شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

پیمودن پیمانه

کلمات کلیدی :

این پست سه روز تأخیر دارد!

 

چهار سال پیش، در روزهایی که بهاری بود به اندازه کافی، تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید بسازم. قبلی ها به نظرم بچه گانه شده بودند... آخِر آدم که فقط از شعر حرف نمی زند. می خواستم جدی تر بنویسم. می خواستم وبلاگ نویس باشم... می خواستم بگویم می توانم در فضای مجازی کاری انجام داد...

اما... از همان موقع می دانستم که نمی شود... که نمی توانم بنشینم کلی مطلب بنویسم و کلی چیز بگویم. که من مردش نیستم. من امیرحسین مجیری نبودم که، من م. رجبی بودم. پس، تصمیم گرفتم کار وبلاگ نویسی را بسپارم به امیرحسین مجیری... رقیب نمی خواست و من هم راستش، حریف نبودم.

و کم کم اینجا شد جایی که می خواستم. یک خانه مجازی، که گاهی اگر شعری رفت روی اعصاب، اگر مطلب ساده ای بود، با قلمی نارسا و سراپا اشکال، نوشته می شد. حرفی اگر بود می زدم... آن تکه پاره هایی از نوشته ها، که برای سوزانده شدن رأی نیاورده بودند را می گذاشتم همین جا... اگر تریپ روشنفکری بود، اگر درددلی بود، اگر فحشی بود (انصافا فحش که نه، ولی انتقاد شدید چرا)، و خب، کجا بهتر از جایی که خواننده هایش خیلی کم‌اند... این تناقض درونی را همین چند کیلوبایت مجازی کفایت می کند. این تناقض که از یک طرف می خواهی خوانده شوی، دیده شوی، و از طرفی می خواهی گم باشی، مثل یک سایه، ببینی و دیده نشوی... و این جا، خوب نقشی را بازی کرد.

در اینجا، هرچه می خواستم می گفتم. از هرکه می خواستم... آنهایی که البته از آتش دورمی ماندند... یا آنهایی که خیلی سریع می آمد و اکثرا اول در دیوار فیسبوک می نشستند و بعد اگر می دیدم اجر و قربی دارد، به اینجا می آوردمش...

 

اینجا تنها مانده بود... و تنها مانده است خدا را شکر. تنها، از این لحاظ که گم... وگرنه بوده اند همیشه کسانی که آمده اند اینجا و خوانده اند... همیشه بوده اند کسانی که پیوسته می خواندند (تا آن زمان که اینجا یادشان بود) و نظرات آن موقعشان الآن بیانگر حضور گرمشان است در اینجا... هرچند دیگر به خاطر هزار و یک دلیل، نمی توانند بیایند... یا آن طور که در گذشته می آمدند، ردپای مرئی ای به جا نمی گذارند.

روزگاری کسی اینجا می آمد که دوستش داشتم... کسی که حالا هم، آن قدر خاکستر روی شعله هایش ریخته ام که الآن سردی خاکسترها، نمی گذارد بفهمم که آن آتش خاموش شده یا هنوز هم هست... عشقی بود عجیب، و آن قدر بکر، که این بکریش شاید آزارش داد... نمی دانم آزار دید از این یا نه... با اینحال، خوشحالم که با همین کلمات ناموجود، با همین حروف صفر و یکی، گفتم و سینه ام را در تمنا نگذاشتم، که اگر این چنین بود، خدای من، تا سالها خودم را نمی بخشیدم، اما اکنون... با خیال راحت می گویم گفتم، و او تردید کرد... یا رد کرد... (هیچ وقت نفهمیدم) و آن زمان گفتم نوبه بعد، وقتی می گویم که دستم، کمی پرتر باشد... اما، اما، اما... این اما هاست که امان می برد... وقتی، کمی، دستم پرتر شد، فهمیدم دل در گرو دیگری نهاده، رسما... (و چگونه فهمیدم؟ با سخت ترین شکل ممکن... همیشه می گویم چرا خودش نگفت؟) و من پس از چند لحظه ای که آتش اشتیاق زبانه کشید و می خواست بسوزاند، خاکسترهای فراوانی جمع کردم... از هرجا که شد... کمی از خاکسترهای شهر رم گرفتم، کمی از خاکسترهای تخت جمشید، و کمی، از خاکسترهای درختان و مقدار زیادی خاکستر، از انبوه اندوه مردمان... و ریختم بر روی آتشش، و در دم سردش کردم... و حال نمی دانم کنار زدن آن انبوه، چه شعله هایی را زنده می کند... و می گویم، شاید بهتر است تا پیدا شدن شعله ای دیگر، که بدانم قوی تر است از آن، خاکسترها را دست نخورده بگذارم.

