شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
ن : م.رجبی

یاران مهربان بهمن و اسفند 1392

کلمات کلیدی :یاران مهربان، سیاره کتاب

توضیح: چند وقت پیش تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم و کتاب هایی که می خوانم را در آن بگذارم. خب، گذشت زمان نشان داد که من فقط یادم می ماند به اینجا (یعنی تنها مانده) و صفحه فیسبوک و البته گودریدز، سر بزنم و بقیه جاها، متروک می مانند. بنابراین، تصمیم گرفتم هر دو ماه یک بار، کتاب های خوبی که خواندم را در همین وبلاگ تنها مانده بگذارم. تا ببینیم بعدا چه می شود.

برای شروع، از بهمن و اسفند 1392 شروع می کنم. هرچند شاید بعدا، کمی قبل تر ها هم اضافه شدند.

 

برای دیدن عنوان کتاب ها و یادداشت کوتاهی برای هر کتاب، به ادامه مطلب بروید.


 

تصویر دوریان گری

نوشته اسکار وایلد

ترجمه همایون نوراحمر

یکی از مهمترین جذابیت های این داستان، بکر بودنش است. یعنی نباید بدانید که با چه چیزی طرف هستید و اگر خدای نخواسته یک وقت کسی داستان را برایتان لو داده باشد، دیگر آن بهتی که احتمالا با ندانستن داستان دچارش می شدید، بهتان دست نمی دهد. با اینحال، با وجود دانستن داستان اصلی هم، ویژگی های مثبت زیادی دارد، این کتاب عجیب جناب وایلد.

داستان در اکثر موارد از پیوستگی خوبی برخوردار است و نویسنده تقریبا می داند کجاها را باید طول و تفصیل بدهد و کجاها را سریع رد کند، و تنها ضعفی که در تمام داستان شاید از همه واضح تر باشد، ضعف پایان بندی است که تاحدودی غیر طبیعی درآمده. و البته باید توجه داشت که منظورم از غیرطبیعی، غیرعادی نیست، چون این داستان در کل داستانی عادی و کاملا مبتنی بر واقعیات نیست، اما صحنه آخر تاحدودی به بافت کلی داستان هم نمی نشیند. یعنی به نظرم، سوای غیرواقعی بودن، (که گفتم با توجه به بافت داستان این غیرواقعی بودن ایراد حساب نمی شود) غیرطبیعی هم هست یا به عبارتی دیگر، باورپذیر نیست. هرچند که شاید این بهترین روش برای پایان دادن به داستانی است که این گونه یکه تاز پیش می رود.

نقاط مثبت زیادی هم در داستان وجود دارد. یک اینکه به نظرم نویسنده کمتر تسلیم تصادفات شده. در واقع ما در کل داستان یک وجه ماورایی داریم و همین. حوادث داستان همه تقریبا روال عادیشان را طی می کنند و حتی، یکی از صحنه های آخر داستان که تاحدودی بوی تصادف در آن به مشام می رسد، اگر توجه کنیم، می بینیم زمینه های آن از قبل چیده شده است.
و دو اینکه به نظرم نویسنده با خلق شخصیتی فرعی و تاثیرگذار به نام لرد هنری، و موشکافی این شخصیت با صحبت های خودش، توانسته هم از بار فلسفه بی واسطه داستان بکاهد، هم دوگانگی های ذاتی این گونه اشخاص را به خوبی نشان دهد.

 

پیرمرد و دریا

نوشته ارنست همینگوی

ترجمه نجف دریابندری

تقریبا همه چیز را راجع به این کتاب گفته اند. به خصوص اگر ترجمه دریابندری را بخوانید، در ابتدای کتاب مقدمه بسیار خوب و مفصلی است راجع به همینگوی و این کتاب، که پیشنهاد می کنم بعد از خواندن داستان حتما بخوانیدش.

جز بازی کردن با الفاظ و صفات کار دیگری در مورد این کتاب نمی شود کرد، با اینحال من این سه صفت را برای انتخاب می کنم:
ساده، روان و خیلی خوب.

