شارژ ایرانسل

فال حافظ


پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
ن : م.رجبی

خرده ای از احوالات شخصی در سالی که گذشت...

کلمات کلیدی :

به نام او، که اوست.

 

I love not man the less, but nature more. Lord Byron.

(به یاد یکی از "دوستـ"ـان)

 

هر واقعه ای موهبت های خودش را دارد.

تحویل سال نود و یک و نود و دو در شرایطی کاملا متفاوت برای من اتفاق افتاد... سال پیش درست لحظه تحویل، با لباس سربازی در پادگان بودم. به عنوان مسئول تسلیحات، وظیفه ام چیدن هفت سین نظامی بود و ماجراهایی که نوشتنش (و حتی گفتنش) آن قدر کار دارد که نگو...

اما امسال... قبل از رسیدن به لحظه تحویل، باید سال را بررسی کرد... آن چیزهایی که همه می دانند را می شود اینجا گذاشت. بعضی ها را می نویسم در برگه هایی، تا روز دوازده-سیزده فروردین همراه سایر کاغذها خاکستر بشوند، بعضی ها را حتی جرأت نوشتن نیست.

از سال 89، برای لحظه پایان سربازی، دو حالت ممکن بود که هر دو حالت را دو حالت ممکن بود.

اولی: رفتن. حالت الف این بود که جایی بروم که خودم می خواهم و نظر دوستان و خانواده چندان برآن نیست. حالت ب این بود که جایی بروم که خودم نمی خواستم، ولی نظر دوستان و خانواده بسیار بر آن بود.

دومی: ماندن. الفش این بود که مشغول به کار بشوم، ب این که مشغول به درس بشوم.

و شد حالت دوی ب، که خیلی مفید است برای یک الف. قبولی در رشته فرانسه.

چه خوب!

اینگونه سال، برای من، تبدیل شد به دو قسمت شش ماهه.

شش ماه اول خلأ، و شش ماه دوم شش سال که به سرعت گذشت. از زمان رفتن به دانشگاه، هر ماه برایم در مقایسه با زمان سربازی، آن قدر متفاوت می گذشت که به قدر سال بود، و البته بماند که در هر حال، سریع به سرعت برق می گذشت.

 

سربازی را هم موهبتی بود با این حال. تنها و تنها یک موهبت. که البته همین یکی باعث رضایت من از کل سربازی شد: دوستی با کسی مثل مهرداد...

دانشگاه نیز. که موهبت هایش، بسیار بیش از یکی بوده تا به حال. هرچند یک ضرر عمده داشته، و آن ماندن و پیشامد تأخیر در برنامه بوده...

اما موهبت هایش نیز دوستانند. هرچند اینجا هم شکر خدا، بهره مند بودم از معاشرت کردن با کتاب ها، (بدون استرس و دغدغه) اما این که برای من همیشه بوده... گیرم گاهی با استرس، ولی همیشه بوده.

کمتر چیزی که داشته ام... دوستی بوده... یعنی دوستی کردن، که بلد نیستمش... خیلی... و در دانشگاه، می بینم که می شود یاد گرفت... اگر بخواهم البته.

به خاطر ویژگی های خلق و خوی مزخرفی که دارم، با آدم ها نمی سازم... خیلی. و این علت این است که کسانی که دوست می گیرم، کمند. در همین دانشگاه نیز، کم اند... یعنی این خلق ناپسندیده ما که مردم‌گریز است خیلی کنار نمی آید...

اما هرچه باشد، برای آدمی مثل من، سه عدد بزرگی است آن هم در شش ماه. و معتقدم که این سه را من لیاقت دوستیشان را دارم و می شود سالها دوست ماند با آنها... یعنی خلق و خوی ما هم کاری از دستش برنیامد در اشکال تراشی.

 

اسم نمی برم، به جز از احمد به دلیلی کاملا خاص. تا به حال، به جز یک نفر که متاسفانه در اواسط همین نود و یک، سرنوشتش را مرگ زودرس خودخواسته تعیین کرد، کسی نبود که احساس کنم در یک سطح از درک نسبت به هستی و دنیا هستیم. (اصلا نمی خواهم بگویم که این سطح بالاتر یا پایین تر از سایرین است. به نظرم این سطح ها تفاوت های اساسی ای با هم دارند که همان طور که نمی شود متر را با کیلو مقایسه کرد، اینها را هم نمی شود.) اما حس کردم که درکمان با هم اساسا یکیست. هرچند که باز گونه هایش متفاوت است اما سطحش یکیست... و این است که بسیار مشعوفم از آشناییش...

و از آشنایی با دیگر "دوستـ"ـان جدید هم... هرچند شاید خودشان ندانند و حس نکنند چه شخصیت های بزرگی در زیر پوست هایشان نهفته، و فقط باید فرصت رویش و سبز شدن بهشان بدهند.

 

و در درس هم خوشحالم از آشنایی با یکی از اساتید... و امیدوارم که براثر گذشت سالها روزبه‌روز شأن این استاد بالا رود، نه اینکه به قاعده اکثر اساتید این دیار، بعد از چندماه بفهمیم که چیزی نیست در زیر پوست و ظاهر جذابشان، به جز باد و حتی شاید نه باد، که خلأ. خدا کند نظر اول درست باشد، چون در آن صورت واقع بینی منفی‌گرای الآنم، در این مساله تبدیل خواهد شد به منفی بینی مطلق.

 

 

(باز هم به یاد یکی از "دوستـ"ـان)

یک قطره آب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

خیام

 



 

مجله