شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

آغاز کن حسینی

کلمات کلیدی :عاشورا، چهارده معصوم، اسلام، مولوی

دو شعر از مولوی، با موضوع کربلا... اصل حرف هم همین دو شعر است:
حسین، اگر امروز بود، باز هم رسالت و هدفی داشت، رسالتی که در اصل همان "احیای سنت جدش، رسول خدا" و "بی ذاری از ذلت" بود و در شکل به گونه ای دیگر... برماست که رسالت حسین را بیابیم و خودمان و دیگران را به قول مولانا از می دین مست کنیم. برماست که آن بزرگان را بشناسیم و "پشتدار و جانسپار و چشم سیر" شویم. وگرنه همه این بر سرزدن ها، فایده شان چیست؟ جز این که جاهل بمانیم در حوادثی که از یک صبح تا شام بر آن خاندان رفته است. اگر تاریخ را مطالعه نکنیم و ندانیم چرا و با چه هدفی حسین قیام کرد، و اگر خودمان را هم ملزم به پیروی از سیره آن امام ندانیم، همه عمر را هم که بگرییم بر عزای حسین، هیچ فایده این نخواهد کرد.
خوشا به حال مولانا که در روزگار خود به این نکته رسیده بود. کاش ما هم برسیم.

شعر اول
از مثنوی معنوی
دفتر ششم
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت
پر همی‌گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از ره رسید
روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت وآن سو رای کرد
قصد جست و جوی آن هیهای کرد
پرس پرسان می‌شد اندر افتقاد
چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد
این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او والقاب او شرحم دهید
که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او
تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم
تا ازینجا برگ و لالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانه‌ای
تو نه‌ای شیعه عدوی خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح
گفت آری لیک کو دور یزید
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید
گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ

شعر دوم
از دیوان شمس
ای چنگ، پرده‌های سپاهانم آرزوست
وی نای، ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه‌ای
من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده عراق به عشاق تحفه بر
چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده‌ای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن به زنگله‌ام کانم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شهادتست
چون مؤمنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی‌نمود
دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست



 

مجله