شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
ن : م.رجبی

پیرمرد، بابابزرگم بود...

کلمات کلیدی :

پیرمرد را در مکانی مقدس دیدم. جایی که نویسندگان و اهل ادب یزد آمده بودند تا محمود دولت آبادی، اسطوره نویسندگی ایران را ببینند. من هم در این جمع بزرگ، خودم رو یه جوری به زور داخل کرده بودم، آخر نمی خواستم فرصت دیدار با مردی که خالق کلیدر بود رو از دست بدهم. او هم آن جا بود. ساکت و آرام. حسی عجیب در نگاهش بود، حسی که من در همه پیرمردهای یزدی که دلشان برای قصه گفتن می تپد، دیده ام.

***

جالب بود، رفته بودم تا دولت آبادی را ببینم ولی در عوض، با او آشنا شدم. البته اسمش را می دانستم، یعنی همه یزدی ها می دانستند، ولی خودش را کمتر کسی می شناخت. جلو رفتم و سلامی کردم. سلامی سرد، مثل عرق های روی پیشانی، سلامی گرم، مثل اشتیاق قلبی. سلام، گرم بود یا سرد، یزدی بود. یزدی یزدی. سین کوتاه و لام کشیده با صدای توی گلو-دماغی که خاص لهجه یزدی است و میمی که گنگ ادا می شود و زود باید قطع شود.نگاهم کرد و گفت علیکم السلام. البته علیکم السلامی باز هم یزدی. این را دیگر نمی شود توضیح داد. کنارش نشستم. گفتم کتاب هایی که نوشته خیلی جالب هستند. گفت تو خوندیشون؟ گفتم بله. گفتم چرا دیگه نمی نویسین؟ گفت آخر من رو چه به نوشتن؟ گفتم نه جدی چرا نمی نویسین؟ گفت...

***

پیرمرد گفت و گفت. از اینکه چه قدر کتاب هست که نخونده و چه قدر کتاب هست که می خواد بخونه واینکه چشماش بهش اجازه نمی دن که مرتب کتاب بخونه و من داشتم به چیزی فکر می کردم که در دلم بود. گفت کاش بچه ای یا نوه ای بود که برایم... . دل دل می کردم که بگویم یا نه. بالاخره گفتم. گفتم اگر مزاحمتان نمی شوم من می توانم که با شما بخوانم. پیرمرد نگاهم کرد و گفت برای تو چه فایده ای دارد؟ گفتم فایده ای بیشتر از کتاب خواندن کافی نیست؟ بهانه آورد که درست چه می شود؟ گفتم درسم بد نیست، یعنی خوب است. اگر بخواهید کارنامه ام را می آورم...

***

قبول کرد. از آن روز من یک پدربزرگ جدید پیدا کردم. پدربزرگی که نداشته بودم رو پیدا کردم. با این تفاوت که او برای من قصه نمی گفت. قصه هایش را سالها پیش شنیده بودم. این جور هم نبود که من قصه بگویم، کسی دیگر، وقتی دیگر گفته بود و من فقط بلند بلند می خواندم.

***

می توانستم برق جوانی چشمان "بابا بزرگ" رو ببینم، وقتی که جنگ و صلح تموم شده بود. خاطرات خوشی از این کتاب دارم، یه بار، چند سال قبل تر، کتاب رو با بهترین دوستم خونده بودم و حالا با بابابزرگم.

***

جنگ و صلح، برادران کارامازوف، آناکارنینا، رستاخیز و دن آرام رو با هم خوندیم. چندسال گذشته بود و من یادم رفته بود که پیرمرد خیلی سال دارد و مریض هم هست. اوایل بیشتر نگرانش بودم تا حالا چون باور کرده بودم که عمر می کند. می گفتم چرا که نه؟ هشت سالگی که چیزی نیست. تا نود و شاید صد هم شاید برسد، ان شاالله. اما...

***

این دوسالی که من دانشگاه بودم، آشکارا خسته تر و ناراحت تر شده بود. چیزی نمی گفت ولی معلوم بود ناراحت است. می گفتم پیرمرد است دیگر. حتی یکی از دوستانم را فرستاده بودم ولی ظاهرا با هم کنار نیامده بودند... می گفتم، پیرمرد است دیگر...

