شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

داستان "تنها مانده ایم؟"

کلمات کلیدی :

توضیح: این داستان، برمی گرده به اسفند 87. اسم وبلاگ (تنها مانده ایم؟) را از روی همین داستان انتخاب کردم. با اینحال فکر نمی کردم داستان خوبی شده باشد... تا اینکه این اواخر یکی از دوستان خواند، و اصرار کرد که بگذارمش در وبلاگ و اینجا. چون نمی شد رویش را زمین انداخت، چیزی نمی شد گفت، به جز "باشه، چشم.

تنها مانده ایم؟

روزها و روزها می دیدش. هر روز، سر قرار همیشگی. زیر پل آن رودخانه ای که سالها بود دیگر از آبی سیراب نشده بود. اوایل کارشان فقط این بود که آشغال های آن جا را جمع کنند. کار سختی بود. او جمعشان می کرد و دیگری پلاستیک را می گرفت تا او پرشان کند... پس از هفت روز تمام شد... سنگی گذاشتند. نشستند. دیگر روزها و روزها، آن جا "قرار"گاهشان بود. جایی بود که قرار می گرفتند، لااقل برای او، اینگونه بود.

روزها و روزها می دیدش از آن روز. مدام برایش صحبت می کرد. همیشه از مشکلات سیاسی و روابط خارجی شروع می شد، به مسائل اقتصادی می رسید و بعد کم کم کشیده می شد به اینکه همکلاسیهایش، آشناهایش، نزدیکانش، چه کارها کرده اند... چه کارهای پست و مضحکی. همیشه از رئیس جمهور، می رسید به پسرعموی پدر که سوپرمارکت داشت، یا پسرخاله خودش که دبیر بود و راننده تاکسی. پسرک می گفت و می گفت. همیشه با یک سبک. همیشه یک نوع... مدام که گوش می کردی، هر روز که گوش می کردی، برایت می شد مانند اخبار سراسری... چیزی که مجری هر روز می گوید متفاوت است... اما یکیست. موضوع کاملا یکیست، متن فقط تغییر می کند.

او هر روز می گفت و دیگری هر روز می شنید. "می دونی؟ من خیلی تنهام. هیچکی نیست که باهاش راحت باشم. هیچکی منو درک نمی کنه. همه یه مشت آدم حقیر دوروان که جز نفرت چیزی رو به وجود نمی آرن. من از زندگی خسته شدم. من خسته شدم. یعنی یه نفر هم نباید باشه که منو بفهمه؟"

او هر روز می آمد و کلی حرف می زد. دیگری بود که همیشه با فلاسک چای یا آب یخ، یا با چند بسته آبمیوه می آمد. او در حالیکه کیک و آبمیوه اش را فرو می داد می گفت: "هیچکی نیست که بدون اینکه بهش بگم، برام کاری انجام بده. هیچکی نیست که نیازهای من رو درک کنه."

در تمام طول صحبتشان، تنها جمله ای که دیگری می گفت، این بود که: "سلام، خوبی؟" و او شروع می کرد با این جمله که: "نه بابا، چه خوبی ای؟..." و همین جور ادامه می کرد تا ساعت هفت. که کم کم هوا تاریک می شد و باید بساطشان را جمع می کردند و می رفتند به خانه هایشان.

 

حالا، سه روزی می شد که او آمده بود ولی دیگری نیامده بود. بغضی گلویش را می فشرد. رفت روی نیمکت سنگی نشست. تیغی که در جیبش بود را در آورد. بر روی مچ دستش گذاشت، و با خود گفت: "می دونستم که همیشه تنهام."

 

خونی غلیظ و سرد با خست بیرون می آمد، و کم کم آَشغال هایی که روزی به زحمت زدوده شده بودند، به زیر آن پل سنگی، بر می گشتند.



 

مجله