شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

ما نیز مردمی هستیم!

کلمات کلیدی :سیاره کتاب، محمود دولت آبادی، کلیدر، سلوک

تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم. در نویسندگی به خصوص. مدام و مدام رمان خارجی که می خواندم. خیلی خوب بودند... خیلی جالب... تصور کتابی به عظمت جنگ و صلح، آنا کارنینا، کارامازوف خانواده تیبو، جانِ شیفته، دن آرام، و سایر غول های ادبیات، حسی عجیب، همیشه، به من داده و می دهد... تا مدت ها، ایرانی ها را قبول نداشتم، به جز در شعر... شاهنامه و خمسه را می خواندم و حظی می بردم از "بسیاریشان".

 

تا اینکه روزی فهمیدم، نویسندگان ایرانی هم شاید بتوانند در لیست یک خواننده عادی، جایی داشته باشند. روزی بود که فهمیدم یک کتاب ده جلدی به نام کلیدر، و یک کتاب هفت جلدی (یا هشت؟) به نام "آتش، بدون دود" هست... نمی دانم چرا همان موقع می دانستم که کتاب هایی خوبی باید باشند...

 

اول کلیدر، و بعد "آتش، بدون دود" خوانده شدند و آن وقت بود که جایی هم برای ایرانی ها باز شد.

از آن زمان، کلیدر تبدیل شده به یکی از غول های ادبیات، و هرجا بروم، مسلما، نامش را در کنار بزرگانی چون جنگ و صلح و کارامازوف، می آورم. و نویسنده اش، تبدیل شد به محبوب ترین نویسنده داستان و قصه برای من، از این جهت که کارش درست است، زنده است، و ایرانی است.

 

محمود دولت آبادی، که چندسالی است هفتادسالگی را پشت سر گذاشته، یکی از آن قلم هایی را دارد، که تا به حال، سطر سطر نوشته هایی که خوانده امش، مبهوت ام کرده. از کلیدر و جای خالی سلوچ گرفته تا سلوک، اثر عجیب و غریبش که خیلی ها را گیج کرد، و نون نوشتن و از میم و آن دیگران. دولت آبادی، نویسنده ای است که آن حس عظیم تنهایی را به مانند دیگر تنهایان، به دوش می کشد، و این را در سطر سطر قلمش، نهفته و آشکار، بیان می کند. آن جا که در سلوک می گوید، مثلا: "انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار میتواند به دوستانی بر بخورد که از میان آنها همزبانی بیاید؟ همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار میتواند رخ بدهد،‌ در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجستهای است که از هفده تا بیستسالگی میتواند رخ بدهد. و زمان، تاراج زمان مگر مجال تداوم رفاقت را میدهد؟ نه؛ برای شما که گفتم همه آن کسانی را که داشتم کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، تنها مانده بودم."

 

دولت آبادی از معدود آدم هایی است که خوشحالم برایم چون حافظ و فردوسی و تولستوی، افسانه نبوده. از آنهاست که عطش دارم برای خواندن آثارش، زوال کلنل و طریق بسمل شدن، که سالهاست (25 سال) در پشت میله های زندان گرفتن مجوز، مانده اند...

از دولت آبادی گفتم، چون یادم آمد که تا به حال خیلی ها را دیده ام، که حتی نمی دانند که این نویسنده بزرگ، هنوز زنده است، و شاید خیلی های بیشتر، حتی نشناسندش. مناسبت هم نمی خواهد، چون یادی از عاشقان ادبیات کردن، برای من یکی که، هیچ وقت مناسبتی نبوده...



 

مجله