 

و کسان دیگری هم بوده اند... دوستانی که دوستشان می دارم... هنوز هستند... شاید اینجا نیایند... و شاید رخ ننمایند، اما بوده اند کسانی که زمانی اینجا می آمدند... گهگاه... و از همه شاید وفادارتر، که شاید اینجا را، هم با میل بخواند و هم با تنفر (یا ناخواستن)، ف.الف. است که هروقت بخواهد می آید و دوست دارد طعنه بزند... دلم برای نظرهای رفت و برگشتی که می نوشتیم، تنگ شده... برای شوخی هایش... برای شور و هیجانش که از متن ساده اش، همیشه می زد بیرون... این قدر که دل ِ گرفته من هم باز می شد... و خب، دو طبع حساس شاید ناسازگار باشند با هم... و سوء تفاهماتی که پیش آمد... و خب، مقصر هر دو طبع حساس بودند... و اینگونه، الآن اگر هم بیاید،  بدون گذاشتن نشانی ای برای سرزدن می آید... تکه اش را می اندازد و می رود... و قهقاه می خندد حتما، که... نمی دانم... نمی دانم اصلا به چه می اندیشد... احساس می کنم چیزی در من کم است که نمی تواند این طبایع را بشناسد... احساس می کنم طبعش به زبان دیگری است که من آن زبان را نمی دانم. گویی از اول هم فرسنگ ها دور بودیم از هم، و با اینحال شاید آشناترین ها بودیم... شاید فقط ظاهرمان فرق می کرد و در زیر لباس ها، زخممان مثل هم بود... فقط زخم او در سینه اش بود، زخم من در زبان! پر از تفاوت بودیم و پر از شباهت.

و اکنون هم، خوشحالم کسی سرمی زند که می شود این تکه های پر از تیغ و شیشه را به او نشان داد... می شود بعضی از زخم های عمیق را عریان کرد و گوش مرهمی، برایش یافت... اما چه قدر خجلم از اینکه شاید با عریان کردن هر زخم، یک زخم بر تن روح او حک شود... و شاید این زخم های همزاد، این زخم های آینه، اینگونه شفا بیابند... امیدوارم. تنها می توانم سپاسگذار باشم از این تشریک لطف، و امیدوارم زمانی هم من بتوانم زخم های روح او را برخودم حک کنم... و زخمش را بتابانم برخودم تا رنج حمل دشوارش، کمی تسکین بیابد.

 

 

از چهارسال پیش تاکنون، همچنان که من بزرگ تر می شدم، اینجا هم پیرتر می شد. این چهار سال، شاید، نه، حتما از بقیه بیست سال عمر من سنگین تر است... شاید روزی هم این وبلاگ مرا نوشت... و شاید روزی به جواب این سؤال رسید که تنها مانده ایم؟

 

تنها نمی مانیم... تنهاترین هم که بشویم، تنهایی تنهای مطلق، ما را خرد خواهد کرد... اندوه تنهای مطلق، زخمهایمان را خواهد شست... و درک می کنیم چرا سرنوشت پاره های تنهایی اش، تنهایی است.

 

تنها مانده، ممنون که این همه عمر، مرا تحمل کردی... و ممنون از همه شما، که خواندید و چیزی گفتید، و ممنون از همه که خواندند و چیزی نگفتند...

آرند یکی و دیگری بربایند

از هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا، جزین قدَر ننمایند

پیمانه عمر ماست، می پیمایند.



 

مجله