تنهایی کنسوئلو، یادم می آمد و سینه ام تنگ می شد و بغض یا گریه ام می گرفت و دوستان می گفتند چه‌ت شد؟... فکر می کردند عاشق دختری شده ام، اما نمی دانستند که فضای کاساگرانده مکزیکوسیتی، فضای سینه ام را تنگ کرده. و شاید عاشق هم شده باشم، عاشق کنسوئلو، دخترک ناکام و تنها، تنهای تنها.
برگردم به وقتی که کتاب تمام شد. باز هم بنا به رسمی که پیدا کرده ایم، برگشتم سراغ مقدمه. از اولش، تا ببینم اطلاعاتی اگر هست بخوانم... باورم نمی شد: اینها واقعی بودند. همه اینها واقعی بود. همه اینها بوده اند. زندگی کرده اند، نفس سمی کاساگرانده را فروداده اند و خود مسموم شده اند... و گذشته از واقعی بودنشان، اینها روایت دست اول خودشان است. خاطراتشان که برای اسکار لوئیس آمریکایی تعریف کرده اند و او هم با کمترین تغییر ممکن، بر روی کاغذ آورده. لنوره، گوادالوپ، مارتا، پائولو و کنسوئلو و سایر زنها. مانوئل، روبروتو و سایر مردها... وای. دروغ نگفتم اگر بگویم چشمانم سیاهی رفت. یک دفعه هرچه خوانده بودم، هجوم آورد به سرم... و یک دفعه غم عالم سوارم شد.
شاید اگر نمی فهمیدم که این کتاب واقعی است، که این داستان ها واقعی اند، که این آدم ها نامردگی کرده اند (چون زنده بودنشان مسلما هیچ تشابهی با آنچه زنده بودن نام دادیم ندارد) شاید اگر نمی دانستم، این کتاب را هم می گذاشتم در ردیف سایر کتاب های خوبی که خوانده ام، و گاهگداری شاید یادم می افتاد که مارتایی هم بود، روبروتویی هم بود... کنسوئلویی هم بود. مثل آنچه در جان شیفته اتفاق افتاد، که کتاب را فراموش کرده ام، هرچند آنت را هرگز...
کتاب، مثل خوره دارد می خوردم و از آن روز بارها و بارها آرزو کرده ام که خدا کند کنسوئلو ها، مارتا ها، و کاساگرانده ای های کمتری رنج بکشند... و به قول معلم بزرگ شریعتی، مگر می شود آرزو کرد و قدمی برای تحقق آرزو برنداشت؟

حالا می فهمم که فرزندان سانچز را خدا (یا عقل طبیعت، عقل کل) سر راهم قرار داده تا آماده تر شوم برای تصمیمی که سالهاست در گرفتنش تاخیر کرده ام... فرزندان سانچز ضربه ای محکم برای اخذ این تصمیم زده اند و تا گرفتنش، فکر می کنم فقط ذره ای باقی مانده باشد، ذره ای که جرأت نام دارد و توکل.

این کتاب، از آن کتاب هایی است که خواندنش شاید زندگی را زیر و رو کند، و پیشنهاد دادنش، با توجه به تاثیری که می گذارد، شاید حتی از خواندنش هم جرأت بیشتری بخواهد.

 

با مخاطب های آشنا

نوشته علی شریعتی

چندماهی پس از کنده شدن علی شریعتی از زمین، کسانی که نگران تحریف نوشته ها و سخنرانی هایش بودند، تصمیم می گیرند به وضعیت چاپ آثار شریعتی که تا آن زمان به صورت جزوه های پراکنده بود، صورت مشخصی بدهند. حاصل کارشان تا به حال چاپ مجموعه ای سی و چند جلدی است و ظاهرا تنها یک جلد مانده تا آثار شریعتی به صورت کامل چاپ شده باشند.
اما این کتاب، جلد اول مجموعه آثار است، و الحق که خوش سلیقگی زیادی در انتخاب این کتاب به عنوان جلد اول انجام شده. این کتاب، حاوی نامه های مختلف شریعتی به پدر، همسر، پسر و دختران، دوستان و "برادران و خواهران" است و طیف متفاوتی از زندگی او را دربر می گیرد. بعضی از نامه ها مربوط به سالهای ابتدای جوانی است، و بعضی ها مربوط به اواخر زندگی او... و در کل، خلاصه و چکیده ای است از منش زندگی او و طرز تفکرش تقریبا در همه زمینه ها و همه جنبه هایی که در زندگی اش به آنها پرداخته است.
تازگی ها خانواده شریعتی که مسئول چاپ آثار او هستند، تصمیم گرفته اند که کتاب های کوچکی که خلاصه ای از نظریات وی است را به چاپ برسانند، با این هدف که جوانان نسل ارتباطات را که دچار آفت کم حوصلگی اند، با نظریات شریعتی آشنایی مقدماتی پیدا کنند. من اما همیشه مخالف خلاصه کردن بوده ام، و به نظرم اگر کسی می خواهد شریعتی را شروع کند، یا با نظریاتش آشنایی مقدماتی پیدا کند، اگر واقعا این قدر علاقه به دانستن در او وجود دارد، کافیست همین کتاب با مخاطب های آشنا را بخواهد... این گونه هم آشنایی نسبی پیدا کرده و هم با مطالبی قیچی شده روبرو نمی شود بلکه مستقیم مطالب را از نوشته های شریعتی که قداست نامه بودن را هم دارند، می گیرد.

