شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

اقبال نامه شریعتی

کلمات کلیدی :

الله هم جباریت یَهُوِه، خدای یهود را دارد و هم رحمانیت خدای مسیح را. قرآن، هم جامعه گرایی تورات را دارد و هم روحانیت انجیل را. محمد(ص) در عین حال هم موسی مجاهد آزادیبخش است و هم عیسای روح و عشق. مدینه، هم روم سلاح و قدرت، هم آتن حمکت و اندیشه. مسجد، هم کلیسای عبادت و هم سنای شور و هم آکادمیای علم. و بالخره علی در عین حال یک کارگر، یک رهبر سیاسی، یک قهرمان نظامی، یک عارف پارسا و بالاخره یک سخنور زیبا سخن، یک متفکر حکیم و مرد رنج، صبر، سکوت و دوست داشتن!

اقبال، همچون برگسون می اندیشید، همچون مولانا عشق می ورزید، همچون ناصرخسرو برای ایمانش می سرود، همچون سیدجمال برای رهایی ملت های مسلمان با استعمار می جنگید، همچون تاگور برای نجات تمدن از فاجعۀ عقل حسابگر و آفت قدرت طلبی می کوشید، همچون کارل دمیدن روح عشق را در کالبد خشک زندگی انسان امروز آرزو می کرد و همچون لوتر و کالون، "تجدید اندیشه مذهبی" را در مذهب خویش و "رنسانس اسلامی" را در این عصر، هدف خویش ساخته بود.

اقبال، مرد دین و دنیا، ایمان و دانش، عقل و احساس، فلسفه و ادب، عرفان و سیاست، خدا و مردم، پرستش و جهاد، عقیده و فرهنگ بود، مرد دیروز و امروز بود، "پارسای شب و شیر روز بود"، و در یک کلمه، "مسلمان" بود.

اسلام تنها مذهبی است که فقط به موعظه و پند و اندرز نمی پردازد بلکه خود برای تحقق کلمه، شمشیر هم می کشد. اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ای بریزند باید در یک دستش کتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر. مسلمان واقعی، هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.

امروز، :دنیای سوم" مفهومی وسیع تر و جدی تر از مصداق آن یافته است و هرچند که این دنیا، از مجموعۀ کشورهای عقب افتاده و عقب زده تشکیل شده است و قدرت و ثروت و سلاح و صنعت دو همسایه چپ و راست خویش را ندارد، اما دو گنجینه بزرگ را داراست که آن دو دنیای غنی و قوی آن را فاقدند، یکی میراث یک تاریخ عمیق و لبریز از فرهنگ عظیم بشری است و دیگری تجربه شکست این دو حریفی است که یکی از "آزادی"، "گنجی قارونی" نهاد و یکی از "برابری"، "قصری فرعونی" و هر دو از "انسان" بردگانی ذلیل و پیروانی پوک یا پلید، در پیشگاه بت "مصرف"!

... و این است دستاورد انسان معاصر در طول پنج قرن تلاش و دو انقلاب بزرگ. پرستش خدا را که مظهر متعال تمامی ارزش های انسانی است را رها کرد تا از ایمان به نیرویی حاکم بر او در هستی رها گردد و آزادی اش، در رابطه با عالم وجود نیز، محدود نباشد و اینگونه شد که از خداپرستی به زر پرستی افتاد و آزادی، پس از قرن ها که با پاک ترین خون ها آبیاری شد، ثمرش را سرمایه داری چید و چاق شد، و زن، حجاب و حرم را، با رنج های بسیار، دور افکند تا شخصیت  اصالت آزاد و انسانی خویش را بازیابد، بازیچه پلید بازار بی حرمت جنسیت و جاهلیت شد و ابزار فریبای لذت پرستی و فلج سازی و فریب و انحصار تمامی ارزش هایش در اسافل اعضایش. ایمان را به امید علم از دست بگذاشت و علم را از خدمت به دین "آزاد" ساخت و علم او را به پوچی و شک و سیاه اندیشی کشاند و تمامی امیدها و ارزش ها . ایمان هایش را از او بگرفت و در نیمه راه، گرماه و بی پناه، رها کرد و خود به خدمت قدرت و پول درآمد و بی طرف(!) شد و بی جهت و بی نسبت، به سرنوشت انسان و بیچارگی و گمراهی و رنج خلایق.