***

از عید قول تنهایی پر هیاهو را ازم گرفته بود. گفته بودم بابابزرگ زیاد است ها. گفت مگر قرارت یادت رفته؟ نه یادم نرفته بود. همان اول به هم قول داده بودیم که کتاب های تک جلدی را خودمان بخوانیم و بزرگ ها را با هم. قبول کردم، من که تابستان کار زیادی نداشتم، می توانستم هر روز بروم و تنهایی پر هیاهو را بخوانیم تا تمام شود...

***

روزی در بهار که به یزد رفته بودم، مثل همیشه به دیدنش رفتم... گفتم بالاخره یه دوست خوب خوب پیدا کردم. هم کتاب می خواند و هم خیلی خوب است. کتاب خواندنش هم بازی نیست. اگر جور بشود هم قراره یه جایی توی اینترنت درست کنیم که مردم بیان و کتاب بخونن. بعد به صورت مجازی با هم در ارتباط باشیم و در مورد کتابی که گذاشتیم، صحبت کنیم. گفت من که چیزی نفهمیدم ولی این رو می دونم که کتاب خون کردن کسی کار خوبیه. موفق باشی بابا. و بعد قولم رو یادآوری کرد و گفت نشه بری با جوون ها بگردی و من پیرمرد رو یادت بره. گفتم نه بابابزرگ...

***

این روزها حالش خیلی بد بود...خیلی بد...

***

این اواخر بهش سر نزده بودم. نمی دونستم بیمارستانه یا خونه. می خواستم برم. گفتم فردا می رم. دو ساعت بعد داداشم اومد در اتاق، گفت آذریزدی مرد. فردا هم میرن تهرون خاکش می کنن. نمی فهمیدم چی می گه. یادم افتاد که مرگ با همه حواس جمعیم، غافل گیرم کرده...پا شدم رفتم در خونه اش. اونجا شلوغ بود ولی نبود. رفتم بیمارستان. گفتند فرستادنش تهران.

***

گفت دیگه مرده، خدا بیامرزدش. خادم مسجد بود. اومده بود بگه این اشک هایی که می ریزی به جایی نمی رسه. زنده اش نمی کنه. نگاش کردم. تار بود. همه تار بودن. همه این مردمی که برای مجلس ختمش اومده بودن تار بودن، نمی فهمیدم برای چی؟

***

مهدی آذر یزدی برای خیلی ها یه پیرمرد قصه گو بود، برای من هم تا قبل از اون همین طور بود. تولستوی و داستایوسکی و مارکس و شکسپیر و دولت آبادی و آذریزدی فرقی برام نداشتن و هرکدوم شیرینی خاص خودشون رو داشتن. اما بعد از آشنایی، دیگه مهدی آذر یزدی نویسنده قصه های خوب نبود. یه دوست خیلی بزرگ تر بود که دلش می خواست که کتاب بخونه و خوشحال بود که یه دوست جوون پیدا کرده و من خوشحال بودم که یه دوست خیلی بزرگ تر پیدا کردم و یه بابابزرگ...اما...

***

مرگ برای اولین بار بهم فهموند که می تونه به جز ادامه زندگی یه چیز دیگه باشه. پلی که بعضی از آدمایی که دوستشون داری رو برای مدتی ازت جدا می کنه، تا وقتی دوباره بیاد و تو رو به اونها برسونه...شاید برام زود باشه، ولی می خوام از این پل رد بشم...

***

وقتی که بابابزرگ مرد تا مدتی نمی دونستم چه کار کنم... همه کارهام رو تعطیل کردم...از وبلا گ و همشهری جوان گرفته تا همه کتاب هایی که می خوندم...خیلی ناراحت بودم که چرا صدایی ازش ضبط نکردم...

***

همیشه کتاب خوندن برام مثل فیلم دیدن بوده. نه فیلم دیدن نه، مثل واقعا دیدن. مثل اینکه واقعا اونجا هستم و دارم صحنه رو می بینم. ولی این بار اینجوری نبود... این بار داشتم پیرمردی رو می دیدم که داره برام قصه می گه، قصه رو نمی فهمیدم و نمی شنیدم، فقط تصویر بابابزرگ و قیافه بانمکش رو می دیدم که با لهجه یزدی، که اون موقع واقعا برام شیرین ترین لهجه دنیا بود، با لهجه ای که یزدی های خبره ازش سر در میارن، برام قصه می گفت، قصه ای خوب برای بچه ای که خوب نبود...



 

مجله