شارژ ایرانسل

فال حافظ


شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
ن : م.رجبی

چشاندن لذت متن

کلمات کلیدی :

ترجمه

این کلمه، مثل خیلی چیزهای دیگر، کم کم تبدیل شده و تبدیل شده، و خیلی جاها، "ترجمه" به معنای "ترجمه" نیست.

مانند سینما، که فیلم های دوزاری، گاه بر صدر سینما می نشینند و درآمدهای آنطوری کسب می کنند، ترجمه هم گاه به آن جاها، کشیده می شود...

گاهی ترجمه هایی می خوانی از داستان، شعر، و متون علمی، که نمی شود فهمید چیست، و نمی شود فهمید کسی که عنوان "مترجم" آن متن را بردوش می کشد، به چه قصدی، آن متن را ترجمه کرده؟ از روی بیکاری، تفنن، یا درآمد؟

اما، مانند همان سینما، که گاه فیلمهای فوق العاده می بینی، و با خودت میگویی چه هنری است این سینما، گاهی ترجمه هایی می خوانی که می شوند نقطه پرش تو به زبان اصلی، به زبان نویسنده، و مترجم خودش را حذف میکند، تا اثر بماند و اثر...

همیشه، خواندن ترجمه هایی از محمد قاضی، یا سروش حبیبی، حس شیرین انتقال بی واسطه را به من داده اند...و البته تعداد مترجم های خوب ما، به این دو نفر محدود نمی شود و کسانی همچون مهدی غبرایی، اسدا... امرایی، مهدی سحابی، نجف دریابندری و سایرینی که الآن اسمشان در خاطرم نیست، لذت خواندن متنی خوب را به ما داده اند، اما چه تاسف انگیز، که خیلی از ترجمه ها، فقط ترجمه اند، نه یک متن ادبی (یا علمی).

-------------------------------------------------------------------

تقریبا همزمان با خواندن داستان، از همان بچگی، دلم می خواست ترجمه هم بکنم. دلم می خواست همان طور که آن مترجم کتابی که می خواندم، لذت خواندن آن کتاب را به من داده بود، من هم لذت خواندن آثاری دیگر را، به آدمهایی دیگر بدهم. بزرگتر که شدم، مترجمی شده بود شغل مهیب بزرگ دست نیافتنی من. آخر فکرش را که می کردم، می دیدم جنگ و صلح با آن عظمت، در جستجوی زمان از دست رفته با آن بزرگی، و سایر آثار مورد علاقه ام، چه زحمتی را می طلبند برای یک ترجمه خوب، آنگونه که من می خواستم، آنگونه که یک عشق کتاب میخواست!

بعدتر، کم کم که از هیبت ترجمه کم می شد، و من کم کم دستی در ترجمه می بردم، می دیدم که ترجمه چه کار سختی است، و چه قدر کمند کسانی که قدرش را بدانند.

حال، عزمم را جذم کرده ام برای ترجمه. باز چیزی قلقلکم می کند، که باید لذت را تقسیم کنم. باید از میان همه آدم های معمولی، چند شعله هرچند کوچک درست کنم، در دل کسانی که شاید عشق کتاب شوند...و اینگونه، مانند طبیعت که انگار هدفش فقط و فقط بقای نسل هاست، سهمی در بقای نسل عشق کتاب ها داشته باشم... شاید جهانمان اینگونه کمی زیباتر بشود.

--------------------------------------------------------------

اینگونه شد، که تصمیم گرفتیم به ترجمه. فعلا هم دو کتاب:

یک کتاب داستان، با عنوان "آدم خوب کم پیدا می شه" نوشته فلانری اکانر.

و دیگری یک کتاب علمی، با عنوان "در جستجوی هماهنگی ها" نوشته ویلچک.

و در تلاش برای دست و پنجه نرم کردن با این دو کتاب، چاپ یک داستان کوتاه، در یک مجله خوب، خبر خوشی است برای من، و بیانگر چشم انداز راه روشنی که می توانم داشته باشم، اگرخدابخواهد. آدرسش این است:

مجله تجربه شماره خردادماه- جُنگ تجربه- صفحه 21- داستان "اورژانس" نوشته دنیس جانسون.

 

پ.ن. هرچند که مجله تجربه کمی گران است (6هزارتومان)، اما توصیه می کنم اگر به ادبیات و هنر علاقه مندید، حتما از کتابخانه ای جایی گیرش بیاورید، و بخوانیدش...من که در این ده شماره ای که خوانده امش، خیلی چیزها فهمیده ام و یادگرفته ام...(و بیشتر دانسته ام که چقدر زیاد نمی دانم.)



 

مجله