و انسان، نه لشی است بی روح و بی شعور و نه توده ای بی معنی و بی هدف و سرد و سیاه از عناصر باطل و عبث، که امواجی است گوناگون و بی شمار از اقیانوس بی کران و بی انتهای یک حقیقت، آینه ای پاک و وفادار از آیات یک روح، یک شعور، یک وجود، که سرچشمه زاینده و تابنده حیات است و حرکت و زیبایی و ارزش و آگاهی و کمال و ... و تمام آنچه به جهان روح می بخشد و به بودن معنی، و به انسان ارزش، و به زندگی مسئولیت، و به حرکت جهت... و با خدایی آنچنان و در جهانی اینچنین، انسان این خداگونه آزاد و آگاه و آفریننده، که فرشتگان همه در پایش به سجود افتاده اند و زمین و آسمان و هرچه در این میانه است مسخر اویند، که حقیقت و زیبایی و خیر را به نیروی دانش و هنر و اخلاق صید می کند، که عظمت را می ستاید و ارزش ها را می پرستد و آزادی را می جوید و از جهان آگاهی به خودآگاهی و از آن به خداآگاهی می رسد و آنگاه از روزمرگی به ابدیت و از کثرت به وحدت و از نمودها به بود و از دنائت گرایی دنیا – در نگریستن و اندیشیدن و انتخاب کردن و رفتن و زیستن و بودن – به دور نگری و بلند گرایی آخرت و از معاش به معاد و از شرک به توحید ...، که در ترقی، اسرایی تا مسجدالاقصای جهان، و در تکامل، معراجی تا سدره المنتهای تقرب، دو گزک مانده تا خدا و از آن هم نزدیک تر! که با روح خدا نفس می کشد و فطرت خدایی دارد و در برابر معروف و منکر، از عشق و کین لبریز می شود و بر می شورد و خودآگاهی به بیگانگی و تنهایی اش می کشاند و این دنیا را غربت می یابد و خویشتن خدایی خویش را در آن تبعیدی، و آنگاه دغدغه غیب و جستجوی اصل و آرزوی وصل و بی تابی و فرار و بیزاری از ماندن در آنچه هست و از اشتیاق به "آن نمی دانم کجایی که اینجا نیست"... که از بودن خویش به ستوه آمده است و بی تابی فرار دارد...، که دیگر، بودن – آنچنان که هست –، و ماندن – آنجا که هست –، و زیستن – آنگونه که هست –، برایش  حقیر می شود و خفقان آور می شود و دنی می شود و او از عالم فراتر می رود و از عقل فراتر می پرد و به هنری دست می یابد خدایی و کیمیایی و اعجازآفرین و می آموزد که در فنای خویش به بقا رسد، و در نفی خویش به اثبات، و در مرگ خویش برای حیات انسان به شهادت، و در بندگی به آزادی، و در طاعت به طغیان، و همه عمر، هر شب و روز، در هر پنج نوبتی که کوس سلطنت حق را بر بام عرش می زنند، او با هر تکبیر، همه عظمت های صغیر و کبریائی های ذلیل را تحقیر می کند و تمامی کر و فرهای پوچ و های و هوی های دروغ و ربوبیت ها و ملوکیت ها و الوهیت هایی را که همه شر وسواس است و وسوسه مردم فریب افسون ساز خناس، پشت گوش نهاده و پشت سرافکنده و رویاروی او که تنها ممدوح راستین و معبود متعال هر دل زیبایی پرست و جان حق پرستی است، به پای ایستاده و عمر را – که همه مشرکان و کافران، سراسر به سگ دویی در طلب استخوانی و پادویی در خدمت اربابی و عبودیت در پیشگاه معبودی و چاپلوسی در بارگاه ممدوح، و به تعبیر اقبال، "همچون سگی پیش سگی سر به عبودیت خم کردن، و زور و زر و زن پرستیدن و بر در ارباب بی مروت دنیا به ذلت نشستن و به بهای فروش شرف خویش، دستگیری و لطف از خواجگان گدایی کردن"... می گذرانند – آری، همه عمر را به سال ها و سال را به ماه ها و ماه را به روزها تقسیم می کند و هر روز، صبح که بیدار می شود، ظهر که از کار بازمی گردد، عصر که سرکار می رود، غروب که از کار برمی گردد و شب که می رود تا بیاساید و بخواب رود، هربار، به تاکید، خطاب به او و اعلام به تمامی طاغوتیان و القا به خویش تکرار می کند:

"حمد و ثناء و سپاس و ستایش ویژه – نه ارباب لئیم – که رب رحمن رحیم است، مَلِک و مالک راستین اوست و ما تنها در برابر اوست که سر به عبادت و عبودیت فرود می آوریم و تنها و تنها از اوست که کمک می طلبیم، آن هم نه کمک های حقیر و خواست های خودخواهانه و دنی، که هدایت یافتن و رفتن بر راهی راست و حق، راه انسان های نابی که پروردگان نعمت های خدایی اند، نه بداندیشان پلید و نه گمراهان پوچ..."

هم داستانی اعجاز آفرین خدا، انسان و عشق، همدستی سحرآفرین زور، زرو تزویر را – به تعبیر قرآن – همچون کفی خواهد برد.

و چون غرب، تنها و تنها "شیطان زرد" را می پرستد، بنابراین همه ارزش های انسانی باید در برابر سلطنت وی بی ارج شود و همه وابستگی ها و سنت ها و اصالت ها و عشق ها و ایمان ها و نیازها و قداست های ملت ها و مذهب ها باید با ظهور طلایه داران لشکر طلا و تلألؤ جادویی آن، رنگ بازد و مسخ و محو گردد و همه سدها و مرزها و برج و باروهای بیداری و نگهبانی و مقاومت از پیش پای هجوم آن برداشته شود و جامعه های گوناگون هم یکی باشد: بازار. و ملیت های مختلف همه یک چیز: مصرف. و کشورهای شرق و غرب زمین، نه دیگر میهن که مزرعه یا معدن ... و بر این اصول – اصول دین بورژوازی جدید – هر چه هست، موهوم است و کهنه و بی ارزش و تعصبات مذهبی و عصبیت های قومی و اخلاقیات ایده آلیستی و اعتقادات غیرعلمی ... و کدام علم؟ "علم بورژوازی"! این "اسکولاستیک جدید"ی که عقل را در خدمت قدرت آورده و علم را در خدمت تکنولوژی و تکنولوژی را در خدمت تولید و تولید را در خدمت "سود"! بورژوازی سرطانی و سرمایه داری فولاد زره جدید، دیگر از مرز همیشگی اش، یعنی خوردن "حق انسانها" گذشته و "وسواس خناس"ی شده است که "حقیقت انسان" را دارد مسخ می کند و جوهر وجودی و معنای حقیقی آدمی را از دست می برد.

جملاتی از کتاب "ما و اقبال" نوشته دکترعلی شریعتی.



 

مجله