این کتاب، حقیقتا دروازه ورود به خواندن آثار شریعتی است و روح بزرگ و ناآرام و دردمند این معلم بزرگ را، که زود از نعمت بودنش و راهنماییش محروم شدیم همان گونه که بوده، نشان می دهد. شریعتی را زود، و خیلی خیلی زود از دست دادیم. زمانی که نهضت بازگشت به خویشتن که او مطرح کرده بود هنوز جنینی بود متولد نشده، و انقلاب اسلامی پیشاپنجاه و هفتی، هنوز در ابتدای راه بود که با طغیان و شورش مردمی 57 روبرو شدیم و بعد در سالهای 59 و 60 گروهی شبه‌اسلامی، جنبش مردم را مصادره کردند... دستاورد شریعتی هم در این میان مصادره، و فکر شریعتی قربانی قدرت طلبی عده ای شد که شریعتی در بهترین حالت معتقد بود مصداق این بیت اند که: مرا ز خیر تو امید نیست، شر مرسان.
شریعتی در آخرین سالهایش (هرچند خود نمی داند که سالهای پایانیش است و در نظر دارد مسیری تازه را آغاز کند) معتقد بود اسلام پس از سالها دارد حیاتی تازه و دوباره می گیرد و پس از 14 قرن، باز "امت" اسلامی دارد متولد می شود... حیف و صد حیف که پیش بینی اش آن زمان محقق نشد، حیف که از دستش دادیم و افسوس عمیق من از این جهت است که هنوز نهضتی که شریعتی آغاز کرده بود، آن قدر بزرگ نشده بود (چه می گویم؟ حتی متولد نشده بود) که از معلم بزرگی چون شریعتی بی نیاز باشد...
حیف که امثال طالقانی و بهشتی که نادره جمعیت خود بودند هم زود رفتند، حیف که بازرگان ها خانه نشین شدند... حیف که روشنفکری اسلامی بازی خور سیاست کثیف شد... و حیف که دیگر بی معلم شدیم...
اما، ناامید نمی شویم... در این روزگار که همه در غیاب شریعتی، بر بدنه تفکر او، که "پی ریزی ایدئولوژی توحیدی با مبنای شیعه علوی و اسلام نبوی در خویشتن خویش" بود می تازند، شاید کسانی پیدا شوند که شریعتی را بفهمند و کار شریعتی را دوباره از سر گیرند و شاید با توکل به خدا باز معلمی به بزرگی علی شریعتی که سنگینی رسالتی محمدی را بر دوشش حس کرد، مبعوث شد و کلمه امن و امان را بر عالمیان مژده داد.
خدا، خودش همه مان را کفایت کند... آمین.

 

