شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

داستانک ه تانیث

کلمات کلیدی :داستان

ه تانیث

نوشته عادله زاهدی


مشکل من با ه تانیث درست از وقتی شروع شد که نوشتن یاد می گرفتم هنوز مدرسه نمی رفتم و مادرم در خانه به من نوشتن یاد می داد خوب یادم مانده که از مادرم پرسیدم :مامان این چیه آخر اسمم؟
:ه تانیث
:چرا باید باشه
:چون معلوم بشه تو یه دختر کوچولویی
:یعنی بزرگ بشم از اسمم پاک می شه
:نه
:دیگه چرا می مونه
:تا معلوم بشه یه خانوم هستی
بنظرم جواب قانع کننده آمد و موضوع را فراموش کردم تا چند روز بعد که اسم برادرکوچکم را می نوشتم و درست به انتهای نامش که رسیدم پرسیدم:خب مامان آخرش چی بذارم که معلوم بشه یه پسر کوچوله؟
مامان گفت: چیزی نمی خواد
:پس چطور بفهمن اون پسره؟
مادر بجای جواب انگشتانش را دور انگشتان دست راستم حلقه کردو تا شکل حرفی را که درست ننوشته بودم اصلاح شود و همانطور که دستش دست من و مداد را روی کاغذ سفید هدایت می کرد،گفت: تو که حتی نمی تونی اسمشو درس بنویسی! حالا تا من برگردم یک خط از روش بنویس.
بلند شد تا به برادر کوچکم سر بزند که زیر پشه بند تور لیمویی رنگی در خواب بود و لبخند کوچکی کنج لبش دیده می شد من فکرکرده بودم: کاش من جای او بودم تابجای جریمه نوشتن خواب شکوفه های لیمویی می دیدم.
حالا سالهابعد از آن روزها ٬در کلینیک نشسته ام و اوراق مربوط به جراحی بینی را پر می کنم و به قسمت رضایتنامه عمل جراحی می رسم کنار امضا بیمار امضا ولی او را می خواهند از مسول پذیرش می پرسم: این قسمت را چه کسی باید امضا کنه؟

جواب می دهد: پدرت و تردید مرا که می بیند ادامه می دهد:اگه نیست برادرت هم می تونه امضا کنه

البته اگه به سن قانونی رسیده باشه.

سر تکان می دهم و فکر می کنم چه خوب که همین ماه پیش به سن قانونی رسید. با او تماس می گیرم می گوید تا ساعت ۵ خودش را می رساند و این یعنی من تا آن ساعت این جا معطل هستم بی حوصله روی صندلی می نشینم و به عقربه های سنگین ساعت نگاه می کنم و به آن ۵ موذی که شباعت عجیبی به ه تانیث دارد.

 



 

مجله