 

یادداشت های روزانه ایرلند

نوشته هاینریش بل

ترجمه منوچهر فکری ارشاد

هاینریش بل، یکی از نویسندگان محبوب من است. نثرش و داستان هایش بسیار خوب اند و البته بیشتر از هر چیز، نوع روایت خاص بل، که توجه به درونیات و خودآگاه و ناخودآگاه شخصیت اصلی است، یکی از چیزهای بسیار مورد علاقه من در داستان های اوست. در واقع اگر یک دلیل برای حسرت خوردن بر ندانستن زبان آلمانی داشته باشم، عدم توانایی خواندن داستان های بل به زبان اصلی است.

اما در این کتاب، بل، دیگر فقط یک نویسنده نیست، که راوی مستقیم نیز هست. آنچه را دیده و شنیده باید روایت کند... آنچه را از ایرلند افسانه ای و آمیخته با راز و رمز دیده است. و البته، همانطور که یک پزشک هرجا برود پزشک است، او هم هرجا برود یک نویسنده است و هرچه بنویسد در ذات خود، یک داستان سراست، پس اینجا هم داستان می گوید از مردمان ایرلند و سرزمینی که زمانی "کاتلین نی هولیهان" بوده است.

این کتاب، سفرنامه ای داستان مانند از آب در آمده است و به خوبی سایر نوشته های هاینریش بل است.

 

مثل آب برای شکلات

نوشته لورا اسکوئیول

ترجمه مریم بیات

داستانی احساسی است در رابطه با مشکلات زنان. از این زاویه، به نظرم کار چندان بدی از آب درنیامده. زنان داستان دارای همان پیچیدگی هایی هستند که کمابیش زنان واقعی هم با آن درگیرند... تصمیم گیری ها و تفکراتشان خیلی پیچیده است و برای خودشان هم مشخص نیست که دقیقا چه چیز را می خواهند. (و البته شاید این بد نباشد، و مسلما درک این قضیه برای ما مردان، سخت است.) همه زنان داستان خوب نیستند و درواقع داستان به نوعی مشکل زنان را زنانی می داند که وابسته به سنت های قدیمی ضد زن هستند.
نحوه روایت داستان هم جالب است. سطرهای اولیه هر فصل شبیه به نوعی دستور غذای آشپزی است، و البته این دستور در حین داستان ادامه پیدا می کند. داستان پر است از غافلگیری و نویسنده به خوبی سعی کرده از دو چیز فرار کند: تصادف و تفسیر، هرچند گاهی به دام این دو افتاده است. با اینحال، تا حدود زیادی طبیعی از آب در آمده است. البته یک نکته برایم عجیب بود و آن استفاده از نوعی رئالیسم جادوییِ بسیار سطح پایین در داستان بود. نمی دانم چه لزومی داشته که نویسنده از مواردی ماورایی استفاده کند، در حالیکه به راحتی می توانست با کمی تغییر روایت (واقعا کم)، همه مواردی که به کمک ماورا آورده، به صورت رئال بیاورد. شاید اعتیاد نویسندگان آمریکای لاتین به استفاده از رئالیسم جادویی، دلیل این کار بوده. در هر حال، به نظرم این استفاده بیشتر به کتاب ضرر زده تا به آن کمک کرده باشد.

چیز دیگری که به نظرم خیلی خوب بود در داستان، این بود که نویسنده از اواسط داستان شروع می کند به «برداشتن مشکلات» از سر راه شخصیت اصلی داستان، اما به محض اینکه یک مشکل از بین می رود مشکلی دیگر که تا به حال قابل اعتنا نبود، به بزرگی مشکل قبلی، نمایان می شود. این نوع جهان بینی، که ریشه مشکلات را در سنت ها می داند نه در افراد، خیلی دوست دارم و شاید اگر به جای نویسنده بودم همین رویه را تا پایان حفظ می کردم، اما ظاهرا نویسنده کمی مانده به پایان تسلیم می شود و دیگر خیلی به شخصیت هایش سختگیری نمی کند.
اما، پایان بندی داستان، یک پایان بندی خوب و احساسی است (صرف نظر از بخشی از آن که از رئالیسم جادویی استفاده شده)، و شاید برای تیتا و پدرو بهترین پایان، همین پایانی است که نویسنده در نظر گرفته است.