زندگی من

نوشته برانیسلاو نوشیچ

ترجمه سروژ استپانیان

در حین خواندن کتاب کلی می خندید، و وقتی هم کتاب تمام شد می بینید هرچیزی که در کتاب آمده را شما تجربه کرده اید، به خصوص که در ایران زندگی کرده باشید و از 84 تا 92 را با گوشت و خونتان حس کرده باشید... و البته چیزهایی هم هست که شما دیده اید و نویسنده صرب ما، ندیده است. با این حال، کتاب برای "مملکت" خاصی نوشته نشده و کلا به نظر می رسد هدف کتاب نشان دادن اشکالات پرشمار سیستم های آموزش و سیاسی است و تاثیر و تاثرات این دو را بر همدیگر و بر زندگی افراد جامعه به خوبی نشان داده و یکی از نقاط قوتش است. جالب اینجاست (و البته این جالبی برای ما ملت های همیشه در حال توسعه است، ظاهرا) که همان طور که گفتم اکثر چیزهایی که در کتاب آمده را یا به اقتضای جامعه و شرایط ملی-بومی مان و یا به سبب مصیبت های دولت محمود، تجربه کرده ایم و در کل این کتاب همانند مرور خاطرات مان می ماند.
اما، هدف طنز و سودی که از آن باید ببریم، دیدن ضعف ها و معایبمان است. دیدن و تلاش برای رفع آنها... و کاش یک زمانی حوادث این کتاب نه تنها برای ما ایرانیان، بلکه برای همه مردم جهان، عجیب و غیر قابل درک باشد.

 

همنوایی ارکستر شبانه چوب ها

نوشته رضا قاسمی

خواندن داستان های خوب از نویسندگان ایرانی، چیزی نیست که همیشه ببینیم و باید بگویم این کتاب به شدت من را تحت تاثیر قرار داد. شیوه روایتش بسیار عجیب، تو در تو، موبیوس وار، و در عین حال ساده است. نویسنده به خوبی از تشبیهاتی استفاده می کند که در نگاه اول بسیار از هم متفاوت اند... تشبیهاتی که پشت سر هم نمی آیند. بلکه ممکن است یکی ابتدای داستان باشد و دیگری انتهایش. داستان، داستان تبعیدی هاست، اما این تبعید، انگار نه فقط مساله ای سیاسی، که مساله ای درونی است... شخصیت های این کتاب همه تبعید شده اند، از خودشان... به خودشان، انگار.
کتاب، همانند شخصیت هایش، از خود بیرون می آید و به خود می رسد. بین هرجزئی ارتباطی ناگسستنی برقرار است. خوبی و بدی معنایی ندارد و همه چیز لعابی از "مسخره" به خود گرفته تا از تاثیر "عمق فاجعه" بکاهد. نویسنده در نوشتن کتاب یک درجه بالاتر از معانی رفته، به قول عرفا به مرحله "بی ادبی ثانی" رسیده، و مانند نویسندگان و کارگردانان طراز اول، دنیایی را در یک آپارتمان ساخته و ویران کرده و دوباره ساخته است... بهترین مثال برای درک داستان کتاب، نوار موبیوس است... پشت تبدیل به رو می گردد.

 

من و دوست غولم

تصاویر و نوشته ها از شل سیلور اشتاین

ترجمه منیژه گازرانی

با این که این کتاب گزیده ای است از دو کتاب (و کاش نبود)، با این حال، تقریبا هر شعر این کتاب نکته ای را می گوید که خوب است ما آدم بزرگ ها هم یاد بگیریم. هر شعر، بیانگر لطافت دوران کودکی است... دورانی که هم سختی دارد و هم شادی، اما هم سختی و هم شادیش، زودگذر و شیرین است.

 

فونتامارا

نوشته اینیاتسیو سیلونه

ترجمه منوچهر آتشی

سختی هایی که مردم فقیر و به قول ویکتور هوگو، "بی نوا" می کشند، چیزی است که نه تکراری می شود و نه متاسفانه تمام می شود. در طول تاریخ، همیشه و همیشه، بیشترین بار سختی ها و مشکلات یک جامعه، به دوش مردم فقیر بوده و هست. در کتاب خوشه های خشم اثر جاویدان جان اشتاین بک، با گوشه ای از زندگی مردم کشاورز آمریکایی، آشنا می شویم. آن کتاب، کتابی است تلخ و سرشار از درد... اما فونتامارا از خوشه های خشم نیز تلخ تر است. در خوشه های خشم، المان هایی بود برای کاهش تلخی کتاب (مثل ماجراهای روتی و وینفیلد یا حتی حجم زیاد کتاب)، اما در فونتامارا کمتر چیزی است که تلخی کتاب را بگیرد و حجم کم کتاب هم محدودیتی شده است برای نویسنده و به همین دلیل نویسنده تنها به روایت ماجرای فونتامارا پرداخته است.
در این کتاب به درستی و البته غیرمستقیم و تنها با بیان ماجراهایی که بر سر فونتامارا می آید، مشکل اصلی کشاورزان و فقرا، جهل شان و عدم اطلاعشان از حوادث پیرامون بیان می شود و نویسنده ای به خوبی و کم کم روایتش را به سمت آگاهی نسبی مردم روستا پیش می برد و هرچند که فونتامارایی ها در نهایت سرنوشت خوبی ندارند اما وجود کتاب هایی مثل این، باعث شده که لااقل در اروپا و کشورهای به اصطلاح توسعه یافته، وضع بینوایان بهبود نسبی پیدا کند هرچند که این بهبودی در همه جا رخ نداده و در همان کشورها هم هنوز مشکلات زیادی وجود دارد که به نظرم تنها آگاهی و مقاومت بیشتر، باعث کاهش مشکلات می شود.

