شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

مکاشفه ای دیر، عظیم، غیرقابل تحمل

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، ادبیات فرانسه، ویکتور هوگو، بینوایان

ژاور، بازرس خشک و متعصب و جدی در بینوایان، مرد. در صفحه 1518 در نسخه فارسی که من دارم... و باید بگویم این یکی از تلخ ترین مرگ هایی بود که دیدم، حتی از مرگ دختر سیلوی در جانِ شیفته، یا مرگ پتی گاوروش در همین بینوایان هم سخت تر بود.

 

ژاور، یکی از ماندگارترین شخصیت های ادبیات است، و مسلما بدون او، این کتاب چیزی کم داشت... و مسلما بدون مکاشفه ای که که در لحظات قبل از خودکشی اش دارد نیز، چیزی نهفته که اگر نبود، شاید ویکتور هوگو، این قدر مقام بلندی نداشت.

 

ژاور، یک افسر بسیار متعصب است که در نظرش همه کارمندان دولت معصوم و همه دزدان جنایتکارند، الی الابد. برای او، درگیری و تعقیب و گریزهایی که با ژان والژان دارد، کم کم زره دفاعی اش را از او می گیرند، بی آنکه خود متوجه شود، و در برخورد واپسین با آن "جانی مقدس" هست که تقدس ژان والژان ضربه ای بر او وارد می آورد که ژاور تحملش را ندارد:

"یعنی چه! پس ممکن است وجود نقصی در زره پولادین اجتماع به وسیله یک بینوای جوانمرد یافته شود؟ یعنی چه؟ یک خدمتگزار شریف قانون ممکن است ناگهان خود را بین دو جنایت مشاهده کند؟ جنایت آزاد گذاردن یک مرد و جنایت بازنگهداشتن او؟ پس دستورهایی که دولت به یک مامورش می دهد قطعی نیست؟ پس ممکن است که در وظیفه هم راه های بن بستی پیدا شود؟ یعنی چه؟ پس این حقیقت دارد؟ پس راست است که یک دزد قدیم در حالی که پشتش زیر بار محکومیت های بسیار خم شده است می تواند قد راست کند و سرانجام ذیحق شود؟ آیا این باورکردنی است؟ پس مواردی هم ممکن است یافته شود که قانون به ناچار از پیش یک جنایت که دگرگون شده است به قهقهرا رود و با لکنت بخشایش طلبد؟

آری این حقیقت داشت و ژاور آن را می دید..."

 

و همین دیدن است که بعد از طی این تحول تدریجی و یک باره که بر سر ژاور آمده است باعث می شود که "یک لحظه بعد هیئتی بلند و سیاه که اگر کسی از دور نگاهش می کرد گمان می برد شبحی است، قد راست کرد بر لبه پل آشکار شد، روی سن خم شد، دوباره راست شد. و راست در ظلمات افتاد و تنها ظلمات توانست رازدار تشنجات این هیکل تیره باشد که زیر آب ناپدید شد."

 

هرچند برجسته ترین شخصیت بینوایان، بی هیچ شکی، ژان والژان هست، اما به نظرم دومین شخصیت برجسته کتاب، نه کوزت یا ماریوس، بلکه بازرس ژاور هست. حیف که دریچه ای از نور که یک باره به روی او باز شد را چشمان روحش تاب نیاوردند.



 

مجله