شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

در نمایشگاه مطبوعات چه گذشت؟

کلمات کلیدی :

قبل از نوشت:

به علت هوا به هوا شدن، اوضاع بدن تاحدودی خراب شده بود که با دیدن فیلمی از انتخابات که به صورت نیمه خواسته از اینترنت مشاهده شد، به طور کامل خراب شد. به همین دلیل، آپ کردن وبلاگ های کتاب خور و تنها مانده تا حدودی معطل ماند.

اصل نوشت:

رفتن به نمایشگاه مطبوعات، از همان اوایل سال مطرح شده بود، اما از آنجا که من کلا مسافرت های بیش از 4 ساعت را تنها نمی روم، قرار بر این گذاشتم تا اگر ابوالفضل ناظمی رفت، من هم بروم. همین شرط باعث شد تا نزدیکی های ظهر چهارشنبه یک پای رفتن مان در هوا باشد تا این که آقای ناظمی زنگ زدند و گفتند که خواهند رفت و برای ساعت یک شب بلیط گرفته اند.

این که چگونه رفتیم و چه حوادثی رخ داد اتفاقاتی است که همه حشو و زواید است برای خوانندگان و خاطره است برای من و آقای ناظمی. اما این که رسیدیم...

حدود ٩ همراه خانم کیا که ترمینال آمده بودند دنبال مان و باید تا شب همراه ما می بودند،‌ به مصلا رسیدیم و مسیر نسبتا طولانی از در ورودی تا نمایشگاه را پیاده رفتیم و چند صلوات ذخیره کردیم!!!

صبح مان به کل الافی بود. چندباری دور نمایشگاه را اندازه گرفتیم و به جایی نرسیدیم. غرفه ها هم که سرد و بی بخار بودند و جز پلاستیک و یک مشت کاغذ پاره چیزی نصیب آدم نمی شد، جز غرفه دانشمند که آرشیو ٨٧ رو کامل کردم و با مسئول غرفه که او هم رجبی بود،‌ صحبتی کردم در خصوص مجله پیر ولی همچنان سرزنده دانشمند.

بعد از آن،‌ استراحتی کردیم و نمازی خواندیم و رفتیم برای نهار. سر نهار هم خانم کیا اذیت کردند و گفتند نمی خورم. هر چه از ما اصرار از ایشان انکار، و ما هم گفتیم پس اصلا نهار نخوریم و برگردیم به نمایشگاه که راضی شدند به یک پفک و ما هم همبرگری خوردیم که از احوالش معلوم بود احوالمان را به چه روز می کشاند، که چند روز بعد کشاند. البته حقه خانم کیا را هم آن لحظه متوجه نشدیم. ایشان به اصرار ما راضی به قبول یک پفک شدند و بعد تا آخر روز و حتی در وبلاگ همشهری جوان همه جا گفتند که نهار به من پفک دادند و نگفتند که خودم نخواستم و از این حرف ها...

خلاصه،‌ آن به اصطلاح همبرگر که خیلی گران هم شد را خوردیم و درودی فرستادیم به اصفهانی ها که باز همبرگر را ١۵٠٠ می فروشند نه ٢۵٠٠. بعد هم منتظر شدیم تا ساعت قرارمان برسد که رسید و رفتیم سمت غرفه همشهری جوان و ...

آسمانی را در غرفه همشهری جوان پیدا کردیم. البته ایشان زود رفتند و نماندند ببینند که من چندان هم کم حرف نیستم.

آقای بارنجی صبر و استقامت خوبی داشت در شنیدن انتقاد ها و نظرات اما در جواب دادن ماهرتر بودند. مثلا وقتی از جاهای مختلف مجله حرف زده بودیم و از همه هم بلااستثنا دفاع کردند، رفتیم سراغ قضیه تخم مرغ رنگ کردن با الناز شاکر دوست و خانه تکانی با محسن یگانه. جواب کوبنده ای دادند به ما خوانندگان که همان جا باعث شد عرصه را برای سایر خوانندگان مشتاق کوبیده شدن ترک کنم: گفتند همشهری جوان اگر به زردی هم بگراید، زردی اش هم همشهری جوانی است.

آقای رضایی هم خیلی باحال بودند، ولی از دور، چون نشد صحبت هایی را که لازم می دانستم به ایشان بگویم. این هم از مضرات کار داشتن با آدم مشهور ها. همان بهتر با کسی مثل ناظمی دوست باشیم که لااقل چند هفته ای یکبار دستمان بهش می رسد.

بعد از آن که این دو نویسنده محترم را دیدیم، فهمیدم که خانم ارباب صادقی و بیگانه هم آمده اند. البته جناب هادی خان هم آمدند و بسیار خوشحال شدیم از دیدن معدود پسران جمع وبلاگیمان. (جمع وبلاگی را در کل، همه آنهایی که آمده و نیامده بودند عرض می کنم.)

صحبت کردیم و حرف زدیم و شوخی کردیم و خلاصه اگر کمبود جا و شلوغی زیاد نبود، خوشی مان کامل می شد، هرچند که باز هم خوشحال بودیم از بودن همچنان دوستانی.

این وسط دوست دیگرمان حسین جعفریان هم بود که هرچند به همشهری جوان و کتاب خور نمی آمد،‌ ولی همه خوشحال بودیم از دیدار این دوست خوب وبلاگی.

دیدارمان را تا ساعت ۴.۵ طولش دادیم و بعد راه افتادیم به سمت در خروجی. آنجا بیگانه هم مانند خانم ارباب صادقی و آقای جعفریان ازمان خداحافظی کردند و ما ماندیم که در نمایشگاه آسمانی کجا رفت. هادی هم ماند تا با ما به ترمینال بیاید و کیف سنگین من را برایم بیاورد!!!

به هر حال، به ترمینال هم رسیدیم و بعد از نماز سوار اتوبوسی شدیم به مقصد اصفهان تا من به دانشگاه بروم و آقای ناظمی به خانه شان. تنها ناراحتی ای هم که پیش آمد، آمدن هیاهو بود از کرج تا ترمینال و مایی که سوار ماشین شده بودیم و قسمت نشد تا هیاهو را هم ببینیم. و در نهایت هم باید تشکر بسیاری می کردیم از خانم کیا که یک روز کامل را همراه ما گذراندند و حسابی خسته شدند.

البته دوستان دیگری هم مثل فاطیما و زاغچه و پریزاد بودند که می خواستیم ببینیم ولی پنج شنبه نیامدند به نمایشگاه.

از احسان عمادی هم خبری نشد تا بگوییم دست از سر این جدول ورزشی بردارد.

در مورد عکس هم، تنها یک عکس از نمایشگاه گرفتیم که همین عکس پایین هست:

از راست به چپ: ابوالفضل ناظمی - محسن رجبی (خودم) - محمدهادی کاظمی (شاهین)

در نهایت ساعت ١.۵ شب به خوابگاه رسیدم و منتظر روزهای بعد و حادثه هایی ماندم (و مانده ام) که قرار است اتفاق بیافتند.

به هرحال، این بود نوشته ای در مورد نمایشگاه مطبوعات تهران.



 

مجله