 

آخر شاهنامه

سروده مهدی اخوان ثالث

مسلما یکی از بهترین کارهای اخوان است، این کتاب.

 

شوهر کمونیست من

نوشته فیلیپ راث

ترجمه فریدون مجلسی

شوهر کمونیست من، کتابی است از نویسنده آمریکایی فیلیپ راث، و خیلی چیزها از آمریکای سال های پس از جنگ جهانی دوم و دوران سرد می آموزید... و با روایتی جذاب، گذر «شنونده» داستان از میان اساتید و معلمانش را می بینید... و به نظرم، مهمتر از همه، داستان فراز و فرود یک آمریکایی کمونیست را می بینید و ماجراهایی که بر سرش می آید.

به نظرم، اگر کسانی که در بهمن 57 انقلاب کردند، این کتاب را می خواندند، خیلی چیزها فرق می کرد... و به نظرم اگر امروز هم کسانی که خود را پیرو حزبی (یا مرام و عقیده ای) می دانند این را بخوانند، خیلی چیزها فرق می کند... اما مهمتر از آن، این را کسانی باید بخوانند که فکر می کنند آمریکا، همیشه آمریکا بوده. این کتاب را باید خواند، تا فهمید که در آمریکا هم برای از میان بردن نسبی تبعیض ها و خشونت های فکری، مردم چه رنجی را تحمل کرده اند.

 

خروج اضطراری

نوشته اینیاتسیو سیلونه

ترجمه مهدی سحابی

یک کتاب خوب دیگر از سیلونه.
نیمی از کتاب داستان است و نیمی دیگر خاطرات آقای نویسنده. بسیار جالب است به خصوص قسمت خاطرات، برای آشنایی با ارکان حزب کمونیست، و خیلی تجربه خوبی است برای اینکه بدانیم از همان اول نباید وارد حزب و این چیزها شد.

 

بارون درخت نشین

نوشته ایتالو کالوینو

ترجمه مهدی سحابی

در زندگی ما، لحظه های زیادی هست که کاری را انجام می دهیم که شاید چندان از سر آگاهی انتخابش نکرده باشیم. حرف هایی که همین جوری می زنیم، کارهایی که همین طوری می کنیم، و زمانی می رسد که خسته می شویم و فقط آن کار را تکرار می کنیم برای اینکه یک عمر نقشش را بازی کرده ایم و کار دیگری بلد نیستیم.
راستش، از مدت ها پیش که موضوع کتاب را شنیده بودم، نظرم راجع به کسی که می رود بالای درخت زندگی کند این بود. بارها خواسته بودم کتاب را بخوانم اما نشد. تا اینکه در یک جمع کتاب خوانی که عضو هستم، این کتاب به عنوان کتاب اردیبهشت انتخاب و خواندنش شد یک وظیفه گروهی.

کتاب، نقاط درخشانی دارد. داستانش هیچ وقت خسته کننده نمی شود، جذابیتش همیشه با پیشامد رخدادهای تازه، تازه است و شخصیت هایش به نوع خوبی ساده اند. اما آنچه به نظرم مهمترین و بهترین نقطه داستان است، این است که این بارون درخت نشین ما، هرچند ابتدا همین طوری و از سر یک تصمیم عجولانه دست به درخت نشینی می زند، اما کم کم و در طول زندگیش، برای «بالاماندن» دلایل خوبی پیدا کند.

 

ژرمینال

نوشته امیل زولا

ترجمه سروش حبیبی

داستان، تراژدی رنج کارگران است، حماسه مقاومتشان، رنج جهالتشان، و شعله های عشقشان است. شما را به قعر معدن می برد، به محاصره خانه ارباب، و به تراژدی مبارزه آجر و اسلحه. بی نظیر است و همین قدر بس که لقب بینوایان دوم را به آن داده اند.



 

مجله