شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

کلمات کلیدی :

آرند یکی و دیگری بربایند                بر هیچ کسی راز همی نگشایند

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند                     پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

با همه زیر و بالاها...با همه سختی ها و سختی ها...هفده ماه را گذاشتیم برای گرفتن یک کارت. هفده ماه را گذاشتم برای یک کارت. هفده ماه آزگار...آزگار یعنی طولانی انگار. و در مقایسه با یک عمر چهل ساله هم، هفده ماه چیزی نیست...هرکسی مرا دیده، گفته، "تموم شد؟ ما که اصلا نفهمیدیم"... و سخت نیست که بگویم من هم نفهمیدم... چرا؟ چون سربازی هم یک جورهایی زندان است. مخصوصا اگر کسی باشد که زور بگوید... کسی باشد که مجبورت کند حرف زور بشنوی... و همه این ها روی دلت تلنبار می شود با این فکر که چه کارهایی که در هفده ماه پیش می شد شروع کنم و نکردم و شاید تا آخر این عمر هم نشود... که "فرصت ها می گذرند همچون گذشتن ابرها"... مجبور می شوی خودت را بزنی به حالتی که انگار علی السویه است چیزها، انگار "هرچه پیش آید خوش آید"، انگار که اصلا یخ زده ای، مردی.

اینکه در این چندماه چه کردم، باید بگویم قدری از هیچ بیشتر. لااقل چند کتابی را خواندم و صفحه هایی را سیاه کردم...اما اینها را که قبلا هم می کردم. اصلا همه چیز از آن روزی شروع شد که مجبور شدم بار و بندیل را از دانشگاه بکشم و خارج از موعد بروم... نه که تا قبل از آن صد در صد بوده باشم ولی تا قبل از آن امید داشتم. امید به...

بعد از آن بود که خالی شدم از امید. آنجا بود که دلم شکست... نه، خالی شد. از همان امید. و بعد انتظار و انتظار... و امید درست شدن که "درست می شه انشاالله". اما این انشاالله از آن عبارات مثبت نبود آن وقت، آنجا روی منفیش را نشان داد. و خدا در اگری که به طولش خورده بود، وجه منفی را در نظر گرفت.

و بعد انتظار و انتظار...که باید رفت سربازی...موی پیشرفت را باید از ته زد...نمره چهار هم قبول نیست...از ته ته... و جبران نافرمانی؟ سینه خیز رفتن میدان صبحگاه، در یک روز شنبه بارانی... و اردکان چه اسم شوخیست برای من... همان قدر بی معنی که اسم آرامش. یعنی بی معنی نبود، شد...و شاید آدم هرجا "خدمت" کند، همین طور است...یعنی بی معنی می شود اسم ها برایش...لااقل بعضی هاشان.

و بعد پست های نگهبانی...در گرمای تابستان...سختیش البته به این نیست. چون ما خود گرما کشیده ایم...سختیش به این است که باید یک عده "بی سر و پا" را تحمل کنی...یک عده آدم خالی و پوچ... که در بند هیچ چیز نیستند... و همان قدر از نگاه خیره تو گریزانند که تو از حرکاتشان و گفتارشان که در بند هیچ آدابی نیستند و همین بس که شنیدن کلمه آداب و ادب از زبان تو، می تواند هفده ماه، به قدر روزهای بودنت، آن ها را بخنداند و نیششان را باز کند.