 

اسلام، روحانیت و انقلاب اسلامی

نوشته سید محمد خاتمی

کتاب هایی که طرح نو از سید محمد خاتمی چاپ کرده، اکثرا کتاب نوشته شده نیستند، بلکه سخنرانی اند که در سالهای اولیه ریاست جمهوری (76-77) توسط رئیس جمهور وقت، انجام شده. حساسیت هایی که از همان وقت بر روی "رئیس جمهور" وجود داشته، آن قدر زیاد بوده که اجازه چاپ بقیه سخنرانی های او هم داده نمی شود. با اینحال، از آنجا که دیدگاه های بعد از ریاست سید خندان مشخص است، بد نیست کمی هم با نظرات وی حین ریاست جمهوری آشنا شویم... و این مجموعه کتاب ها می تواند کمک خوبی باشد.

کتاب، همانند اسمش، از سه قمست تشکیل شده و خاتمی در هر بخش اکثرا یک سری حرف ها را تکرار می کند. نکته دیگر اینکه، این سخنرانی ها در مقابل مردم عادی انجام نشده، یا علما و روحانیون هستند یا مسئولان هیئت های مذهبی. با اینحال جنس حرف هایی که زده می شود در اکثر مواقع، جنس حرف های همیشگی خاتمی است... حرف هایی که دغدغه اسلام، انقلاب و جوانان را توام با هم دارد.

مشکل این سخنرانی ها، این است که تعارف دارد... یعنی خاتمی در گفتن مشکلات (به خصوص مشکلات روحانیت) تعارف می کند، در واقع یک سری مسائل را که مسائل روز کشور بوده و یا لااقل آن روزها جرقه هایش دیده می شده را به عنوان مشکلات احتمالی معرفی می کند. این بیت ترجیع کتاب است که "اگر مشکلی در این نظام به وجود بیاید، مردم به پای مشکل اسلام می گذارند"، و هرچند خاتمی را باید به خاطر جسارت بیان این حرف در مقام رئیس جمهور ستود، (قبل از آن هم کسانی در کسوت روحانیت بوده اند که این مسائل را بیان کرده بودند)، آری، هرچند خاتمی جسارت کرده برای بیان این حرف، اما اگر با تعارف کمتری حرف می زد، شاید روحانیت بیشتری از خواب خوش بدتعبیر سالهای اخیرشان بیدار می شدند.

هشت ساله‌ی پس از خاتمی، نشان داد که خاتمی خیلی جاها حق داشته که نگران باشد، اما باید به سید خندان بگوییم که بیست ساله‌ی قبل از ریاست جمهوری او نیز محل های زیادی برای نگرانی و متاسفانه کسی آن نگرانی ها را برطرف نمی کند.

نکته آخر هم اینکه لحن حرف های خاتمی خیلی به شریعتی می خورد، تنها یک تفاوت تلخ برای خاتمی وجود دارد، و آن این است که اگر هم شریعتی و هم خاتمی را خوانده بشناسید، مثل این است که شریعتی بعد از خاتمی است. با اینحال، تا حد زیادی مطمئنم در آینده یکی از نقاط مثبت و تا حدی درخشان جمهوری اسلامی ایران، وجود شخصی چون سید محمد خاتمی است که اعتقادش به اصلاحات منجر به اعتقادش به این نظام شده است. (این جمله را با ترس می گویم، چون تاریخ یاد داده سیاستمدار خوب، خیلی خیلی نایاب است).

 

پیام های جورواجور

تصاویر و نوشته ها از ژان ژاک سامپه

ترجمه فاطمه کاوندی

عالی... تصویر ها عالی... نوشته ها عالی... و به خصوص جزئیات در این کتاب خیلی خوب بود.

