شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

کبوترهایی با "سربی سرد سپیده دم" در بالها

کلمات کلیدی :من و تنهایی، سربی سرد سپیده دم

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان

آاااااااااااااااااای... بگذارید هواری بزنم.

***

آن قدر ضعیفم که حتی همین هوار را هم نمی توانم بزنم. در سینه بغضی هست، بزرگ و سنگین... که فقط چهره را روزبه روز بیشتر در هم می کشد. حرف هایی هست که نمی شود به همه گفت... حرف هایی‌اند سنگین... کاش می توانستم هواری بزنم. کاش. دهان که باز می شود، فقط یک بهت هراسناک بیرون می آید. انگار که الآن است قلب متوقف شود و مغز بترکد! اما حیف. نه این می شود و نه آن.

نمی دانم. دلم می خواست کسی بود که می شد اشک ها را در برابرش فریاد زد، و با اینحال نهراسد، نترسد... و با این حال، پشت شیشه های بخار گرفته، لبخند خفیف همدردی اش را دید. و شاید، دستی که به شانه، به سر، آرامش می داد... و سینه ای که از خیس شدن، باکش نبود. کاش می شد، کاش بود.

پس از هر بار که مصیبتی رخ می دهد، می گوییم وه، چه قدر سنگین، و باز که مصیبتی دیگر می رسد، می بینیم وه! آن ها که چیزی نبودند. وه! شاید اینطور باشد که کمری که یک بار شکست، دیگر شکسته. بیشتر از آن دیگر نمی شکند. یعنی، می گویم، شاید، فیزیولوژی اش اینطوری باشد...

خسته می شود آدم. خسته از اینکه با این همه سنگینی... با این همه وزنه هایی که به صورتت آویخته، باید ظاهرت را حفظ کنی، و مدام انرژی خرج کنی برای اینکه ابروهایت کمی بالاتر برود... خسته می شود آدم. نمی شود. نمی تواند. یعنی، من یکی که، نمی توانم.

کاش می شد هواری زد. کاش می توانستم. کاش این حنجره ها یاری می کردند. کاش به جز «پوستینی کهنه» لباس دیگریمان بود... کاش «زمستان» دست از سرم برمی داشت. کاش «کاوه ای پیدا» می شد... اما، کاشکی را کاشتند، سبز نشد.

دلم می خواست... یعنی می خواهد... اما، نمی شود.

خدایا، این نفس های سرد را از ما بگیر. یا نفس گرمی‌ ببخش، یا بمیران. آمین.

***

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به «هست» آلوده ایم، ای پاک، و ای ناپاک!

گر همه غمگین، اگر بی غم

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر بی غم

پاک می دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربی سرد سپیده دم.

 

ای کبوترها،

کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها!

که من ار مستم، اگر هشیار،

(گرچه می دانم به «هست» آلوده مَردَم، ای کبوترها!)

در سکوت بُرجِ بی کس مانده تان، هموار،

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان، جاوید

«های پاکان، های پاکان» گوی

می خروشم، زار.

 

 

+شعر ابتدایی از فریدون مشیری، و شعر انتهایی از اخوان ثالث است.



 

مجله