و بعد روزهای تسلیحات... همدمانی از جنس کلاش و کلت و ژ-3 و تعداد معتنابهی تیر. همین جور ریخته اما نه بی حساب و کتاب... و باید هر هفته گزارش بدهی... وضعیت تلفن ها، تفنگ ها، تیرها، که کدام کم شده، کدام خراب شده، و کدام گم شده... و بر روی کدام یادگاری نوشته اند... همدمانی که می کُشند بی شک. امتحانش فقط کشیدن یک ماشه است. سه ثانیه هم وقت نمی گیرد... و وقتی نگاه می کردی و می دیدی که بعد از "خدمت" یا باید بشوی خرحمال یک عده (جسارت است) و یا بشوی یابوی یک عده دیگر (باز هم جسارت است)... چه می کنی جز کشیدن ماشه؟ اما مثل این که می شود هم نکشی... و باز همدمان می شوند صفحه های کاغذی... ورقهایی که شاید در مملکتت، هفتاد ملیون آدم به هیچ نگیرندشان و فقط قسمت عده اندکی باشند مثل تو، اما برای تو ارزش هر برگش از یک اسکناس (هرمقداری هم که باشد) بیشتر باشد. و اینگونه، مثلا قصه های عزیز نسین، گران بهاتر می شود برایت، از هر چیزی... و آن جاست که هر روز که می روی پادگان، باید همراه چند عالَم بروی... چند دنیا... تا رنج بودن در آن جای پرت افتاده را (هم از نظر ناسوتی و هم از نظر لاهوتی) جبران کنی... تا ببینی می شود خر سانکو حواست را از اطرافیانی که فقط ریشخند را می شناسند، دور کند... و چه دیدی؟ می شود آنجا بروی و با نیچه هم دوست شوی... می شود آنجا بروی و مدام و مدام و مدام قرآن بخوانی و گریه کنی... و مدام و مدام و مدام بخوانی... همین جور... بخوانی... حتی آنها که گفته اند نباید خواند هم بخوانی... و فقط عظمت خواندن باشد که شور پیوستنت به عالمی بهتر را در قفس تنگ دنیا نگه دارد. وه که چه فریب زیبایی!

هان. اینگونه است روزهای تسلیحاتی... و نمی دانم بگویم خوشبختانه یا بدبختانه، این گونه بود. روزهای تسلیحاتی هم به پایان رسید و "خدمت" هم تمام شد و دیگر روی "آرامش" را نمی بینیم، انشاالله، و امید که این بار خدا وجه مثبت را در نظر بگیرد.

هان. این جور تمام شد. هفده ماه گذشت... گذشتنی که هر لحظه اش به مانند هفده ماه دراز بود، و هفده ماهش به اندازه یک لحظه کوتاه... اما گذشت... از 18 دوازده 89، تا 18 پنج 91 راهی نیست... اما گاه بار لحظه ها، شانه خرد کن می شوند.

و این اول راه است... ابتدای ابتدا... هنوز مانده تا برسیم به صور اعظم... و باور کنید اینها، دل درد نیست، درد دل هم نیست... فقط گفتم که وقتی کسی را دیدید که سختی کشیده (سختی واقعی، نه سختی "خدمت") نگویید که می گذرد...یا چه زود گذشت... آری می گذرد، زود هم می گذرد... اما ممکن است زودتر از آن زود، دلی خرد شده باشد و اعصابی به هم ریخته باشد و جانی گریخته باشد... فقط نگاه کنیدش با چشمانی مهربان و در دل تکرار کنید که "خدایا عاقبت همه امور همه مان را خیر گردان." حتی اگر به خدایی خدا معتقد نیستید، باز هم دعای عاقبت خیری کنید...

 

+تنها یک مزیت داشت "خدمت" برای من. تنها و تنها یک مزیت. و آن شناختن یک "آدم" بود به نام مهرداد اقبالی. نمی دانم، هرچند، اگر با دید مهرداد بنگرم، این یک مزیت برای "خدمت" حساب نمی شود. چون می توانست این اتفاق هرجای دیگری هم بیفتد و من قبلا با "آدم" های دیگری هم آشنا شده ام... اما با دید م.رجبی که نگاه میکنم می بینم که این اتفاق در "خدمت" افتاده و این غیرقابل انکار است.

 

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ       پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی              از سلخ به غره آید از غره به سلخ



 

مجله