سامپه، چیزی است که آدم سیر نمی شود از دیدنش و خواندنش.

رهنمودهایی برای نزول در دوزخ

نوشته دوریس لسینگ

ترجمه علی اصغر بهرامی

کتاب عجیبی است. 30 صفحه اول کتاب، یک جان کندن حسابی بود و بعد هم تا صفحه های 60-70 هنوز سخت بود کنار آمدن با روندش. با اینحال، چون عادت دارم که هرکتابی که شروع کردم باید بالاخره تمام شود، تحمل کردم و خرد خرد کتاب را خواندم، تا اینکه به جاهای خوبش هم رسیدم.

باز هم می گویم که کتاب عجیبی است و تحمل می خواهد. خیلی از جاهای داستان گنگ است، به خصوص نیمه اولش، اما جالب است که به نظرم این گنگی، گنگی درستی است و اصلا یکی از مزیت های عمده کتاب است.

نظریاتی که داستان در باب جامعه و فرد بیان می کند بسیار جالب است، و ایده ای هم که به نظرم قوی ترین نقطه داستان است، بسیار قابل تامل.

در باب اسم کتاب، که ممکن است یک جورهایی بدفهمی هم ایجاد کند، همین قدر بگویم که یکی از معانی دوزخ در این کتاب، زمین است.

کتاب پارادوکسیکال و متفاوتی است... نه تنها نسبت به سایر آثار لسینگ، بلکه حتی نسبت به سایر کتاب هایی که خوانده اید. با اینحال، شاید تست خوبی باشد برای میزان تمرکزتان، و میزان تحمل تان در خواندن کتاب های سخت ولی خوب.

 

فریدون سه پسر داشت

نوشته عباس معروفی

شاید مسائل سیاسی، و سرگشتگی های شخصیت اول مهم باشد... شاید دوری از وطن، خیانت به دوست، نظم آلمان، اوضاع بد ایران، چنددستگی های پیاپی ایرانیان و حتی چند برادر، تلخی عمیقی داشته باشد و غمی بی نهایت اما... اما هیچ کدام اینها به صرف خودشان کافی نیستند برای اینکه کتاب، کتاب خوبی باشد. آنچه به نظر من باعث شده کتاب، کتاب خوبی باشد، ایرج است، و جای خالی او...

ایرج در این کتاب، اساس کتاب است، شالوده و ستون اصلی است و اگر حذف شود، کتاب به یک کتاب ساده تبدیل می شود...

شخصیت ایرج را خیلی دوست داشتم... نبودنش، گم بودنش و مهمتر از همه، غربتش... بدی جامعه ما این نیست که "حکومت" خواه از نوع پهلوی خواه از نوع جمهوری اسلامی روشنفکرانی چون ایرج را نمی فهمد، بلکه بدی این جامعه این است که حتی برادر ایرج نیز، او را نمی فهمد و ایرج های ما نهایتا مادرانی دارند که به فکر فرستادن مقداری فندق و مغز زردآلو برایشان است... ایرج های ما تنها مادر دارند، اما برادری یا پدری ندارند و این، مشکل اصلی ماست که در برخورد با حکومت هم به جایی نمی رسیم.

نثر کتاب هم به نظرم خوب است. البته فکر می کنم به دلیل پرداختن به مسائل سیاسی، داستان مقداری آسیب دیده ولی این تاثیر آن قدرها زیاد نیست.

 

پوست انداختن

نوشته کارلوس فوئنتس

ترجمه عبدالله کوثری

خواندن رمان های سخت، حکایتی پیدا می کنند برای خودشان. مدتی طولانی در حدود 120 صفحه باید صبر کنید تا کم کم فضای داستان شکل بگیرد، و مدتی طولانی (در همان حدود) باید صبر کنید تا کم کم آشنا شوید. داستان، تکه تکه ظاهر می شود، پر از معماست، پر از معناست و پر از غافل گیری.

