شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

یک سال دیگر هم گذشت!!!

کلمات کلیدی :

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

دقیقا در چنین روزی در 21 سال پیش به دنیا آمده ام. با سن کمم کارهای زیادی کرده ام و می دانم که اگر عمری هزارساله هم داشته باشم نمی توانم تمام کارهایی را که می خواهم انجام دهم. (به شدت در این مواقع یاد این دوبیتی شاهکار ابن سینا می افتم:

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت

                           یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت

                                   آخر به جمال ذره ای راه نیافت                           )

به هرحال...

اما این سالی که برای من گذشت، به جرات یکی از بهترین سال های عمر من بود. در دانشگاهی که اوایل فکر می کردیم خیلی هم جای خوبی نیست جا افتادم و با آدم های خاصی آشنا شدم:

افرادی را دیدم که واقعا دوستان خوبی هستند و باید رهاشان نکرد و ازشان استفاده کرد. کسانی که می توان به آنها لقب دوست و رفیق داد و از کمک هاشان، از هر نظر، استفاده کرد و دل خوش بود به راهنمایی خواستن راهنمایی کردن آنان، کسانی مثل آقای ناظمی (که خیلی ارادت دارم خدمتشان، و می دانم که در روند طبیعی، این متن را نخواهند خواند)، امیرحسین مجیری (کسی که افکار و ایده های ناب و جالبی دارد، شیوه بیان جالب تری دارد و تنبلی خاصی هم در خواندن کتاب های کلاسیک دارد)، حامد دهقانی عزیز، سعید حسینی (که هیچ وقت به اینترنت، به صورت خودخواسته نمی آید و در نتیجه احتمال آمدن به اینجایش از احتمال آمدن شیخ اجل به اینجا هم کمتر است)، و در آخر شهاب مجاور خیلی عزیز که او هم سری به این حوالی نمی زند.

البته بعضی از اینان دوستانی چندساله اند که در این سال، آشنایی بیشترشان، یا کارهای بهتری که از ایشان دیدم مایه خوشحالی است. همچنین عده دیگری هم هستند که هرچند صمیمی نیستیم ولی واقعا همراهان و یاران خوبی می توانند باشند.

کسانی هم هستند که در فضای مجازی آشناهایی دیرینه شده اند، نویسندگان وبلاگ های توهم، فاطمه کیا، ویران آباد، معبود من، ذهن زیبا، شراره های نیاز، آسمانی، من نامه، وقتی واژه ها حرف می زنند و سایر وبلاگ هایی که الآن یادم نمانده. اینها کسانی هستند که قسمتی از تفکرات و خاطراتشان را دریغ نکرده اند و گذاشته اند و در اینجا قسمتی از حرف های من را خوانده اند. اینها کسانی هستند که نامرئی به هم پیوند خورده اند...

افرادی هم بودند که نمادهایی از آدم های جامعه واقعی و وسیع اجتماعی بودند که می فهمیدی نباید به آنان کاری داشت...

بهسالی دیگر 20 تا 21، کامل شدن لیست کتاب هایی بود که مدتی قصد نوشتنشان را داشتم. اول با 100 کتاب که واجب می دانستمشان شروع کردم و اکنون بیش از 1050 کتاب در این لیست هست که نمی دانم تا پایان عمر چه قدرشان خوانده می شود.

اما از بهترین کارهای این سال، وبلاگ کتاب خور بود که واقعا خوشحالم تا اینجا (هرچند کجدار و مریز) ادامه داده شده است و امیدوارم که لااقل قدم مثبتی در راه کتاب خوانی ایرانیان کتاب نخوان باشد.

این سال، با تمام خوبی هایش برای من، دو اتفاق بد هم داشت:

یکی ضعف روز به روز مجله همشهری جوان که واقعا ناامیدی بزرگی است برای تمامی دوستداران ادبیات مجله ای کشور.

و دیگری، که آتش به دل همه مان زده است، حوادث اخیر انتخابات. اتفاقاتی افتاد، حرف هایی زده شد و کارهایی کردند که باعث شد تا بفهمیم که با مردان و زنان خوب چگونه رفتاری خواهد شد و...(واقعا از یادآوری خاطرات آن یک ماه قرن گونه، دلم پرخون می شود...)

به هر حال، امیدوارم این سال برای تمام کسانی که دوستشان دارم، سال خوبی باشد و در پایان لحظات خوبش بیش از بدهایش باشد...

--------------------------------------------------------

بلافاصله بعد از نوشت:

1- لیست مطالبی که لازم می دونستم که باید توی وبلاگ بنویسم رو یه جا یادداشت کردم، خیلی شد. می ترسم اینجا هم قضیه لیست کتاب هایم بشود.

2- چیزی در گلویم خش خش می کند و برای برطرف کردنش باد خنک از جانب خوارزم وزان است رو تکرار می کنم، هرچند به درستی اش شک کرده ام.

3- راستی، چیز دیگری نمانده که بگوییم ای که پنجاه رفت و در خوابی...



 

مجله