شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

ماجرای یک عشق

کلمات کلیدی :

«روزهایی هم بود که پر آب بود، که سرسبز بود. پر از پرنده و جانوران مختلف بود. بد هم نمی گذشت... از همه جا برای دیدارش می آمدند... حتی آدم ها می آمدند برای ملاقاتش. آب می خواستند، یا چوب، یا غذا. دریغ نمی کرد... او بود و وسعتش.
«او» هم همیشه آنجا بود. نه اینکه یک دفعه سر و کله اش پیدا شده باشد. همیشه صبح ها می آمد و شب ها می رفت. حضورش را همیشه حس می کرد، اما... یک روز... یک روز که تنها شده بود، دیدش. درخشان بود، طلایی بود... مثل آن یکی رنگ پریده و پراز جوش نبود، با کلی زرق و برق بدلی که فقط برق می زدند. «او» می درخشید. بزرگ بود و طلایی. چه عظمتی داشت، و چه گرمایی می داد.
این طوری بود که خودش را به عشق «او» تسلیم کرد. یعنی نمی دانست اصلا عشق چیست، ولی با اینحال کم کم درکش کرد. پسرم، ما فقط این عشق را شنیده ایم، اما او... این طوری بود که عاشق سینه سوخته اش شد. اما «او» که به این سادگی ها رضایت نمی داد. گفت تو خیلی دور و برت شلوغ است. خیلی در بند این و آنی. جواب داد نه، این ها را به خاطر تو می گذارم کنار. و کم کم شروع شد. «او» با تمام قدرت وارد حریمش شد... و کم کم آب ها همه بخار شدند، درختان از گرما آتش گرفتند... و کویر، از آن وقت تا به حال منتظر است که به «او» برسد.
و این چنین شد که از آن روز، اگر «او» را دوست نداشته باشی و وارد کویر، کویر می سوزاندت.»
چشم هایش را بست. من به لب های داغمه بسته و دست های پینه بسته اش نگاه می کردم، بوی ده را از لباس هایش می شنیدم. این پیرمرد که بود که این قدر دور بود و این قدر آشنا؟



 

مجله