روابط مدام عوض می شوند، راوی و مخاطب مدام تغییر می کنند، و ناگفته پیداست که زمان و مکان هم تابع این قانون "هیچ آدابی و ترتیبی مجوی" هستند. اما کافیست که نیمی از کتاب را تاب بیاورید...

می دانید مثل چیست خواندن کتاب هایی مثل «پوست انداختن»؟ مانند اینکه مجبور شده اید مدتی را پیش یک خانواده شلوغ و غریبه بگذرانید. ابتدا ابدا هیچ تصوری از حرف هایی که آن خانواده با هم می زنند ندارید. نمی دانید حمام کجاست، دستشویی کجاست، و کلا نظم و ترتیب چیزها را نمی دانید. حالتی که مثل حالتی است که یک زن وقتی وارد آشپزخانه ای غریبه می شود دارد... اما کم کم آشنا می شوید. وقتی چند هفته یا حتی چند روز جایی ماندید همه چیز برایتان آشنا می شود و حتی ممکن است که شما هم در بحث هایشان شرکت کنید.

و این کاری است که پوست انداختن می کند. شما را به مهمانی یک جمع غریبه می برد. و قطعه قطعه و تکه تکه شما را در فضا و زمان و شخصیت ها جا به جا می کند. سعی نمی کند مثل آن نویسندگان کلاسیک، همه چیز را توضیح بدهد. (و البته مشخص است که این حرفم به هیچ وجه نشان دهنده ضعف داستان های کلاسیک نیست.) پوست انداختن، خرده خرده، و تاکید من بر این خرده خرده بودن است، شما را در جریان می گذراند... و در نهایت می فهمید انگار که خود راوی هم خرده خرده دارد به نتیجه می رسد... و نتیجه یا آخر داستان چیست؟ می شود کتاب را باز کرد و فقط چند صفحه آخر را خواند برای نتیجه گیری؟ خیر. چرا؟ چون شمای مخاطب هستید که باید نتیجه بگیرید. چون شما هستید که باید سرنوشت شخصیت ها را قطعی کنید، اگر می توانید...

کتاب های سخت، تجربه عجیبی می شوند. ابتدا می خواهید فرار کنید. کتاب را زمین بگذارید. بروید سراغ چیزی آسان تر. بعضی ها مدام به صفحات اول برمی گردند تا ببینند چه به چیست. تا ببینند کی به کی بود. اما پیشنهاد می کنم حالا که وارد مهمانی شده اید، روی مبلی بنشینید و فقط به صحبت های صاحب خانه ها گوش دهید، تا ماجرا دستتان بیاید. این رمان ها را باید این طوری خواند، رمان هایی مثل پوست انداختن، لی لی بازی، و گفتگو در کاتدرال.

خواندن رمانی مثل پوست انداختن، نه تنها تجربه ای خوب برای کتاب خوانی است، بلکه تجربه ای است برای اینکه یک بار دیگر متوجه شویم فیلم ها هرچه قدر هم که خوب شوند، باز رمان هایی هستند که یک رده بالاتر از آنها می ایستند.

 

هنر سیر و سفر

نوشته آلن دوباتن

ترجمه گلی امامی

نویسنده چکیده ای از مسافرت ها و تجربیاتش را در این کتاب آورده. اینکه چه طور به سفر برویم، چه طور نرویم، سعی کنیم چه چیزها را ببینیم و چه کارها بکنیم. نویسنده سعی کرده تا سفر از جنبه های متفاوت آن که به ذهن خودش رسیده نگاه کند، و در این کار، هیچ ادعایی هم ندارد... هر بخش سفر نویسنده به یک جاست و در هر سفر یکی از نویسندگان قدیمی را که اهل سیر و سفر بوده با خودش همراه می کند.

کتاب خوبی است و دریچه های جدید و متفاوتی به سمت سفر باز می کند، دریچه هایی که هر خواننده می تواند با کمی تفکر، دریچه های دیگری را هم پیدا کند.

 

اومون‌را

نوشته ویکتور پلوین

ترجمه پیمان خاکسار

داستان پیچیده کتاب، ساده و جذاب است و کمتر برای من پیش آمده که بتوانم این سه توصیف را همزمان از یک کتاب داشته باشم. اطلاعات خوب این کتاب از حکومت شوروی سابق، شباهت هایش با دوران سی ساله اخیر کشور خودمان، سادگی مردم و پیچیدگی اتفاقاتی که برایشان می افتد، همه چنان در روایت مبهم اومون‌را پنهان و آشکار در هم آمیخته اند، که وقتی خواندن کتاب را تمام می کنی، متوجه می شوی که هنوز بهتی عجیب همراهت است.

 

رودین

نوشته ایوان تورگنیف

ترجمه آلک قازاریان

کتاب رودین، به رسم یکی از سنت های قدیمی داستان گویی، با شخصیت های فرعی شروع می شود. شخصیت هایی که با همه خوبی ها و بدی هایشان، همانند سایر مردم معمولی اند... و ناگهان رودین ظهور می کند. می توان گفت که این کلیشه معمول است در داستان گویی و اینچنین شخصیت اصلی کتاب و خلق و خویش، از دیگر مردم متمایز می شود.
تورگنیف را به حق خالق شخصیت هایی می دانند که چندین دهه بعد، از نظر روانشناسی، تیپ یا شخصیت روانی شان بررسی می شوند و در واقع تورگنیف اولین کسی است که چنین شخصیت های خاصی را به گستره وسیعی از مخاطبان می شناساند. مانند شخصیت اصلی پسران و پدران که به عقیده بسیاری شروع نیهیلیسم از آنجاست، و یا رودین شخصیت اصلی همین کتاب، که ویژگی هایی دارد که حتی برای مردم امروزی هم عجیب می نماید.
خواننده، در ابتدا که با رودین روبرو می شود، نمی تواند سریع نسبت به او جهت گیری داشته باشد. البته همه نویسندگان توانا همچون تورگنیف در خلق شخصیت های خاکستری تبحر خاصی دارند و شخصیت های سیاه یا سفید نمی آفرینند اما با اینحال اکثرا مشخص است که هر شخصیت در کجای طیف خاکستری قرار دارد: در مورد رودین، به هیچ وجه این طور نیست.
شخصیت پردازی او به گونه ای است که هربار و در هر صحنه که او ظاهر می شود هم غافل گیر می شوید و هم همزمان کمی بهتر او را می شناسید و هرچند متناقض گویی است اما واقعیت دارد که هر چه می گذرد، متوجه می شوید که او را به هیچ وجه نمی شناسید... و این تناقضی است طبیعی و مشکل از نویسنده یا خواننده نیست چون خود رودین هم اتفاقا همین مشکل را دارد و خودش را نمی شناسد. در نهایت هم که رودین موفق می شود با کمک دوستش و مرور سرنوشتش به تفاوت های خود پی ببرد، مطمئن نیستیم که چند روزه باقی مانده اش را به آرامشی که لایق آن است می رسد یا نه.

کتاب رودین، کتابی است که با وجود حجم کم، همه عناصر داستان های کلاسیک، به ویژه کلاسیک روسی را رعایت می کند. شخصیت های زیاد و بالطبع مکان های زیاد، گفت و گوها و توصیفات نیز همین طور. با اینحال، این کتاب، به خاطر داستانش خواننده را با خودش همراه می کند، و مانند کتابی همچون بردگان زرخرید (یکی از شاهکارهای نیکلای گوگول) نیست که برای خواندنش مجبور به تحمل سبک خسته کننده داستان های قدیمی باشید. در واقع اگر بخواهید به کسی کتابی را برای ورود به قلمرو ادبیات کلاسیک روس که حکیمان بزرگی چون تولستوی و داستایفسکی در آن حکمرانی می کنند معرفی کنید، رودین یکی از بهترین دروازه هاست.



 

مجله